‏نمایش پست‌ها با برچسب straight lines. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب straight lines. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مرداد ۱۶, پنجشنبه

از من فقط نفرینی باقی مانده

عطرم تموم شده بود و از این فرصت استفاده کردم و از سِفورا که هی می‌گفت بیا ماه تولدت یه کادو انتخاب کن، عطر سفارش دادم.
امروز اومد. هرمس. باغی کنار نیل. بهش نگاه می‌کنم و یادم میاد اولین عطر هرمسم رو از بندر عباس خریدم، باغی در مدیترانه. ۱۲۵ هزار تومن بود و به نظرم کلی گرون میومد. واسه همین یه مدت استفاده‌ش نمی کردم و همین جوری فقط نگاهش می‌کردم. 
یادم اومد صدرا یواشکی ازش می‌زد چون بوش خیلی یونی‌سکس بود. 
بعد یاد صدرا اینقدر پررنگ شد که همه عطرها فراموش شدند و اشک جاش رو گرفت
اینجور وقت‌ها فکر می‌کنم خوبه که سالمن. گیریم اون سر دنیا و دور از من.
چی کار کردی با ما که به زنده بودن عزیزانمون اون سر دنیا دلخوشیم. 
زنده باشم ذلتت رو ببینم

۱۳۹۹ خرداد ۱۵, پنجشنبه

رخت لجن‌آلوده سرخ

الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام. الان که از دور نگاه می‌کنم، بهتر نکبتی که ایران را گرفته، یا نکبتی که ایران اسمش است را می‌بینم
کثافتی که هیچ جور با هیچ کس راه نمی‌آید. لجنی که هر که را که اندکی هم دستش بهش برسد آزار می‌رساند. 
الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام بیشتر از هر وقت دیگری می‌خواهم هر چه را که به خودم مربوط است از آن لجن بکشم بیرون، بروم و دیگر برنگردم. 
اینجا نوشتم که یادم باشد روزهای سیاهی آمد و من متوجه شدم بهترین کاری که در زندگی‌م کردم همین مهاجرت بود. روزهایی که هر چه  خواندم آخرش این شد که به خودم بگویم «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» 
روزهایی که تنها فکر زندگی‌م این شد که هر آن کس که از من باقی مانده را از آن خاک بکشم بیرون. از آن خاک لجن‌آلود سرخ از خون.  


۱۳۹۹ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

آن شب اردیبهشت یادت هست؟

چند شب پیش خوابت را دیدم. بعد یادم آمد که انگار اول اردیبهشت بود.
از آن اول اردیبهشت چند سال گذشته؟ دیگر تعداد سال‌هایی که نیستی دارد بهت می‌رسد. مرگت دارد ازت جلو می‌زند.
توی خوابم داشتم باهات صحبت می‌کردم یادم نیست در مورد چی. بعد انگار کس دیگری آمد و خوابم جور دیگری ادامه پیدا کرد.
این بار توی خواب نمی‌دانستم مرده‌ای و فکر کنم برای همین بیشتر از مصاحبتمان لذت بردم.
.
در چنین دنیایی که حتی امید اندکی به بهبودش ندارم که هیچ
در زندگی‌ای که باید بچه را بیندازی جلوی همه خطرهای عالم و بعد یکهو پشتش را خالی کنی و بمیری که هیچ
در عالمی که بچه‌ات را جلوی چشمت می‌کشند و باید سکوت کنی و هر بار از بی‌شرفی به خودت بپیچی که نه
اما در دنیایی موازی، دنیایی رنگی، دنیای که لیلای آن بیشتر می‌خندد و اینقدر آرزوی برگشتن به زهدان مادرش را ندارد، من و کا دو تا دختر داریم،
یکی را به نام آرزوی مادری برای دختری که نداشت.  
و دیگری را به یاد خواهری که نبود اما ۱۸ سال پیش در یک اول اردیبهشت مرد. 

۱۳۹۸ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

حدیث دیو و دوری از تو

چهل شب زمان زیادی‌ست؟ 
چهل شب پیش من روی تخت دراز کشیده بودم و خبر سقوط را خواندم. بقیه دقیقه‌ها را لحظه‌به‌لحظه یادم است. تمام لحظه‌های فرو ریختن آوار را. حالا فکر می‌کنم چهل شب زمان زیادی‌ست. انگار سال‌ها پیش بود که چشم‌های درخشان ری‌را هنوز می‌خندید. 
.
از آن روز دیگر هر کاری کردم «سقوط» جلوی چشمم بود. دیگر به نظرم اشتراک گذاشتن هیچ چیزی از زندگی اهمیتی نداشت. از چهل روز پیش به نظرم اگر قرار است حرفی زده شود باید در مورد سقوط باشد.
اینجا بیشتر می‌نویسم. که شاید بعدا برگردم و بخوانم. دلم حوصله اشتراک گذاشتن و صحبت کردن ندارد. حجم بزرگ و سیاه سقوط همه فضای فکر کردنم را گرفته.   

۱۳۹۸ آذر ۲۲, جمعه

چنین حتی بانگ برنیاورد بامداد خسته

این روزها که می‌گذرند بیشتر و بیشتر احساس می‌کنم دور شده‌ام. از خانواده‌ام. از بستری که خانواده‌ام در آن هستند. همین است که صحبت مشترکی نداریم. شاید هم داریم و من نمی‌خواهم یاد خودم بیاورم. یاد خودم بیاورم که از جایی آمده‌ام که الان - مثل همیشه‌ای که یادم هست، یا شاید بیشتر از همیشه- در نکبتی دست و پا می‌زند که عقل من چاره‌ای برایش پیدا نمی‌کند. خودم را قانع می‌کنم که من هم کلی مشکل دارم. خودم را قانع می‌کنم که من توان اینکه این چیزها را حل کنم ندارم. که عمر کوتاه من در این غم‌ها و فکر‌ و خیال‌ها تمام شده. 
واقعیت اما … راستش نمی‌دانم واقعیت چیست. خسته‌ام. از اینکه جزو آدم‌های مرفه حساب می‌شوم و در عین حال همیشه در حال مقایسه خودم با بقیه‌ای که بهتر از من‌اند هستم بدم می‌آید. پس بقیه کسانی که وضع‌شان از من بهتر است چه بسا اوضاع آشفته‌تری داشته باشند. آن نقطه بهینه کجاست؟ آن نقطه‌ای که از آنچه که داری راضی هستی و نه می‌خواهی بیشتر داشته باشی نه عذاب آن‌ها را داری که از تو کمتر دارند. بخشی از وجودم می‌گوید ای کاش اصلا چنین نقطه‌ای نباشد حالا که از من اینقدر دور است. 
مدتی است که دیگر نمی‌دانم هدفم چیست. هدف بلندمدتی ندارم. روزها را می‌گذرانم که گذرانده باشم. هدفم در خواندن کتاب و کوتاه کردن مو و بیرون انداختن لباس‌های کهنه می‌گذرد. تعریف عمر گران‌مایه‌ای هستم که در «چه خورم صیف و چه پوشم شتا» صرف شد. مانده‌ام فردا روز که کارت سبز را گرفتم و رفتم خانواده‌م را دیدم دیگر چه چیزی دارم که منتظرش بمانم.

۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

خطر غرق شدن معمولی در قالب معمولی زندگی معمولی. مثل همیشه

واقعیتش این است که هنریک ایبسن با تمام تلاشش می‌خواهد به من نشان بدهد زندگی دقیقا می‌تواند مثل داستان‌ها باشد. من دارم برای خودم تلاش می‌کنم داستان‌ها را فراموش کنم و هم‌زمان همان زنی می‌شوم که اتفاقا در خیلی از داستان‌ها تکرار می‌شود (کسی نمی‌داند شاید تکرار همه نویسنده‌ها باشد و تکرار همه آن‌هایی که نتوانستند بنویسند)
روزها می‌گذرند. سنتور را شروع کرده‌ام، اینکه کم تمرین می‌کنم را اما هنوز حل نکرده‌ام. ورزش هم مانده. منتظرم این چند هفته شلوغی هم بگذرد و آن را هم شروع کنم. حال روحی خوب نیست اما  و امیدم این است با شروع کردن ورزش بهتر شود. هم‌زمان دلم می‌خواهد از همه فرار کنم و پیش همه باشم. دروغ گفتم وقتی دلم می‌خواهد از همه فرار کنم، دلم نمی‌خواهد پیششان باشم اما وقتی کسی دعوت می‌کند فکر می‌کنم زشت است و باید بروم. کی از این خود درگیری احمقانه خلاص می‌شوم، نمی‌دانم.
وضعیت کتاب خواندن خوب نیست البته و دلم تنگ شده برای گم شدن در کتاب‌ها.
کتاب محشری دارم می‌خوانم به اسم The Handmaid's Tale که فکر می‌کنم در ایران به اسم سرگذشت ندیمه ترجمه شده. آنقدر از دنیا عقبم که فکر کنم نصف آدم‌ها کتاب را خوانده باشند. کسی هم البته اینجا را نمی‌خواند که حالا به درد کسی بخورد! اصلا خواستم یاد بماند که من در دوره‌ای که زندگی‌ام باز عجیب شده،‌ این کتاب سیاه را هم دارم می‌خوانم که بیشتر ته قلبم را خراش می‌دهد و تازه ناراحت هم هستم که چرا وقت نمی‌کنم تمامش کنم. خواندنش سخت است. هر دو صفحه یک بار باید سرم را بلند کنم و یک فاصله‌ای از کتاب بگیرم وگرنه نفسم بند می‌آید.
.

خانه جدید خوب است. متفاوت است با قبلی. نوتر است و البته معمولی‌تر. شاید برای همین است که احساس می‌کنم داریم هر روز بیشتر از قبل معمولی می‌شویم و من دارم دست و پا می‌زنم یک چیزی پیدا کنم که نشان از آن آدمی باشد که دوست داشتم همیشه باشم و همه اطرافیانم دارند من را فشار می‌دهند که توی آن قالب لعنتی تعریف شده قرار بگیرم و من بعضی وقت‌ها دست و پا می‌زنم و بعضی وقت‌ها وا می‌دهم و تسلیم می‌شوم.

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

قد بکشم، خال بکوبم، جاهل پامنار بشم

یک وقت‌هایی هم نمی‌فهمی باید ممنون اتفاق‌ها و موقعیت‌هایی باشی که واقعیت مزخرف را توی صورتت پرتاب می‌کنند یا اینکه آرزو کنی کاش سرت همیشه زیر برف خوش‌خیالی پنهان باشد.
یک وقت‌هایی هم حس می‌کنی زندگی‌ت را هنریک ایبسن دارد می‌نویسد. همان چیزی که از آن هراس داشتی.  

خوبی‌اش این است که دنیا نکبت‌تر از آن است که دلت به حال خودت بسوزد. این‌قدر کثافت دنیا را برداشته که وقت نمی‌کنی اصلا به حال خودت فکر کنی.

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

برای خاطر فاصله‌ها

بعضی وقت‌ها وسط خوشحالی‌های حقیرت از کاری که پیدا کرده‌ای، از زندگی‌ای که داری می‌سازی، از کارهای جانبی‌ای که داری می‌کنی، از کلاس سنتوری که دوباره می‌روی، وسط این خوشحالی‌های کوچک، دلت می‌ریزد. همان وقتی که می‌بینی برادر کوچکی که فکر می‌کردی تجربه زندگی بهتری از تو خواهد داشت. به خاطر اینکه وقتی به دنیا آمده که وضعیت مالی و اجتماعی بهتر از زمان تو بوده- به خاطر اینکه تو هستی و می‌دانی بچگی کردن چه شکلی ست و نمی‌گذاری بهش سخت بگذرد. می‌بینی برادرت در یکی از ساده‌ترین وضعیت‌های زندگی‌ش مانده. می‌بینی چقدر به خاطر اندکی تفاوت از آن‌چیزی که جامعه کوفتی به عنوان آدم نرمال می‌شناسد، اذیت می‌شود. می‌بینی تمام خانواده‌ات دارند تلاش می‌کنن و تو از این جایی که نشستی فقط می‌توانی یک سری حرف‌های کلی و احمقانه را برایشان قرقره می‌کنی. این‌جور وقت‌ها همان شیرینی‌های کوچک زندگی‌ات هم مزه زهرمار می‌گیرند. صبح دوشنبه‌ای سر کار، هی بغضت را با چای پایین می‌دهی. هی فین فینت را توی دستمال قایم می‌کنی. به این فکر می‌کنی که باز هم موقعیتی رسیده که باید پیشش باشی، بهش بگویی آخرش، حداقل تا اینجایی که خودت آمده‌ای خبری نیست. این معیارهای احقمانه جامعه به هیچ دردی نمی‌خورد. آخرش دلت برای همین سال‌هایی که قرار است بهترین باشد می‌سوزد. به این فکر می‌کنی که دوست داری پسر ۱۷ ساله‌ای که برای تو هنوز همان موجود کوچک است را آرام بغل کنی و او احتمالا مثل همیشه شروع می‌کند به مسخره کردنت اما هم‌زمان حرفت را هم گوش می‌کند. به این فکر می‌کنی که می‌خواهی بهش بگویی نگران نباش رفیق. همه این‌ حس‌ها رفتنی‌اند. خودت را بیشتر دوست داشته باش و همه این‌ها می‌گذرند. 

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

بعد از این همه مدت آمدم که بگویم خسته‌م.

خسته‌م. مدتیه که خسته‌م. بعضی وقتا فکر می‌کنم هیچ‌چی دیگه ارزش تلاش کردن نداره. دلم می‌خواد یه مدت طولانی فقط بخوابم. دیگه حتی کتاب داستان هم نمی‌تونم بخونم.
یه زمانی از زندگی یه انتظاراتی داشتم. یه زمانی برای خودم خیالاتی داشتم. الان، همین الان که ساعت نزدیک ۱۲شبه و غیر از صدای خرچ خرچ غذا خوردن و گربه و وزوز یخچال صدایی نیست، فکر می‌کنم تو هیچ جای خیالاتم اینی که الان هستم نبودم. این مستاصل خسته که این روزا همه تلاشش اینه که بغض تو گلوش راهش رو به چشماش پیدا نکنه.

۱۳۹۴ دی ۲۴, پنجشنبه

And when I awoke I was alone, this bird had flown...


چند وقتیه شروع کردم جنگل نروژی موراکامی رو بخونم. اولین کتاب انگلیسی جدی‌ای بود که خریده بودم. قبلش همه‌ش ازینا بود که خلاصه‌ بودن و پشتش سطح‌بندی داشت که برای مبتدی‌هاست یا متوسط یا چی! از اینا که کتاب‌فروشی‌های انقلاب داشتن! نشر جنگل! :)
رفته بودم دوبی. کتاب‌فروشی کینوکونیا. نمی‌دونستم از چه نویسنده‌ای می‌خوام کتاب بخرم. بین کتابا گشتم و هی هیجان‌زده شدم. کتاب داستان‌های خارجی با کاغذهای سبک! وای چقدر شیک (کدوممون تا حالا تو دلمون اینو نگفتیم! یعنی به نظر من کتاب داستان خارجی هم‌گام با قهوه در ماگ بیرون‌بر! یکی از خارجی‌ترین کلیشه‌های شیکه :) ) خلاصه این کتاب رو خریدم و از اون‌جایی که پول نداشتم دیگه چیز زیادی هم نخریدم. بقیه‌ش رو واسه سپهر سوغاتی خریدم و هم‌پای آقای کا که پولدار بود و واسه خودش راه‌به‌راه پیرهن و کروات می‌خرید شدم. و البته غذاهای مدیترانه‌ای هیجان‌انگیز!‌
وقتی برگشتم شروع کردم به خوندنش. کی‌ می‌شد؟ نزدیک ۵ سال پیش. و خب خیلی راحت نبود خوندنش برام. این بود که ولش کردم. فقط دلم پیشش موند که این رمان که می‌گن تنها داستان رئال موراکامیه و اسمش هم که آهنگ مورد علاقه منه چیه!
تو لیست کتاب‌های سال قبلم بود برای خوندن که خب امسال همون لیست رو دارم ادامه می‌دم. تعجب می‌کنم که ۵ سال پیش مگه زبان من چقدر بدتر بود؟ این‌که خیلی روان و آسونه!

خلاصه این شب‌ها که تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کوچولو داستان واتانابه رو می‌خونم، هی ناخودآگاهم تو کینوکونیا قدم می‌زنه. یادم میاد که این روزا این خارجی‌ترین کلیشه‌ی شیک رو چقدر راحت دم دستم دارم. این روزا که با یک کلیک ایبوک می‌خرم و می‌فرستم به کیندلم، ناراحت می‌شم بابت حقیر بودن آرزوهایی که داشتم. بابت محروم بودنمون از آسون‌ترین چیزایی که بقیه دارن.


۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

.

زندگی با تمام دل‌نگرانی‌هاش داره پیش می‌ره. ترم اول رو تموم کردم در حالی که هنوز ویزای دانشجویی‌م نیومده و من هنوز دانشجوی پارت‌تایمم! و اگه تا یه ماه دیگه نیاد باید همچنان پارت‌تایم بمونم. یعنی اینکه نمی‌تونم از اون گرنتی که دانشگاه بهم می‌ده استفاده کنم. نمی‌تونم تو دانشگاه کار کنم و همون دو مثقال مزیت هم می‌پره می‌ره هوا!
اما سعی می‌کنم به این بخش احمقانه فکر نکنم. بقیه‌اش خوبه. دارم سعی می‌کنم بیشتر چیز یاد بگیرم.
خیلی این روزهای زندگی رو دوست دارم.
بعضی وقت‌ها که با مامانم تلگرام می‌کنیم، یه عکس از همون لحظه خودش برام می‌فرسته. بعد می‌بینم دلم برای اینکه همون لحظه پیشش باشم تنگ شده. دلم برای اینکه در خونه رو باز کنم و صداش رو بشنوم تنگ شده. دلم برای یه چیزای ریزی تنگ شده. این ویزای کوفتی خودم که اومد باید انرژی‌م رو بذارم رو ویزای کوفتی اونا!
بیارمشون اینجا ببرم بگردونمشون! رستوران‌هایی که دوست دارم. دریا، جنگل. برم کافه‌هایی که دوست دارم رو نشونشون بدم! بشینیم قهوه بخوریم! مامان کاپوچینو سفارش بده و بابا کیک! و من غر بزنم که کیک برات خوب نیست.

به قول بابا وصف‌العیش، نصف‌العیش!

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

شب‌ها...

نمی دونم چون چهار شبه که قرصامو نخوردمه یا چون نزدیک پریودمه، که این شبا وقتی دراز می کشم که بخوابم کلی خاطره رو با خودم مرور می کنم.
خاطره‌هایی که شاید وقتی تعریفشون می‌کنی چندان ناراحت‌کننده نباشن اما برای من نشون‌گر عجز و ناتوانی آدم‌هاست. بیچارگی آدم‌ها همیشه می‌تونه منو اذیت کنه. بدترین تصویر خیابون‌های تهران برای من تصویر آدم‌هاییه که از شهرستان اومدن و دنبال آدرس مطب دکتر و بیمارستان می‌گردند.
.
اینه که این شبا یاد حرف‌های مامان‌بزرگم می‌افتم از مرگ مادرش. از اینکه مدتی بود که از مادر پیر مریضش نگهداری می‌کرد و پیرزن دیگه رو هیچی کنترل نداشت. بعد یه شب که مامان‌بزرگ تو هال نشسته بود، می‌شنوه مادرش با صدای بلند داره اشهد می‌گه. با اون پادرد و سنگینی‌ش از جاش بلند می‌شه می‌ره پیشش. می‌بینه کلی خون از دهنش ریخته بیرون و تموم کرده. بعد هی تصور می‌کنم مامان‌بزرگم اون لحظه چه حسی داشته. بعد که زنگ زده خونه خاله‌م چی گفته. بعد همون چند دقیقه تا بقیه بیان. این دقیقا همون لحظه‌ایه که دلم به حال بيچارگی مامان‌بزرگم می‌سوزه و کلی به خاطرش گریه می‌کنم.
.

بقیه‌ش باشه بعدتر

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

.

قبل‌ترها یه جایی خونده بودم که خانوم بازیگر زیبا چقدر حساس و نگران سوتفاهم‌هاست. اینکه تو یه جشنواره بعد از ترجمه حرفاش برای بازیگر کره‌ای، کلی نگران بوده که منظورش رو درست رسونده باشه. جمله‌ش این بود که لیلا با آن نگرانی همیشگی‌اش از بروز سوتفاهم... . شاید اصلا به همین خاطر تا اونجا که می‌تونه فارسی حرف نمی‌زنه که مطمئن باشه مترجم حرفش رو گم نمی‌کنه.
بعد از همه این جنجال‌های مسخره، من دلم پیش نگرانی خانم بازیگره. ناراحتم که نشسته تو اتاق هتلش و به سوتفاهم‌ها و نگرانی‌ها فکر می‌کنه.
بله البته کدوم یکی از ما درگیر این نگرانی‌ها و دلواپسی‌ها نشدیم. خون هیچ‌کس هم رنگین‌تر نیست طبعا. اما هر بار که این خبر هم‌خوان شد، من هی فکر کردم به نگرانی‌هایش.

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟

وسط سخنرانی فارسی، یک آقای هندی/ پاکستانی آمد تو. فهمید اشتباه آمده و رفت. آن وقت که گفت ببخشید، همان چند لحظه که لب‌هایش تکان خورد، احساس کردم چقدر شبیه توست. همان وقتی که می‌گفتی یکی آمده مغازه‌ات خرید کند و خندیده و گفته "من پاکستانی، اما شما شبیهِ پاکستانی". بعد بلند بلند می‌خندیدی. همان مدلِ خنده‌های خودت. خوشتیپ بودی. لابد هنوز هم هستی. صدایت هم خوب بود. وقتی "کوچه" داریوش را می‌خواندی و من فکر می‌کردم کوچه مامان‌بزرگ را می‌گویی که حتی بن‌بست هم نبود اما اعتقاد راسخ داشتم که باید مثل پدربزرگ توی همین کوچه‌ای که داریم پا می‌گیریم بمیریم. همین شد که وقتی قصد کردی خانه را به غریبه بفروشی، من هم شوکه شدم. نفهمیدم بعدش چه شد. اما آخرش خانه را خریدند و نگذاشتند مامان‌بزرگ ناراحت شود. اما چه فایده! که هیچ‌چیز دیگر مثل قبلش نشد! دیگر هم را ندیدیم. مامان‌بزرگ هر وقت، وقت پیدا کند گریه می‌کند و من فکر می‌کنم دیگر هیچ وقت کوچه را با صدای تو نخواهم شنید حتی اگر یک روز یک نفر مثل پدربزرگ توی همین کوچه غیر بن‌بست بمیرد.

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

.


خوابتو دیدم. وقتی که فکر می‌کردم دیگه رها شدم، از همه فکرهای منفی و گیرهایی که به خودم می‌دادم. من با ماشینی که ایران داشتم. تو هم با ماشینی که ایران داشتی. تو خواب دلم می‌خواست بدونی که من کار کردم، با پولم ماشین خریدم. من آدم حقیری‌م. آدم حقیری که از زندگی‌ش راضی نیست. نمی‌خواد رقابت کنه، فقط می‌خواد آروم باشه. اما افتاده وسط کلی آدم موفق که دارن با هم رقابت می‌کنن. نمی‌تونه تکیه کنه. بدش میاد از اینکه پاییده بشه. از اینکه....

آه هلیا ... چیزی خوفناک تر از تکیه‌گاه نیست. ذلت، رایگان‌ترین هدیه هر پناهی‌ست که می‌توان جست.
اسکناس‌های کهنه را نوار چسب‌ها حمایت می‌کنند، سربازان را سنگرها
هلیای من! ما را هیچ کس نخواهد پایید و هیچ کس مدد نخواهد کرد.

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

.

بهترین کلمه‌ای که می‌توانم برای حال این روزهایم پیدا کنم "حزن" است. یک ماه مانده به رفتن، دلم نمی‌خواهد بروم. دلم برای همه چیز تنگ می‌شود. به خودم می‌گویم سال دیگر برمی‌گردی. دختر لوسی اما توی دلم نشسته و می‌گوید دلش تنگ می‌شود. می‌گوید دلش از همین الان تنگ شده.
.
یکی به من بگوید چطور همه زندگی‌م را در دو تا چمدان جا بدهم؟

نمی‌خواهم غر بزنم اما خوب نیستم. می‌دانم همه چیز را تراژیک می‌کنم و پیشاپیش به استقبال ناراحتی می‌روم. الان اما کاری نمی‌توانم بکنم برای این ویژگی‌م. الان شاید بتوانم قدم بزنم فقط.

۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

خون سرو

ناراحت نشدم، اما خوشحال هم نه. یه بغضی بود/ هست تو گلوم که نمی‌دونم از چیه. دوست می‌داشتم شنبه برم تو خیابون، با آدم‌هایی که نمی‌شناسمشون... بعد یه دل سیر گریه کنم. شاید اگه می‌رفتم دیگه این بغض الان نبود.

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

.

وقتی همه مواظب باشن که یه وقت کسی دخترشون رو نکنه و در بره و از اون طرف نگران این باشن که نکنه یه وقت یه دختری بخواد از پسرشون بکنه ببره.
.
حوصله هیچ کسی رو ندارم. می‌خوام برم یه جا زندگی کنم که هیچ کس نباشه. هر جور بخوام لباس بپوشم با هر هیکل قناسی که دارم! که حتی اگه یهو عشقم بکشه یه سال موهای پام رو نزنم حتی! 

۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

بعضی چیزها را آدم برای خودش بزرگ می‌کند. بعضی چیزهای خیلی معمولی را آدم برای خودش اصل می‌کند

یادت می‌آید یک بار گفتی فلانی با بهمانی دوست شده، و من فکر کردم کسی که نزدیک‌تر از تو به من بود یا حداقل قرار بود باشد چیزی به من نگفته و تو هم خندیدی و بقیه ش را به شوخی گذراندیم؟ آن یک نفر هیچ‌وقت دیگرش چیزی به من نگفت و من هنوز یک جور ناراحتی م از آن نگفتن!
حالا امروز که یک فلانی دیگر و یک بهمانی دیگر با هم دوست شده‌اند و من منتظر شدم که تا نشستی توی ماشین بهت بگویم و فهمیدم که می‌دانستی و به من نگفتی، گیرم که یکی ازت قول گرفته به کسی نگویی. ... در منطق احمقانه/ بچه‌گانه/ عقب‌‌مانده منِ لوس وقتی یک نفر به یک نفر دیگر می‌گوید به کسی نگو، تا زمانی که اسم پارتنر طرف را نیاورده که حتی به فلانی هم نگو، این قانون شامل حالش نمی‌شود. و خب تصمیم ندارم با تو یا هر کس دیگری دعوا راه بیندازم و گله کنم و چه و چه. دلم می‌خواهد این اتفاق را یک جور غمگینی یک گوشه دلم بگذارم.
بعد نشسته‌ام وسط دورهمی/ مهمانی و دلم می‌خواهد توی اتاق تاریک خودم، چمبره بزنم روی تختم و مچاله شوم زیر پتویم. 

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

در این لحظه خاص چقدر خسته‌ام!


احمقانه است وقتی کسی که دوستش داری مریض باشد بعد تو برایش سوپ درست کنی بعد نتوانی ببری بدهی دم خانه‌شان حتی، چون برایشان مهمان آمده. یک همچین وقت‌هایی من کلا لگد می‌زنم به همه‌چی! یعنی کل رابطه را برای خودم می‌برم زیر سوال و در ذهن خودم انگار دیگر هیچ چیزش را نمی‌خواهم. یک هم‌چین آدم صفر و یکی هستم!
حالا هم هی دارم به خودم می‌گویم تحمل کن، چند ماه دیگر... ، چند ماه دیگر چه می‌شود؟ هیچی من می‌روم برای خودم زندگی می‌کنم. منی که در این لحظه خاص حوصله هــیــچ کس را ندارم. به صورت مطلق! 
.
بعد یک بسته پر ماکارونی را با سس بادمجون و گوجه و سیر درست کردم دیروز، بعد طبق معمول نمکش کم شد، نشستیم با صد*را همه‌اش را خوردیم تقریبا! وقتی با همه‌چی لج می‌کنم این‌طوری می‌شوم لابد! یک پرنده‌ای هست که تخم‌هایش را قبل از به دنیا آمدن می‌کشد، من باید هم‌چین موجود باشم احتمالا! در زندگی قبلی یا بعدی‌م!
.
سوال این است که چند ماه دیگر مثلا می‌توانم سوپ درست کنم بیارم دم در خانه‌ات؟ وقتی معلوم نیست قرار است فاصله‌ها چطور باشد!!