‏نمایش پست‌ها با برچسب نو ادوایس پلیز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نو ادوایس پلیز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

.

امشب اینجا می نویسم چون اعصابم خیلی خورده
چون الان دو شبه و من پر از استرسم و از شدت استرس نمی تونم بخوابم
باید زودتر صبح شه تا من به بقیه دعواهام با آدما برسم

بیست روزه ایرانم و همون طور که سحر گفته بود اضطرابم تو همون فرودگاه از بین رفت، اضطراب کارهای ناتمام احمقانه م اون سر دنیا
اینجا همه ش دیدن دوست ها و مهربونی و لذت بردن از قدم زدن تو خیابون بود

اما اینجا موندن هم انگار فقط برای زمان کمی خوب بود
پدرم حرف گوش نمی کنه و رعایت نمی کنه اصلا. من نگران مادرم هستم که این همه زحمت می کشه و خسته است همیشه
مادرم حرف گوش نمی کنه و باز هم تو برخورد با برادر کوچیکترم کلی اشتباه می کنه که حتی منی که روانشناس و مشاور نیستم هم می فهمم و آخرش هم می شینه غصه می خوره که چرا این بچه این جوریه
برادرم ماشین ها رو با چراغ بنزین قرمز تو پارکینگ ول می کنه و رغبت نمی کنی تو ماشین سوار شی بس که آشغال توش ریخته
آدما در هر لحظه آدم های دیگه رو قضاوت می کنند و حکم صادر می کنند! و آدم شاخ در میاره از این همه قطعیت تو صدور حکماشون
آدما تو برخوردهای روزانه به شدت ضد زن و قومیت ها صحبت می کنند و من خسته شدم از بس که همه ش داشتم با همه بحث می کردم که چرااا این حرف رو می زنید

این یه هفته باقی مونده باید با صراف و عکاس (بله عکاس عروسی مون) هم دعوا کنم. لجم می گیره از اینکه تو برخورد با آدم به وضوح سفسطه می کنند و دری وری می گن و آدم رو تا مرز جایی می برن که می گه اعصابم بیشتر ارزش داره گور باباشون و بی خیال حقش می شه و خب رسما یه بازی دو سر باخته

اونجا خیلی با آدم ها برخورد ندارم- به مدد ریجکت هایی که از دانشگاه ها می شم
تو خونه نشستم کتاب می خونم
و آخ که دنیای تو کتابا چقدر بهتر از دنیای واقعی. دنیای آدم های گه

.
پ.ن. بدون ادیت اینا رو اینجا می نویسم
می نویسم چون هیچ جور دیگه ای آروم نمی شم
کاوه نیست
من بی قرارم
و هیچ راهی هم برای آروم شدن خودم بلد نیستم

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

.

کلا ناراحتم. از خیلی چیزها! فکر می‌کنم اگر قرار بود همین‌جا بمانم آیا می‌توانستم تحمل کنم اخلاق‌هایی که لیبل دوست داشتن را هم یدک می‌کشند؟ فکر می‌کنم آیا من دارم شرایط زندگی‌م را آسان می‌کنم و طبعا یک‌سری از برخوردها را نبینم و فکر کنم زندگی خیلی گل و بلبل است و طرفم خیلی هم خاطرم را می‌خواهد؟
فکر می‌کنم کلا ناراحتم فعلا. و درگیر با زندگی. و عصبانی از آدم‌ها. از آدم‌های نزدیک. از آدم‌های نزدیک خودخواه.
امضا: یک آدم خودخواه!

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

تا ببینیم چی می‌شه!

و خب آدم هر چیزی که باهاش حال نمی‌کنه، سرش خراب می‌شه! حالا شده حکایت ما! خودم کم بی‌اعصابم! همه از هر طرف با پیشنهادهای "دلسوزانه"شون رسما دارن دهن من رو سرویس می‌کنند! از الان دارم تمرین می‌کنم که کظم غیض کنم! و با هیچ‌کس اخم و تخم نکنم اما آخرش کار خودم رو انجام بدم!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

کارت دعوت

وقتی بروم کسی دلش تنگ نخواهد شد.
فقط پرحرفی‌هایم را بر می‌دارم و می‌روم.
.
من و خاطره‌هایم،
یک عمر وقت داریم همدیگر را به چای عصر دعوت کنیم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

.

آدمی‌م که علی‌رغم اینکه شاید خیلی‌ها فکر کنن به هیچ‌جام نمی‌گیرم مسائل رو خیلی سریع ناراحت می‌شم! خیلی سریع تو دلم لگد می‌زنم به همه‌چی. دلم می‌گیره و یهو می‌رم تو مود خاصی.
این‌جور وقت‌ها دلم هیچ‌کسی رو نمی‌خواد. همین می‌شه که فکر می‌کنم حتما باید یه چیزی تو زندگی‌م داشته باشم که راضی نگه‌م داره. یه چیزی که حاصل کار خودم باشه. این‌جور وقت‌ها فکر می‌کنم باید جوری باشم که بتونم فقط با خودم زندگی کنم.

این روزها کلی کتاب نخونده دارم. می‌تونم همه زندگی‌م رو تعطیل کنم و فقط بخونم.

این روزها "حرمان" را دانلود کرده‌م و همه‌ش همین را گوش می‌کنم. اگر کمی صدا داشتم فقط، آخ.

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

.

وقتی همه مواظب باشن که یه وقت کسی دخترشون رو نکنه و در بره و از اون طرف نگران این باشن که نکنه یه وقت یه دختری بخواد از پسرشون بکنه ببره.
.
حوصله هیچ کسی رو ندارم. می‌خوام برم یه جا زندگی کنم که هیچ کس نباشه. هر جور بخوام لباس بپوشم با هر هیکل قناسی که دارم! که حتی اگه یهو عشقم بکشه یه سال موهای پام رو نزنم حتی! 

۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

بعضی چیزها را آدم برای خودش بزرگ می‌کند. بعضی چیزهای خیلی معمولی را آدم برای خودش اصل می‌کند

یادت می‌آید یک بار گفتی فلانی با بهمانی دوست شده، و من فکر کردم کسی که نزدیک‌تر از تو به من بود یا حداقل قرار بود باشد چیزی به من نگفته و تو هم خندیدی و بقیه ش را به شوخی گذراندیم؟ آن یک نفر هیچ‌وقت دیگرش چیزی به من نگفت و من هنوز یک جور ناراحتی م از آن نگفتن!
حالا امروز که یک فلانی دیگر و یک بهمانی دیگر با هم دوست شده‌اند و من منتظر شدم که تا نشستی توی ماشین بهت بگویم و فهمیدم که می‌دانستی و به من نگفتی، گیرم که یکی ازت قول گرفته به کسی نگویی. ... در منطق احمقانه/ بچه‌گانه/ عقب‌‌مانده منِ لوس وقتی یک نفر به یک نفر دیگر می‌گوید به کسی نگو، تا زمانی که اسم پارتنر طرف را نیاورده که حتی به فلانی هم نگو، این قانون شامل حالش نمی‌شود. و خب تصمیم ندارم با تو یا هر کس دیگری دعوا راه بیندازم و گله کنم و چه و چه. دلم می‌خواهد این اتفاق را یک جور غمگینی یک گوشه دلم بگذارم.
بعد نشسته‌ام وسط دورهمی/ مهمانی و دلم می‌خواهد توی اتاق تاریک خودم، چمبره بزنم روی تختم و مچاله شوم زیر پتویم. 

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

آخر هفته خود را با چه کسانی گذرانده‌اید؟!

اولش رفتم یه دورهمی با بچه‌های شرکت که از همون اول سر جوشوندن و نجوشوندن کنسرو و گرفتن و نگرفتن بوتولیسم تا هزار و یک چیز احمقانه و غیراحمقانه دیگه بحث داشتیم و رسما می‌خواستم همون اول ور و وسایلم رو بردارم بیام بیرون و برای بار چندم پشت دستم رو داغ کردم که نرم. بعد هم نشستم تو ماشین یه sample test جی آر ای زدم و تقریبا هیچ کدوم از جواب‌های verbal رو بلد نبودم و دلم خواست سرم رو بزارم رو فرمون و گریه کنم! این وسط شاملو هم گوش کردم و له شدم! بعد فکر کردم به اینکه دارم وقتم رو تو زندگی با آدم‌هایی که تایپ من نیستند هدر می‌دم آیا؟
.
کاش می‌موندم خونه حداقل سفارش کافه‌خرید رو تحویل می‌گرفتم!

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

یه روز سنگین

امروز از اون روزاست که سطح انرژی‌م پایینه، و سوگوار درونم شدیدا دلش می‌خواد بشینه و عزاداری کنه. 

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

ما پرده را برای ستایش از تاریکی باز کرده بودیم

از صبح صحنه‌ای گنگ یادم هست که انگار بدرقه‌ای بود و بعد برگشتم به تخت‌خواب. دیرتر بیدار شدم ظرف‌های دیشب رو شستم، بعد ولو شدم که درس بخونم مثلا. یه پاتیل سوپ خوردم و فکر کردم تا آخر دنیا می‌تونم با سوپ و پاستا زندگی کنم! فکر می‌کنم هندونه رو هم شاید اضافه کنم.

الان که ساعت دوازده و نیمه، بعد از خوردن چند لیوان چای پررنگ سردردم هنوز سرجاشه، یه کدئین خوردم که حداقل صبح با این سردرد بیدار نشم. تخممم نیست که یه‌شنبه امتحان دارم. حالم گرفته‌ست، فکر می‌کنم خب اصولا الان باید در پی‌ام‌اس باشم، فکر می‌کنم زندگی من انگار کلن در پی‌ام‌اس سپری می‌شه! غیر از اون دورانی که احتمالا تو درد پریود مچاله می‌شم. فکر می‌کنم به عزیزی که داره می‌ره به‌زودی، فکر می‌کنم که حتی دیگه وقتای پی‌ام‌اس کسی رو ندارم که غر بزنم بهش! گزارشی که باید واسه شرکت آماده می‌کردم رو آماده نکردم هنوز. فکر می‌کنم فردا که زنگ بزنند جواب نمی‌دم! و لابد یه‌شنبه به جای گزارش پیشرفت باید به کارفرما لبخند ژکوند تحویل بدم و رئیسم یه تیکه می‌ندازه بهم و من خفه می‌شم و بعدترش که یه حرف می‌زنه یه جور بدی جواب می‌دم و پیش خودم می‌گم چرا تو این شرکت لعنتی همه می‌خوان بهت نزدیک شن و نمی‌ذارن یه حریم کوفتی لعنتی واسه خودت داشته باشی.

نبضم رو رو پیشونیم حس می‌کنم.



۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

:|

I miss theatre, I don’t like just waking up every morning, putting on my every day cloths and going to that f*u*c*king university/office!

My boss says try hard to be a good engineer! But I don’t like being an engineer! I know that I.E. isn’t a real engineering although, yet it’s still a crap!

I wanna play the pieces I love, the characters I wish to play!



۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه


مهم نیست سر چی اما اعصابم که خورد باشد، احساس چاقی می‌کنم. جلو آیینه می‌ایستم و احساس خپل بودن می‌کنم. اینکه هفته‌ای یک روز باشگاه رفتن به هیچ دردی نمی‌خورد، اینکه این روزها احساس می‌کنم مثل خرس غذا می‌خورم. اینکه هی راه به راه می‌روم بیرون، هی هوس پیتزا و سیب‌زمینی و قارچ و چی و چی می‌کنم.

خب حالا که ساعت 12 شب باشد! چاقی‌م را چه کار باید بکنم؟ هیچ‌چی! تصمیم می‌گیرم که یک شب در میان روی تردمیل بدوم! بعد می‌روم روی توالت فرنگی می‌نشینم و گریه می‌کنم و دقیقا نمی‌فهمم چرا و فکر می‌کنم جای یک نفر خالی! سرش خبر داشته باشه که بیاید تحلیل کند که حتما افسرده‌ام که غذا خوردنم زیاد شده یهو! و گریه می‌کنم بی‌دلیل و خرید می‌کنم بی‌حساب! یادم می‌آید که یک سری لباس خواب قشنگ در "دو رِ می" دیدم. جوراب شلواری را که حتما باید برای قبل از عید بخرم و شال سر از آن مغازه‌ی گیشا!

بعد صورتم را با آب گرم و صابون داوم می‌شورم، بعد خودم را دلداری می‌دهم که ابروهایم هرچند غیرقابل تحمل شده‌اند اما در عوض تا هفته دیگه که می‌روم برشون دارم حسابی کلفت شده‌اند! لباس زیرم را عوض می‌کنم. پاهامو می‌شورم، زیربغلم رو هم. حوله رو می‌پیچم دور تنم و می‌آیم توی اتاق، باز جلو آینه خودم رو برانداز می‌کنم که چاقم! به اراده سست و مزخرفم فحش می‌دهم و لباس خواب خرسی‌م رو می‌پوشم، بدون سوتین. اسلیپرهای جدید منگوله‌دارم رو که برای خودم جایزه خریدم افتتاح می‌کنم. دوست دارم به کسی/ کسایی فحش بدهم اما کسی به ذهنم نمی‌آید!

بدجوری احساس بی‌هدفی و خستگی می‌کنم، کاش یکی به من بگوید روز پر* یودِ ماهِ پیشم کی بود، بگوید آیا الان در دوران کوفتی پی ام اس هستم؟ بگوید این پر*یود کوفتی کی قرار است خرم را بگیرد این ماه، که نیاید تر بزند به وقت اپیلاسیونم.



پ.ن. شام شب معده لعنتی‌ام را اذیت کرده.



۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

I didn't want any flowers, I only wanted to lie with my hands turned up and be utterly empty*

بچه که بودم (شاید هم بچه‌تر که بودم چرا که الان هم همین‌طوری هستم!) کلاس زبانم رو که به بهانه‌ای می‌پیچوندم عذاب وجدان می‌گرفتم و حتی کار به گریه کردن هم می‌رسید!
امروز که خانواده قصد داشت بره شمال فکر کردم حال خوشی ندارم و نرم. بعد فکر کردم خب تنهایی چی کار می خوام بکنم. بعد فکر کردم حوصله شلوغی ندارم هرچند دلم هوس فک و فامیل کرده. بعد گفتم حوصله صحبت کردن و نظر دادن و جیغ جیغ کردن هم ندارم. و خب بقیه این‌طور نبودن! سه روز تعطیلی عزا رو چی کار می خواستن بکنن تو شهر کثیف.
نمی‌خواستن برن، به بهانه‌ی اینکه شاید شلوغ بشه و حالت خوش نیست و چی و چی... به زور فرستادمشون برن و خب همین‌جور که می‌گفتم برن، دلم می خواست برم. آخرین دلیلی که مهم‌ترین دلیل هم بود و بهشون نگفتم برگشتن صبح شنبه بود. از بچگی نفرت‌انگیز ترین قسمت برگشتن از مسافرت رسیدن صبح شنبه بود و هول هول حاضر شدن واسه رسیدن به مدرسه. شاید اگه  قول نداده بودم واسه صبح شنبه جمع می‌کردم و می‌رفتم.
غرض این‌که خانواده رفت و من به محض اینکه درو بستم نشستم به گریه کردن (واقعا نمی‌دونم چرا! اما حسم شبیه همون بعدازظهرهای بچگی بود که کلاس زبان رو می‌پیچوندم) بعد هم واسه روحیه دادن به خودم فرندز دیدم و واقعا هم بهتر شدم. بعد رفتم بیرون خرید کنم از سوپر و دیدم تو خیابون گرد مرده پاشیدن و اومدم خونه و قسمت مازوخیستم آهنگ دپسرده گذاشت که یه وقت خوش نگذره.
کتاب داستان خوندم و چایی گذاشتم. عین بچه ننه‌ها دلم تنگه و می خواد سرشو بگیره تو دستاشو گریه کنه.

* سیلویا پلات

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

:|

می‌خوام وحشی شم.
می‌خوام شاخ بزنم.
می‌خوام داد بزنم.
.
خسته‌م امشب.
.
.
توصیه: وقتی بی‌حوصله‌ای خونه نمون، می‌مونی الافی نکن. کتابی، فیلمی... نخونی/ نبینی می‌شه الان من.