‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ آذر ۲۲, جمعه

چنین حتی بانگ برنیاورد بامداد خسته

این روزها که می‌گذرند بیشتر و بیشتر احساس می‌کنم دور شده‌ام. از خانواده‌ام. از بستری که خانواده‌ام در آن هستند. همین است که صحبت مشترکی نداریم. شاید هم داریم و من نمی‌خواهم یاد خودم بیاورم. یاد خودم بیاورم که از جایی آمده‌ام که الان - مثل همیشه‌ای که یادم هست، یا شاید بیشتر از همیشه- در نکبتی دست و پا می‌زند که عقل من چاره‌ای برایش پیدا نمی‌کند. خودم را قانع می‌کنم که من هم کلی مشکل دارم. خودم را قانع می‌کنم که من توان اینکه این چیزها را حل کنم ندارم. که عمر کوتاه من در این غم‌ها و فکر‌ و خیال‌ها تمام شده. 
واقعیت اما … راستش نمی‌دانم واقعیت چیست. خسته‌ام. از اینکه جزو آدم‌های مرفه حساب می‌شوم و در عین حال همیشه در حال مقایسه خودم با بقیه‌ای که بهتر از من‌اند هستم بدم می‌آید. پس بقیه کسانی که وضع‌شان از من بهتر است چه بسا اوضاع آشفته‌تری داشته باشند. آن نقطه بهینه کجاست؟ آن نقطه‌ای که از آنچه که داری راضی هستی و نه می‌خواهی بیشتر داشته باشی نه عذاب آن‌ها را داری که از تو کمتر دارند. بخشی از وجودم می‌گوید ای کاش اصلا چنین نقطه‌ای نباشد حالا که از من اینقدر دور است. 
مدتی است که دیگر نمی‌دانم هدفم چیست. هدف بلندمدتی ندارم. روزها را می‌گذرانم که گذرانده باشم. هدفم در خواندن کتاب و کوتاه کردن مو و بیرون انداختن لباس‌های کهنه می‌گذرد. تعریف عمر گران‌مایه‌ای هستم که در «چه خورم صیف و چه پوشم شتا» صرف شد. مانده‌ام فردا روز که کارت سبز را گرفتم و رفتم خانواده‌م را دیدم دیگر چه چیزی دارم که منتظرش بمانم.

۱۳۹۸ شهریور ۱۳, چهارشنبه

ماه بعد منتظرتان هستم.


۱- آدمی که من باشم، تقریبا همیشه ادعا کرده‌ام مردهای اطرافم فمنیست هستند. تقریبا همان میزانی که خودم هستم. من فعال حقوق زنان نیستم و صرفا سعی کرده‌ام در زندگی خودم نگذارم حقم خورده شود. کار سختی هم نبود، چرا که از همان ابتدا پدری نداشتم که در تصورش دختر و پسر فرقی داشته باشند، حداقل در خیلی از موارد. همیشه برای کسانی که مسائل زنان را توی بوق و کرنا می‌کرده‌اند احترام قائل بوده‌ام اما خودم لازم نمی‌دیدم چنین کاری بکنم. 
.
۲- مادرم همیشه پریودهای خیلی بدی داشت و این موضوع در خانه ما پذیرفته شده بود که یک وقت‌هایی مامان همه روز خوابیده باشد. برای من هم از همان بچگی خیلی پذیرفته شده بود که اگر روز اول پریود حالم خوب نیست مدرسه نروم. با آ که صحبت می‌کردیم، چون خودش ورزشکار بود و پریودهایش سبک، می‌گفت به نظرش زن‌ها خودشان را لوس می‌کنند و پی‌ام‌اس و این‌ها وجود خارجی ندارند. راستش عقاید من و آ در خیلی موارد دیگر هم با هم فرق داشت و دلیلی نمی‌دیدم برایش نظرم را توضیح بدهم.
.
۳. الان حدود ۱۰ سال است که با آقای کا دوستم و ۶ سالی می‌شود که با هم زندگی می‌کنیم. از همان ابتدا پریود من برایش قابل هضم نبود. به نظرش بزرگش می‌کردم، خودم را لوس می‌کردم. با جملاتی مثل «همه زن‌ها پریود می‌شوند بالاخره». «خب حالا تو هم...» نه تنها کمک نبود، که دل آدم را هم می‌شکست. یک جوری این ذهنیت را به من می‌داد (می‌گویم می‌داد که این احتمال را باز بگذارم که شاید منظورش این نبود) که از این پریود به عنوان راهی برای توجیه خودم استفاده می‌کنم. برای من مثل واکنش اطرافیان آدم افسرده‌ای بود که به نظرشان همه حرف‌ها و کارهای طرف توجیهی برای از زیر کار دررفتنش است. 
.
ادامه ۳. در این ۶ سال، هم کا تغییر کرده و هم من. من هیچ وقت با پریودم کنار نیامدم. اما چون تلاش بیشتری برای ورزش کردن می‌کنم، فکر می‌کنم حالم بهتر شده. کا هم به نظر من بیشتر همراه شده. به چرت و پرت خوردن‌های من، بیشتر خوابیدن‌های من، و سفر نکردن‌های من در روزهای اول پریود احترام می‌گذارد. دیده شده که پی‌ام‌اس را هم قبول کرده و با مراعات رفتار کرده.

 یک وقت‌هایی اصلا پی‌ام‌اس را حس نمی‌کنم حتی. هر چند یک وقت‌هایی چنان درونم به هم می‌ریزد که فقط تا وقتی که سراغ تقویم می‌روم می‌فهمم چرا اعصابم خورد است. همه این‌ها وقتی برایت تشخیص افسردگی شده باشد بدتر هم می‌شود. وقتی ۵ سال باشد خانواده‌ت را ندیده باشی شاید حتی بدترتر. نمی‌دانی این حس خاکستری درونت، ریشه‌اش مال کدام زهرمار است. 
و خب کنار همه این‌ها وقتی در روزهای گرم تابستان، وقتی هم جوراب پشمی پوشیده‌ای و هم از درون گرم و سرد می‌شوی و آن زهرمار ماهانه، دو روزی دیر کرده و نمی‌آید تا شرش را بکند، در چنین حالی وقتی طرفت بگوید چرا اینقدر در مورد پریود صحبت می‌کنی و چرا اخلاقت گند است، احساس می‌کنی کنار یک خیابان شلوغ تنها ایستاده‌ای. خیابانی که می‌دانستی جای مزخرفی‌ست اما حداقل دلت به وجود کناری‌ت گرم بود. 
.
۴- هنوز هم سختم است که داد و هوار راه بیندازم و از حقوق از دست رفته زنان بگویم. سختم است چون کلا زندگی سختم است و از هر چیزی که سخت‌ترش کند، دوری می‌کنم. حرف زدن از مشکلات مستلزم جواب دادن به کامنت‌های آدم‌های جورواجور است. آدم‌هایی که حرف هر کدامشان حال آدم را بدتر می‌کند. هنوز هم حوصله جار زدن ندارم. اما بیشتر می‌فهمم چرا باید حرف زد. چرا باید به مردم (زن‌ها و مردها) فهماند اینکه همه زن‌ها پریود دردناک ندارند یا مادر شما نداشته (یا داشته اما حرفی نزده) دلیل نمی‌شود بقیه خودشان را لوس کنند. همان‌طور که اگر شما در جنگ کل خانواده‌تان را از دست داده‌اید، و کسی که همه عزیزانش اطرافش بوده‌اند و همیشه پول داشته، از افسردگی خودکشی می‌کند، خوشی زیر دلش را نزده. آدم‌ها فرق می‌کنند. و دردهایشان همان‌قدر واقعی است که دردهای شما. 

۵- بله بله. الان وقتش نیست. همیشه کارهای مهم‌تری از آن پریود مسخره وجود دارد. نگران نباشید من هر ماه همین موقع همین‌جا هستم تا بهم یادآوری کنید که خودم را لوس می‌کنم.


۱۳۹۷ آذر ۶, سه‌شنبه

شرح حال

مدت‌هاست اینجا ننوشته‌م. هنوز هم وقتی دلم می‌خواهد خود واقعی‌م (واقعی‌تر از آن‌چیزی که در شبکه‌های اجتماعی هستم) را بنویسم، وقتی حوصله کامنت‌های عجیب و غریب آدم‌هایی که آن‌قدرها هم نمی‌شناسمشان را ندارم، سر از اینجا در می‌آورم.
چند روز پیش در اینستاگرامم نوشتم شکرگزارم بابت مسیری که امسال شروع کرده‌ام. اینکه این خودی که هستم را برای اولین بار دوست دارم. دلم خواست اینجا هم بنویسم. از اینکه شروع کرده‌م ساده‌تر زندگی‌ کنم. فکرم را از اینکه باید چیزی بخرم وقتی به جایی سفر می‌کنم. حالا که فصل حراج است نگاهی به بازار بیندازم. حالا که دم مغازه‌م ببینم چیزی می‌خواهم یا نه. حالا که حقوق گرفته‌م بروم چیزی بخرم‌... رها کرده‌م. درست‌تر بگویم تلاشش را شروع کرده‌ام. و حتی همین الان که خیلی اول راه هستم هم زندگی‌م قشنگ‌تر شده. 
دویدن را شروع کرده‌م. نمی‌توانم بگویم لذت زیادی می‌برم اما واقعیتش این است که از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر پیش می‌رود. اینکه می‌بینم می‌توانم ۵ مایل بدوم حس خیلی خوبی دارد. 
کونگ‌فو و سنتور هم خوب هستند. یک ماهی می‌شود که در ذهن خودم جدی‌تر گرفتمشان و حال خودم خیلی بهتر است.
کتاب خواندن هم مثل قبل به راه است و مثل همیشه راه فراری است برای واقعیت خسته‌کننده. 
کمتر از یک ماه هست که می‌رقصم. آن را هم دوست دارم. مخصوصا آن قسمتش را که در میان آدم‌هایی هستم که هیچ چیز خاصی از من نمی‌دانند. صرفا هفته‌ای چند ساعت هم را می‌بینیم. می‌رقصیم و تمام. این بخش کارهای جدید همیشه برایم جالب هستند، انگار فرصتی دوباره به خودم می‌دهم که خودم را تعریف کنم. فرصتی که اشتباهات گذشته‌م را تکرار نکنم. 

۱۳۹۶ اسفند ۱۷, پنجشنبه

آن روزها که گذشت و الان

این روزها که سعی کرده‌ام به زندگی‌م برنامه‌ای بدهم، این روزها که زندگی‌ام اجازه داده آرامشی پیدا کنم، بیشتر به خودم فکر کرده‌ام. کتاب بیشتر خوانده‌ام و با خودم بیشتر فکر کرده‌ام. این روزها خودم را بیشتر دوست دارم. هنوز خیلی مانده تا به آن هدف‌هایی که برای خودم تعیین کرده‌ام نزدیک شوم اما به نظرم در مسیر خوبی دارم می‌روم.
سال پیش تصمیم گرفتم سنتور و کونگ‌فو را شروع کنم. سنتور را زودتر و کونگ‌فو را دیرتر اما بالاخره هر دو را شروع کرده‌ام. امسال سر کار رفته‌ام. کارم را خیلی دوست دارم و تقریبا هر ماه چیز جدیدی یاد می‌گیرم. هنوز به این فکر می‌کنم که دوست دارم در یک دانشگاه خوب، در زمینه‌ای که دوست دارم، پی‌اچ‌دی بخوانم اما بخشی از ذهنم درگیر این شده که شاید دلیل خواستنم این است که دلم می‌خواهد محصل باشم چون در ذهنم محصل بودن همراه با حس خوب مدرسه رفتنی است که خیلی دوستش دارم. از طرفی دوست ندارم درگیر اضطراب امتحان و ددلاین مضاعف شوم چرا که مهاجرت به اندازه کافی برایم اضطراب و انتظار آورده که دلم بیشترش را اصلا نمی‌خواهد. فعلا درس‌های آنلاین را برای خودم می‌خوانم و می‌دانم که فعلا فعلاها جای یادگرفتن دارم و همین خوشحالم می‌کند
.
زندگی با کاوه و گربه آرام و خوب است. ما هر دو ورزش می‌کنیم و کمتر بیرون غذا می‌خوریم و بیشتر هم را بغل می‌کنیم. گربه بیشتر لم می‌دهد و خودش را برای ما لوس می‌کند و دل ما را می‌برد. 

۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

خطر غرق شدن معمولی در قالب معمولی زندگی معمولی. مثل همیشه

واقعیتش این است که هنریک ایبسن با تمام تلاشش می‌خواهد به من نشان بدهد زندگی دقیقا می‌تواند مثل داستان‌ها باشد. من دارم برای خودم تلاش می‌کنم داستان‌ها را فراموش کنم و هم‌زمان همان زنی می‌شوم که اتفاقا در خیلی از داستان‌ها تکرار می‌شود (کسی نمی‌داند شاید تکرار همه نویسنده‌ها باشد و تکرار همه آن‌هایی که نتوانستند بنویسند)
روزها می‌گذرند. سنتور را شروع کرده‌ام، اینکه کم تمرین می‌کنم را اما هنوز حل نکرده‌ام. ورزش هم مانده. منتظرم این چند هفته شلوغی هم بگذرد و آن را هم شروع کنم. حال روحی خوب نیست اما  و امیدم این است با شروع کردن ورزش بهتر شود. هم‌زمان دلم می‌خواهد از همه فرار کنم و پیش همه باشم. دروغ گفتم وقتی دلم می‌خواهد از همه فرار کنم، دلم نمی‌خواهد پیششان باشم اما وقتی کسی دعوت می‌کند فکر می‌کنم زشت است و باید بروم. کی از این خود درگیری احمقانه خلاص می‌شوم، نمی‌دانم.
وضعیت کتاب خواندن خوب نیست البته و دلم تنگ شده برای گم شدن در کتاب‌ها.
کتاب محشری دارم می‌خوانم به اسم The Handmaid's Tale که فکر می‌کنم در ایران به اسم سرگذشت ندیمه ترجمه شده. آنقدر از دنیا عقبم که فکر کنم نصف آدم‌ها کتاب را خوانده باشند. کسی هم البته اینجا را نمی‌خواند که حالا به درد کسی بخورد! اصلا خواستم یاد بماند که من در دوره‌ای که زندگی‌ام باز عجیب شده،‌ این کتاب سیاه را هم دارم می‌خوانم که بیشتر ته قلبم را خراش می‌دهد و تازه ناراحت هم هستم که چرا وقت نمی‌کنم تمامش کنم. خواندنش سخت است. هر دو صفحه یک بار باید سرم را بلند کنم و یک فاصله‌ای از کتاب بگیرم وگرنه نفسم بند می‌آید.
.

خانه جدید خوب است. متفاوت است با قبلی. نوتر است و البته معمولی‌تر. شاید برای همین است که احساس می‌کنم داریم هر روز بیشتر از قبل معمولی می‌شویم و من دارم دست و پا می‌زنم یک چیزی پیدا کنم که نشان از آن آدمی باشد که دوست داشتم همیشه باشم و همه اطرافیانم دارند من را فشار می‌دهند که توی آن قالب لعنتی تعریف شده قرار بگیرم و من بعضی وقت‌ها دست و پا می‌زنم و بعضی وقت‌ها وا می‌دهم و تسلیم می‌شوم.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۸, جمعه

در شلوغی روزگار و تلاش برای بقا!

زندگی شلوغ آمریکایی - آن هم از نوع منطقه خلیج - در ترکیب سوشال مدیا با کپشن‌های مینیمالیستی و مخاطبان دست به موبایل، باعث شد کلا اثری ازم اینجا نباشد. حالا ببینم تا چند وقت دیگر همین‌طور کج‌دار و مریز می‌توانم ادامه بدهم!
خب سال نو شد و یک ماهی هم ازش گذشت حتی. فکر کردم صرفا رزولوشن سال جدیدم را بنویسم. راستش خیلی فکر کردم، فکر کنم هیچ هدفی ندارم دیگر! بعد از کلی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم:
  • ورزش را شروع کنم
  • سنتور را شروع کنم.
  • سالم‌خواری کنم!
  • لباس‌های به درد نخورم را دور بریزم.
  • کلا زندگی‌م سبک‌تر بشود!
  • همین‌جوری که الان هستم به دوست داشتن آدم‌ها ادامه بدهم و حتی بیشتر سعی کنم خودشان و شرایطشان را درک کنم!


مورد ۱ و ۲ طبعا به طور خاص مربوط به نیمه دوم ساله :)
.
به سال ۹۵ که نگاه می‌کنم می‌بینم خوب رشد کرده‌ام. طبعا می‌شد بهتر باشم. اما همین قدری که بودم هم خوب است. دیگر آن موجود کمال‌گرای ناراضی نیستم. این طور نیست که همه چیز به نظرم خوب باشد، طبعا بدی ماجرا را می‌بینم، اما از کنارشان رد می‌شوم و سرم را توی کتابم فرو می‌کنم.
.
اضافه‌شده:

الان برگشتم چند تا پست آخر رو خوندم! و متوجه شدم که اینکه چند ماهی حوالی ژانویه و فوریه حالم نابود رو مثل اینکه یادم رفته بود :) خب همینم اتفاق خوبیه. اینکه آدم حال بدش رو یادش نباشه. عمر غصه‌هامون کوتاه باشه و بیشتر کتاب بخونیم.



۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

و تازه فکر می‌کنم هنوز در تله بزرگ‌شدن نیفتاده‌ام...

اگر بخواهم برایش زمان مشخص کنم، فکر کنم از اول سال جدید (میلادی) یک جور دیگری شده‌ام. بی‌قراری‌های بیشتر، کم‌تحملی‌های بیشتر، بیشتر حوصله آدم‌ها را نداشتن… انگار اسفند روی آتیش شده‌ام خلاصه! روزها می‌گذرند، کتاب خاصی نمی‌خوانم. کون نشیمن ندارم که مشق‌های دانشگاه را تمام کنم. من اصلا فکر کنم آدم پروژه‌های کوتاه‌مدتم. از یک حدی که ماجرا طولانی‌تر شود خسته مي‌شوم و دلم می‌خواهد لگد بزنم زیر همه چیز و بروم. حالا هم این طور شده‌ام. الان دیگر خوشحالم که تصمیم گرفتم همین ترم دانشگاه را تمام کنم. کار پیدا کردن خر است البته، اما از بلاتکلیفی بهتر است. من نمی‌دانم از کی اینقدر استرسم زیاد شده. برای کوچک‌ترین امتحان و مصاحبه و صحبت و ایمیل استرس می‌گیرم. قدیم‌ترها زندگی راحت‌تر نبود؟ نه واقعا؟

۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه

.


وسط این شلوغی‌ها و عقب بودن‌ها و نرسیدن‌ها، خواستم بگویم خوشحالم که با تو هستم. حتی اگر خانه‌مان به هم ریخته‌تر از همیشه باشد و هر دو مان خسته از دویدن، شب‌ها نفهمیم کی خوابمان می‌برد و نفهمیم کی صبح شده و این وسط تو سر کار باشی و من دانشگاه، باز لحظه‌های نابی وجود دارد که به همه این شلوغی‌ها و ندیدن‌ها می‌چربد. همان لحظه‌ای که وقتی من نفس‌‌زنان روی صندلی قطار ولو می‌شوم دلم هوای تو را می‌کند، همان لحظه‌ای که از وسط تمرین تیاتر بهت تکست می‌زنم که صبر کن با هم شام بخوریم. همان لحظه‌ای که شب‌ها سرم را روی سینه‌ت می‌گذارم و وقتی خوابی به ضربان قلبت گوش می‌دهم و هر بار - دقیقا هر بار - برای خودم می‌خوانم کافی‌ست اندکی خسته شوی، کافی است بایستی.

۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

حزن‌آلود در باغ خاطره‌ها


و خب وقتی فکر کنی می‌بینی اصولا بیشتر حرف‌هایی که می‌زنی را اگر نزنی هم به هیچ‌جا بر که نمی‌خورد هیچ، بهتر هم هست. دیگر مجبور نیستی خودت را توضیح بدهی. حواست به احساسات بقیه باشد و آخرش هم حالت گرفته شود.
حرف همیشه و هنوز هم می‌شود فرو رفتن در داستان‌ها. تا وقتی این‌همه داستان نگفته هست، چه نیاز است به وراجی.

فردا جمعه است. عصر را به خودم استراحت می‌دهم که داستان پنجره رو به حیاط را بنویسم.

۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

امضا: آنکه دویدن را دوست نداشت

بعضی وقت‌ها لازمه به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه نتونم اون درسی که تو ذهنمه رو بگیرم. گاهی وقت‌ها لازم دارم به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه از این قافله دونده‌های همیشه عقب بیوفتم. گاهی وقت‌ها لازمه یادم بیاد که من اونی‌م که همیشه دوست داشته یه گوشه بشینه و برای خودش کتاب بخونه.

گاهی وقت‌ها لازمه از دونده‌ها فاصله بگیرم و بشینم داستان نصفه‌کاره‌م رو تموم کنم. داستان مرد نشسته روی صندلی رو.

۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه

به طعم زعفران

این وسط‌ها من متولد شدم! سی ساله شدم. که این‌طور که می‌گویند سن بحران است. طبعا حسی نداشتم. تولد خوبی بود. امسال هر دو بیشتر در این دیار جا افتاده بودیم و زندگی زیباتر بود. همسایه‌مان برایم کیک درست کرد و از این جور کارها :) چند ماه قبل به کاوه گفته بودم اگر کسی ازت پرسید برای تولدم چه کادویی بخرد لینک فلان کیف را بفرست. طبعا چون تولدی نگرفتیم از این خبرها نبود. اما تولد یک دوست مهربان رفتیم که خودش به ما هم کادو داد.
خلاصه‌اش اینکه این روزها یه کم دارم کش می‌آیم که خودم را برای سال تحصیلی آماده کنم. فکر کردم حالا گیریم که سی ساله‌ام، دلم می‌خواهد تابستان ولو شوم و کتاب بخوانم. این است که به طور خاص برنامه امروز کتاب داستان خواندن است. حالا جواب استادها را یک‌جوری می‌دهیم.

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

Love, Courage and Modernity

آیا زندگی تکراری شده که کمتر می‌نویسم؟
آیا زندگی شلوغ شده که نمی‌نویسم؟
.
راستش این است که این روزها بیشتر دارم نگاه می‌کنم- بیشتر از گذشته وگرنه من متاسفانه همیشه وراج بوده‌ام. همین است که بیشتر می‌خوانم و می‌بینم. و لال شده‌ام.
.
زندگی خوب است راستش. یک مدتی متلاطم بودیم و زیاد به پر و پاچه هم می‌پیچیدیم. به نظرم تغییری نکرده‌ایم اما این روزها آرام و دوست‌داشتنی هستیم. چرایش را نمی‌دانم.
.
کتاب خواندن هم‌چنان هیجان‌انگیز و خوب است.
دارم موزه معصومیت را می‌خوانم. هر روز دلم می‌خواهد زود برسم خانه، ولو بشوم و کتابم را تمام کنم. کتابی که هر خطش روحم را به عنوان یک زن که از قضا خیلی هم عاشق پیشه هست خراش می‌دهد. هر لحظه دوست دارم جای «فسون» باشم اما در عین حال دوست دارم «کمال بی» را هم زیر مشت و لگد له کنم.

۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

.

بعضی شب‌ها خواب‌هایی می‌بینم که صبح با خنده روی لب بیدار می‌شوم.
برای من که ممولا بد می‌خوابم و خواب‌های آشفته می‌بینم این‌جور شب‌ها واقعا غنیمت است.
دیشب خواب دیدم هری پاتر ۸ چاپ شده و من دارم فکر می کنم برم کتاب رو بخرم و ولو بشم به کتاب خوندن.
و بهترین بخشش این بود که خواب دیدم با بابای کاوه کلی صمیمی هستیم و داریم می‌گیم می‌خندیم.
فکر کنم این سومین باره که خوابی با این مضمون می‌بینم. این‌جور وقت‌ها می‌فهمم که چقدر دلم یک‌رنگی می‌خواد و چقدر دلم می‌خواد به بعضی آدم‌ها نزدیک بشم و چقدر حسرت می‌خورم که نمی‌شه.
.
امروز تصمیم گرفتم یه‌کم با خودم خلوت کنم و کتاب بخونم. دلم آرامش می‌خواد. باز مغزم درد می‌کنه.

۱۳۹۴ اسفند ۴, سه‌شنبه

قول قول قول!

خیلی تنبل شدم! باز صبح‌ها خودم را می‌کشم تا از تخت بلند شوم با وجود انبوه!!! کارهایی که دارم.
این‌ها را اینجا نوشتم که آدم شوم و به کارهایم سر و سامان بدهم.
اینجوری به هیچ کاری نمی‌رسم.

۱۳۹۴ بهمن ۲۳, جمعه

این روزها

ترم جدید شروع شده. ویزایم آمده. همان چیزی که منتظرش بودم و فکر می‌کردم اگر بیاید غمی ندارم. دروغ گفتم فکر نمی‌کردم دیگر غمی ندارم اما خب فکر می‌کردم خیلی بهتر می‌شود. و خب بله خیلی بهتر شده. حداقل حالم بهتر شده. حسم از اینکه دانشجوی تمام‌وقت هستم. اینکه حل تمرین هستم. اصلا زندگی به نظرم قشنگ‌تر شده.
این روزها خیلی کار دارم و اصلا نمی‌دانم چطور می‌شود به این همه کار رسید. حتما باید از وقتم خیلی بهتر و مفیدتر استفاده کنم. سعی می‌کنم صبح‌ها زودتر بیدار شوم و کارهای احمقانه نکنم که وقتم تلف نشود! چیزی که هست این است که فعلا اصلا احساس نمی‌کنم خسته می‌شوم. احساس نمی‌کنم باید استراحت کنم. (راستش بیشتر اوقات فکر می‌کنم کم کار کرده‌ام و وقتم تلف شده.) همان خواب شب‌ها و کتاب خواندن و بعضی شب‌ها شام را با رفقا بودن برایم کافی است. یه برنامه‌ای ریخته‌ام که روزهای هفته کارهای متنوعی بکنم. فعلا که راضی هستم! تا ببینیم چه می‌شود.
.

همه این‌ها خوب است تا وقتی که استرس می‌گیرم مبادا اتفاقی در خانه افتاده باشد و من بی‌خبر باشم. آن‌وقت‌ها سریع پیغام می‌دهم که از همه برایم عکس بفرستند. توی عکس‌ها دقت می‌کنم به خطوط چهره مامان و بابا، خنده‌های صدرا و مرسده و سپهری که دارد بزرگ می‌شود هر روز و دماغش بزرگ شده و صورتش باد کرده. آن‌وقت‌هاست که هر چقدر هم سرم را شلوغ کنم حالم بهتر نمی‌شود. زندگی پیش می‌رود و من هم با زندگی. قلبم اما چند پاره است هنوز.

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

.

هفته پیش به یک retreat رفتم از طرف دانشگاه. ترجمه‌‌اش احتمالا می‌شود گوشه عزلت :) گوشه عزلت دست جمعی! با آدم‌هایی که تا به حال ندیده بودمشان. هر کدامشان یک جور و با یک داستان. بعد صحبت کردیم. در مورد چیزهایی که اذیتمان می‌کند، در مورد قضاوت‌هایمان در مورد دیگران، در مورد قضاوت دیگران در مورد ما. در مورد وقت‌هایی که احساس کردیم طرد شده‌ایم. سه روز با هم بودیم و سه روز من خودم را بیشتر شناختم. حسم به دنیا و زندگی خیلی بهتر شده. دارم یاد می‌گیرم کم و کم‌تر قضاوت کنم. دلم برای خودم نسوزد. به خودم مطمئن باشم.
این روز‌ها فکر می‌کنم دارم بزرگ می‌شوم.
شاید در مورد آدم‌هایش بیشتر نوشتم.

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

.

زندگی با تمام دل‌نگرانی‌هاش داره پیش می‌ره. ترم اول رو تموم کردم در حالی که هنوز ویزای دانشجویی‌م نیومده و من هنوز دانشجوی پارت‌تایمم! و اگه تا یه ماه دیگه نیاد باید همچنان پارت‌تایم بمونم. یعنی اینکه نمی‌تونم از اون گرنتی که دانشگاه بهم می‌ده استفاده کنم. نمی‌تونم تو دانشگاه کار کنم و همون دو مثقال مزیت هم می‌پره می‌ره هوا!
اما سعی می‌کنم به این بخش احمقانه فکر نکنم. بقیه‌اش خوبه. دارم سعی می‌کنم بیشتر چیز یاد بگیرم.
خیلی این روزهای زندگی رو دوست دارم.
بعضی وقت‌ها که با مامانم تلگرام می‌کنیم، یه عکس از همون لحظه خودش برام می‌فرسته. بعد می‌بینم دلم برای اینکه همون لحظه پیشش باشم تنگ شده. دلم برای اینکه در خونه رو باز کنم و صداش رو بشنوم تنگ شده. دلم برای یه چیزای ریزی تنگ شده. این ویزای کوفتی خودم که اومد باید انرژی‌م رو بذارم رو ویزای کوفتی اونا!
بیارمشون اینجا ببرم بگردونمشون! رستوران‌هایی که دوست دارم. دریا، جنگل. برم کافه‌هایی که دوست دارم رو نشونشون بدم! بشینیم قهوه بخوریم! مامان کاپوچینو سفارش بده و بابا کیک! و من غر بزنم که کیک برات خوب نیست.

به قول بابا وصف‌العیش، نصف‌العیش!

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

تلاش برای بودن و نوشتن :)

چند بار می خواستم بنویسم 
از اول مهر
از زندگی جدید
اما الکی سرم شلوغ بود
الکی یعنی به نظر خودم هنوز خیلی وقت تلف می کنم اما خب وقت نمی کنم. 
یک ماهی است که دانشگاه شروع شده و من خوشحالم
درس های این ترم را خیلی دوست دارم. اگر در آینده قرار باشد همین کارها را بکنم خیلی لذت بخش می شود :)
اما هنوز کار دارد تا دستم بیاید چطور از وقتم بهتر استفاده کنم.
کتاب هم خیلی کم می خوانم این روزها
تیاتر هم که خوب و عالی است
کلی نرم افزار هم هست که باید یاد بگیرم.
و کلی کارهای نکرده
با آقای کا زندگی خوش می گذرد و دلتنگی آن موجودات دوست داشتنی که در ایران گذاشتم همچنان هست. 
هر دوتامون از اون چیزی که فکر می کردیم تو مسائل خونه تنبل تریم :) خیلی سخته خونه رو تمیز نگه داشتن و تلاش برای تو خونه غذا خوردن

و ما در چنین وضعیتی از زندگی که تازه به نظر من هنوز خیلی هم سرمون شلوغ نیست تونستیم یک پیاز رو تو یخچال بگندونیم!

۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه

.

این شب ها دوباره خواب راحت ندارم. همه چیز خوب است. حالم خوب است. زندگی آن طور که دوست دارم دارد پیش می‌رود. عاشق خانه جدیدمان هستیم و هر لحظه از بودن درش لذت می‌بريم. اما شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. شبکه‌های اجتماعی‌م را از روی موبایلم پاک کرده‌ام که اعصابم آرام‌تر باشد. باز شب‌ها خواب یک آدم‌های عجیب و غریبی را می‌بینم که نمی‌دانم از کجای مغزم خودشان را می‌کشند بالا.
خواب می‌بینم پلیوری که زیاد نمی‌پوشم و گذاشته‌ام توی چمدان تنِ کسی است که سال‌هاست ندیده‌امش. خواب می‌بینم همان حالتی که همیشه توی ماشین بودیم هستیم. مامان رانندگی می‌کند و بابا کنارش نشسته است و من صندلی عقب نشسته ام و کله‌ام را از وسط صندلی‌ها برده ام و در مورد همه چیز حرف می‌زنم.
کاش می‌شد یک وقت‌هایی مغز را خاموش کرد. یا حداقل کاش کسی این چیزهایی که توی مغز من وول می‌خورد را طبقه‌بندی می‌کرد و به خودم هم می‌گفت داستان از چه قرار است.


۱۳۹۴ تیر ۲۲, دوشنبه

غلتانیم

غرها و ناله‌هایم را اینجا گفته‌ام، این را هم بگویم که این روزها همه چیز دارد بهتر می‌شود. در یک سری از احوالات دلم را با خودم یک‌دله کرده‌ام. در یک چیزهای دیگر هم همه چیز بهتر شده. به یک سال پیش که نگاه می‌کنم همه چیز بهتر شده و البته نگرانی من بابت مامان و بابا این روزها از پارسال بیشتر است. 
به هر حال به نظرم راهی که طی کرده‌ایم تا الان غیرعادی‌تر از بقیه نبوده و اگر بقیه توانسته‌اند تحمل کنند ما هم می‌توانیم تازه ما همدیگر را هم داریم. که اتفاق بزرگی است.