‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم ها. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ شهریور ۲, پنجشنبه

در باب ابراهیم گلستان و آن بوس کوچولو

 ابراهیم گلستان امروز مرد. 

عموما وقتی کسی می‌میرد در موردش زیاد می‌نویسند. گلستان که حالا همین طوری‌ش هم نسبتا زیاد در موردش نوشته می‌شد 

من هم مدتی بود می‌خواستم در مورد حسم به گلستان بنویسم. از مریدان گلستان نبودم، شاید چون نسبتا دیر خواندمش، به این دلیل که ما نسل بعد از انقلاب امیدی به آشنایی با ادبیات و فرهنگ و هنر ایران در مدرسه نداشتیم (غیر از آن‌هایی که یا شانس آورده بودند زودتر مرده بودند!‌ یا به دلایلی هنوز خشم حکومت شامل حالشان نشده بود. مثل ساعدی و جمالزاده…)

این شد که نسل ما (و پیشنیه و پسله‌هایمان) بسته به سلیقه خانواده با ادبیات (و هنر و فرهنگ)ایران آشنا می‌شد.

و برای همین من سیمین دانشور و جلال آل احمد را در بچگی شناخته بودم و زودتر خوانده بودم، اما گلستان را خیلی دیرتر.


راستش را بخواهید (آثار) گلستان را دوست داشتن اصلا سخت نیست، اگر ادبیات را دوست داشته باشی. من متاسفانه طرفدار سینما نیستم (از حسرت‌هایی که همیشه خواهم داشت). مطمئنم فیلم دوستی کمک بیشتری هم به دوست داشتن گلستان می‌کند. 

خلاصه‌ش اینکه این سال‌ها چندین بار شده که به گلستان فکر کنم. وقتی در مصاحبه‌ش شاهنامه را تحقیر می‌کرد. وقتی لیلی گلستان هر از چندگاهی درافشانی می‌کرد،‌ وقتی کسی از فروغ صحبت می‌کرد و به گلستان می‌رسید. یا سر راه فحش دادنش به جلال از گلستان نقل قول می‌کرد. وقتی هر از چند گاهی سر فحش به چپ‌ پای گلستان هم وسط کشیده می‌شد (یا شاید سر فحش دادن به گلستان چپ بودنش وسط کشیده می‌شد)


خلاصه‌ش اینکه من داستان‌های گلستان را خیلی دوست دارم. مستقل از تجربه زیسته نویسنده‌اش.

اما وقتی زندگی گلستان را به نوشته‌هایش اضافه می‌کنم اتفاقا بیشتر دوست دارمشان. قبلا نوشته بودم که چطور وقتی «آذر ماه آخر پاییز» را می‌خواندم و آن را در کنار تاریخ آن زمان قرار دادم متوجه شدم چرا آن زمان تفکر چپ به وجود آمد (و اتفاقا چقدر نیاز بود) 

چند شب پیش وقتی داشتم کتاب فرزانه میلانی را می‌خواندم و به کامنت ضد زن گلستان رسیدم، یاد حرف‌های لیلی گلستان در مورد شهرناز تهرانی افتادم. در ذهنم جایگاه لیلی گلستان شبیه یک اشراف‌زاده آمد که به خودش اجازه می‌دهد در مورد رعیت حرف بزند. خنده‌دار آنکه (حداقل به زعم دانش سیاسی ایدئولوژیکی اندک من) این همان چیزی است که اصولا تفکر چپ برای مقابله با آن آمده. 

بعد به نظرم آمد چه خوب که در جایی از تاریخ هستیم که منی که پدربزرگم بی‌سواد بوده این حق را به خودم می‌دهم و حتی این توانایی را در خودم می‌بینم که با صدای بلند فرضا سر کسی که پدربزرگش ابراهیم گلستان بوده داد بزنم و بگویم مزخرف می‌گویی.

راستش اینقدر به مفاهیم و ایديولوژی‌ها و جهت‌ها!‌ ریده‌ایم که خودم از تکرار چپ و راست حالم بد می‌شود. اینکه هم‌زمان یک سری از دوستانم به من می‌گویند تفکر سرمایه‌داری آمریکایی دارم،‌ و یک سری دیگر می‌گویند ووک م، هم بیشتر برایم مشخص کرده چقدر همه خودشان وسطند و از روی آن چپ و راست را مشخص می‌کنند (که خب نگاه کنی هم طبیعی‌ش همین است)

خلاصه ماجرا اینکه ابراهیم گلستان را بهانه کردم که بگویم چند شب پیش‌ها اتفاقا سر فکر کردن به ابراهیم و لیلی گلستان به این نتیجه رسیدم که چطور زمانه افتخار به پیشینه (پول و سواد و مقام و اسم و رسم) گذشته.

نه که گذشته باشد (که اساسا پول و قدرت بیشتر از هر موقع دیگری مهم است) اما حداقل برداشت من این است که هر قدری که توانسته باشی از آن سرمایه گذشته با خودت برداشته باشی و در وجودت به کار گرفته باشی به دردت می‌خورد. وگرنه اینکه بچه فلان کسک بوده باشی (چه آن کسک شاه بوده باشد،‌ چه خان، چه استاد دانشگاه، چه نویسنده اندیشمند...) پشیزی نمی‌ارزد اگر نتوانسته باشی با آن خودت را بسازی.  

همین است که مثلا خرده‌ای به لیلی گلستان ندارم که همه چیز برایش مهیا بوده، اما وقتی دهانش را باز می‌کند و حرفش بیرون می‌آید با من و آن دیگری فرقی ندارد. (حداقل برای من ندارد و فکر می‌کنم این «من» تا حدی نماینده بخشی از مردم هست)

بله ما اگر از خانواده نسل اندر نسل متمول بوده باشیم، قطعا برگ برنده داریم. در نقطه صفر بازی‌ قدرت بیشتری داشته‌ایم. در سی و اندی سالگی که به هم می‌رسیم آن دیگری سفرهای بیشتری رفته‌است، زبان‌های بیشتری بلد است، دانشگاه بهتری رفته... همه این‌ها باعث می‌شود الان قدرت بیشتری داشته باشد و صدایش بلندتر باشد. اما اینکه به این دلایل حرفی که می‌زند را من باید قبول کنم؟ نچ! 

همین اتفاق ساده می‌شود نقطه شروع همه جنبش‌ها. زنانی که حاضر نیستند به حرف مردان گوش کنند. جوانانی که به حرف ریش سفیدان گوش نمی‌کنند. مردمانی که به حرف خان گوش نمی‌کنند، مهاجرانی که به حرف سفیدان! آمریکایی گوش نمی‌کنند…


چند شب پیش بود که به ابراهیم گلستان فکر می‌کردم. سر اینکه به فرزانه میلانی گفته بود برود کتاب آشپزی بنویسد. بعد یادم افتاد به فیلم میترا فراهانی که درش یادم نیست در مورد چه کسی پرسیده بود «زن دارد؟» و پشت‌بندش سریع که «زنش خوشگله؟» ...

ابراهیم گلستان آدم مهمی در ادبیات و فرهنگ و هنر ایران است. و دقیقا بخش بزرگی از فرهنگ قدیمی ایران که مرد محوری و زن‌ستیزی ست را هم در خودش دارد. 

من داستان‌هایش را خیلی دوست دارم. قلمش را خیلی دوست دارم. با بخش‌های خیلی خیلی بزرگی از حرف‌ها و عقایدش مخالفم. اما نمی‌فهمم چرا وقت مخالفت باید به پولدار بودن و در قصر زندگی کردنش بتازم. سال‌هاست تا کسی سراغش نرفته نقل قولی ازش بیرون نیامده و عجیب است که چرا باید با چنین کسی مشکل داشته باشیم. تهش هم برگردد به خودشیفته بودنش.

ابراهیم گلستان بعد از ۱۰۰ سال فوت کرد. راستش را بخواهید بدم نمی‌آید قصرش در انگلیس برای بازدید عموم باز باشد. 

و دروغ چرا، همیشه دوست داشته‌ام از آن خانواده‌هایی بوده باشم که پدربزرگ و مادربزرگشان رفته اند فرانسه درس خوانده‌اند و برگشته‌اند. خوبی‌اش این است که دنیا عوض شده و ما رعیت زاده‌ها هم درس خواندیم و مهاجرت کردیم و الان درست است که با لهجه انگلیسی صحبت می‌کنیم و تازه هنوز باید کلی زبان دیگر یاد بگیریم تا از خواندن «رستاخیز فینگان‌ها» لذت ببریم، اما نمی‌گذاریم کسی که صدقه سر پدربزرگ پولدارش کلا فرنگ درس خوانده سرمان منت بگذارد که بیشتر از ما می‌فهمد. نمی‌گذاریم کسی صدقه سر آلت جنسی مردانه و صدای کلفتش تحقیرمان کند که نمی‌دانیم. 


۱۳۹۹ مهر ۱۳, یکشنبه

قدیمی‌ترین حماسه جهان*

 آسمان نارنجی ست و هوا ابری 

چراغ‌ها را خاموش می کنم و زیر نور کم‌جانی که از لابه‌لای ابرها چیزکی می‌تاباند می‌نشینم و سعی می‌کنم کار کنم. چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم به جای مبل سفید ایکیا که پر از خراش از پنجه‌های سگ و گربه است، روی مبل‌های چوب گردوی خانه خیابان کریم‌خان نشسته‌ام و پاهایم را تکیه داده‌ام به یکی از آن کوسن‌های بزرگ طرح گلیم که از خیابان ویلا خریده بودیم. خیال می‌کنم این آسمان نارنجی، آسمان ابری پر از دود تهران است و من در خانه‌ام در تهران هستم اما اینقدر بی‌توجه به نظر مردم که پرده را نمی‌کشم. خیال می‌کنم مامان نشسته آن طرف هال و دارد برای خودش کتاب می‌خواند. هیچ کس دیگری خانه نیست که سر و صدای اضافی بکند. من نشسته‌ام کارم را می‌کنم و او کتاب می‌خواند، مثل نوروز سال کنکور که من درس می‌خواندم و او تمام روز نشسته بود گوشه هال و گیلگمش می‌خواند.

به این فکر می‌کنم که چقدر همه چیز را با رنگ گردویی دوست داشتم و نور کم. دوست داشتم زیر نور آباژوری که فقط کتابم را روشن می‌کند بنشینم و کتاب بخوانم - از نور سقفی بیزار بودم...

حالا تقریبا همه چیز برعکس شده. عاشق پنجره‌های بزرگ و نور زیادم و چوب تیره هیچ وقت جزو انتخاب‌های اولم نیست. فکر می‌کنم چقدرش بابت گذر زمان است و چقدرش تاثیر کاوه. یاد حرف کلیشه‌ای زن و شوهرها شبیه هم می‌شوند می‌افتم. فکر می‌کنم کاوه چقدر شبیه من شده؟ چند روز پیش بهم گفت هیچ وقت رویاپرداز نبوده و همیشه به آینده به شکل واقع‌بینانه‌ای همراه با بدبینی نگاه می‌کرده. گفت این سال‌ها بیشتر در مورد اتفاقی که نیوفتاده خیال پردازی می‌کند.

به آسمان نارنجی و ابری نگاه می‌کنم. به خورشیدی که نیست. از خودم می‌پرسم یعنی بعد از چند سال زندگی من تسلیم آفتاب زیاد می‌شوم؟ و یا کاوه تسلیم ابر؟ 

کاوه از اتاق بیرون می‌آید و چراغ را روشن می‌کند و من را از خانه کریم‌خان پرت می‌کند بیرون. نور چشمم را می‌زند. دستم را حائل چشم‌هایم می کنم و به صورتم چین می‌اندازم. می‌گوید چطوری موش کور؟ چایی می‌خوری؟ 

یادم می‌آید چایی خوردن هم یکی از آن چیزهایی‌ست که کاوه طی سال‌های زندگی با من یاد گرفته. می‌گویم چرا که نه. 


* گیلگمش



۱۳۹۹ مرداد ۱۶, پنجشنبه

از من فقط نفرینی باقی مانده

عطرم تموم شده بود و از این فرصت استفاده کردم و از سِفورا که هی می‌گفت بیا ماه تولدت یه کادو انتخاب کن، عطر سفارش دادم.
امروز اومد. هرمس. باغی کنار نیل. بهش نگاه می‌کنم و یادم میاد اولین عطر هرمسم رو از بندر عباس خریدم، باغی در مدیترانه. ۱۲۵ هزار تومن بود و به نظرم کلی گرون میومد. واسه همین یه مدت استفاده‌ش نمی کردم و همین جوری فقط نگاهش می‌کردم. 
یادم اومد صدرا یواشکی ازش می‌زد چون بوش خیلی یونی‌سکس بود. 
بعد یاد صدرا اینقدر پررنگ شد که همه عطرها فراموش شدند و اشک جاش رو گرفت
اینجور وقت‌ها فکر می‌کنم خوبه که سالمن. گیریم اون سر دنیا و دور از من.
چی کار کردی با ما که به زنده بودن عزیزانمون اون سر دنیا دلخوشیم. 
زنده باشم ذلتت رو ببینم

۱۳۹۹ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

آن شب اردیبهشت یادت هست؟

چند شب پیش خوابت را دیدم. بعد یادم آمد که انگار اول اردیبهشت بود.
از آن اول اردیبهشت چند سال گذشته؟ دیگر تعداد سال‌هایی که نیستی دارد بهت می‌رسد. مرگت دارد ازت جلو می‌زند.
توی خوابم داشتم باهات صحبت می‌کردم یادم نیست در مورد چی. بعد انگار کس دیگری آمد و خوابم جور دیگری ادامه پیدا کرد.
این بار توی خواب نمی‌دانستم مرده‌ای و فکر کنم برای همین بیشتر از مصاحبتمان لذت بردم.
.
در چنین دنیایی که حتی امید اندکی به بهبودش ندارم که هیچ
در زندگی‌ای که باید بچه را بیندازی جلوی همه خطرهای عالم و بعد یکهو پشتش را خالی کنی و بمیری که هیچ
در عالمی که بچه‌ات را جلوی چشمت می‌کشند و باید سکوت کنی و هر بار از بی‌شرفی به خودت بپیچی که نه
اما در دنیایی موازی، دنیایی رنگی، دنیای که لیلای آن بیشتر می‌خندد و اینقدر آرزوی برگشتن به زهدان مادرش را ندارد، من و کا دو تا دختر داریم،
یکی را به نام آرزوی مادری برای دختری که نداشت.  
و دیگری را به یاد خواهری که نبود اما ۱۸ سال پیش در یک اول اردیبهشت مرد. 

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

سال‌ها گذشته از آن اول مرداد...

چند شب پیش خوابت را دیدم. دو سه روزی بعد از تولدت بود. توی خواب کاملا می‌دانستم مرده‌ای. می‌دانستم چند سال است که مرده‌ای. می‌دانستم دلم برایت تنگ شده. توی خواب کلی گریه کردم. صبح که بیدار شدم هرچند دلم هنوز برایت تنگ بود اما سبک شده بود.

۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

خطر غرق شدن معمولی در قالب معمولی زندگی معمولی. مثل همیشه

واقعیتش این است که هنریک ایبسن با تمام تلاشش می‌خواهد به من نشان بدهد زندگی دقیقا می‌تواند مثل داستان‌ها باشد. من دارم برای خودم تلاش می‌کنم داستان‌ها را فراموش کنم و هم‌زمان همان زنی می‌شوم که اتفاقا در خیلی از داستان‌ها تکرار می‌شود (کسی نمی‌داند شاید تکرار همه نویسنده‌ها باشد و تکرار همه آن‌هایی که نتوانستند بنویسند)
روزها می‌گذرند. سنتور را شروع کرده‌ام، اینکه کم تمرین می‌کنم را اما هنوز حل نکرده‌ام. ورزش هم مانده. منتظرم این چند هفته شلوغی هم بگذرد و آن را هم شروع کنم. حال روحی خوب نیست اما  و امیدم این است با شروع کردن ورزش بهتر شود. هم‌زمان دلم می‌خواهد از همه فرار کنم و پیش همه باشم. دروغ گفتم وقتی دلم می‌خواهد از همه فرار کنم، دلم نمی‌خواهد پیششان باشم اما وقتی کسی دعوت می‌کند فکر می‌کنم زشت است و باید بروم. کی از این خود درگیری احمقانه خلاص می‌شوم، نمی‌دانم.
وضعیت کتاب خواندن خوب نیست البته و دلم تنگ شده برای گم شدن در کتاب‌ها.
کتاب محشری دارم می‌خوانم به اسم The Handmaid's Tale که فکر می‌کنم در ایران به اسم سرگذشت ندیمه ترجمه شده. آنقدر از دنیا عقبم که فکر کنم نصف آدم‌ها کتاب را خوانده باشند. کسی هم البته اینجا را نمی‌خواند که حالا به درد کسی بخورد! اصلا خواستم یاد بماند که من در دوره‌ای که زندگی‌ام باز عجیب شده،‌ این کتاب سیاه را هم دارم می‌خوانم که بیشتر ته قلبم را خراش می‌دهد و تازه ناراحت هم هستم که چرا وقت نمی‌کنم تمامش کنم. خواندنش سخت است. هر دو صفحه یک بار باید سرم را بلند کنم و یک فاصله‌ای از کتاب بگیرم وگرنه نفسم بند می‌آید.
.

خانه جدید خوب است. متفاوت است با قبلی. نوتر است و البته معمولی‌تر. شاید برای همین است که احساس می‌کنم داریم هر روز بیشتر از قبل معمولی می‌شویم و من دارم دست و پا می‌زنم یک چیزی پیدا کنم که نشان از آن آدمی باشد که دوست داشتم همیشه باشم و همه اطرافیانم دارند من را فشار می‌دهند که توی آن قالب لعنتی تعریف شده قرار بگیرم و من بعضی وقت‌ها دست و پا می‌زنم و بعضی وقت‌ها وا می‌دهم و تسلیم می‌شوم.

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

قد بکشم، خال بکوبم، جاهل پامنار بشم

یک وقت‌هایی هم نمی‌فهمی باید ممنون اتفاق‌ها و موقعیت‌هایی باشی که واقعیت مزخرف را توی صورتت پرتاب می‌کنند یا اینکه آرزو کنی کاش سرت همیشه زیر برف خوش‌خیالی پنهان باشد.
یک وقت‌هایی هم حس می‌کنی زندگی‌ت را هنریک ایبسن دارد می‌نویسد. همان چیزی که از آن هراس داشتی.  

خوبی‌اش این است که دنیا نکبت‌تر از آن است که دلت به حال خودت بسوزد. این‌قدر کثافت دنیا را برداشته که وقت نمی‌کنی اصلا به حال خودت فکر کنی.

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

برای خاطر فاصله‌ها

بعضی وقت‌ها وسط خوشحالی‌های حقیرت از کاری که پیدا کرده‌ای، از زندگی‌ای که داری می‌سازی، از کارهای جانبی‌ای که داری می‌کنی، از کلاس سنتوری که دوباره می‌روی، وسط این خوشحالی‌های کوچک، دلت می‌ریزد. همان وقتی که می‌بینی برادر کوچکی که فکر می‌کردی تجربه زندگی بهتری از تو خواهد داشت. به خاطر اینکه وقتی به دنیا آمده که وضعیت مالی و اجتماعی بهتر از زمان تو بوده- به خاطر اینکه تو هستی و می‌دانی بچگی کردن چه شکلی ست و نمی‌گذاری بهش سخت بگذرد. می‌بینی برادرت در یکی از ساده‌ترین وضعیت‌های زندگی‌ش مانده. می‌بینی چقدر به خاطر اندکی تفاوت از آن‌چیزی که جامعه کوفتی به عنوان آدم نرمال می‌شناسد، اذیت می‌شود. می‌بینی تمام خانواده‌ات دارند تلاش می‌کنن و تو از این جایی که نشستی فقط می‌توانی یک سری حرف‌های کلی و احمقانه را برایشان قرقره می‌کنی. این‌جور وقت‌ها همان شیرینی‌های کوچک زندگی‌ات هم مزه زهرمار می‌گیرند. صبح دوشنبه‌ای سر کار، هی بغضت را با چای پایین می‌دهی. هی فین فینت را توی دستمال قایم می‌کنی. به این فکر می‌کنی که باز هم موقعیتی رسیده که باید پیشش باشی، بهش بگویی آخرش، حداقل تا اینجایی که خودت آمده‌ای خبری نیست. این معیارهای احقمانه جامعه به هیچ دردی نمی‌خورد. آخرش دلت برای همین سال‌هایی که قرار است بهترین باشد می‌سوزد. به این فکر می‌کنی که دوست داری پسر ۱۷ ساله‌ای که برای تو هنوز همان موجود کوچک است را آرام بغل کنی و او احتمالا مثل همیشه شروع می‌کند به مسخره کردنت اما هم‌زمان حرفت را هم گوش می‌کند. به این فکر می‌کنی که می‌خواهی بهش بگویی نگران نباش رفیق. همه این‌ حس‌ها رفتنی‌اند. خودت را بیشتر دوست داشته باش و همه این‌ها می‌گذرند. 

۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

حزن‌آلود در باغ خاطره‌ها


و خب وقتی فکر کنی می‌بینی اصولا بیشتر حرف‌هایی که می‌زنی را اگر نزنی هم به هیچ‌جا بر که نمی‌خورد هیچ، بهتر هم هست. دیگر مجبور نیستی خودت را توضیح بدهی. حواست به احساسات بقیه باشد و آخرش هم حالت گرفته شود.
حرف همیشه و هنوز هم می‌شود فرو رفتن در داستان‌ها. تا وقتی این‌همه داستان نگفته هست، چه نیاز است به وراجی.

فردا جمعه است. عصر را به خودم استراحت می‌دهم که داستان پنجره رو به حیاط را بنویسم.

۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

ایستادم تا دلم قرار بگیرد

سفر رفتیم و چقدر خوب بود. حالا که برگشته‌ام روحم آرام‌تر است و خودم شادتر. :)
صاحبخانه را دوست داشتم و هی آرزو کردم کاش بابای کاوه بود. توی ذهنم به عنوان بابای کاوه قبولش کردم. چرا من اینقدر دوست دارم دیگران دوستم داشته باشند و برای دوست داشتنشان هی خودم را لوس می‌کنم. نمی‌دانم. اما دلم پدرشوهری خواست که خودم را برایش لوس کنم و خیلی هم تحویلم بگیرد. خیلی هم سنتی و احمقانه.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

میان ما و نسیم

نشسته‌ام روی مبل‌های یونیون قدیمی دانشگاه. یکی از چیزهایی که درباره این دانشگاه دوست دارم همین مبل‌های یونیونش است. حیف که کسی درک نمی‌کند دلیل به این مهمی را!
اولین بار نیست که می‌آیم اینجا. اما اولین بار است که قبل از ظهر می‌آیم. یونیون خلوت است و فضایی به اندازه نشیمن یک آپارتمان در اختیارم است. روی مبل‌ ال شکل ولو می‌شوم و با صدای وز وز تلویزیون شروع به درس خواندن می‌کنم. بعد یک‌هو یک بوی آشنا می‌پیچد توی دماغم. بویی که نمی‌دانم چیست و از کجاست. بویی شبیه بوی آپارتمان نم‌کشیده در بعدازظهر تابستان. بوی خانه عمه‌م وقتی در هفت سالگی می‌رفتم خانه‌شان و با طلیعه بازی می‌کردیم. بوی تلاش برای خوابیدن در بعدازظهر تابستان با صدای کولر و فوتبال پسربچه‌ها در کوچه باریک و پیچ در پیچ. 
باز هم هجوم خاطره‌ها خفه‌ام می‌کند. باز هم دلم تنگ می‌شود. این‌بار خوبی یا بدی‌اش این است که اگر ایران هم بودم، اگر ساری هم بودم حتی، نمی‌توانستم این خاطره را بازسازی کنم. آن آپارتمان نم‌کشیده با آن پنجره‌های بزرگ و شکل‌های هیجان‌انگیز کاشی‌های دستشویی‌اش دیگر نیست. آن اتاق شلوغ و پر از اسباب‌بازی طلیعه، آن فرش‌های دست‌بافت نم‌گرفته از رطوبت، آن رنوی زرد پارک شده در کوچه پیچ‌درپیچ نعلبندان هم دیگر نیست.
.
تکمله:
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
.
فروغ فرخزاد


۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه

صدای تو را دوست دارم

همان وقتی که ساعت را زنگ می‌گذاری برای ۵ صبح که تلفن بزنی سفارت و سوال کنی برای تمدید پاسپورتت. همان وقتی که از صدایت بیدار می‌شوم و می‌آیم توی هال. همان وقتی که می‌ایستم دم در و نگاهم را می‌دوزم به پشتت و به صدایت گوش می‌دهم. همان لحظه را دوست دارم. همان لحظه‌ای که برای بار هزارم یادم می‌آید چقدر تو را دوست دارم.

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

.

زندگی با تمام دل‌نگرانی‌هاش داره پیش می‌ره. ترم اول رو تموم کردم در حالی که هنوز ویزای دانشجویی‌م نیومده و من هنوز دانشجوی پارت‌تایمم! و اگه تا یه ماه دیگه نیاد باید همچنان پارت‌تایم بمونم. یعنی اینکه نمی‌تونم از اون گرنتی که دانشگاه بهم می‌ده استفاده کنم. نمی‌تونم تو دانشگاه کار کنم و همون دو مثقال مزیت هم می‌پره می‌ره هوا!
اما سعی می‌کنم به این بخش احمقانه فکر نکنم. بقیه‌اش خوبه. دارم سعی می‌کنم بیشتر چیز یاد بگیرم.
خیلی این روزهای زندگی رو دوست دارم.
بعضی وقت‌ها که با مامانم تلگرام می‌کنیم، یه عکس از همون لحظه خودش برام می‌فرسته. بعد می‌بینم دلم برای اینکه همون لحظه پیشش باشم تنگ شده. دلم برای اینکه در خونه رو باز کنم و صداش رو بشنوم تنگ شده. دلم برای یه چیزای ریزی تنگ شده. این ویزای کوفتی خودم که اومد باید انرژی‌م رو بذارم رو ویزای کوفتی اونا!
بیارمشون اینجا ببرم بگردونمشون! رستوران‌هایی که دوست دارم. دریا، جنگل. برم کافه‌هایی که دوست دارم رو نشونشون بدم! بشینیم قهوه بخوریم! مامان کاپوچینو سفارش بده و بابا کیک! و من غر بزنم که کیک برات خوب نیست.

به قول بابا وصف‌العیش، نصف‌العیش!

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

برای آ. ( و ف.)*

دیشب خوابت رو دیدم. خواب همه‌تون رو. خواب دیدم همه چی داره خوب می‌شه. یا حداقل اون چیزی که از نظر من خوبه. دارین بر‌می‌گردین همه پیش هم زندگی کنید. بعدش حسم تو خواب یه جوری بود که انگار تو نمی‌خوای. می‌دونی که، بعضی وقت‌ها تو خواب وایسادی سر جات اما همه چی رو می‌دونی. منم دراز کشیده بودم اما همون موقع می‌دونستم که تو نمی‌خوای برگردی.

خوشحالم که این روزا خوشحالی. راستش رو بخوای می‌دونستم که خوشحال خواهی بود. آدمی مثل تو حتما خوشحال خواهد بود.
.
* و برای رویاهای من

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

عاشقانه‌های نازلیلی* و پدر...

امروز تولدت است.
تولدی که برای همه ما خیلی مهم است. به روی خودمان نمی‌آوریم که چقدر برایمان مهم است. دلمان نمی‌خواهد یادمان بیاید که سال پیش، همین چهارم آبان، روز تولدت سکته کردی و چقدر همه ما خوش‌شانس بودیم که ساعت ۱۱ شب بود و نه دیرتر.
و باز چقدر منِ بدبخت دور بودم.
.
خیلی توی زندگی با هم دعوا کردیم. تو همیشه معتقد بودی که من احترام تو را به عنوان پدر نگه نمی‌دارم و به جای اینکه به حرف‌هایت فکر کنم فقط جواب می‌دهم و من همیشه معتقد بودم تو که ادعا می‌کنی ما با هم دوستیم باید تحمل این چیزها را هم داشته باشی و چرا جواب ندهم وقتی این جواب‌ها به ذهنم می‌رسد.
تابستان پیش که آمدم ایران یک دعوای حسابی با هم کردیم. طوری که وقتی برگشتم تا یک ماه اصلا تلفنی هم با هم حرف نزدیم و خیلی سرسنگین بودیم. سر سپهر بود. همیشه سر برخوردهایمان با سپهر با هم دعوا داشتیم. من معتقد بودم من و سپهر خواهر و برادریم و اگر دعوا می‌کنیم به خودمان مربوط است، و تو همیشه دخالت می‌کردی و طرف سپهر را می‌گرفتی و به من می‌گفتی عصبی هستم!
.
حالا هر چقدر که می‌گذرد می‌بینم چقدر پدر خوبی بودی همیشه. و هستی. چقدر همیشه هر کاری می‌خواستیم بکنیم ساپورتیو بودی. تقریبا هیچ وقت به من نگفتی دوستت دارم، نگفتی آفرین. اما همیشه پدر حمایت‌گری بودی که هر وقت می‌گفتی نگران نباش، من واقعا نگران نبودم. حتی از وقتی آمده‌ام اینجا هم، همان روزهایی که استرس داشتم که شهریه را نتوانیم بدهیم، از پشت فیستایم می‌گفتی نگران نباش و من نگران نبودم!
.
هیچ‌وقت وضع مالی‌مان عالی نبود اما هیچ‌وقت احساس نکردم چیزی می‌خواهم و ندارم. همیشه موقع خرید لباس وقتی بین انتخاب دو مدل می‌ماندم می‌گفتی هر دو تایش را بردار. همیشه وقتی می‌رفتیم بیرون غذا بخوریم می‌گفتی هرچقدر می‌خواهید سفارش بدهید فوقش اضافه‌اش را می‌بریم خانه. همیشه موقع سفر رفتن عالی‌ترین تجربه سفر را داشتیم. همه این‌ها به نظرم خیلی معمولی و طبیعی بود تا وقتی که کم‌کم فهمیدم این چیزها طبیعی نیست. طبیعی نیست من از یک کتاب دانیل استیل خوشم بیاید و بهت بگویم و تو آن کتاب را بخوانی و با من در موردش صحبت کنی. طبیعی نیست توی سینما وقت دیدن فیلم غریبانه گریه کنی و بعد با من صحبت کنی که عشق مهم‌ترین اتفاق است و دردناک است که پول آن را تحت تاثیر خودش قرار دهد. طبیعی نیست یک روز برایم هری پاتر بخری و بگویی همکارم گفت کتاب قشنگی است و پسرش دوستش داشته و من هم برایت خریدم. بعد خودت بخوانی‌اش و با هم در مورد هیجان داستان‌هایش صحبت کنیم. طبیعی نیست وقتی اولین دوست‌پسرم را گرفتم با من صحبت کنی و بگویی بترس از آدم‌هایی که ادعای روشنفکری و مدرن بودن می‌کنند و به وقتش از صدتا آدم سنتی هم بدتر می‌شوند. تو با همه دنیا یک‌رنگی و حواست باشد از این یک‌رنگی‌ات ضربه نخوری و البته هیچ وقت به من نگفتی یک‌رنگ نباشم. به من یاد دادی از ارزش‌هایم کوتاه نیایم وقتی همیشه با احترام از کوتاه نیامدن مامان صحبت می‌کردی که به قول خودت میوه ممنوعه آگاهی گاز زد و اثرش را هم دید. و هیچ‌وقت ذره‌ای سرزنشش نکردی وقتی موقعیت‌های زیادی را به خاطرش از دست دادی.
مذهبت را هم دوست دارم. وقتی می‌نشینی می‌گویی آدم باید معرفت داشته باشد. آدمی که معرفت داشته باشد حتی اگر چوب را هم بپرستت آدم است… حالا می‌فهمم تویی که به نظرت همه ادیان ادامه اسطوره‌ها هستند چرا به خاطر اینکه با پدرت احساس نزدیکی می‌کنی نماز می‌‌خوانی. احساس می‌کنی اینکه به روشی که پدرت عبادت می‌کرد عبادت کنی خودت را به او نزدیک‌تر حس می‌کنی. وقتی خودم این روزها سعی می‌کنم کارهایی را انجام دهم که خودم را به تو نزدیک‌تر حس کنم. همین روزها روی کاغذهای کوچک شعر هم می‌نویسم تا وقت بیکاری حفظشان کنم.
.
یک زمانی خیلی باهات بحث می‌کردم که می‌توانم والد بهتری از تو باشم. اما الان می‌دانم که تو نه تنها برای من بهترین پدر بودی بلکه بهتری دایی دنیا هم بودی. از تمام کتاب‌هایی که به خواهرزاده‌هایت هدیه دادی و همه جمله‌های قشنگی که تویش برایشان نوشته‌ای. بهترین برادر دنیا هم برای خواهرهایت بودی. اصلا چطور توانستی اینقدر مهربان باشی؟ این‌قدر دوست‌داشتنی.
.
هنوز وقتی به سال پیش فکر می‌کنم و اینکه روز تولدت سکته کردی، تنم می‌لرزد. از خودم متنفر می‌شوم که نبودم. برای مامان و صدرا که تنهایی همه استرس‌ها را تحمل کردند. برای سپهر که خیلی وقت‌ها تا ده شب تنها می‌ماند خانه. من کجا بودم آن‌ روزهایی که باید می‌بودم. دلم می‌گیرد وقتی گفتی این رسم زندگی نیست که حالا که وقت آن است از هم‌نشینی با شما لذت ببرم نیستید. می‌دانم عاشق این بودی که با کاوه بنشینید و مثل پسرت دوستش داشته باشی. و نمی‌دانم اصلا هیچ‌وقت می‌شود روزی بیاید که حس شیرین شلوغی خانه با عروس و داماد را حس کنی یا نه.
.
پ.ن. از آشنایانی که احیانا گذرشان به اینجا می‌افتد خواهشمندم به پدرم چیزی از این نوشته نگویند. خیلی ساده دوست ندارم بداند.
.
حتی یک بار هم از رویش نخواندم. فقط نوشتم. و خب نمی‌توانم از رویش بخوانم دوباره. سخت است. زیاد.
.
* برای تغییر شعر جان مریم. وقتی صبح‌ها برایم می‌خواندی نازلیلی چشماتو واکن، سری بالا کن، بشیم روونه، شونه به شونه....

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

شب‌ها...

نمی دونم چون چهار شبه که قرصامو نخوردمه یا چون نزدیک پریودمه، که این شبا وقتی دراز می کشم که بخوابم کلی خاطره رو با خودم مرور می کنم.
خاطره‌هایی که شاید وقتی تعریفشون می‌کنی چندان ناراحت‌کننده نباشن اما برای من نشون‌گر عجز و ناتوانی آدم‌هاست. بیچارگی آدم‌ها همیشه می‌تونه منو اذیت کنه. بدترین تصویر خیابون‌های تهران برای من تصویر آدم‌هاییه که از شهرستان اومدن و دنبال آدرس مطب دکتر و بیمارستان می‌گردند.
.
اینه که این شبا یاد حرف‌های مامان‌بزرگم می‌افتم از مرگ مادرش. از اینکه مدتی بود که از مادر پیر مریضش نگهداری می‌کرد و پیرزن دیگه رو هیچی کنترل نداشت. بعد یه شب که مامان‌بزرگ تو هال نشسته بود، می‌شنوه مادرش با صدای بلند داره اشهد می‌گه. با اون پادرد و سنگینی‌ش از جاش بلند می‌شه می‌ره پیشش. می‌بینه کلی خون از دهنش ریخته بیرون و تموم کرده. بعد هی تصور می‌کنم مامان‌بزرگم اون لحظه چه حسی داشته. بعد که زنگ زده خونه خاله‌م چی گفته. بعد همون چند دقیقه تا بقیه بیان. این دقیقا همون لحظه‌ایه که دلم به حال بيچارگی مامان‌بزرگم می‌سوزه و کلی به خاطرش گریه می‌کنم.
.

بقیه‌ش باشه بعدتر

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

.

همان شب می‌خواستم بنویسم، از حسم. از اینکه چقدر شما را دوست داشتم و همیشه برای من مظهر درک متقابل و زندگی خوب بوده‌اید. از اینکه همیشه فکر می‌کردم چطور می‌توانم بچه‌ای که شاید داشته باشم را مثل شما بزرگ کنم. از اینکه چطور می‌شود کسی مرا طوری دوست داشته باشد که در موردم آن‌طور بنویسد که شما نوشته‌اید.
همان‌شب که آن خبر را شنیدم و تا چند ساعت بعدش هی آمدم نوشته‌ات را چک کردم که نکند اشتباه دیده باشم.
درست است، من مگر چقدر شما را می‌شناختم. اصلا مگر چقدر دیده‌بودمتان. اینکه کسی را از نوشته‌هایش برای خودت ترسیم کنی معلوم نیست چقدرش درست باشد اصلا. گیرم من همیشه پیش خودم یکی از بهترین کارهایی که کرده‌باشم آن ایمیلی بود که بهت زدم و گفتم فلانی من دارم از ایران می‌روم، بگذار یک‌بار حداقل بیایم ببینمت. و خب خوشحال بودم که خودم را دوست تو می‌دانستم. حتی اینجا هم چند نفر را پیدا کرده‌ام که دوست شماها هستند. شماها که همیشه اسمتان را با هم می‌آورده‌ایم و حالا قرار است دو تا شوید. بعد از بیست سال. می‌دانم حتما تصمیم درستی دارید می‌گیرید و می‌دانم که دوستان بسیار خوبی دارید که دور و برتان هستند اما این چند روز به خودم می‌گویم ای کاش من دوست نزدیک‌تری بودم. نه فقط دو بار دیدن و بقیه‌اش ایمیل و فرستادن آهنگ و تقسیم کردن هیجان‌های بعد از شنیدن آهنگ‌ها. 

می‌دانم که کلی آدم دیگر این روزها فکرشان پیش شماست. شما که دوست‌ دارم دوستتان باشم.

۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه

و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام...

من زنی را می شناسم که در شهر کوچکی زندگی می کند. خودش می گوید اسمش مهتاب است، اما من پری صدایش می کنم که بگویم پری غمگینی را می شناسم. پری غمگین من از زندگی اش راضی نیست. دوست ندارد در طبقه پایین خانه مادرشوهرش زندگی کند و درِ یک کمد از خانه شان هم قفل باشد چون وسایل دیگران تویش هست و به آن بهانه هر چند وقت یک بار کسی بیاید خانه شان سرک بکشد و حتی خودش هم نداند توی آن کمدها چیست. 
پری کار نمی کند چون شوهرش می گوید بهتر است بچه ها را تربیت کنی. پری کار نمی کند اما شوهرش هم به زور به او پول می دهد. پری بعضی وقت ها که تنها خرید می رود و کارت شوهرش دستش است، به فروشنده می گوید که کمی بیشتر پول بکشد و بقیه اش را نقد به او بدهد که با آن شارژ بخرد و وبلاگ بنویسد. چون شوهرش پسورد اینترنت خانه را به او نمی دهد و می گوید خوب نیست همه ش توی اینترنت باشی.  پری مذهبی است و بدون اجازه شوهرش بیرون نمی رود. شوهرش اما می رود تهران درس می خواند و وقتی هم می آید خانه سرش توی وایبر است. پری ناراحت است که شوهرش با دخترهای همکلاسش که عکس وایبرشان هم بی حجاب است صحبت می کند. با شوهرش قهر می کند اما نگران می شود  که دوری از شوهرش باعث شود شوهرش در اینترنت فیلم های ناجور نگاه کند. پری دلش می خواهد دل به خواه شوهرش باشد اما نمی داند چه کند. هر چه از سکس می داند را از شوهرش یاد گرفته و اصلا نمی داند کار دیگری هم می شود کرد یا جور دیگری هم می شود بود. یک بار هم شوهرش وسط دعوا به او گفته از تو خوشگل تر هم بوده اند اما ما گفتیم خواستگاری تو بیاییم که سر به راه تری. پری مشاوره تلفنی می کند و نظر مشاور را در وبلاگش می نویسد و خواننده هایش بهش می گویند حرف خوبی زده یا این کار را نکن. پری آرزویش این است که  یکی از برادرشوهرهایش ازدواج کنند، شاید باعث شود آن ها از آن خانه بروند یا خواهرشوهرش ازدواج کند تا دیگر به شوهرش اسمس ندهد و همه حواس شوهرش به این نباشد که یک وقت خواهرش پول توجیبی اش کم باشد و برایش شارژ موبایل بفرستد و …
خواهر شوهر پری یک بار ازدواج کرده اما پری معتقد بوده خانواده داماد به آن ها نمی خوردند چون جاری خواهرشوهرش در مراسم عقد روسری سرش نبوده و با داماد بگو و بخند کرده. پری معتقد بوده اگر جاری خودش قرار بوده با شوهرش بگوید و بخندد آن هم بدون روسری حتما دق می کرده. خواهرشوهر پری بعد از چند ماه که آن هم کلی اش را خانه مادرش بوده طلاق گرفته. مادر شوهر پری به گوشش رسانده که دخترش در منزل شوهرش عروس نشده، این خیلی مهم بوده و پری آن را در وبلاگش هم نوشته.
پری دلش می خواهد یک بار با خیال راحت خانواده اش را دعوت کند و قبلش هزار جور ناز شوهرش را نکشد و حتما هم مجبور نباشد خانواده شوهرش را هم بگوید و بعد غصه بخورد نکند کسی آن وسط به کسی بی احترامی کند.
پری امسال برای دختر اولش به سختی تولد گرفته چون به نظر شوهرش مهم نبوده
برای تولد دختر دومش به سختی مهمانی داده چون شوهرش گفته دومی که مهم نیست اولی مهم بود که فامیل بفهمند اجاقمان کور نیست.
پری طلاق نمی گیرد چون شرایطش را ندارد
پری دو دختر دارد

پری غمگینی که در ساعت های بین خواب دختر کوچکش با پول یواشکی شوهرش با اینترنت موبایلش وبلاگ می نویسد. در شهر کوچکی در ایران. در خانواده ای متدین و مذهبی.

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

.

يكهو ياد هفته اولي كه اومده بودم ايران افتادم. روزي كه با مامان رفتيم و يه شال سبز كمرنگ گرفتم. نزدیک به دو ماه گذشت. دلم براي آمريكا چندان هم تنگ نشده. هرچند دارم برنامه ريزي مي كنم كه آنجا رفتم اين كار را مي كنم و آن كار. دروغ چرا، مي ترسم. از اينكه دوباره بايد شروع كنم به دانشگاه پيدا كردن. خسته ام از ويزاي به درد نخوري كه باهاش هيچ كاري نمي توانم بكنم. باز همان طور شده ام كه دوست دارم يك جا قايم بشوم. من كي اينقدر ترسو شدم؟ 

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

عجب بالا و پایین داری ای چرخ...

یک-    عروسی آناهیتا ست. از این سر تا آن سر این کشور پهناور 10 ساعت پرواز و معطلی توی فرودگاه است و سه ساعت اختلاف زمانی. خوشحالم. فکر می‌کنم به آخرین باری که من و آرش و آناهیتا کلی وقت با هم می‌گذراندیم.
دو-     شب اول ولو شدم روی کاناپه خانه‌شان، مریم ایمیل می‌زند که دیروز نامزد کردیم. خوشحال می‌شوم. اینقدر احساساتی و نازک هستم که نزدیک است گریه‌م بگیرد.
سه-   توی فرودگاه نشسته‌ام. سه ساعت تا پرواز بعدی مانده. از عروسی برگشته‌ام و کمتر از یک هفته دیگر باید بروم ایران. فیسبوک را باز می‌کنم. همان اول پست آناهیتا (یک آناهیتای دیگر) را می‌بینم. عکسش لود نمی‌شود اما قلبم می‌ریزد. سریع کامنت‌ها را می‌خوانم. قلبم تند تند می‌زند. نازکم و احساساتی. اشکم می‌ریزد پایین، برایش می‌نویسم تسلیت می‌گویم و همان وقت برای برای هزارم از کلمه تسلیت و عجز خودم حالم به هم می‌خورد.
-    چرخ گردون حالم را بد می‌کند. یک آناهیتایم عروسی می‌کند، یک آناهیتایم پدرش را از دست می‌دهد.