‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

Love, Courage and Modernity

آیا زندگی تکراری شده که کمتر می‌نویسم؟
آیا زندگی شلوغ شده که نمی‌نویسم؟
.
راستش این است که این روزها بیشتر دارم نگاه می‌کنم- بیشتر از گذشته وگرنه من متاسفانه همیشه وراج بوده‌ام. همین است که بیشتر می‌خوانم و می‌بینم. و لال شده‌ام.
.
زندگی خوب است راستش. یک مدتی متلاطم بودیم و زیاد به پر و پاچه هم می‌پیچیدیم. به نظرم تغییری نکرده‌ایم اما این روزها آرام و دوست‌داشتنی هستیم. چرایش را نمی‌دانم.
.
کتاب خواندن هم‌چنان هیجان‌انگیز و خوب است.
دارم موزه معصومیت را می‌خوانم. هر روز دلم می‌خواهد زود برسم خانه، ولو بشوم و کتابم را تمام کنم. کتابی که هر خطش روحم را به عنوان یک زن که از قضا خیلی هم عاشق پیشه هست خراش می‌دهد. هر لحظه دوست دارم جای «فسون» باشم اما در عین حال دوست دارم «کمال بی» را هم زیر مشت و لگد له کنم.

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

.

این روزها توی داستان‌ها غرق می‌شوم. باز کتاب خواندن شده کار مورد علاقه‌ام. کتاب می‌خوانم و مشق‌هایم را می‌نویسم و راستش حوصله هیچ کسی را هم ندارم.
کاش می‌شد مثل تابستان‌های بچگی صبح که از خواب بیدار می‌شوم کارم فقط کتاب خواندن باشد. این روزها که هوا بوی بهار و تابستان را با هم دارد.

۱۳۹۴ دی ۲۴, پنجشنبه

And when I awoke I was alone, this bird had flown...


چند وقتیه شروع کردم جنگل نروژی موراکامی رو بخونم. اولین کتاب انگلیسی جدی‌ای بود که خریده بودم. قبلش همه‌ش ازینا بود که خلاصه‌ بودن و پشتش سطح‌بندی داشت که برای مبتدی‌هاست یا متوسط یا چی! از اینا که کتاب‌فروشی‌های انقلاب داشتن! نشر جنگل! :)
رفته بودم دوبی. کتاب‌فروشی کینوکونیا. نمی‌دونستم از چه نویسنده‌ای می‌خوام کتاب بخرم. بین کتابا گشتم و هی هیجان‌زده شدم. کتاب داستان‌های خارجی با کاغذهای سبک! وای چقدر شیک (کدوممون تا حالا تو دلمون اینو نگفتیم! یعنی به نظر من کتاب داستان خارجی هم‌گام با قهوه در ماگ بیرون‌بر! یکی از خارجی‌ترین کلیشه‌های شیکه :) ) خلاصه این کتاب رو خریدم و از اون‌جایی که پول نداشتم دیگه چیز زیادی هم نخریدم. بقیه‌ش رو واسه سپهر سوغاتی خریدم و هم‌پای آقای کا که پولدار بود و واسه خودش راه‌به‌راه پیرهن و کروات می‌خرید شدم. و البته غذاهای مدیترانه‌ای هیجان‌انگیز!‌
وقتی برگشتم شروع کردم به خوندنش. کی‌ می‌شد؟ نزدیک ۵ سال پیش. و خب خیلی راحت نبود خوندنش برام. این بود که ولش کردم. فقط دلم پیشش موند که این رمان که می‌گن تنها داستان رئال موراکامیه و اسمش هم که آهنگ مورد علاقه منه چیه!
تو لیست کتاب‌های سال قبلم بود برای خوندن که خب امسال همون لیست رو دارم ادامه می‌دم. تعجب می‌کنم که ۵ سال پیش مگه زبان من چقدر بدتر بود؟ این‌که خیلی روان و آسونه!

خلاصه این شب‌ها که تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کوچولو داستان واتانابه رو می‌خونم، هی ناخودآگاهم تو کینوکونیا قدم می‌زنه. یادم میاد که این روزا این خارجی‌ترین کلیشه‌ی شیک رو چقدر راحت دم دستم دارم. این روزا که با یک کلیک ایبوک می‌خرم و می‌فرستم به کیندلم، ناراحت می‌شم بابت حقیر بودن آرزوهایی که داشتم. بابت محروم بودنمون از آسون‌ترین چیزایی که بقیه دارن.


۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

چنین گفت بامداد خاموش! :)

خب من از اونجایی که همیشه از ددلاین‌های زندگی‌م عقب بوده‌ام، و اینکه هنوز خیلی با سال نوی میلادی ارتباط برقرار نکرده‌ام! و ضمنا سال وقتی نو می‌شود که آدم عیدی گرفته باشد و من هنوز عیدی‌ای نگرفته‌ام، جمع‌بندی سال قدیمی و رزولوشن سال نو رو از الان تا نوروز به صورت سیال و معلق می‌نویسم!
.
امسال بالاخره کارم با خودم یکسره شد و تصمیم گرفتم که قید درس خواندن در تیاتر و ادبیات و مطالعات جنسیت را بزنم و همان مهندسی را بخوانم. راستش بسیار از تصمیمم راضی‌ام.
دانشگاه‌هایی که دوست‌ داشتم قبول نشدم، اما ناراضی نیستم. اینکه در یک دانشگاه غیرخوب اول باشم اعتماد به نفس داغونم را خیلی بهتر کرده. ضمن اینکه وقت دارم به انبوه کارهای فوق برنامه‌ام برسم.
از روی لیستی که درست کردم کتاب خواندم. که طبعا تمام نشد و درنتیجه سال ۲۰۱۶ - ۹۵ هم هم‌چنان سال خواندن کتاب‌هایی که خجالت می‌کشم بگویم نخواندم نام‌گذاری می‌شود.
به گواه گودریدز ۲۷ عنوان و حدودا ۹۰۰۰ صحفه کتاب خوانده‌ام. کمتر از سال قبل که خب طبیعی هم هست.
زندگی در دره سیلیکون (که ای کاش دره گودریک می‌بود به جایش!) به این سمت متمایلم کرده که شروع کنم بالاخره data mining یاد بگیرم. که خب خوب است.
آخر هفته‌ها تیاتر کار می‌کنم که خب دوستش دارم هرچند تقریبا دارد دهن زندگی مشترکمان را صاف می‌کند. به نظر می‌رسد سال قبل آقای کا بسیار ساپورتیوتر بود و فشار کار و زندگی احتمالا باعث شده غرغر بیشتری بشنوم!
عاشق کار داوطلبانه‌ای که می‌کنم هستم. امسال انرژی بیشتری رویش گذاشتم و برایم مهم‌تر شده. امیدوارم زودتر سایتمان راه بیوفتد و خستگی‌مان در برود. مخصوصا که همه بقیه تیم کانادا یا ایران دور هم هستند و فقط من تنها اینجا هستم و حتی نمی‌توانم در برنامه‌های حضوری شرکت کنم.
امسال از دانشگاه آمدیم بیرون! عاشق خانه‌مان هستم. هر روز که می‌گذرد. خوشحالم که چیدمانش بیشتر به حرف کاوه شد!‌ چون ذهنش خیلی مرتب‌تر از من است و رنگ‌ها و وسیله‌هایی که انتخاب کرده به من آرامش می‌دهد!
اتفاق جدیدی که در زندگی‌ام افتاده این است که فیلم می‌بینم! من به طرز عجیبی نمی‌توانستم فیلم ببینم. چند بار که خانه لونا رفته بودیم، پیشنهاد داد فیلم ببینیم و یک‌هو من احساس کردم چه کار خوبی است. دفعه بعدش که آقای کا پیشنهاد فیلم دیدن داد موافقت کردم و دیدم ا می‌توانم فیلم ببینم!‌ دفعه بعدش حتی در سینما خوابم نبرد! خلاصه‌اش این است که یک لیست از فیلم‌هایی که باید ببینم درست کرده‌ام و منتظرم که ببینیمشان!
.
خب به نظر می‌آید امسال سال خواندن کتاب‌های نخوانده و دیدن فیلم‌های ندیده و یادگرفتن مهارت‌های زندگی دیتا ساینسی در bay area خواهد بود.
امسال خودم رو بیشتر دوست داشتم بالاخره. از خودم راضی بودم بیشتر از همیشه. فکر نکردم که زندگی‌م رو به بطالت گذروندم! و خب فکر می‌کنم این پیشرفت بزرگی بوده برام.
اضافه می‌کنم امسال دوست دارم بیشتر نقاشی کنم.
.

بریم ببینیم امسال چی می‌شه!

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

.

خوب بود
سفر
همه اش را سعي كردم لذت ببرم! با خوردن غذاهايي كه دوست داشتم، با بودن كنار آدم هاي دوست داشتني م. 
كتاب خوندم
قدم زدم 
حرف زدم
ولو شدم تو هواي نمدار
با مغزم درگير شدم كه آيا اگر ايران مي بودم ممكن بود دل از اون شهر شلوغ و پر دود بكنم و برم شمال (هر شمالي) زندگي كنم؟! لهجه بي اعصاب و تند آدم هاش رو هم دوست دارم حتي
از شهر كتاب بابل كتاب خريدم. يه كتابي كه چاپش تو تهران (حداقل كتابفروشي هايي كه من رفتم) تموم شده بود. يادم باشه توش بنويسم كي خريدمش و از كجا.

پ.ن. در بيست و هشت سالگي، پررنگ ترين فكر توي سرم كار كردن تو كتابفروشي! آخ و امان.

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

امروز دقیقا می‌دانم که آن تابستان باید چه می‌کردم*


دیشب ناخونامو لاک زده بودم و همین جور که دراز کشیده بودم تا خشک شن داشتم کتاب می‌خوندم، یه مجوعه داستان کوتاه که جدیدا هدیه گرفتم. یه نویسنده لهستانی که تو دورانی که هیتلر هی تهدید می کنه که به لهستان حمله می‌کنه، می‌ره آمریکا، کارش اونقدر ثابت نیست که بتونه ویزای کار بگیره، داستاناشو تک و توک چاپ می‌کنن و کرایه خونه‌ش عقب افتاده بوده. می‌خونم که عاشق زن جوون بیوه ای می‌شه که اون طرف خیابون اتاق کرایه می‌داده. نویسنده موقرمز سفید داستان فکر می‌کنه اون زن احتیاج به شوهری داره که از خودش و بچه هاش حمایت کنه، نه نویسنده لهستانی‌ای که دولت ویزای توریستی شو تمدید نمی‌کنه و پنج هفته پول اجاره و یه هفته صبحانه رو بدهکاره. نویسنده و استر (زن صاحبخونه روبرویی) اما هم رو می‌بینن و من احساس می‌کنم –یا از میون سطرهای داستان و یا خوش دارم باور کنم- هم رو دوست دارن. نویسنده یه روزی که تلفن می‌زنه به مجله می‌فهمه داستانش قراره تو شماره یک‌شنبه چاپ شه! و سردبیر ازش می‌خواد داستان بعدیش رو بفرسته! مرد داستان من خوشحال می‌شه، منم! می‌ره کافه‌ای که اغلب نویسنده‌ها و شاعرهای لهستانی و مهاجر می‌رفتند. با یکی‌شون شروع می‌کنه به صحبت کردن، یارو بهش پیشنهاد می‌ده با یه زن آمریکایی ازدواج کن. نویسنده موقرمز نحیف من می‌گه این در حق اون زن ظلمه. استر میاد تو. میاد سر میز اونا، یه گپی می‌زنن در مورد این‌که نویسنده آن طرف‌ها پیداش نمی‌شه و استر می‌گه لابد خودش رو واسه ما می‌گیره. من می‌خندم، تو هم بودی شاید می‌خندیدی. بعد طرف سوم ماجرا دوباره پیشنهادش رو بابت ازدواج با زن آمریکایی اعلام می‌کنه! استرمی‌گه "خب چه اشکالی داره؟" و گونه‌هاش گل می‌ندازه و احتمالا فقط نویسنده موقرمز می‌فهمه و من! مرد داستان باید جواب بده، نویسنده مو قرمز من فقط می‌گه "من به خاطر ویزا ازدواج نمی‌کنم". از این‌جای داستان یهو تند می‌شه –یا شاید من احساس می‌کنم تند شده! یا شاید از قبل‌تر تند شده و من تازه فهمیدم- استر یهو می‌گه خب من باید برم، قرار دارم. نویسنده حساب می‌کنه امروز 50 دلار بابت داستان گیرش اومد و صورت‌حساب قهوه و کیکی که طرف سوم حساب کرده و خب  اقامت آمریکا و زنی که واقعا دوست داشت رو از دست داده. من همین‌طور که ولو م رو تخت، کتاب رو می‌بندم و می‌ذارم رو بالاسری تخت. دلم می‌گیره، بابت رابطه پنهانی استر و نویسنده. دلم می‌گیره بابت لحظه‌هایی که یک چیزی رو ته دل آدم مچاله می‌کنند. چشم می‌دوزم به سقف، لاک های ناخونام خشک شده دیگه! فکر می‌کنم، دفعه بعدی که استر و نویسنده هم رو ببینن همه چی بهتر می‌شه، مشکلاتشون حل می‌شه.. فکر می کنم نویسنده بیشتر تلاش می‌کنه ...

چرا داستان‌های قبل خواب خوب و هپی اندینگ نیستند؟

تک مضراب:

از گلی که نچیده ام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است

محمد شمس لنگرودی

.

* جمله اول داستان



۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

نشستم سر کلاس. نگاه می کنم به ناخونای قرمز ارکیده. یادم میاد چند روزه می خوام ناخونامو لاک بزنم. یادم میاد لاک بنفش رو گذاشته بودم جلو چشمم، فرداش لاک پوست پیازی رو گذاشتم کنارش، چند روز بعدش لاک شکلاتی رو... نگاه می کنم به گوشه های انگشتام که باز پوستشون زمخت شده. می گم امشب درستش می کنم. بعد می گم دلم لاک سرخابی می خواد. می گم خب حالا لابد لاک سرخابی رو هم می ذاری کنار بقیه لاکا.... بعد می گم نه بابا امروز می رم همه لاک ها رو می ذارم سرجاشون، گوشه ناخونامو هم با سوهان درست می کنم و بهشون لاک سرخابی می زنم. یادم میاد تا هفت و نیم کلاس دارم. می گم شب کی حال داره لاک بزنه، بعدم که تا لاک می زنی همه ی کارهایی که باید بکنی یادت میاد و آخرشم ناخونت خراب می شه. بعد کلاس تا شروع شدن کلاس بعدی لواشک می خورم و جنگل واژگون می خونم. کشیده می شم با داستان و "کورین" رو دوست دارم و فکر می‌کنم بهش میاد اسمش "سیمون" باشه. مثل سیمون "مستاجر" پولانسکی. کورین یا سیمونِ من وقتی شوهرش رو -که گذاشته با یه دختره رفته-  پیدا می کنه میره شهرشون و وقتی میره دیدنشون می بینه جوراباش لنگه به لنگه است و اون لحظه فقط دلش می خواد پاهاشو بذاره رو میز و بگه نگاه جورابام لنگه به لنگه است. کتابم تموم میشه، زبونم از خوردن لواشک‌ها سِر شده. دلم می خواد پفک بخرم اما پا می شم میرم دستشویی رژ می زنم و می رم سر کلاس و به ناخونای صورتی خودم و جوراب های لنگه به لنگه کورین و عینک کائوچویی گنده ی سیمون فکر می کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

تقدیم به خواهر عزیز، مهربان و دوست داشتنی ام خانم آله‌نوش باباخانیانس همراه با عشق و نفرت

دیشب کارام به نسبت کمتر بود و عزمم رو جزم کردم و کامپیوتر رو خاموش کردم و ولو شدم رو تخت‌خواب به کتاب خوندن. اول می‌خواستم "دختر کشیش" رو که نیمه‌کاره بالای تخت گذاشته بودم بخونم. بعد گفتم "اهمیت ارنست بودن" که بازم بالای تخت اون طرف‌تر بود رو بخونم. آخرش اما رفتم سراغ "بدون لهجه خندیدن" که هفته پیش چهارشنبه که حال و حوصله نداشتم واسه خودم جایزه خریده بودم. (راستش از اول هم می دونستم این کارو می کنم! اما خواستم به خودم حق انتخاب بدم :)) )
خلاصه اینکه با پیژامه و لباس راحت هم‌چین دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن .. اما چشمتون روز بد نبینه- یعنی از همون صفحه اول ترجمه‌‌ی یه چیزی فراتر از افتضاحش تو ذوق می‌زد نافرم. یعنی مترجم محترم علاوه براینکه خاطره‌های معمولی و بعضا خنده‌دار نویسنده رو با فارسی رسمی و کتابی ترجمه کرده بود، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها رو هم به صورت کلمه به کلمه ترجمه کرده بود!
هی می‌خواستم ول کنم کتاب و پاشم برم یه کار دیگه بکنم هی گفتم نهههه حالا شاید بهتر شد که البته نشد!
خلاصه جونم براتون بگه که اصلا گول اسم "فیروزه جزایری دوما" رو نخورید و به هیچ وجه این کتابو نخرید و حتی امانتم نگیرید بخونید! باشد که نویسنده‌ی محترم سرش به سنگ بخوره داستانشو به یه مترجم بهتر بده و اول کتابشم قربون صدقه مترجمه نره!
.
تکمله:
- اعتراف می کنم که برای رفتن هیجان‌زده بودم! البته نه به خاطر هشت رستوران هر یک بار که در آنجا هر که می خواست آواز می خواند، بلکه به خاطر گذراندن شش روز با خانواده و فامیل هایم بود.
- هم چنان که مرسوم است، هرگاه عضو جدیدی به خانواده‌مان اضافه شود، دیگر اعضا ساعت‌ها و ساعت‌ها راجع به او صحبت کرده، وسوختشان چایی بود.
.
اینم از انتخاب آخر هفته ما!

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

دلیلی مناسبی ندارم برای اینکه از سوم شخص خارج شوم*

دیروز بود نشسته بودیم داشتیم "جنگل واژگون" می خوندیم و به یه جمله که رسیدیم خندیدیم و گفتیم سالینجره دیگه! بعد هم گفتیم واسه امروز دیگه بسه بریم چایی بخوریم.
حالا کتابمون با یه نشونه تو صفحه ی بیست و پنجش منتظره که ما بریم و از ماجرای آدم هاش سر در بیاریم و سالینجر با اون سکوت مرموزش و مصاحبه های نکرده ش دیگه نیست.
.
همه ی ما یه روزی دلمون خواسته مثل هولدن بریم تو یه دشت وایسیم و بچه هایی که دارن می دون و بگیریم. دلمون خواسته مثل فرانی چِت بزنیم و خیلی شب ها که داشتیم می خوابیدیم یا همین طور که تو خیابون راه می رفتیم یاد "یک روز خوش برای موزماهی" افتادیم و از خودمون پرسیدیم چرا؟
.
فکر می کنم سالینجر یه جوری خیلی تو دل ما ها بود. دقیقا همین تو دلمون بود. انگار همین جا از توی دل ما داشت می نوشت.
.
.
* جنگل واژگون

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه



داستانی که دارم می خونم تموم میشه- کتاب رو می ذارم کنار و طاقباز دراز می کشم رو تخت و به سقف نگاه می کنم- از این جور داستان ها خوشم می آید همون قدر که از اتفاقی که توش می افته اذیت می شم. اتفاق کوچیک و پیش پا افتاده ای که باعث می شه دیگه هیچی مثل قبل نباشه. همه چی در ظاهر سر جاشه اما واقعیت اینه که دیگه آدم های درگیر اون اتفاق اون احساس قبلی رو نسبت به هم ندارند. حالا این آدم ها می تونن زن و شوهر باشند، دوست معمولی، یا خواهر و برادر ناتنی.
فکر می کنم به این جور اتفاق هایی که واسه من افتاده، که وقتی یه نفر رو نگاه می کنم یادم می آد. اون اتفاق/ حرف/ عکس العمل می شه عطف رابطه م با اون نفر. فکر می کنم به وقت هایی که جلوی این اتفاق ها رو نگرفتم.
فکر می کنم به اتفاقی که همه ی مناسبت ها رو بین ما عوض کرد. فکر می کنم که بعد از اون هیچ وقت نتونستم بهت نگاه کنم/ فکر کنم و یاد اون اتفاق نیفتم- فکر می کنم به وقت هایی بعد از اون که هم رو دیدیم و یا احتمالا خواهیم دید و همون لحظه ای که چشممون تو چشم هم میفته یاد اون اتفاق می افتیم- دقیقا همون لحظه ای که داریم با خنده به هم سلام می کنیم جزئیات اون اتفاق از پس ذهن هر دومون رد می شه.

-نوشته شده بعد از داستان آخر سال- مجموعه خاک غریب- جامپا لاهیری

۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

Lets "cha cha"

ولو شدم رو تخت و و کتاب می خونم. یکی از اون شباییه که می خوام قبل خواب به خودم حال بدم. شلوار خواب گشاد خرسی و تاپ رکابی طوسی – که تداعی کننده ی آرامش خونگیه واسه م-

مرده میاد تو اتاق هتل. دوست دخترشو می بینه که پشت یه میز کوچیک نشسته و روی سربرگ های هتل چیزی می نویسه. ده صفحه ای با دست خط ریز و در هم فشرده...

دختره توضیح می ده برای تو..اون چیزی که دوست دارم در کنار تو انجام بدم...آرزوهام

"پیک نیک، خواب بعد ار ظهر کنار رودخانه، ماهی می خوریم، میگو، کرواسان، برنج شفته، شنا می کنیم، پای می کوبیم، برایم کفش می خری، لباس زیر، عطر، روزنامه می خوانیم، وقتی روی تخت همه جا را می گیری هولت می دهم، چمن ها را می زنی، وقتی غمگین و شکست خورده ای تنهایت نمی گذارم، جاز گوش می دهیم، موسیقی جامایکایی، بامبو و چاچا می رقصیم، بافتنی یاد می گیرم، برایت یک شال گردن می بافم. می پرسم هنوز هم مرا دوست داری، از کودکیم برایت می گویم، تخم مرغ عسلی می خوریم، روی شیشه های مربا برچسب می چسبانم..."

و این بحر طویل همین طور صفحه به صفحه ادامه داشت.

ته دل لعنتی ام قنج می رود. فکر می کنم به این خوش گذرانی های کوچک . فکر می کنم به اینکه چقدرش را من از خودم دریغ کردم چقدرش را دیگران... فکر می کنم چقدر زمان می برد تا تو متوجه ی این فکر های من شوی. فکر می کنم به خیلی اتفاق های دیگر که دلم می خواهد بیفتد.

الان که همه جا بحثه. الان که تلفن دقیقه به دقیقه زنگ می خوره و فامیل های نگران از حال ما با خبر می شن. الان که خاله ام مرا قسم می دهد که بیرون نروم... پشت میز شلوغ اتاقم نشسته ام، لذت حقیر تاریک بودن اتاق و چمبره زدن زیر نور کم جان چراغ مطالعه رو مزمزه می کنم.. به این فکر می کنم که دلم می خواهد جمع شویم و دو سه روزی از این آشفته بازار برویم... به جنگل.. دلم هوای جنگل کرده... و توی لعنتی نمی دانم چرا در همه ی اینها هستی و نیستی. چشم هایم را می بندم و می گویم "آه ای اسفندیار مغموم، تو را همان به که چشم فرو بسته باشی"