‏نمایش پست‌ها با برچسب واگویه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب واگویه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مهر ۱۳, یکشنبه

قدیمی‌ترین حماسه جهان*

 آسمان نارنجی ست و هوا ابری 

چراغ‌ها را خاموش می کنم و زیر نور کم‌جانی که از لابه‌لای ابرها چیزکی می‌تاباند می‌نشینم و سعی می‌کنم کار کنم. چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم به جای مبل سفید ایکیا که پر از خراش از پنجه‌های سگ و گربه است، روی مبل‌های چوب گردوی خانه خیابان کریم‌خان نشسته‌ام و پاهایم را تکیه داده‌ام به یکی از آن کوسن‌های بزرگ طرح گلیم که از خیابان ویلا خریده بودیم. خیال می‌کنم این آسمان نارنجی، آسمان ابری پر از دود تهران است و من در خانه‌ام در تهران هستم اما اینقدر بی‌توجه به نظر مردم که پرده را نمی‌کشم. خیال می‌کنم مامان نشسته آن طرف هال و دارد برای خودش کتاب می‌خواند. هیچ کس دیگری خانه نیست که سر و صدای اضافی بکند. من نشسته‌ام کارم را می‌کنم و او کتاب می‌خواند، مثل نوروز سال کنکور که من درس می‌خواندم و او تمام روز نشسته بود گوشه هال و گیلگمش می‌خواند.

به این فکر می‌کنم که چقدر همه چیز را با رنگ گردویی دوست داشتم و نور کم. دوست داشتم زیر نور آباژوری که فقط کتابم را روشن می‌کند بنشینم و کتاب بخوانم - از نور سقفی بیزار بودم...

حالا تقریبا همه چیز برعکس شده. عاشق پنجره‌های بزرگ و نور زیادم و چوب تیره هیچ وقت جزو انتخاب‌های اولم نیست. فکر می‌کنم چقدرش بابت گذر زمان است و چقدرش تاثیر کاوه. یاد حرف کلیشه‌ای زن و شوهرها شبیه هم می‌شوند می‌افتم. فکر می‌کنم کاوه چقدر شبیه من شده؟ چند روز پیش بهم گفت هیچ وقت رویاپرداز نبوده و همیشه به آینده به شکل واقع‌بینانه‌ای همراه با بدبینی نگاه می‌کرده. گفت این سال‌ها بیشتر در مورد اتفاقی که نیوفتاده خیال پردازی می‌کند.

به آسمان نارنجی و ابری نگاه می‌کنم. به خورشیدی که نیست. از خودم می‌پرسم یعنی بعد از چند سال زندگی من تسلیم آفتاب زیاد می‌شوم؟ و یا کاوه تسلیم ابر؟ 

کاوه از اتاق بیرون می‌آید و چراغ را روشن می‌کند و من را از خانه کریم‌خان پرت می‌کند بیرون. نور چشمم را می‌زند. دستم را حائل چشم‌هایم می کنم و به صورتم چین می‌اندازم. می‌گوید چطوری موش کور؟ چایی می‌خوری؟ 

یادم می‌آید چایی خوردن هم یکی از آن چیزهایی‌ست که کاوه طی سال‌های زندگی با من یاد گرفته. می‌گویم چرا که نه. 


* گیلگمش



۱۳۹۴ دی ۲۴, پنجشنبه

And when I awoke I was alone, this bird had flown...


چند وقتیه شروع کردم جنگل نروژی موراکامی رو بخونم. اولین کتاب انگلیسی جدی‌ای بود که خریده بودم. قبلش همه‌ش ازینا بود که خلاصه‌ بودن و پشتش سطح‌بندی داشت که برای مبتدی‌هاست یا متوسط یا چی! از اینا که کتاب‌فروشی‌های انقلاب داشتن! نشر جنگل! :)
رفته بودم دوبی. کتاب‌فروشی کینوکونیا. نمی‌دونستم از چه نویسنده‌ای می‌خوام کتاب بخرم. بین کتابا گشتم و هی هیجان‌زده شدم. کتاب داستان‌های خارجی با کاغذهای سبک! وای چقدر شیک (کدوممون تا حالا تو دلمون اینو نگفتیم! یعنی به نظر من کتاب داستان خارجی هم‌گام با قهوه در ماگ بیرون‌بر! یکی از خارجی‌ترین کلیشه‌های شیکه :) ) خلاصه این کتاب رو خریدم و از اون‌جایی که پول نداشتم دیگه چیز زیادی هم نخریدم. بقیه‌ش رو واسه سپهر سوغاتی خریدم و هم‌پای آقای کا که پولدار بود و واسه خودش راه‌به‌راه پیرهن و کروات می‌خرید شدم. و البته غذاهای مدیترانه‌ای هیجان‌انگیز!‌
وقتی برگشتم شروع کردم به خوندنش. کی‌ می‌شد؟ نزدیک ۵ سال پیش. و خب خیلی راحت نبود خوندنش برام. این بود که ولش کردم. فقط دلم پیشش موند که این رمان که می‌گن تنها داستان رئال موراکامیه و اسمش هم که آهنگ مورد علاقه منه چیه!
تو لیست کتاب‌های سال قبلم بود برای خوندن که خب امسال همون لیست رو دارم ادامه می‌دم. تعجب می‌کنم که ۵ سال پیش مگه زبان من چقدر بدتر بود؟ این‌که خیلی روان و آسونه!

خلاصه این شب‌ها که تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کوچولو داستان واتانابه رو می‌خونم، هی ناخودآگاهم تو کینوکونیا قدم می‌زنه. یادم میاد که این روزا این خارجی‌ترین کلیشه‌ی شیک رو چقدر راحت دم دستم دارم. این روزا که با یک کلیک ایبوک می‌خرم و می‌فرستم به کیندلم، ناراحت می‌شم بابت حقیر بودن آرزوهایی که داشتم. بابت محروم بودنمون از آسون‌ترین چیزایی که بقیه دارن.


۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

.

همان شب می‌خواستم بنویسم، از حسم. از اینکه چقدر شما را دوست داشتم و همیشه برای من مظهر درک متقابل و زندگی خوب بوده‌اید. از اینکه همیشه فکر می‌کردم چطور می‌توانم بچه‌ای که شاید داشته باشم را مثل شما بزرگ کنم. از اینکه چطور می‌شود کسی مرا طوری دوست داشته باشد که در موردم آن‌طور بنویسد که شما نوشته‌اید.
همان‌شب که آن خبر را شنیدم و تا چند ساعت بعدش هی آمدم نوشته‌ات را چک کردم که نکند اشتباه دیده باشم.
درست است، من مگر چقدر شما را می‌شناختم. اصلا مگر چقدر دیده‌بودمتان. اینکه کسی را از نوشته‌هایش برای خودت ترسیم کنی معلوم نیست چقدرش درست باشد اصلا. گیرم من همیشه پیش خودم یکی از بهترین کارهایی که کرده‌باشم آن ایمیلی بود که بهت زدم و گفتم فلانی من دارم از ایران می‌روم، بگذار یک‌بار حداقل بیایم ببینمت. و خب خوشحال بودم که خودم را دوست تو می‌دانستم. حتی اینجا هم چند نفر را پیدا کرده‌ام که دوست شماها هستند. شماها که همیشه اسمتان را با هم می‌آورده‌ایم و حالا قرار است دو تا شوید. بعد از بیست سال. می‌دانم حتما تصمیم درستی دارید می‌گیرید و می‌دانم که دوستان بسیار خوبی دارید که دور و برتان هستند اما این چند روز به خودم می‌گویم ای کاش من دوست نزدیک‌تری بودم. نه فقط دو بار دیدن و بقیه‌اش ایمیل و فرستادن آهنگ و تقسیم کردن هیجان‌های بعد از شنیدن آهنگ‌ها. 

می‌دانم که کلی آدم دیگر این روزها فکرشان پیش شماست. شما که دوست‌ دارم دوستتان باشم.

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

.


این چند روزی که گذشت، خیلی می‌خواستم بنویسم، چرا ننوشتم، فکر کنم چون نخواستم برگردم و ببینم و ناراحت شوم، از آن مدل ناراحتی‌هایی داشتم که دوست نداشتم کاری کنم که یادم بماند.
حالا اما بعد از چند روز، خودم را جمع و جور کردم فکر کنم، با خرید کردن، با آرایشگاه رفتن، با فرار کردن از مواجهه با آدم‌هایی حتی! و خب الان فکر می‌کنم حالم بهتراست، هرچند دیروز سر جلسه امتحان، دلم خواست سرم را بگذارم روی میز و گریه کنم، در حالی که فکر می‌کردم تمام شده دیگر، و تعجب کردم که چه‌طور روان آدم می‌تواند این‌قدر تاثیر بگیرد، و دلم سوخت بابت روح خسته م! اما الان فکر می‌کنم بهترم. سعی کردم کارهایی که دوست دارم را انجام بدهم. هرچند سخته بی‌خیال بودن.
.
تک مضراب:


وقتی که برگ‌های علامت را بر روی خاک‌های دیوار غربال می‌کردم، گفتی بیا مرا ببوس، من لب نداشتم...
(رضا براهنی)

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

می‌زند گاهی برق کوتاهی

زمستون شده- هوا سرد شده، ازون هواها شده که باید دامن پشمی بپوشم با بوت بعد بدو بدو بریم دیزی بخوریم و کافه کا رو کشف کنیم و از پشت میز لب پنجره طبقه دوم خیابون رو دید بزنیم و چایی بخوریم و آقای کافه‌چی شجریان بذاره و نقاشی کنیم و چیزمیز بنویسیم.

و خب این روزا همه‌چی داره رو دور تند رد می‌شه انگار. من انگشتای پاهای یخ‌زدم رو تو جوراب بافتنی رنگی رنگی قایم می‌کنم. ژلوفن می‌خورم و هدفون تو گوشم پیاده از شرکت بر می‌گردم خونه. کتابای نخوندمو انبار کردم رو بالاسری تخت و هی هم داره به تعدادشون اضافه می‌شه. کافه کا هم که بسته شده و شیشه شکسته ش اعصاب آدم رو خط‌خطی می‌کنه. منم که همه‌ش می‌گم به جا کافه رفتن پاشیم همه جمع شیم یه جا! هرهر کرکر کنیم و فیلم ببینیم و بعدش دپ بزنیم و اصلن الان که وسط امتحاناست.
.
پ.ن. دلم خودم را می‌خواهد
که بگوید زندگی جدی نیست
و قهقهه بزند
.
پ.ن. من خوبم - فقط روزها کوتاه شده و سرم هم از صبح درد می‌کنه و همه‌ انگار دارن بوق می‌زنن!


۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

چونان کسی که در تاریکی تنها می خواند تا نترسد


یعنی هنوز تموم نشده که هنوزم که هنوزه تو خواب‌هام یه ردپایی ازش هست؟
تقصیر منه؟ باید دنبال مقصر باشم؟ اصلن باید مقصری وجود داشته باشه؟ باید شاکی باشم؟ باید خسته باشم؟ باید گله کنم؟ باید نبخشم؟
.
اون قسمتی‌ش که اشتباه من بود رو می‌دونم. و نمی‌خوام حتی دخالتی کنم تو حس‌های بقیه. اصلن دوست دارم خوش داشته باشم کسی حواسش به من نیست، اما هرچی فکر می‌کنم می‌بینم من اهل بخشیدن نیستم و خب می‌دونم برای کسی هم مهم نیست. ترجیح می‌دم فکر کنم به این قسمت که من چه ظلم‌هایی به خودم کردم و کاش بتونم یه روزی خودم رو ببخشم بابت کارهایی که نکردم و تصمیم‌هایی که نگرفتم. اون‌روز شاید این خواب‌ها هم از ذهنم بره.
.
تک مضراب:
خرها زیاد می خندند. لگد می زنند. دیوانه ها زیاد می خندند. هیچ کس را دوست ندارند. فاحشه ها زیاد می خندند. آنها همیشه متنفرند از شما. من هم زیاد می خندم. خیلی می خندم. و از همه بدم می آید.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

زلزله که بشود در خیابان‌های پر از خرابه و دود گرفته با لباس خواب پرپری و پاهای برهنه، همین‌طور که می‌لرزم، با صورتی که رد اشک‌های سیاهم رویشان خشک‌شده، تا خانه‌ی شما می‌آیم و تو را زنده پیدا می‌کنم.
نمی‌گذارم هیچ وقت آن نوشته‌ی مسخره‌ی خودآزارانه‌‌ی روزهای قدیمت حتی لحظه‌ای به سمت حقیقت برود.
.
نوشته شده در یک و چهل و یک دقیقه بامداد شنبه
.
پ.ن. پلک‌هایم سنگین شده‌اند رفیق

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

چشم‌هایش

گیرم که بیایم و برویم و فلافل پیاز و جعفری بخوریم و حرف بزنیم و مسخره بازی دربیاوریم و وسطش من از کارم غر بزنم و بگویم خوش به حال فلانی که یه ثباتی پیدا کرده حداقل و ناراضی باشی از درس و بگویم که "در عوض هفته دیگه تعطیله" بنالم از در و دیوار و بخواهی "ولی خوشحال باشیم" و نتیجه بگیریم همسایه هایتان خیلی نفهم هستند و رای دهیم که این آهنگ آخر همایون شجریان خوب چیزی ست و چی و چی... آخرش که من هنوز دارم آن غم لعنتی را توی چشم‌هایت می‌بینم که :|
.
بعضی غم‌ها کهنه نمی‌شوند، من چه می فهمم

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

مثل چرخ و فلک سرگیجه گرفته‌ایم، مثل این‌که در سبدی از بادکنک‌های رنگی افتاده‌ایم

یه زمانی چند سال پیش‌ها که موبایلم تازه اسمس دار شده بود، با آناهیتا واسه هم اسمس می‌زدیم، شعر، دیالوگ، حرف! یه فولدر تو گوشی‌م داشتم اسمش آناهیتا بود، برای این اسمس‌ها. زیاد شده بود، منم موبایلم از نوع نفتی بود که حافظه نمی‌خورد، این بود که تصمیم گرفتم تو یه دفترچه وارد کنم شعرها رو- با سرعت مورچه‌ای. یه شب قبل خواب که اعصابم خورد بود و می‌خواستم من باب آرامش! اینباکسم رو پاک کنم اشتباهی زدم همه اسمس‌ها رو پاک کردم و خب خیلی حالم گرفته‌شد.

یه کیف داشتم رنگی‌رنگی و شاد. وقتی می‌گذاشتمش کلا شاد می‌شدم – یا شایدم وقتی شاد بودم می‌گذاشتمش- اولین باری که شستمش همه رنگاش قاطی شد و عملا به هیچ دردی نمی‌خورد دیگه. بدیهیه که حالم خیلی گرفته‌شد.

لب‌پر شدن بشقاب میناکاری‌ای که بابک بهم داده‌بود. از بین رفتن اطلاعات روی هارد اکسترنال.... آره همه‌شون ناراحت‌کننده‌ن، اما همه‌شون باعث شدند سعی کنم حسرت نخورم. حسرت از بین رفتن یادگاری‌ها. حسرت از دست رفتن آدم‌ها.

دو هفته پیش داشتم اتاقمو خالی می‌کردم که نقاشی‌ش کنن. یه خروار وسیله از زیر و زبر کمدها و کشوها زد بیرون. عکس‌های مدرسه راهنمایی، دفتر شیمی پیش‌دانشگاهی که بالاش آنت شماره‌ی جدیدشو نوشته بود. جزوه‌هایی که تو حاشیه‌ش شعر نوشته بودیم. دفترچه‌ای که سال کنکور تو راه برگشت مدرسه با آناهیتا توش برنامه‌ریزی می‌کردیم چه درسی رو بخونیم. همه‌شونو نگه داشته بودم، واسه خاطره‌ها. هر از چندگاهی می‌نشستم کف اتاق و نگاشون می‌کردم و ولو می‌شدم تو خاطره‌ی اون سال‌ها! انداختمشون دور. همه‌شونو. حتی آرشیو چلچراغمو. حتی تمام کارت تبریک‌هایی که از سوم دبستان تا دبیرستان نگه داشته بودم.

نباید دل بست، به وسیله‌ها، به خاطره‌ها، به آدم‌ها... از یک جایی به بعد باید ولشان کرد. به قول یکی یه زمانی آدم‌ها که می‌خواستند بروند کفش‌هایشان را قایم می‌کردیم و به پرو پایشان می‌پیچیدیم که یک ساعت بیشتر بمانند. از یک جایی به بعد دیگر تا طرف رِنگ رفتن را ساز کرد، خودمان کفش‌هایش را جفت کردیم و دمِ در ایستادیم که به سلامت.

.

 

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

رو‌دررو دریا مرا می‌خواند

- بعضی از آدم ها هستند که می‌آیند از قشنگی های کوچک زندگی می گویند، از لذت های کوچک زندگی حرف می زنند تو بگیر خوردن یک قهوه فرانسه در یک کافه ی شلوغ و پر دود، تو بگیر خواندن یک کتاب در یک بعد‌از‌ظهر رخوت آور! ... همه‌ی این ها رو می خوانی و لذت می‌بری اما انگار چیزی کم است... یک جای کار نویسنده می‌لنگد..انگار نویسنده دارد خودش را راضی می‌کند زندگی همین است و خوب هم هست... می‌دانی نیست، می‌دانی نویسنده هم می‌داند.
.
- می‌رویم گودو قهوه فرانسه می‌خوریم، می‌رویم بازارچه کتاب، انتشارات یساولی زیر پله کتاب طراحی می‌خریم، می‌رویم نشر ثالث "به تماشای آب‌های سپید" می‌خریم، قدم می‌زنیم، تیاتر می‌بینیم، ، روی سکوهای بلند پارک می نشینیم و لیوان های بزرگ چای بوفه پارک دانشجو را فوت می‌کنیم، دامن چین چین می‌پوشم و گوشواره‌های بزرگ می اندازم....حرف می زنیم درباره خریدن گردنبند برای من و پاستل گچی برای تو.
برنامه می‌چینیم که برویم "چارمیز" ... همه‌ی این کارها را می‌کنیم، اما کم است.
می‌دانم یک چیز بزرگ وسط همه‌ی خوشی‌های ساده و قشنگ زندگیمان کم است.
نه زندگی این نیست، بی‌شک زندگی اینی که در آنیم نیست.
.
تک‌مضراب:

عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
.
پ.ن. دلم خوشی‌های خرکی می‌خواهد، می‌فهمی؟

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

گفتی جام خالی بود، یادم افتاد به روزی که رفته بودیم سینما، بعدش رفتیم شام خوردیم. من لباس‌های معمولی پوشیده بودم به نظر خودم. با آنت بودم که همیشه شیک می گرده به نظر همه. رفتارمون به نظرم عجیب نبود، مث همه‌ی آدم‌های دیگه گفتیم و خندیدیم، بعدش خبرش بهم رسید که یکی از اون جمع گفته با لیلا و اون دوستش رفتیم بیرون و گفته اینا چقدر دیوونه ن! یه جور دیوونه‌ی ناجور! مهم نیست که اونا این فکر رو کردن. یه عده هستند که من به نظرشون دیوونه‌م. یه عده ای هم به نظر من دیوونه‌ن. مهم اینه که می‌دونم جای من هیچ‌وقت تو اون جمع خالی نیست. آره.

.
تک مضراب:
گرم و زنده بر شن‌های تابستان
زندگی را بدرود خواهم گفت
تا قاصد میلیون‌ها لبخند گردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت
و دریا دلش را خواهد گشود
زمان در من خواهد مرد
و من بر زمان خواهم خفت
(فریدون رهنما)

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

وقتی نمیشه جمعش کرد :)

می دونی وقتی می شینم فکر می کنم رسما ناراحت می شم که رفتار و برداشت های آدم های دیگه در مورد خودم این قدر برام مهمه- بعد می شینم فکر می کنم که "فلانیِ بیسار شده چی با خودش فکر کرده که فلان!" یا مثلا "اِ اِ اِ! من چرا این قدر خر بودم" بعد فلاش بک می زنم به قبلنا- بعد حرص می خورم- بعد جلوی آینه وایمیسم وسط حرص خوردنم می گم "الان من آرومما- نهههه نه که فک کنی من می خوام فلان چیزو فرو کنم تو چشمشون که بترکن از حسودی!" بعد می گم "خب اگه اینا نیست چیه؟" بعد جواب می دم "اینه که احساس می کنم یه عده شون دلشون واسه من می سوزه، اون بقیه شونم دارن به ریشم می خندن"- بعد صدای محمد میاد تو گوشم که "اون آقاهه که داره اونجا از خیابون رد میشه ازت متنفره، برو واسه ش توضیح بده یه وقت اشتباه فکر نکنه!!" بعد در حالی که خودم می دونم دوست دارم برم تو روشون وایسم بگم "آهااااای من از زندگی م راضی م، دلسوزی های مسخره تونو بذارین واسه خودتون" می گم "جمعش کن همه ی اونا درگیری های خودشونو دارن". کاش بودی مث اون دفعه من ور ور حرف می زدم :)
.
ها ها! راضی ام از زیرابی رفتنت.
.
دسته بندی شده در: لیلا لجش گرفته، مورچه گازش گرفته
.
شاید وقتی ذهنمو منظم کردم و فهمیدم چی دارم می گم و چی می خوام از چیزی که داره اذیتم می کنه یه چیز بهتر نوشتم. اینو نوشتم چون امروز کار دارم و اینا تو ذهنم نمی ذارن کارامو بکنم. فکر کنم این جوری بهتر شد.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

سر کلاس نشسته م.. . طبق معمول همین طور که دارم گوش می دم فکر می کنم چقدر شیوه درس دادنش با چمران فرق می کنه! انگشتر فیروزه ای که الهام واسه م آورده رو دستم کردم و چون هم‌رنگ گوشواره پیچ‌پیچی‌هام بود اونارو هم گذاشتم. دارم فکر می کنم کلاس بعدی رو برم؟ نرم؟! و البته درس رو هم گوش می کنم مسلما! (:D) یهو از این احساس هایی که یه دفعه سراغ آدم میاد.. اینکه وای چقدر گرمه! اینکه وای چقدر من کثیفم.. یهو احساس کردم وای چقدر احساس فشار می کنم. یادم اومد تاپی که زیر مانتوم پوشیدم تنگه... یادم اومد صبح کلی با وسواس سو. تینی که می خواستم بپوشم رو انتخاب کردم که تو طول روز اذیتم نکنه... فکر کردم چرا همیشه لباس های زیر آدم تنگن و بعدش این قدر گشاد می شن که باید انداختشون دور. فکر کردم چرا این قدر واسه ما بده که فلانی بند لباس زیرش معلوم باشه و هی با اشاره ی چشم و ابرو می خوایم بهش بفهمونیم یقه تو درست کن. فکر می کنم پس لابد اینی که دستتو از یقه ی مانتوت می بری و بند لباستو که افتاده از شونه ت درست می کنی هم باید خیلی ضایع باشه دیگه! بعد می گم فکککن آدم بدو بدو بره دستشویی که بند لباسشو که از رو شونه ش افتاده درست کنه! بعد مثلا اگه وسط کلاس باشه باید صبر کنه کلاس تموم شه! و خب لابد تمام طول کلاس هم اعصابش خورده که یه چیزی سر جاش نیست! یاد سووشون می افتم و یوسفی که به زری می گفت دلم برای پست.ان هایت می سوزد چقدر محکم می بندیشان. و فکر می کنم به اینکه چقدر محکم خودم را درون همه ی زندگی ام بسته ام.

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

naked eyes

 بعضی وقتا فقط یه سری معدودی از آدما شانس دیدن یه حالتی خاص از یه نفر رو دارن.. و بازم یه عده ی معدودتری از اون آدما قدرت اینو دارن که یه چیزایی از اون چهره بخونن.....
خب، از اون یه تعداد کمی که صورت بدون عینکتو دیدن، من این شانس/قدرت/ توانایی رو داشتم که بخونم... خیلی چیزارو!
.
.
.
هنوزم می گم حرف را باید زد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

Parce qu'il pleut

بارون داره میاد دوباره و من دوباره یادم میاد پیش تو نیستم.
گردنم درد می کنه و معده م می سوزه.
دلم می خواد بزنم زیر درس و کارای عقب مونده شرکت و برم حموم و زیر دوش وایسم و یادم بره.... خیلی چیزا.
.
.
پ.ن. امروز به این نتیجه رسیدم از ناخونام بدم میاد. از کناراشون بیشتر.

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

پنجه می سایم بر خاطره ها

صبح – مانتومو پوشیدم... روسریم رو سَرَمه- گره نزده... جلو آینه می ایستم .. به صورتم کرم می زنم... نگام به جوشایی که چند روزه رو صورتم جا خوش کردن و خیال هم ندارن برن و من به خاطرشون حتی نمی تونم آرایشگاه برم می افته... فکر می کنم صورتش جوش داشت... نه یادم نمیاد صورتش جوش داشته باشه... می گم صورتش لاغر بود... فکر می کنم چقدر از صورت لاغر خوشم میاد... رژ گونه می زنم، سعی می کنم خیلی پررنگ نباشه... می گم رژگونه ش ملایم بود؟ فکر می کنم شاید چون عصر بود دیگه کم رنگ شده بود... بعد می گم یعنی از اونایی که وسط روز می رن میکاپشونو ریفرش می کنن و همیشه حواسشون هست که حتی اون آرایش ملایمشونم به جا باشه؟ از تو کیفم رژلبمو بر می دارم.. همونی که کم رنگه – یادم میاد چون کم رنگ بود رفتم به دونه دیگه خریدم... که استفاده ش نکردم اصلا.. می گم یادم باشه اگه از جلو اون مغازه رد شدم یه دونه دیگه از همینا بگیرم... رژمو می ذارم تو کیفم .. فکر می کنم می ذارمش تو کیف که بعد ناهار که رژم پاک شده دوباره بزنم... فکر می کنم چند بار تا حالا این کارو کردم؟ می گم خانوم همکار که همیشه رژلبش تر و تمیزه یعنی وسط روز می ره دستشویی درستش می کنه؟ می گم خب ضایع نیست آدم بره تو دسشویی میاد بیرون لبش یه رنگ دیگه باشه؟ فکر می کنم اصلا آدم باید رژشو قایم کنه وقتی داره می ره دستشویی یا خیلی ریلکس اصلا کیف لوازم آرایششو بگیره دستش بره تو! فکر می کنم اگه تو شرکت ما یکی این کارو کنه، لابد همه آقایون همکار- اعم از پیر و جوون و مجرد و متاهل و مذهبی و ادعای روشنفکریش عالمو برداشته و کی و کی- تو دلشون –شایدم تو روی هم!- پوزخند می زنن... می گم اصلا متوجه می شن آدم مثلا رنگ لبش عوض شده! یا چمی دونم لبش داره برق می زنه... فکر می کنم نه متوجه نمی شن... اما اگه یه روز لبت خشک باشه می فهمن... همه می فهمن.. اگه نزدیک تر باشن،به روتم میارن که لبت خشکه.. که صورتت جوش زده.... هیچ وقت نمی گن اِ ابروهات خوشگل شده- عوض شده... صورتت باز شده... اما یادشون نمیره به روت بیارن ابروهات پر شده!

موهامو مرتب می کنم و گره روسریمو محکم می کنم. مداد چشم نمی کشم معمولا... دوست ندارم وقتی دارم مثلا یه گزارشی رو می¬نویسم و می خوام تمرکز کنم حواسم باشه دستمو نمالم به چشمام و زیر چشمام سیاه نشه و چی و چی! فکر می کنم مداد چشم داشت، به صورتشم میومد... وای میسم جلوی طبقه کمد دیواری و به عطرهای ردیف کنار هم نگاه می کنم.... یادمه یکی می گفت عطر اگه همین جوری بیرون باشه بوش کم می شه یا می پره...باید گذاشتشون تو جعبه شون! فکر می کنم یکی از کارهای دوست داشتنی م اینه که هر از چند گاهی وقتی دلم می گیره یا می خوام خاطره هامو مرور کنم بیام وایسم کنار این طبقه و دونه دونه عطرهامو بو می کنم ... پیور* داره تموم می شه، یعنی خیلی وقته که رسیده به اون تهِ تهِ شیشه اما استفاده ش نمی کنم که تموم نشه! فکر می کنم اینو اسفند هشتاد و سه با مامان رفتیم خریدیم... یاد احساس اون وقت هام می افتم. فکرهایی که تو سرم بود که نمی دونم چقدر اینی بود که الان هستم! می گم شاید قبل از عید برم یه دونه دیگه بگیرم، شاید بازم با مامان. یه نگاه به اکو دیویدف* میندازم، فکر می کنم یعنی اگه یه عطر تموم بشه خاطره ی آدمی که اینو بهت داده هم تموم میشه... یهو یادم میاد اصلا دوست ندارم عیدیمو آخر تابستون بگیرم... یادم میاد یه بار کادوی تولد نرگس رو تو اردی بهشت دادم! دستِ آخر ورساچه نوَر* رو بر می دارم. فکر می کنم به من نمیاد این بو. این رایحه ی اصیل و گرم. فکر می کنم لابد همون قدر که مامان واسه من عطر پرت می خره منم بهش عطرهای بی ربط کادو می دم. فکر می کنم این بو حتی به این مانتوی سبزمم نمیاد... به اون مانتوی سرمه ای ای که تابستون می پوشیدم چرا. رنگ سرمه ای آروم تر بود.... فکر می کنم به اونم میاد ورساچه بزنه.. سنگین و اصیل.... و البته لاغر... با آرایش ملایم
.
* pure
* echo davidoff
*versace crystal noir




۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

خواب در بیداری


خواب دیدم آناهیتا اومده ایران... یه جایی که شبیه خونشون نیست، اما می دونم که خونشونه! نشستیم پشت کانتر آشپزخونه داریم حرف می زنیم. ازش می پرسم کی برمی گرده می گه یه شنبه- می دونم اون روز پنج شنبه ست. تو فکرم دارم به خودم می گم اِ! من که دیگه وقت ندارم ببینمش که! همه ی روزام پره!
بعدش خواب می بینم علیرضا داره یه قضیه رو اثبات می کنه... یه ماتریس گنده رو سه تیکه کرده و همین طور که داره حل می کنه توضیح هم می ده که آره الان دیگه چیزی نمونده اثبات شه! منم دارم حرف می زنم . شاید دارم می گم راستی می دونی آناهیتا اومده ایران! بعد احساس می کنم می گه ساکت- حواسمو پرت نکن.
بعدش دارم برمی گردم خونه.. سر یکی از کوچه هایی که می خوره به ایران­شهر- قبل از طالقانی، شبه- شاید ساعت یازده! درگیری شده... دارن یکیو دستگیر می کنن. می خوام رد شم برم خونه اما تیر می خورم. می افتم رو زمین... نمی تونم دردشو توصیف کنم! نه که شدید بود. شاید بیشتر عجیب بود. دردی که تا حالا تجربه ش نکردم!
با این آخری از خواب می پرم. طول می کشه تا بفهمم کجام. موقعیت خودمو- اینجا- ساری- خونه مامان بزرگ- تو هال بزرگ خونه مامان بزرگ- ساعتو نگاه می کنم- دو و نیم... صورتمو رو بالش جابه جا می کنم- یاسمن پاهاشو جمع کرده و خوابیده.. لابد بقیه هم هنوز سر جاهاشون خوابیدن... امین، مامان، سپهر....
نمی تونم چشامو ببندم! هنوز درد گلوله رو- درد عجیب گلوله رو تو تنم احساس می کنم. فکر می کنم یعنی کاوه ماهی چند بار از این خواب ها می بینه- فکر می کنم چقدر احمق بودم که داشتم فکر می کردم اِ من که وقت خالی ندارم که بازم آناهیتا رو ببینم- فکر می کنم چقدر بد که وسط درس خوندن علیرضا حرف زدم. به عادت بچگی­ها، چند بار تکرار می کنم همش خواب بود- همش خواب بود.... چشمامو می بندم. سرِ کوچه ی منتهی به ایران­شهر میاد جلو چشمام! سعی می کنم به برف بازی عصر فکر کنم... به آدم برفی ای که درست کردیم- به آش رشته ای که مامان بزرگ درست کرده بود... نمی فهمم کی خوابم می بره. 
.
.
الان که اومدم اینو پست کنم این پست جدید اسپایدرمرد رو دیدم،
کابوس ها تنها در خواب ترسناک هستند؛
در بیداری در کابوس ها زندگی می کنیم و چه بسا از آن ها لذت هم می بریم...!


۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

دلیلی مناسبی ندارم برای اینکه از سوم شخص خارج شوم*

دیروز بود نشسته بودیم داشتیم "جنگل واژگون" می خوندیم و به یه جمله که رسیدیم خندیدیم و گفتیم سالینجره دیگه! بعد هم گفتیم واسه امروز دیگه بسه بریم چایی بخوریم.
حالا کتابمون با یه نشونه تو صفحه ی بیست و پنجش منتظره که ما بریم و از ماجرای آدم هاش سر در بیاریم و سالینجر با اون سکوت مرموزش و مصاحبه های نکرده ش دیگه نیست.
.
همه ی ما یه روزی دلمون خواسته مثل هولدن بریم تو یه دشت وایسیم و بچه هایی که دارن می دون و بگیریم. دلمون خواسته مثل فرانی چِت بزنیم و خیلی شب ها که داشتیم می خوابیدیم یا همین طور که تو خیابون راه می رفتیم یاد "یک روز خوش برای موزماهی" افتادیم و از خودمون پرسیدیم چرا؟
.
فکر می کنم سالینجر یه جوری خیلی تو دل ما ها بود. دقیقا همین تو دلمون بود. انگار همین جا از توی دل ما داشت می نوشت.
.
.
* جنگل واژگون

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

As I lay dying*


خوابیدی.... من اینجا بالای سرت نشستم.   بیدار.... می تونم تا صبح حرف بزنم ... از همه چی.... در و دیوار....می تونم بیام نوک دماغتو قلقلک بدم یا اصلا اگه حوصله داشته باشم برم از تو آشپزخونه یه چوب جارو وردارم بیام فرو کنم تو دماغت..... تو می تونی غلت بزنی... مممم بذا ببینم تو چطوری می خوابی؟ دستاتو می ذاری زیر بالشتو دمر می خوابی؟ یا مدل جنین؟،... طاق باز؟... که بعد نصف شب گرمت بشه لحافو بزنی کنار،... راحت؟ یا اون قدر بپیچی دور خودت و ملافه ها که صبح که پا می شی پاچه شلوارت پیچیده باشه دور ساق پات و ... می بینی من می تونم حتی همین جا رو تختم، رو به دیوار، پشت به چراغ مطالعه میز تحریرم یه وری بشینم و به تو فکر کنم که الان خوابیدی.... راستی وقتی می خوابی عینکتو کجا می ذاری؟

.
*رمانی از ویلیام فاکنر که ترجمه ی فارسی ش هست "گور به گور"

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

چه تمنای محال، خنده ام می گیرد...


دامن قهوه ای پشمی خریدم واسه خودم از جمعه بازار... کاش میومدی برنامه ای می ذاشتی... می پوشیدمش با بوت... با پلیور قهوه ای م. بعد راه می رفتیم... کفشم تق تق صدا می کرد.. همین جور راه می رفتیم و حرف می زدیم... غر می زدم .. از جرز دیوار هم ایراد می گرفتم و غر می زدم... بعد اما غرهام که تموم می شد آروم می شدم و تازه شروع می کردم به بالا پایین پریدن... دارم زر می زنم.. تو که اون شب هم به من نگفتی لباسم قشنگه... تو که اون روز گوشواره های جدیدمو هم حتی ندیدی... الان هم اگه بریم بیرون هم من دامن پشمی مو نمی پوشم!
.
اگه الان که زمستونه، من هوس کانورس قرررمز کرده باشم خیلی مسخره ست؟
=)