‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مهر ۱۳, یکشنبه

قدیمی‌ترین حماسه جهان*

 آسمان نارنجی ست و هوا ابری 

چراغ‌ها را خاموش می کنم و زیر نور کم‌جانی که از لابه‌لای ابرها چیزکی می‌تاباند می‌نشینم و سعی می‌کنم کار کنم. چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم به جای مبل سفید ایکیا که پر از خراش از پنجه‌های سگ و گربه است، روی مبل‌های چوب گردوی خانه خیابان کریم‌خان نشسته‌ام و پاهایم را تکیه داده‌ام به یکی از آن کوسن‌های بزرگ طرح گلیم که از خیابان ویلا خریده بودیم. خیال می‌کنم این آسمان نارنجی، آسمان ابری پر از دود تهران است و من در خانه‌ام در تهران هستم اما اینقدر بی‌توجه به نظر مردم که پرده را نمی‌کشم. خیال می‌کنم مامان نشسته آن طرف هال و دارد برای خودش کتاب می‌خواند. هیچ کس دیگری خانه نیست که سر و صدای اضافی بکند. من نشسته‌ام کارم را می‌کنم و او کتاب می‌خواند، مثل نوروز سال کنکور که من درس می‌خواندم و او تمام روز نشسته بود گوشه هال و گیلگمش می‌خواند.

به این فکر می‌کنم که چقدر همه چیز را با رنگ گردویی دوست داشتم و نور کم. دوست داشتم زیر نور آباژوری که فقط کتابم را روشن می‌کند بنشینم و کتاب بخوانم - از نور سقفی بیزار بودم...

حالا تقریبا همه چیز برعکس شده. عاشق پنجره‌های بزرگ و نور زیادم و چوب تیره هیچ وقت جزو انتخاب‌های اولم نیست. فکر می‌کنم چقدرش بابت گذر زمان است و چقدرش تاثیر کاوه. یاد حرف کلیشه‌ای زن و شوهرها شبیه هم می‌شوند می‌افتم. فکر می‌کنم کاوه چقدر شبیه من شده؟ چند روز پیش بهم گفت هیچ وقت رویاپرداز نبوده و همیشه به آینده به شکل واقع‌بینانه‌ای همراه با بدبینی نگاه می‌کرده. گفت این سال‌ها بیشتر در مورد اتفاقی که نیوفتاده خیال پردازی می‌کند.

به آسمان نارنجی و ابری نگاه می‌کنم. به خورشیدی که نیست. از خودم می‌پرسم یعنی بعد از چند سال زندگی من تسلیم آفتاب زیاد می‌شوم؟ و یا کاوه تسلیم ابر؟ 

کاوه از اتاق بیرون می‌آید و چراغ را روشن می‌کند و من را از خانه کریم‌خان پرت می‌کند بیرون. نور چشمم را می‌زند. دستم را حائل چشم‌هایم می کنم و به صورتم چین می‌اندازم. می‌گوید چطوری موش کور؟ چایی می‌خوری؟ 

یادم می‌آید چایی خوردن هم یکی از آن چیزهایی‌ست که کاوه طی سال‌های زندگی با من یاد گرفته. می‌گویم چرا که نه. 


* گیلگمش



۱۳۹۹ مرداد ۱۶, پنجشنبه

از من فقط نفرینی باقی مانده

عطرم تموم شده بود و از این فرصت استفاده کردم و از سِفورا که هی می‌گفت بیا ماه تولدت یه کادو انتخاب کن، عطر سفارش دادم.
امروز اومد. هرمس. باغی کنار نیل. بهش نگاه می‌کنم و یادم میاد اولین عطر هرمسم رو از بندر عباس خریدم، باغی در مدیترانه. ۱۲۵ هزار تومن بود و به نظرم کلی گرون میومد. واسه همین یه مدت استفاده‌ش نمی کردم و همین جوری فقط نگاهش می‌کردم. 
یادم اومد صدرا یواشکی ازش می‌زد چون بوش خیلی یونی‌سکس بود. 
بعد یاد صدرا اینقدر پررنگ شد که همه عطرها فراموش شدند و اشک جاش رو گرفت
اینجور وقت‌ها فکر می‌کنم خوبه که سالمن. گیریم اون سر دنیا و دور از من.
چی کار کردی با ما که به زنده بودن عزیزانمون اون سر دنیا دلخوشیم. 
زنده باشم ذلتت رو ببینم

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

می‌خواستم کتاب بیضایی را امانت بگیرم. شماره‌اش را پیدا کردم و رفتم کتابخانه. به قفسه‌ها که رسیدم خشکم زد. شنیده بودم در کتابخانه دانشگاه کتاب فارسی زیاد هست، اما دیدن آن همه کتاب که خیلی‌هایش در ایران ممنوع اند، قلبم را مچاله کرد. نشستم روی زمین، کتاب‌ها را گرفتم دستم، حرف زدم باهاشان. ورقشان زدم. دلم گرفت. نفهمیدم برای چه بود دقیقا. برای ورق زدن کتاب فارسی؟ برای کتابخانه؟ به یاد کریم‌خان؟


در راه برگشتن سپیده رئیس‌سادات گوش کردم. می‌خواستم دل‌گرفتگی‌ام را تکمیل کنم لابد.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

در این لحظه خاص چقدر خسته‌ام!


احمقانه است وقتی کسی که دوستش داری مریض باشد بعد تو برایش سوپ درست کنی بعد نتوانی ببری بدهی دم خانه‌شان حتی، چون برایشان مهمان آمده. یک همچین وقت‌هایی من کلا لگد می‌زنم به همه‌چی! یعنی کل رابطه را برای خودم می‌برم زیر سوال و در ذهن خودم انگار دیگر هیچ چیزش را نمی‌خواهم. یک هم‌چین آدم صفر و یکی هستم!
حالا هم هی دارم به خودم می‌گویم تحمل کن، چند ماه دیگر... ، چند ماه دیگر چه می‌شود؟ هیچی من می‌روم برای خودم زندگی می‌کنم. منی که در این لحظه خاص حوصله هــیــچ کس را ندارم. به صورت مطلق! 
.
بعد یک بسته پر ماکارونی را با سس بادمجون و گوجه و سیر درست کردم دیروز، بعد طبق معمول نمکش کم شد، نشستیم با صد*را همه‌اش را خوردیم تقریبا! وقتی با همه‌چی لج می‌کنم این‌طوری می‌شوم لابد! یک پرنده‌ای هست که تخم‌هایش را قبل از به دنیا آمدن می‌کشد، من باید هم‌چین موجود باشم احتمالا! در زندگی قبلی یا بعدی‌م!
.
سوال این است که چند ماه دیگر مثلا می‌توانم سوپ درست کنم بیارم دم در خانه‌ات؟ وقتی معلوم نیست قرار است فاصله‌ها چطور باشد!!

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد- دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد


من آدم بدی شده م. اون قدر بد که دیگه کسی رو دوست ندارم. من آدم منطقی ای شده م. اون قدر منطقی که دیگه از کسی توقعی ندارم. نمی دونم دیگه منتظر چیزی نیستم. خیلی کارها رو تنهایی انجام دادم. تنهایی رفتم تئاتر، رفتم سینما. تو صف های طولانی ساعت ها ایستادم. نشستم تو کافه و به رو به روم خیره شدم. عادت نکردم به تنها بودن، هنوزم تنهایی میاد خرمو می چسبه بعضی وقتا، اما فهمیدم نمی میرم. از هیچ چیز نمی میرم. تبدیل شدم به آدمی که یه مدت به یه کاری دست می زنه و بعد گم و گور میشه. آدمی که نمی شه روش حساب کرد. نمی دونم،... واسه بعضی آدم ها همیشه بودم. آدم هایی که خیلی زیادتر دوسشون داشتم، حتی عاشق بعضی هاشون بودم. اما فرقی نکرد.. همه ی آدم ها هر وقت خواستند منو تنها گذاشتند، لابد منم هر وقت خواستم بعضی ها رو تنها گذاشتم. بعضی ها که خیلی دوستم داشتند، نمی دونم.
احساس عجیبی ه. احساس تو خلاء بودن، اما بد نیست. خیلی چیزهای بدتر از اون وجود داره. خیلی چیزهای خیلی بدتر!!

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه


از اون وقت هاییه که دلت مثل سگ گرفته و هییییچ کس تو کانتکت لیست موبایلت پیدا نمی شه که دو کلمه باهاش حرف بزنی و اون وسط دو قطره اشکم از سر دلتنگی بریزی. مرده شور همه چی رو ببرن.
.
پ.ن. وقت هایی که آدم دلش همین جوری یهو می گیره... بدون اینکه ناراحتی جدیدی پیدا شده باشه... دلش می خواد همین جوری الکی حرف بزنه از در و دیوار.. اون وقتاست که این واقعیت تنهایی سگ مصب بدجوری می زنه تو سر آدم. دارم فکر می کنم الان روزگار خوشمه... سال دیگه این موقع بازم چند نفر دیگه رفتن...

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

ما آدم های عجیب این روزگار عجیب


چهارشنبه تنهایی رفتم سینما. خوب بود. می شه گفت احتیاج داشتم، شاید هم مجبوری دارم می گم خوب بود. شاید اگه یکی بود که با هم می رفتیم. شاید اگه... به هر حال فکر می کنم حالا که این قدر تنهام، شاید بهتر باشه بیشتر با خودم وقت بگذرونم، به جای اینکه نبش قبر خاطره کنم و غصه بخورم که چرا ... ه


به قول یکی آدمیزاد اول و آخرش تنهاست و من حالا که با این مهم (!!) روبرو شدم نمی خوام ازش ضربه بخورم. نباید خیلی سخت باشه (اینو نگم چی بگم!) برمی گردم به دلمشغولی هام. آهنگ گوش دادن و راه رفتن. کتاب خوندن، سر زدن به کتاب فروشی ها، بالارفتن از پله های گالری ثالث... خدا رو چه دیدی شاید سرگرمی های جدید هم بهش اضافه شد. شاید نقاشی کشیدم....ه

هنوزم همون آدمم. هنوزم واسه کسی که دوسش دارم انرژی می ذارم. هنوزم دوستام بزرگترین سرمایه زندگی م هستند. فقط اینو فهمیدم که تنهام. اینو فهمیدم که یه بار دیگه با کله رفتم تو دیوار... ولش کن، مهم نیست.ه


۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

.حالم خوب نیست. تو یه لحظه می زنم زیر گریه، ایراد می گیرم، دعوا می کنم.
.

تکمله

.حالا دیگر
نه از حادثه خبری هست
نه از اعجاز آن چشم های آشنا
از دلتنگی ها که بگذریم
تنهایی
تنها اتفاق این روزهای من است

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

وقت هایی که از خواب بیدار می شم و از خوابی که دیدم یه لبخند می زنم و دوباره می خوابمو خیلی دوست دارم، حتی اگه بعدش از دلتنگی خفه شم

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

چه سوگوارانه است تمامی پایان ها



بابک رفت. به همین سادگی، به همین مسخرگی.... چهارشنبه علیرضا زنگ زد که بابک فردا داره می ره... نمی تونم احساسمو تو اون لحظه بگم..انگار یه لحظه زمان وایساد... یه لحظه ی طولانی. و من اون روز فقط به خاطرات مشترکمون فکر می کردم. تمام لحظه های سه نفره ای که داشتیم. به احساس غیر قابل وصفی که نسبت به این دوستی داشتم. به همه ی خنده هامون. خرید کردنامون. به خداحافظی تو فرودگاه میلان. به روزهای بعد از برگشتن از سفر که دلم فقط اون جمع سه نفره رو می خواست.
بیشتر از یه سال گذشته. شاید خیلی چیزها اون طوری که من می خواستم پیش نرفت اما هنوز اسم این دو نفر منو پرت می کنه به همه ی خاطرات خوب. من دوستای پسر مثل برادر خیلی زیاد داشتم(و دارم). رابطه ی بین بچه های گروه تئاتر این صمیمیتو ایجاب می کرد اما این دوستی از یه جنس دیگه بود انگار. فقط باید حسش کرد. حالا با رفتن بابک، انگار یه قسمت از این رابطه ی سه نفره گم شده، کم شده... نمی دونم چی شده اما دیگه نیست.
چهارشنبه عصر یکی از عکس های سه نفره ی سفرمونو چاپ کردم. می خواستم یه کاری برای بابک کنم. یه جوری می خواستم یه تیکه از این رابطه رو بهش بدم که ببره با خودش. که یادش باشه چقدر اینجا تو ذهن ماست. واسش یه نقاشی کوچولو کشیدم و یه کارت درست کردم. ظهر پنج شنبه اینا رو بهش دادیم با علیرضا. خیلی سرش شلوغ بود نشد بریم خونه ش. دم در دانشگاه خداحافظی کردیم. نشد حتی بغلش کنم و بگم ... (چی بگم؟؟!!!) شاید بهتر شد... می زدم زیر گریه نمی شد جمعم کرد.
این چند روز داشتم به این فکر می کردم که چقدر امسال دلم می خواست سه نفری بریم مسافرت... امروز صبح، ساعت هفت و نیم زنگ زدم بهش. ساعت نه پرواز داشت. گفت اضافه بار داشته و پتوی خوشگلشو نذاشتن ببره. حرفای معمول و خوش بگذره و ذلم تنگ می شه و چی و چی... گوشی و قطع کردم و سرمو فرو کردم تو بالش...
پ.ن. لازمه بگم مرده شور این زندگی رو ببرن؟
پ.ن.2 هی مونترال، تو دیگه همون شهر قبلی نیستی، حالا دیگه با شنیدن اسمت چشمای من برق می زنه.
پ.ن.3 این عکس اون نقاشی ایه که واسه بابک کشیدم. بابکه که داره میره قطب.
پ.ن.4. یه چیزی خراب شده. یه چیزی که انگار هیچ وقت درست نمیشه!

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه


دیروز شرکت نرفتم، یه کم زیاد خوابیدم و واسه خودم تو تخت غلت زدم! گفتم یه کاری کنم این حال بک گراند خرابم اصلاح شه! رفتم آرایشگاه و صفایی به صورتم دادم! اومدم خونه با صابون شیر داو دوست داشتنی م صورتمو شستم، بعد ماسک بادوم تلخ و هلو زدم و صورتمو ماساژ دادم و رفتم حموم. از حموم که اومدم به دست و پام لوسیون انبه و پاپایا زدم، موهامو سرم کریستال زدم و سشوار کشیدم و همین طور که می بستمشون از بوی خوب و دوست داشتنی شامپوی هد اند شولدرز لذت بردم!  تمرین های فرانسه مو حل کردم و رفتم کلاس، تو کلاس کلی انرژی داشتم و احساس کردم دارم کلی از درس می فهمم. بعد کلاس رفتم واسه خودم یه شلوارک و تاپ سبز و سفید گرفتم که واسه کلاس تنیس بپوشم و کلی واسه خودم ذوق کردم، حتی تصور کردم که آفتاب می خوره به پوست بازوهام! چشمامو بستمو احساسشون کردم! انگار نه انگار که زمین تنیس سر پوشیده ی دم کرده ی تاریک جای همه ی این تصورات رو گرفته!!!
شب صورتم رو شستم. محلول نمی دونم چی چی سوزناک رو روی دو تا جوش مسخره ی روی صورتم زدم، به دستام کرم مرطوب کننده زدم، موهامو شونه زدم، لباس خواب آبیمو پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم. یه تیکه از موهامو گرفتم جلوی دماغم و بو کردم و از بوی هد اند شولدرز لذت بردم! چشامو بستم و به خودم گفتم لبخند بزن، فردا روز بدتری ست!
پ.ن. فکر کنم احساسم خیلی دخترونه بود!

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

آدم از دست خودش خسته میشه...


کلا down  هستیم.... بعضی ها قربانشان بروم خوووووب بلدند غروب جمعه ای گند بزنند به احوالات آدم!
فعلا dekalog (موسیقی فیلم ده فرمان) گوش می کنم و خاطره ها رو نبش قبر می کنم و واسه خودم دل می سوزونم!

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

گفتا تو بندگی کن حالا فعلا تا ببینیم چی میشه!


بعضی وقتا یه سری کارها، یه سری حرف ها دل آدمو به درد میارن... اینکه می گم به درد میارن یعنی انگار تو اون لحظه دردشو به وضوح حس می کنی! میزانسن کلیشه ایش اینه که یه حرفی رو می شنوی ایستادی یهو احساس کنی پاهات توان نداره و بشینی.. یا اگه حرف سنگین تر باشه، مات بمونی و بدون اینکه پلک بزنی به طرفت نگاه کنی و اشکات همین جوری بریزه!
بگذریم... چند ماهیه حالم به صورت بک گراند گرفته ست و به زور دارم سعی می کنم به خودم تلقین کنم موجود بسیااااار قوی ای هستم و از پس همشون برمیام... اما خب دو روزه حالم عود کرده.. امروز همین جوری نیت کردم واسه خودم فال حافظ گرفتم "گفتم غم تو دارم" اومد یعنی با دماغ! رفتم تو دیوار! یعنی از این شعر حال گیرانه تر نبود. منتهی الیه بدبختی به نفر می تونه باشه این شعر. منتهی الیه ذلیلی، مظهر بیچارگی، آویزون بودن به معشوق و محل سگ ندیدن... هیچ وقت از این شعر خوشم نمیومد... همیشه دلم می خواست یه دل سییییر واسه حافظ گریه کنم سر ِ این غزل، فکر کنم حافظ بهم گفت اخمخ! من که مردم بشین واسه خودت گریه کن =)
پ.ن. هی نگاه کردم بلکم یه بیت به عنوان مختص کلام پیدا کنم دیدم ای بابا! دست رو دلم نذار، همش شرح مصیبته!!! حتی اونجاش که میگه این غصه هم سرآید، انگار میگه زمان می گذره عادت می کنی.. نه اینکه مثلا دوران خوب می خواد بیاد و از این چیزا، خلاصه میگه منتظر هپی اندینگ و اینا نباش!!

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

غروب جمعه ی صد منی!

صبح جمعه پا میشم. خونه کلی کثیفه. با صد را تقسیم کار می کنیم. اون جارو و تی می کشه، منم میرم سراغ یه خروار ظرف نشسته. ظرفا که تموم میشه یه چیزی واسه ناهار سر هم می کنم و میرم سراغ لباسایی که گذاشتم با دست بشورم و بعدشم حموم. ساعت سه میام بیرون. بچه ها رفتن دوچرخه سواری. موهامو خشک می کنم و خوش خوشان همین جور که با "سهیل نفیسی" می خونم "یار عزیز قامت بلندم..." حاضر میشم. میرم گل فروشی. سه تا رز سفید با حاشیه ی صورتی بر می دارم و میرم بیمارستان عیادت کاوه... به قول تو یک من میرم صد من برمی گردم....

سر راه خونه یه سری خرت و پرت و خوردنی می خرم که این چند روز باقی مونده رو از گشنگی نمیریم! می رسم خونه، لباسامو که عوض می کنم تازه یادم میاد که می خواستم برم بلیت تئاتر بخرم واسه دوشنبه! زنگ می زنم ساره که حرف بزنیم. از مزخرف بودن روزگار و این که نرگس داره میره و اینکه آدم وقتی دوست چندین سالش پا می شه میره و یهو می بینه تنها میشه دیگه نمی تونه هیچ دوستی ای رو اون طوری که باید پیش ببره. مثل زن و شوهری که بدون دعوا و طلاق یهو از هم جدا شن.. اون وقت دیگه نمی تونن هیچ رابطه ای رو شروع کنن.. هر چند که هم دیگه رو هم ندارن..از مزخرفی روزگار که واسه فرداتم نمی تونی برنامه ریزی کنی... که با یه بشکن یهو همه چی عوض میشه... یاد انتخاب رشته ی فوق میفتم و اینکه اگه بعد از انتخابات بود حتما یه جور دیگه انتخاب رشته می کردم.. صحبتم تموم میشه..به قول تو یک من میرم صد من برمی گردم...

نگین زنگ می زنه، می گه بازارچه هنرن. حوصله ندارم اما میرم پیششون. از بدی فروش بازارچه میگن و خوبی پاساژ پروانه. قرار می ذاریم هفته ی دیگه صبح زود باهاش برم جمعه بازار. فکر می کنم می چرخم قاطی خنزر پنزرا و یه چیزی واسه خودم انتخاب می کنم...

زنگ می زنی، شوخی شوخی حرفاتو می زنی و منم لابد حالم خوب نیست و جوری حرف می زنم که ناراحت می شی، آخرشم می گی جنبه ی شوخی ندارم...

میام خونه. حوصله ی مهمون بازی شبو ندارم. هر چند همین الانم ساعت دهه! شروع می کنم به شستن ظرفای ناهار! حتی حوصله ندارم یه حالی به خودم بدم و آهنگ بذارم... فکر می کنم به اینکه چقدر دلم می خواد فردا بی خیال همه چی بشم و نرم شرکت... صبح یه صبحانه ی باحال بخورم و بشینم واسه خودم کتاب بخونم و بچرخم... بدون اینکه عذاب وجدان خونه موندن بگیرم... حتی فکر می کنم حیف که شنبه ست وگرنه می شد رفت بلیت تئاتر هم خرید!

کارام که تموم میشه، حاضر می شم. نرفته کلی خسته م. ساعت 10.20 با صد را راه میفتیم بریم! داره چونه می زنه رضایت بدم شب اونجا بمونیم. می گم نه فردا باید برم شرکت. فکر می کنم چقدر از شنبه های شرکت.. روزمرگی کار کردن... از گذر زمان.. چقدر از همه ی همه شون حالم به هم می خوره...

نمی دونم به خاطر چیه دقیقا... دلتنگی مزخرف جمعه ها، صحبت تلفنی سر شب با تو، درد دل های قبلش با ساره، صورت بابای کاوه با اون حالتی که انگار می خواد بگه نه هیچی نیست و چند روز دیگه که کاوه مرخص شه همه چی قراره به وضع عادی برگرده....

می دونی از قبلش دلم واست تنگ شده بود. می خواستم زنگ بزنم گپ بزنیم. یا تو زنگ بزنی و حالمو بپرسی.. نمی خوام بگم تقصیر تو ه یا من. فقط می خوام بگم حس مزخرفیه آدم تلفنی با مادرش دعوا کنه وقتی سه روزه همو ندیدیم و تا دو روز دیگه هم قرار نیست برگردی از سفر.


۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

کمک کردن به رفتن اونی که دوسش داری مث اینه که عزیزتو با دستای خودت بذاری تو قبر و روش مشت مشت خاک بریزی...

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

راهی بزن که آهی...0

دیروز بود فکر کنم مامان یه مشت شلوارک و تاپ آورد انداخت رو تخت و گفت "اینا لباس تابستونه هاته که جمع کرده بودم بیا!" منم همین جوری گذاشته بودمشون رو صندلی لهستانی جلوی میز سنتور. امروز که از حموم اومدم همین جوری یه شلوارک از روی صندلی برداشتم که بپوشم که دیدم همون شلوارکیه که خاله آسی واسه مامان از مالزی آورده بود و من چون کمی تا قسمتی گل و گشاد بود برده بودمش آتن و اون شب که خسته از بیرون برگشته بودیم و هر کی رفت تر و تمیز بشه و بعد قرار شد تو اتاق بابک اینا جمع شیم، من اینو پوشیده بودم و با کله ی حوله پیچ و پاستیل هایی که از فرودگاه دوبی خریده بودم رفتم اتاق بابک اینا و یه کم بعدش عاطفه با بلوز شلوار خرسی و کلی آجیل اومد و فکر کنم علیرضا هم از قبل بود یا اون وسطا اومد. یعد هم همه نشستیم رو دو تا تخت اتاق و لپ تاپامونو باز کردیم و خاطره تعریف کردیم و عکس دیدیم و آجیل و پاستیل خوردیم و یه کم بعدشم ح مید فروغ ی از حموم اومد و با اون قیافه ی لپ گلی ش کلی لپ گلی ترم شده بود تازه...

فرداش که می خواستیم بریم بیرون (هر جایی غیر از کنفرانس مسلما) یادم نیست چی پوشیده بودم، شاید شلوار چهارخونه م یا شلوار جین اما یه غری درباره ی گرمی هوا و اینکه اگه یه شلوارک خوب دیدم می خرم واسه خودم که بابک گفت "اِ اون شلوارک دیشبی ت که خیلی قشنگ بود که.." منم اون موقع نظر بابک کمی تا قسمتی خیلی واسم مهم بود، این شد که یهو نظرم نسبت به اون شلوارک خاکی رنگ زیر زانو (شلوارک میشه هنوزم دیگه؟) عوض شد در نتیجه دیگه به مامان پسش ندادم.

چی شد اینا رو دارم می گم نمی دونم. فقط می دونم امشب که این شلوارکو پوشیدم دلم واسه بابک خیلی تنگ شد.. همین جا یادداشت می کنم فردا یه زنگی بهش بزنم و به زودی یه قرار دور همی با هم بذاریم، حیف که نمی تونم شلوارک خاکی مو بپوشم سر ِ قرار.