‏نمایش پست‌ها با برچسب خسته بر آستانه دروازه ابدیت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خسته بر آستانه دروازه ابدیت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ آذر ۲۲, جمعه

چنین حتی بانگ برنیاورد بامداد خسته

این روزها که می‌گذرند بیشتر و بیشتر احساس می‌کنم دور شده‌ام. از خانواده‌ام. از بستری که خانواده‌ام در آن هستند. همین است که صحبت مشترکی نداریم. شاید هم داریم و من نمی‌خواهم یاد خودم بیاورم. یاد خودم بیاورم که از جایی آمده‌ام که الان - مثل همیشه‌ای که یادم هست، یا شاید بیشتر از همیشه- در نکبتی دست و پا می‌زند که عقل من چاره‌ای برایش پیدا نمی‌کند. خودم را قانع می‌کنم که من هم کلی مشکل دارم. خودم را قانع می‌کنم که من توان اینکه این چیزها را حل کنم ندارم. که عمر کوتاه من در این غم‌ها و فکر‌ و خیال‌ها تمام شده. 
واقعیت اما … راستش نمی‌دانم واقعیت چیست. خسته‌ام. از اینکه جزو آدم‌های مرفه حساب می‌شوم و در عین حال همیشه در حال مقایسه خودم با بقیه‌ای که بهتر از من‌اند هستم بدم می‌آید. پس بقیه کسانی که وضع‌شان از من بهتر است چه بسا اوضاع آشفته‌تری داشته باشند. آن نقطه بهینه کجاست؟ آن نقطه‌ای که از آنچه که داری راضی هستی و نه می‌خواهی بیشتر داشته باشی نه عذاب آن‌ها را داری که از تو کمتر دارند. بخشی از وجودم می‌گوید ای کاش اصلا چنین نقطه‌ای نباشد حالا که از من اینقدر دور است. 
مدتی است که دیگر نمی‌دانم هدفم چیست. هدف بلندمدتی ندارم. روزها را می‌گذرانم که گذرانده باشم. هدفم در خواندن کتاب و کوتاه کردن مو و بیرون انداختن لباس‌های کهنه می‌گذرد. تعریف عمر گران‌مایه‌ای هستم که در «چه خورم صیف و چه پوشم شتا» صرف شد. مانده‌ام فردا روز که کارت سبز را گرفتم و رفتم خانواده‌م را دیدم دیگر چه چیزی دارم که منتظرش بمانم.

۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

وقتی که هر لحظه‌اش جنگ است و تلاش


یادم نیست اینجا نوشته‌ام که سر کار می‌روم یا نه. کارم را دوست دارم و اگر خودم تنبلی نکنم خیلی چیزهای بیشتری هم یاد می‌گیرم. سنتور را شروع کرده‌ام که عالی‌ست. ورزش را هم شروع کنم، روی کاغذ کنار خیلی از باید‌ها و خواسته‌هایم تیک زده‌ام. اما یک چیز بزرگ دیگر این روزها خِرَم را چسبیده که خودم هم نمی‌دانم چیست. اساسا حالم خوب نیست. میان روزهایم غوطه می‌خورم و نمی‌دانم چه می‌خواهم. نه که زیاد نوشته‌ باشم اینجا اما شاید فعلا کمتر بنویسم. رسیده‌ام به همان‌جایی که گذراندن لحظه‌ها از من انرژی زیادی می‌گیرند.

۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

خطر غرق شدن معمولی در قالب معمولی زندگی معمولی. مثل همیشه

واقعیتش این است که هنریک ایبسن با تمام تلاشش می‌خواهد به من نشان بدهد زندگی دقیقا می‌تواند مثل داستان‌ها باشد. من دارم برای خودم تلاش می‌کنم داستان‌ها را فراموش کنم و هم‌زمان همان زنی می‌شوم که اتفاقا در خیلی از داستان‌ها تکرار می‌شود (کسی نمی‌داند شاید تکرار همه نویسنده‌ها باشد و تکرار همه آن‌هایی که نتوانستند بنویسند)
روزها می‌گذرند. سنتور را شروع کرده‌ام، اینکه کم تمرین می‌کنم را اما هنوز حل نکرده‌ام. ورزش هم مانده. منتظرم این چند هفته شلوغی هم بگذرد و آن را هم شروع کنم. حال روحی خوب نیست اما  و امیدم این است با شروع کردن ورزش بهتر شود. هم‌زمان دلم می‌خواهد از همه فرار کنم و پیش همه باشم. دروغ گفتم وقتی دلم می‌خواهد از همه فرار کنم، دلم نمی‌خواهد پیششان باشم اما وقتی کسی دعوت می‌کند فکر می‌کنم زشت است و باید بروم. کی از این خود درگیری احمقانه خلاص می‌شوم، نمی‌دانم.
وضعیت کتاب خواندن خوب نیست البته و دلم تنگ شده برای گم شدن در کتاب‌ها.
کتاب محشری دارم می‌خوانم به اسم The Handmaid's Tale که فکر می‌کنم در ایران به اسم سرگذشت ندیمه ترجمه شده. آنقدر از دنیا عقبم که فکر کنم نصف آدم‌ها کتاب را خوانده باشند. کسی هم البته اینجا را نمی‌خواند که حالا به درد کسی بخورد! اصلا خواستم یاد بماند که من در دوره‌ای که زندگی‌ام باز عجیب شده،‌ این کتاب سیاه را هم دارم می‌خوانم که بیشتر ته قلبم را خراش می‌دهد و تازه ناراحت هم هستم که چرا وقت نمی‌کنم تمامش کنم. خواندنش سخت است. هر دو صفحه یک بار باید سرم را بلند کنم و یک فاصله‌ای از کتاب بگیرم وگرنه نفسم بند می‌آید.
.

خانه جدید خوب است. متفاوت است با قبلی. نوتر است و البته معمولی‌تر. شاید برای همین است که احساس می‌کنم داریم هر روز بیشتر از قبل معمولی می‌شویم و من دارم دست و پا می‌زنم یک چیزی پیدا کنم که نشان از آن آدمی باشد که دوست داشتم همیشه باشم و همه اطرافیانم دارند من را فشار می‌دهند که توی آن قالب لعنتی تعریف شده قرار بگیرم و من بعضی وقت‌ها دست و پا می‌زنم و بعضی وقت‌ها وا می‌دهم و تسلیم می‌شوم.

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

برای خاطر فاصله‌ها

بعضی وقت‌ها وسط خوشحالی‌های حقیرت از کاری که پیدا کرده‌ای، از زندگی‌ای که داری می‌سازی، از کارهای جانبی‌ای که داری می‌کنی، از کلاس سنتوری که دوباره می‌روی، وسط این خوشحالی‌های کوچک، دلت می‌ریزد. همان وقتی که می‌بینی برادر کوچکی که فکر می‌کردی تجربه زندگی بهتری از تو خواهد داشت. به خاطر اینکه وقتی به دنیا آمده که وضعیت مالی و اجتماعی بهتر از زمان تو بوده- به خاطر اینکه تو هستی و می‌دانی بچگی کردن چه شکلی ست و نمی‌گذاری بهش سخت بگذرد. می‌بینی برادرت در یکی از ساده‌ترین وضعیت‌های زندگی‌ش مانده. می‌بینی چقدر به خاطر اندکی تفاوت از آن‌چیزی که جامعه کوفتی به عنوان آدم نرمال می‌شناسد، اذیت می‌شود. می‌بینی تمام خانواده‌ات دارند تلاش می‌کنن و تو از این جایی که نشستی فقط می‌توانی یک سری حرف‌های کلی و احمقانه را برایشان قرقره می‌کنی. این‌جور وقت‌ها همان شیرینی‌های کوچک زندگی‌ات هم مزه زهرمار می‌گیرند. صبح دوشنبه‌ای سر کار، هی بغضت را با چای پایین می‌دهی. هی فین فینت را توی دستمال قایم می‌کنی. به این فکر می‌کنی که باز هم موقعیتی رسیده که باید پیشش باشی، بهش بگویی آخرش، حداقل تا اینجایی که خودت آمده‌ای خبری نیست. این معیارهای احقمانه جامعه به هیچ دردی نمی‌خورد. آخرش دلت برای همین سال‌هایی که قرار است بهترین باشد می‌سوزد. به این فکر می‌کنی که دوست داری پسر ۱۷ ساله‌ای که برای تو هنوز همان موجود کوچک است را آرام بغل کنی و او احتمالا مثل همیشه شروع می‌کند به مسخره کردنت اما هم‌زمان حرفت را هم گوش می‌کند. به این فکر می‌کنی که می‌خواهی بهش بگویی نگران نباش رفیق. همه این‌ حس‌ها رفتنی‌اند. خودت را بیشتر دوست داشته باش و همه این‌ها می‌گذرند. 

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

بعد از این همه مدت آمدم که بگویم خسته‌م.

خسته‌م. مدتیه که خسته‌م. بعضی وقتا فکر می‌کنم هیچ‌چی دیگه ارزش تلاش کردن نداره. دلم می‌خواد یه مدت طولانی فقط بخوابم. دیگه حتی کتاب داستان هم نمی‌تونم بخونم.
یه زمانی از زندگی یه انتظاراتی داشتم. یه زمانی برای خودم خیالاتی داشتم. الان، همین الان که ساعت نزدیک ۱۲شبه و غیر از صدای خرچ خرچ غذا خوردن و گربه و وزوز یخچال صدایی نیست، فکر می‌کنم تو هیچ جای خیالاتم اینی که الان هستم نبودم. این مستاصل خسته که این روزا همه تلاشش اینه که بغض تو گلوش راهش رو به چشماش پیدا نکنه.

۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

وقتی از خفقان حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم.

این روزها که اینجا هستم خیلی وقت‌ها می‌نشینم فکر می‌کنم که آیا حاضر هستم برگردم ایران زندگی کنم. بعضی وقت‌ها در خیالم در یکی از روزهای سال‌های بعد بار و بنه‌م را جمع می‌کنم و می‌روم ایران زندگی کنم. بعد در خیالم خانه‌م را می‌چینم. مهمانی‌هایم را می‌روم، سر کار می‌روم…
برای همین خیلی خوبی‌ها و بدی‌های این طرف و آن طرف را مقایسه می‌کنم.
یک روزهایی خیلی مصمم می‌شوم که حتما می‌روم، یک روزهایی هم مثل امروز که می‌خوانم حتی نگذاشته‌اند کسی برای ستایش شمع روشن کند، قلبم جمع می‌شود. فکر می‌کنم به خفقانی که هست و نمی‌توانی پنهانش کنی. فکر می‌کنم به اینکه این‌جا چقدر اعصاب راحت‌تری دارم. به طور خاص که در این دو سال معاشرت‌هایم را هم صیقل داده‌ام و آن‌هایی‌ش که بهم انرژی می‌دهند را نگه داشته‌ام. در این دو سالی که دستم آمده با چه جور آدم‌هایی راحت‌ترم.
روزهایی مثل امروز به بهانه‌های دم دستی لباس راحت پوشیدن در گرما و با خیال راحت دویدن دل خوش می‌کنم. اما می‌دانم قلبم به خاطر ستایش‌ها چروکیده شده.

منی که اینجا رویم نمی‌شود به هم‌دانشگاهی افغانم که اساسا در آمریکا متولد شده و چه بسا وضعش از من بهتر باشد لبخند بزنم بدون آنکه پشتش عذاب وجدان تمام حرمت‌شکنی‌ها نباشد.

۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

روزی/ جایی / یک وقتی که خسته نباشم

پشت سر هم قرار گرفتن دو تا پست قبلی هر دوشون رو مضحک کرده. درست مثل خود زندگی.
و اینکه بالاخره یه روزی یکی از مخاطبین خاصم این افتخار رو پیدا می‌کنه که برام بعد از اجرای تیاتر گل بیاره.
یه روزی یه وقتی خستگی‌های جمع شده از تنم در می‌ره. فعلا هنوز وقت دویدنه.
.
من وقتایی که از خودم راضی‌م، وقتایی که دلم گرمه، اصلا احساس خستگی نمی‌کنم.
امروز عجیب خسته‌م اما.
و از خویش متنفر.

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

خیز پاها. وقتش حالاست والا دیگر نخواهم توانست. دست پیش بردن، تصمیم گرفتن. وقت است.

سرم گرم بود. حرف می‌زدم. صدایم بلند است. همیشه. خودم می‌خندم می‌گویم ژن شالیزار. اما تا به حال همه دوست‌پسرهایم* از صدای بلند من شاکی بوده‌ام. نرگس یک بار بهم گفت باید کسی را پیدا کنی که به تو نگوید صدایت را پایین بیاور بلکه از صدای بلند تو، از لیلایی که صدایش بلند است خوشش بیاید. و خب باید بگویم نه! هنوز کسی را پیدا نکرده‌ام. همه‌شان اولش از شلوغ‌کاری‌های من خوششان می‌آید. اما بعد از مدتی همین شعله سرکش، اعصاب خردکن می‌شود!
سرم گرم است. نشسته‌ام تو هال. به صدای بوق بلند و ممتد قطار گوش می‌کنم. خانواده تیبو تمام شد. ۲۳۴۸ صفحه. همین الان. به ساعت ۱۰:۳۰ اینجایی که ساعت ۱۰ ش مثل ساعت دو نصفه شب تهران است. آنتوان خودش را کشت. خسته شد از مسمومیت ریه‌اش از گاز. ۱۸ نوامبر توی دفترچه‌اش نوشت ۳۷ سال و ۴ ماه و ۹ روز! ساده‌تر از آنچه بتوان تصور کرد.
نباید تمام می‌شد آن هم وقتی آدم کمی سرش گرم است و نفسش بوی الکل می‌دهد و هیچ کسی هم نیست که نفسش را نفس بکشد و بعدش از بوی الکلش بخندد و محکم‌تر ببوسدش و بوی الکلش را باز نفس بکشد.
شاید آدم‌هایی مثل من با این صدای بلند و گوش‌خراششان اگر مثل قطار یک‌جا نمانند قابل تحمل‌تر باشند.
مثل یک قطار با بوق‌های کشدار اما در هاله‌ای از ابهام.
بدمستی‌ها و بی‌اعصابی‌ها و بی‌حوصلی‌گی‌هایشان هم برای خودشان.
.
*که البته زیاد هم نبوده‌اند.

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

شب‌ها...

نمی دونم چون چهار شبه که قرصامو نخوردمه یا چون نزدیک پریودمه، که این شبا وقتی دراز می کشم که بخوابم کلی خاطره رو با خودم مرور می کنم.
خاطره‌هایی که شاید وقتی تعریفشون می‌کنی چندان ناراحت‌کننده نباشن اما برای من نشون‌گر عجز و ناتوانی آدم‌هاست. بیچارگی آدم‌ها همیشه می‌تونه منو اذیت کنه. بدترین تصویر خیابون‌های تهران برای من تصویر آدم‌هاییه که از شهرستان اومدن و دنبال آدرس مطب دکتر و بیمارستان می‌گردند.
.
اینه که این شبا یاد حرف‌های مامان‌بزرگم می‌افتم از مرگ مادرش. از اینکه مدتی بود که از مادر پیر مریضش نگهداری می‌کرد و پیرزن دیگه رو هیچی کنترل نداشت. بعد یه شب که مامان‌بزرگ تو هال نشسته بود، می‌شنوه مادرش با صدای بلند داره اشهد می‌گه. با اون پادرد و سنگینی‌ش از جاش بلند می‌شه می‌ره پیشش. می‌بینه کلی خون از دهنش ریخته بیرون و تموم کرده. بعد هی تصور می‌کنم مامان‌بزرگم اون لحظه چه حسی داشته. بعد که زنگ زده خونه خاله‌م چی گفته. بعد همون چند دقیقه تا بقیه بیان. این دقیقا همون لحظه‌ایه که دلم به حال بيچارگی مامان‌بزرگم می‌سوزه و کلی به خاطرش گریه می‌کنم.
.

بقیه‌ش باشه بعدتر

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

این سبکی تحمل‌ ناپذیرش

جمعه که شما احتمالا رفته بودید - در دنیای تو ساعت چند است؟- را ببینید، من در کلاس آقای ب، آقای ب بزرگ فیلم تاتر - محاکمه سینما رکس- را دیدم. کز کردم گوشه صندلی‌ام و هی یواشکی دماغم را کشیدم بالا و چشم‌هایم را پاک کردم.

بعضی وقت‌ها بار هستی خیلی سنگین می‌شود.

۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

توضيح واضحات: آدم ها عروسك هاي توي گنجه نيستند

شايد بقيه فكر كنند كه من بيكارم. بي ربط هم نمي گن. اما منم واسه خودم يه كارايي دارم. مثلا اينكه من صبح با اين هدف از خواب بيدار مي شم كه اين قدر صفحه كتاب بخونم. شايد اصل هدف كتاب خوندن كه لذت بردن از مسير باشه زير سوال بره، اما من مي ترسم از روزي كه بميرم و هنوز همه اون كتابايي كه مي خوام رو نخونده باشم. دوست دارم يه روزي در آينده بتونم داستان ها رو نقد كنم و حرفه اي در مورد كتاب ها حرف بزنم. تا اون روز فعلا به خوندن كتاب ها و نقد هاي ديگران ادامه مي دم. 
همه اين ها رو گفتم كه بگم كتاب خوندن منم به اندازه همه كارها و برنامه هاي بقيه مهمه. اگه به خاطر برنامه يا ميل بقيه ازش مي زنم، از بيكاري نيست، از احترام و اهميتيه كه براي اون بقيه قائلم! 



۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

.


بزرگترين حسرت اين روزها نداشتن خودم در كنار توست. چه بيچاره ام من كه اين همه از تو دورم. دل تنگ شدن كلمه كوچكي است و من هر روز با تمام وجود حسش مي كنم مهربان ترين. 

۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه

و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام...

من زنی را می شناسم که در شهر کوچکی زندگی می کند. خودش می گوید اسمش مهتاب است، اما من پری صدایش می کنم که بگویم پری غمگینی را می شناسم. پری غمگین من از زندگی اش راضی نیست. دوست ندارد در طبقه پایین خانه مادرشوهرش زندگی کند و درِ یک کمد از خانه شان هم قفل باشد چون وسایل دیگران تویش هست و به آن بهانه هر چند وقت یک بار کسی بیاید خانه شان سرک بکشد و حتی خودش هم نداند توی آن کمدها چیست. 
پری کار نمی کند چون شوهرش می گوید بهتر است بچه ها را تربیت کنی. پری کار نمی کند اما شوهرش هم به زور به او پول می دهد. پری بعضی وقت ها که تنها خرید می رود و کارت شوهرش دستش است، به فروشنده می گوید که کمی بیشتر پول بکشد و بقیه اش را نقد به او بدهد که با آن شارژ بخرد و وبلاگ بنویسد. چون شوهرش پسورد اینترنت خانه را به او نمی دهد و می گوید خوب نیست همه ش توی اینترنت باشی.  پری مذهبی است و بدون اجازه شوهرش بیرون نمی رود. شوهرش اما می رود تهران درس می خواند و وقتی هم می آید خانه سرش توی وایبر است. پری ناراحت است که شوهرش با دخترهای همکلاسش که عکس وایبرشان هم بی حجاب است صحبت می کند. با شوهرش قهر می کند اما نگران می شود  که دوری از شوهرش باعث شود شوهرش در اینترنت فیلم های ناجور نگاه کند. پری دلش می خواهد دل به خواه شوهرش باشد اما نمی داند چه کند. هر چه از سکس می داند را از شوهرش یاد گرفته و اصلا نمی داند کار دیگری هم می شود کرد یا جور دیگری هم می شود بود. یک بار هم شوهرش وسط دعوا به او گفته از تو خوشگل تر هم بوده اند اما ما گفتیم خواستگاری تو بیاییم که سر به راه تری. پری مشاوره تلفنی می کند و نظر مشاور را در وبلاگش می نویسد و خواننده هایش بهش می گویند حرف خوبی زده یا این کار را نکن. پری آرزویش این است که  یکی از برادرشوهرهایش ازدواج کنند، شاید باعث شود آن ها از آن خانه بروند یا خواهرشوهرش ازدواج کند تا دیگر به شوهرش اسمس ندهد و همه حواس شوهرش به این نباشد که یک وقت خواهرش پول توجیبی اش کم باشد و برایش شارژ موبایل بفرستد و …
خواهر شوهر پری یک بار ازدواج کرده اما پری معتقد بوده خانواده داماد به آن ها نمی خوردند چون جاری خواهرشوهرش در مراسم عقد روسری سرش نبوده و با داماد بگو و بخند کرده. پری معتقد بوده اگر جاری خودش قرار بوده با شوهرش بگوید و بخندد آن هم بدون روسری حتما دق می کرده. خواهرشوهر پری بعد از چند ماه که آن هم کلی اش را خانه مادرش بوده طلاق گرفته. مادر شوهر پری به گوشش رسانده که دخترش در منزل شوهرش عروس نشده، این خیلی مهم بوده و پری آن را در وبلاگش هم نوشته.
پری دلش می خواهد یک بار با خیال راحت خانواده اش را دعوت کند و قبلش هزار جور ناز شوهرش را نکشد و حتما هم مجبور نباشد خانواده شوهرش را هم بگوید و بعد غصه بخورد نکند کسی آن وسط به کسی بی احترامی کند.
پری امسال برای دختر اولش به سختی تولد گرفته چون به نظر شوهرش مهم نبوده
برای تولد دختر دومش به سختی مهمانی داده چون شوهرش گفته دومی که مهم نیست اولی مهم بود که فامیل بفهمند اجاقمان کور نیست.
پری طلاق نمی گیرد چون شرایطش را ندارد
پری دو دختر دارد

پری غمگینی که در ساعت های بین خواب دختر کوچکش با پول یواشکی شوهرش با اینترنت موبایلش وبلاگ می نویسد. در شهر کوچکی در ایران. در خانواده ای متدین و مذهبی.

۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

باران را گو اکنون بازیگوشانه ببار...

اتاقم در خانه كريم خان طوري بود كه تختم كنار پنجره بود، پشت پنجره هم پله هاي اضطراري بود، به همين خاطر شب هاي باراني با صداي شر شر و ترق ترق باران بيدار مي شدم و دوباره با لذت مي خوابيدم
اينجا اما يا قطره های بارانش فرق می کند
يا تخت آن طور که باید نزديك پنجره نيست
و یا مشکل از نبود پله های اضطراري است
اين است كه شبي مثل امشب بايد گوشم را تيز كنم تا صداي باران را بشنوم
.
یک شب بارانی دسامبر*
.
.

*حواسم هست که آذر است، اما حس آمدن ماه جدید قشنگ است. اوایل دسامبر است… همان طور که هیچ وقت علاقه نداشتم به زور خودم را مجبور کنم که هالوین است و شکرگزاری است و فلان، دوست ندارم فرار کنم از اینکه من خوشحالم که دسامبر است، حس اسفند را دارم. عید دارد می آید. کنار خیابان درخت می فروشند و من مثل آدمی که هیچ نمی داند، به صورت آدم ها خیره می شوم تا حسشان را بفهمم. چرا مثل من از آمدن اسفند خوشحال نیستند؟! سرزمین بزرگ مهاجرهای هزارتکه عید هم ندارد. این را از مقایسه عکس های ساحل شرقی با اینجا می گویم. 

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

عجب بالا و پایین داری ای چرخ...

یک-    عروسی آناهیتا ست. از این سر تا آن سر این کشور پهناور 10 ساعت پرواز و معطلی توی فرودگاه است و سه ساعت اختلاف زمانی. خوشحالم. فکر می‌کنم به آخرین باری که من و آرش و آناهیتا کلی وقت با هم می‌گذراندیم.
دو-     شب اول ولو شدم روی کاناپه خانه‌شان، مریم ایمیل می‌زند که دیروز نامزد کردیم. خوشحال می‌شوم. اینقدر احساساتی و نازک هستم که نزدیک است گریه‌م بگیرد.
سه-   توی فرودگاه نشسته‌ام. سه ساعت تا پرواز بعدی مانده. از عروسی برگشته‌ام و کمتر از یک هفته دیگر باید بروم ایران. فیسبوک را باز می‌کنم. همان اول پست آناهیتا (یک آناهیتای دیگر) را می‌بینم. عکسش لود نمی‌شود اما قلبم می‌ریزد. سریع کامنت‌ها را می‌خوانم. قلبم تند تند می‌زند. نازکم و احساساتی. اشکم می‌ریزد پایین، برایش می‌نویسم تسلیت می‌گویم و همان وقت برای برای هزارم از کلمه تسلیت و عجز خودم حالم به هم می‌خورد.
-    چرخ گردون حالم را بد می‌کند. یک آناهیتایم عروسی می‌کند، یک آناهیتایم پدرش را از دست می‌دهد. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

once again to Zelda

اول گتسبی بزرگ نوشته "یک بار دیگه برای زلدا". آخر کتاب چند تا نامه از آدم‌های مختلف داره به فیتس‌جرالد. از الیوت و بیشاپ و بقیه. تقریبا همه‌شون اول نامه‌شون یه هم‌چین چیزی نوشتند که اسکات عزیز کتابت رو با اهدائیه محبت‌آمیز آن خواندم و ...
تایم‌لاین زندگی فیتزجرالد می‌گه سال 1918، وقتی 22 سالش بوده با زلدا نامزد می‌کنه. ژوئن سال 19، زلدا نامزدی‌ش رو به هم می‌زنه و تو نوامبر دوباره با هم نامزد می‌کنند. آوریل 1920 ازدواج می‌کنند و سال 1925 هم گتسبی بزرگ منتشر می‌شه. از 1930 که بیماری روانی زلدا بروز پیدا می‌کنه دیگه همه‌ش تو بیمارستان‌های روانی بستری بوده و سال 1940 هم که فیتزجرالد می‌میره. بعد از اینکه زلدا تو بیمارستان بستری می‌شه فیتزجرالد چند تا معشوقه عوض می‌کنه البته.
نشستم تو خونه. دم غروب. هوا داره تاریک می‌شه. بیرون یه عده دارن باربیکیو می‌کنن و بوی سوختن زغالش که نمی‌دونم چرا اینقدر شبیه بوی سوختن چوبه منو یاد شمال می‌ندازه. نشستم تو این دم غروب به این عشق ده ساله فکر می‌کنم. یه بخشی‌ش خیلی قلبم رو خراش می‌ده. نمی‌دونم دقیقا کجاش. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

.

رو قالیچه محبوبم نشستم! تو تراس. مثلا دارم یه مطلبی رو واسه گروه کتابخونی‌مون آماده می‌کنم. اما حواسم پیش آرامشیه که تو هواست! پیش صدای پرنده‌ها، جریان باد، صدای خوردن توپ تنیس به راکت. به همه آرامشی که هست تو هوا! نامه مهرانگیز کار در مورد سالگرد خودکشی شوهرش از ذهنم رد می‌شه. یادم میاد دیروز که با مامانم صحبت می‌کردم بهم گفت دیگه کلا زدی تو خط ادبیات دیگه؟ گفتم دوست دارم کتاب فروشی بزنم. گفت آره بزن، منم میام تو کتابفروشی ت کار می‌کنم! بعدش کلی در مورد کتاب‌های جدیدی که خریده بود حرف زدیم! هفته پیش بهش گفته بودم ما داریم گتسبی بزرگ رو شروع می کنیم به خوندن. دیشب گفت راستی گتسبی رو شروع کردم. گفت کلا ترجیح می‌دم بیشتر کتاب بخونم. آزارشون از آدم ها کمتره.
به بی‌صدایی‌ای که تو هوا بود گوش دادم. فکر کردم همه‌ی همه‌ی آدم‌ها حق دارن که آرامش داشته باشند.

۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

.

بحث کرده‌بودیم با هم. اولش سر اینکه من پوست موز و سیب‌زمینی را می‌ریزم توی سینک و همان اول نمی‌ریزم تو سطل آشغال، بعدش هم سر اینکه چرا من حق به جانب می‌گویم گتر شلوارم را درست کن و "لطفا" تهش نمی‌گذارم.
سنجاق قفلی پیدا نکردم، با سنجاق سر گتر شلوارم را درست کردم. آیپد را برداشتم رفتم دستشویی. نشستم روی توالت و شروع کردم به خواندن همسایه‌ها. آنجایش بودم که خالد زندان بود، و برایش خبر آوردند پسرخاله‌ش در سربازی تیر خورده و مرده. تمام دل‌گرفتگی‌ام از همه دنیا گره خورد به دل‌گرفتگی خالد و تمام بدبختی‌های همسایه‌ها و کثافت و جهلی که تویش دست و پا می‌زدند. دلم گرفت از کثافت و جهلی که هنوز هم تویش هستیم. موقعیت مضحک و خنده‌داری داشتم، نشسته روی دستشویی، آب‌پاش قرمزِ به جای آفتابه کنارم، لوله شده بودم در خودم و داشتم به حال تمام آدم‌هایی که از زمان ملی‌شدن صنعت نفت و آن کودتای لعنتی تا همین الانِ لعنتی تو و بیرون زندان‌ها تلف شده بودند گریه می‌کردم. به حال آن‌هایی‌شان که اصلا نفهمیدند چه شد که زندان رفتند، چه شد که مردند، چه شد که دنیا از روی‌شان رد شد.

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

وقتی جدا دلت می‌خواد بگی، "شما برید بذارید من همین‌جا، تو همین لحظه‌های معمولی و احمقانه بمونم!"

وقتی بر می‌گردی زندگی‌ت رو نگاه می‌کنی و می‌بینی هیچ‌چی نداری که به دستش آورده باشی که وقت‌هایی که خسته و ناامیدی بهت روحیه بده و حالت رو بهتر کنه، همه‌چی بدتر می‌شه!
وقتی پولی نداری. وقتی همیشه عقبی و داری می دوی! وقتی لختی، وقتی خسته‌ای....

۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

مخاطب در دسترس نمی‌باشد. پیام شما از طریق پیامک به اطلاع ایشان خواهد رسید. کی؟ به ما ربطی ندارد. به شما هم! مخاطب هر وقت دلش خواست و حوصله داشت گوشی‌اش را روشن می‌کند. حال شما؟ به ما ربطی ندارد. به مخاطب هم.


"لیلا" را گذاشته‌ام ببینم. سرم سنگین است. "لیلا" را گذاشته‌ام ببینم. بگذار آتش بگیرم حتی. شاید از خاکسترها دوباره متولد شدم.
.
تک‌مضراب:
اولین بار که رضا رو دیدم، تو مراسم پختن شله‌زرد نذری بود...آذر ماه اون سال با رضا ازدواج کردم.... چند ماه بعدش، درست روز تولدم متوجه شدم که حامله نمی‌شم.
لیلا- داریوش مهرجویی

و طبعا ذلیل و بیچاره‌تر از من نیست در کوی تو....