‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

وقتی که هر لحظه‌اش جنگ است و تلاش


یادم نیست اینجا نوشته‌ام که سر کار می‌روم یا نه. کارم را دوست دارم و اگر خودم تنبلی نکنم خیلی چیزهای بیشتری هم یاد می‌گیرم. سنتور را شروع کرده‌ام که عالی‌ست. ورزش را هم شروع کنم، روی کاغذ کنار خیلی از باید‌ها و خواسته‌هایم تیک زده‌ام. اما یک چیز بزرگ دیگر این روزها خِرَم را چسبیده که خودم هم نمی‌دانم چیست. اساسا حالم خوب نیست. میان روزهایم غوطه می‌خورم و نمی‌دانم چه می‌خواهم. نه که زیاد نوشته‌ باشم اینجا اما شاید فعلا کمتر بنویسم. رسیده‌ام به همان‌جایی که گذراندن لحظه‌ها از من انرژی زیادی می‌گیرند.

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

بعد از این همه مدت آمدم که بگویم خسته‌م.

خسته‌م. مدتیه که خسته‌م. بعضی وقتا فکر می‌کنم هیچ‌چی دیگه ارزش تلاش کردن نداره. دلم می‌خواد یه مدت طولانی فقط بخوابم. دیگه حتی کتاب داستان هم نمی‌تونم بخونم.
یه زمانی از زندگی یه انتظاراتی داشتم. یه زمانی برای خودم خیالاتی داشتم. الان، همین الان که ساعت نزدیک ۱۲شبه و غیر از صدای خرچ خرچ غذا خوردن و گربه و وزوز یخچال صدایی نیست، فکر می‌کنم تو هیچ جای خیالاتم اینی که الان هستم نبودم. این مستاصل خسته که این روزا همه تلاشش اینه که بغض تو گلوش راهش رو به چشماش پیدا نکنه.

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

دود دیدگانت را آزار خواهد داد

توی سایت راه می‌روم، آفتاب به پس گردنم می‌خورد، توی کلاه ایمنی‌م لابد خیس شده، باز خوب است که کلاه روی سرم جا گرفته! موهایم را کوتاه کرده‌ام و دیگر با کلیپس نمی‌بندم‌شان، به خاطر همین است. آقای رئیس از روی یک چوب می‌گذرد و روی سقف مخزن می‌ایستد و از آن طرف می‌پرد روی آرماتورها، مهندس ناظر به من می‌گوید شما نمی‌روید؟ می‌گویم من ترس از ارتفاع دارم! خانم د را مثال می‌زند که هفته پیش آمده و رفته، می‌گویم من با این چیزها غیرتی نمی‌شوم، من ترس از ارتفاع دارم. پیش خودم فکر می‌کنم از سایت آمدن بدم نمی‌آید، اما کار من نیست، ماموریت من نیست، من اگر سایت هم می‌آیم برنامه می‌چینم در مسیر با دکتر نون صحبت کنم که برای فلان آدم که از کارش ناراضی ست چه کار می‌توان کرد که توی لوپ مثبت نارضایتی نیوفتد. به دکتر نون و ناظر و کی و کی که هنوز روی آرماتورها هستند نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم برای فردا چه کارهایی باید بکنم، بعد فکر می‌کنم که مانتویم خنک است و باد می‌پیچد زیرش! فکر می‌کنم بروم آن مانتو قرمز چهارخانه را هم بخرم! مانتوهای رنگی رنگی خوب است. برای منی که همه‌ش بیرونم. مانتو باید طوری باشد که هم شاد باشد -نه آنقدر که هنری بشود و نشود در محیط مهندسی پوشید- هم خنک باشد، هم چفت و بست داشته باشد -که از طبقه‌ها که بالا و پایین می‌روی و توی جلسه حواست به باز شدن بند و معلوم شدن زیپ شلوار و این‌ها نباشد!- حالا دیگر بچه‌ها از روی آرماتورها پایین آمده‌اند. پاهایم مورمور می‌شوند، بعد از دکتر شین که تمام میان‌ترم‌ها و پایان‌ترم‌هایش دقیقا روی روزهای قرمز تقویمم بود باید از جمیع مدیران کارفرما و مدیرپروژه و دکتر نون و غیره! تشکر کنم که هر جوری خودم را می‌چرخانم باز این بازدیدها روی روزهای قرمز من‌ند! دستشویی‌های سایت جدید که دیگر همان یک سطل آشغال بیرون را هم ندارند به سلامتی! می‌آییم توی دفتر می‌نشینیم، منتظریم آن مدیرهای گنده گنده تشریفشان را بیاورند و یک توک پا پروژه را ببینند! به خاطر همین یک توک پا مجبوریم با پرواز ده و نیم یک شهر دیگر برگردیم، چرا که مدیرها حاضر نیستند با پرواز شش صبح بیایند! مدیرها می‌روند سایت را ببینند، من می‌نشینم توی کانکس و شربت آبلیمو می‌خورم. آقایی که مسئول پذیرایی ست از من می‌پرسد این پیمانکار جدید که می‌آید، از پرسنل بومی پیمانکار قبلی استفاده می‌کند؟ می‌گویم نمی‌دانم، ما در جریان این چیزها نیستیم! می‌گوید آخر خانمم مسئول کنترل پروژه آن طرف است، نکند از کار بیکار شود. دلم می‌گیرد، من که کاره‌ای نیستم. صبح کلی چانه زده‌ام با دکتر نون که با آقای خ بهتر برخورد کند، گفته‌ام خوب نیست از شرکت که می‌رود خانه اعصاب خوردی و ناراحتی برای زن و بچه‌اش ببرد. گفته‌ام یک ماه همه کامنت‌هایش را به من بگوید به جای اینکه ایمیل بزند که برای آخرین بار می‌گویم فلان و جلوی جمع بگوید مثل سنگ لختی و نمی‌شود تکانت داد. ناظر بومی شرکت خودمان با صورت آفتاب سوخته و لهجه دوست‌داشتنی‌اش از من می‌پرسد این نقطه‌های آخر جمله‌های ایمیلش چرا می‌روند اول، یادم می‌آید اولین بار که آمدم سایت دلم خواست بغلش کنم و همین‌جور الکی گریه کنیم. یادم آمد به محض اینکه برگشتم تهران برایش اورکت با آرم شرکت سفارش دادم. بعدا فهمیدم دو سال است که عقد کرده و این روزها بیشتر حقوقش را قسط مسکن مهر می‌دهد.
صبح که منتظر آژانس بودم که بروم فرودگاه، همشهری داستان ماه را برداشتم و نمی‌دانم چرا "بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" ، توی راه شروع کردم به خواندنش، از همان سطر اول چشم‌هایم پر شد. به بهانه آفتاب مقنعه‌م را کشیدم جلو صورتم. صفحه اولش یک جمله از قرآن بود:
به این شهر سوگند می‌خورم
و تو – که ساکن در این شهری
و سوگند به پدر و فرزندانی که پدید آورد
که انسان را در رنج آفریده‌ایم.
.
سرم درد می‌گیرد. بغضم رو قورت می‌دهم، مقنعه‌ام را مرتب می‌کنم و منتظر آمدن هیئت بلندپایه کارفرما می‌شوم. 

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

لحظه‌های عمر بی‌سامان....

حتی وقتی بیشترین خوشحالی‌ها رو دارم قابلیت اینو دارم با شنیدن صدای گریه و ناله و یا حتی تصورشون بزنم زیر گریه.
.

تک مضراب:
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

برای او که نزدیک بود

یک نفر باید بیاید یک روز از همه این فاصله‌هایی که به ما تحمیل شده بنویسد. بیاید از تمام اشک‌هایی که در آن فرودگاه لعنتی ریخته شده، از تمام طلوع‌های خورشیدی که پرده اشک تارشان کرده، از تمام سرهای سنگین و نبض‌های روی شقیقه آن بزرگ‌راه لعنتی بنویسد.

من دارم سعی می‌کنم تصویر تو را که آرام در آن کوچه قدم می‌زد و گریه می‌کرد، تصویر تو را در آن لحظه که برگشت و دست تکان داد به خاطرم بسپارم تا یک زمان طولانی طولانی. سعی کنم صدای بغض‌آلود تو را که در آن بزرگ‌راه نفرت‌انگیز به خاطرم بسپارم که گفت "حال همه ما خوب است اما تو باور نکن".



۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

دیروز تو کلاس فرانسه در راستای این‌که چی‌کار کنیم وقت بگذره فیلم (انیمیشن) پرسپولیس رو دیدیم. تو دلم گفتم اون دفعه‌ای که دیدم هنوز فرانسه بلد نبودم و این دفعه بریم ببینیم چیزی می‌فهمیم یا نه.

فیلم که شروع شد، یه حس عجیبی یهو اومد تو دلم نشست. اتفاق‌ها این دفعه فرق می‌کردند. این دفعه وقتی مرجان تو فرودگاه روسری‌شو درست کرد یاد این روزها افتادم که هر روز منتظرم یکی بهم تذکر بده – تو خیابون، دم در دانشگاه. این دفعه وقتی مردم تو خیابون تظاهرات کردن و "مرگ بر شاه" و سربازها به مردم شلیک کردن و یه پسر جوون افتاد کف خیابون و دورشو خون گرفت احساس کردم یه چیزی داره خودشو تو سرم فشار می‌ده. چشمام داغ شد. دلم گرفت. یادم اومد دفعه‌ی اولی که دیدمش بعدش هی به دختر خاله‌م که اسمش مرجانه می گفتم مغژی! هی قیافه‌ی خندون دختربچه می‌اومد تو ذهنم. اما این دفعه هر دفعه که چشمامو می‌بندم تصویر یه پسر جوون میاد جلو چشام که می‌افته رو زمین و خون سیاه دورشو می‌گیره.
.
.
قرار شد جلسه بعد ببینیم دوباره.


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

عاشقان سرشکسته گذشتند، شرم‌سار ترانه‌های بی‌هنگام خویش

همه ی خوشحالی‌های حقیری که برای خودت جور می کنی- از خواندن درسی که دوست داری- دیدن دوست‌های ارزشمندی که برایت مانده- نشستن در کافه گودو و حرف زدن از در و دیوار و خستگی روز را بیرون راندن گرفته تا گز کردن عینک فروشی‌های خیابان فلسطین و امتحان کردن عینک‌های قاب کائوچویی مشکی که قیافه‌ات را شبیه بچه خرخون‌ها می‌کند و پیاده روی در خیابان  دوست داشتنی ات در تاریکی شب، همه و همه دود می‌شود وقتی می‌شنوی اعدامشان کردند. در دهانت حتی نمی‌چرخد که "اندکی صبر سحر نزدیک است". نشسته‌ای گوشه‌ی اتاق و صدای آن مادر پیر در گوشت می‌پیچد مدام که با لهجه‌ی کردی‌اش می‌گوید نمی‌داند به کجا باید برود، به کجا باید نامه بنویسد. .. چقدر احساس سنگینی می‌کنی.
.
.
تک مضراب:

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
 فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟
 تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌هابه داس سخن گفته ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که توتقوای خاک و آب را
هرگزباور نداشتی

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بی‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسپیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌هاسر برنگرفته‌اند!

الف- بامداد

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

گریس نمی توانست توضیح بدهد یا حتی کاملا درک کند که آن چه احساس می کرد حسادت نبود، خشم بود. خشمش به این خاطر نبود که نمی توانست آن طور خرید کند یا لباس بپوشد بلکه به این دلیل بود که از دخترها انتظار می رفت چنین صفاتی داشته باشند. در واقع مردها یا به عبارتی مردم، همه ی مردم، تصور می کردند دخترها باید چنین صفاتی داشته باشند: خوشگل، عزیزدردانه، ننر، خودخواه و تهی مغز. یک دختر می بایست دارای یک چنین خصوصیتی می بود تا عاشقش می شدند، آخرسر هم این دختر خودش مادر می شد و با سوزو گداز زندگیش را وقف بچه هایش می کرد. او اگرچه دیگر خودخواه نبود اما هم چنان تهی مغز باقی می ماند. تا آخر عمرش.

اشتیاق- آلیس مونرو


۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

سوختن در آب، غرق شدن در آتش *


امروز روز عجیبی بود؛ اولش طعم گسی داشت، اینکه قراره روز رو یه جوری شروع کنی و نمی شه و برنامه ت به هم می خوره و به خاطر پیچیدگی برنامه ها ظهر می رسی سر کار. مجبور می شی واسه اینکه کارت تموم بشه و پنج شنبه نیای تا هفت ونیم بمونی اما احساس خستگی نمی کنی. بعد از مدت ها از یه مسیر قدیمی با اتوبوس میای و نزدیک خونه که می رسی می بینی کتاب فروشی سرِخیابون به مناسبت هفته کتب تخفیف زده، می ری دو تا کتاب واسه خودت می خری و دفتر و مداد طراحی (چون امروز احساس کردی دلت می خواد رو ورق بزرگ خط خطی کنی!) راضی هستی از خستگی ملسی که داری، فکر می کنی خونه که رفتی اون لباسی که دوست داری بپوشی، چراغ اتاقتو خاموش کنی و فقط چراغ مطالعه بالای تختت رو روشن بذاری و کتاب بخونی، بعدشم یه کاسه ماست و خیار و گردو جوونه ی ماش بخوری و راحت بخوابی...
میای خونه... هیچ چیز اون جوری که تو می خوای پیش نمی ره. ساعت ده و نیم. رو تختت طاقباز خوابیدی و سقف رو نگاه می کنی و... هیچ چی، وقتی اعصابت خورده نمی تونی به چیزی فکر کنی. سقف رو نگاه می کنی و فکرها میان و می رن، بدون اینکه وایسن تا ببینی حرف حسابشون چیه.
.
پ.ن. پا شدم رفتم تو آشپزخونه واسه خودم ماست درست کنم. نزدیک بود واسه خاطر جوونه های ماش که نوکشون سیاه شده و اینکه چرا وقتی من نیومدم لبوهای داغ رو گذاشتن تو یخچال گریه کنم. الانم اومدم نشستم رو تخت، مثل احمقا دارم گریه می کنم واسه اینکه آرنجم خورد به در!
.
* اسم کتاب شعر چارلز بوکوفسکی... یکی از دو تا کتابی که واسه خودم خریدم

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

برو بیرون .. درم پشت سرت ببند

می دونی مدت هاست طعم واقعی آرامش یادم رفته ... خسته شدم. خیلی زیاد...
خیلی حرف دارم انگار.. اما الان واقعا مغزم و روحم نمی کشه... خسته شدم این قدر الکی خندیدم.
 من از این به بعد دوست ندارم ملاحظه ی هیچ کسی رو بکنم.. نمی دونم تا حالا این کارو می کردم یا نه.. مهم هم نیست ... حوصله ی هیچ کیو ندارم..

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه


امروز که کنار هم پشت اون میزهای مربعی چوبی گردویی نشسته بودیم. امروز که داشتیم کافه لاته هامونو هم می زدیم و معلوم نبود فکر هر کدوممون کجا واسه خودش داشت سیر می کرد. امروز که دفتر سیمی سرخابیمو باز کرده بودم و داشتم یه سری تیپ های نخ نما رو توضیح می دادم و همون لحظه به خودم می گفتم که خیلی خنگی که فکر کردی اینا به دردش می خوره و حتما همشو تو کتاب ها و pdf ها و چمی دونم چی ها دیده... امروز که هوا انگار دلش می خواد بباره، نمی دونم متوجه شدی چقدر حالم گرفته ست یا نه... می دونی یه بار دیگه هم که نه حال من خوب بود نه تو نشسته بودیم همین جا.  اون دفعه اما روبروی هم. نمی دونم دوست داری یادش بیفتی یا اذیتت می کنه. شاید ما در نوع خودمون عجیب ترین دوستای دنیا باشیم. شاید هم همین فکرم حتی به خاطر توهم احمقانه ی من از صمیمیتیه که فکر می کنم بینمون هست/بوده/ خیلی قبل ترها بوده/ باید باشه.. نمی دونم.
نمی دونم همون اول که داشتیم می نشستیم چشمات واسه یادآوری خاطره ی اون روزها پر شد یا دلت واسه من سوخت یا دلت واسه یکی دیگه تنگ شد.. نمی دونم!.. همه ی این نمی دونم ها الان که ساعت دو شبه، الان که می خوام بخوابم اومده تو ذهنم. همه ی این چراها. همه ی این سوال ها...
 مسواک که داشتم می زدم فکر کردم دفتر سیمی سرخابی حقیر منو که ورق می زنی شاید دلت به حال من و دنیای کودکانه ی احمقانه م بسوزه. از خودم که بپرسی می گم دلم واسه تمام حرف هایی که فرصت نشد بزنم می سوزه.
.
تک مضراب:
سر به سرم نگذار گمان شبانه،
سفره ی دل مرا در باد، کسی گشوده نخواهد یافت
من خواب یک ستاره ی صبور،
زیر بالش ابرهای راحله دیده ام،
یا باد می آید و آسمان را خواهد رفت،
یا شاید کرامتی شد و باران آمد.
حوصله کن، حوصله کن قناری بی قرار
تنها حیات حوصله، دلیل رفتن من و شماست
بگذار دلم نهاده باشد گمان شبانه.
جهان را تاب رازی ناسروده در سر نیست،
اما سفره ی این سینه را در باد، کسی گشوده نخواهد یافت.
(نامه ها- سید علی صالحی)
.
.
توضیح واضحات: امروز لزوما امروز نیست!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه


هیه! حال مزخرفی دارم... شده تا به حال احساس کنید محل سگ هم به شما گذاشته نمی شود؟ خب خواستم بگویم من احساس کردم... دلم می خواهد یادم بماند.. امشب اینجا من کشته شدم.
گفته بودم هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگی نشستم... یادته؟ نه؟ اکی! شاید آروم تو دلم گفته بودم.

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

it rains cats n dogs

یه دوران کوفتی ای هست به اسم دوران پی ام اس. نمی دونم چی چی سیندروم. که یه هفته اینا قبل از روزهای قرمز تقویم آدم بر سرش نازل میشه. یعنی مزخرف ترین روزهای ماهه. وقتایی که آدم حوصله نداره، کلافه ست اون قدر که می خواد کله شو بکوبه به دیوار. یا در حد بی نهایتی حساس که یه" تو" به آدم بگن می زنه زیر گریه و خیلی وقتا حتی به همون تو هم احتیاجی نیست. خلاصه تو این وضعیت مزخرف بعضی وقتا اتفاق های خوب قبلی اون قدری هست که بهت یه ساپورت احساسی می ده که دلت نگیره یا کمتر بگیره! بعضی وقتا هم مثل این دفعه ی من هم چنان حالی ازت گرفته می شه مبسوووط که شک می کنی الان چرا اینجا وایسادی! بگیر بشین حالت جا بیاد یه کم. میوفتی الان! (نمی دونم چرا بدبختی های آدم تو این وقتا سرو کله شون پیدا می شه!)


اول از همه لپ تاپم که هنوز یه ماهم نشده خریدم راه به راه هنگ کرد، کلی بار به بچه های شرکت نشون دادم. چند بار از کار و زندگی م زدم بردمش گارانتی. اما هنوزم درست نشده. کلا تو این مدت کارم شده رفت و آمد بین شرکت و پایتخت و نصب  آفیس و اتوکد و پول دادن بابت آنتی ویروس های مختلف و آخرش هم اعصاب خوردی درست نشدن! هی به خودم می گم تهش اینه (به قول بابک خونه پُرش اینه) میدی رمشو عوض کنن. چرا این قدر به خودت داری فشار میاری! اما الان رسما تو حالتی هم که دلم می خواد سر این مسئله های های بزنم زیر گریه! (یعنی همین الان سومین آقای همکار اومد پرسید اِاِاِ به سلامتی حل شد مشکل لپ تاپتون؟ من رسما موقع توضیح دادن جلوی خودمو گرفتم اشکام درنیاد!)

دوم اینکه قراره هفته ی دیگه اولین مامورت درست حسابی زندگیمو برم. قراره با بچه های شرکت بریم کر/مان. سایت سر... چشمه. خب درنگاه اول خیلی هیجان انگیزه. اما این دو روز دقیقا می افته اوایل تقویم من که من به حالی درمیام که شرکت هم به زور میرم و بعضا نمی رم! و در نتیجه الان استرس وحشتناکی دارم در این باب که چی میشه!

و مهم ترین/بحرانی ترین/ افتضاح ترین/ استرس ناک ترینشون اینکه یکی از بدترین اتفاق هایی که می تونست واسه من یا هر کس دیگه ای بیفته افتاد! نمی دونم اصلا چه لحظه هایی رو دارم می گذرونم. نمی دونم چقدر زمان می خوام تا به یه حالت نرمال برسم. تو این وضعیت که باید خیلی خیلی تمرکز داشته باشم که کارایی که قبل از بازدید بهم assign میشه رو درست انجام بدم. توحالتی م که دلم می خواد همین الان برم خونه، یه آرام بخش بخورم و بخوابم که نفهمم زمان چه جوری داره می گذره. می دونم از پا در نمیام. می دونم بدترین مصیبت ها هم اگه سر آدم بیاد آدم از غصه دق نمی کنه! اما خیلی درب و داغون شدمو یه "چرا" ی گنده تو مغزمه و پشت بندش یه "حالا چی کار باید بکنم؟" یا "حالا چی می شه؟" ...

انگار کوفته م . نمی دونم. عین عزادارها که زندگی عادی شونو دارن می کنن. بعد هر وقت یادشون می افته چه اتفاقی براشون افتاده یه لحظه ماتشون می بره. این چن روزی که گذشته همه ی اتفاق های گذشته داره مثل فیلم از جلوی چشمام رد می شه.

دیشب یه کدئین خوردم و خوابیدمو نصفه شب با دل پیچه ی شدید از خواب بیدار شدم. نمی دونستم چمه! یه کم راه رفتم خوب شد انگار! صبح دوباره دل پیچه داشتم. یعنی امکان داره عصبی باشه.. نمی دونم تا حالا ازین دل پیچه ها نداشتم!

می دونی، دلم می خواد یکی بیاد بَرَم داره ببره بیرون- یه بیرونی که هیچ کس دیگه ای نباشه. دلم می خواد حرف بزنم- گریه کنم – اصلا عر بزنم. اون یکی گوش کنه- نصیحت نکنه- ادوایز نده- فقط گوش کنه- بعدم بهم بگه خره! ناراحت نباش همه چی خوب می شه!

.

پ.ن. منظورم از یکی دقیقا یکی بود! نه یه یکی ِ خاص! به قول فرانسوی ها آن ژنقال!


۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه


آدمایی که فکر می کنن پول واسه آدم شخصیت میاره رو نمی فهمم.... آدمایی که فکر می کنن فلانی چون پول داره پس خیلی با فرهنگه... نمی شه گفت آدمای پولدار بافرهنگن.. حتی نمی شه گفت معمولا آدمای پولدار بافرهنگن (درحالی که به نظر من می شه گفت معمولا آدمای تحصیل کرده بافرهنگن، حداقل فعلا نظرم اینه!)... آدمای بی شعور و بی فرهنگ به طور نرمال دیستربیوت! شدن.. بله!
.
این چند روزه! (دقیقشو بگم دو روز) بیشتر از هر زمان دیگه از وقتی بچه ها یکی یکی رفتند، احساس تنهایی کردم... چقدر نیاز دارم به یه دوست قدیمی... کاش می شد یه چند روز هایبرنیت شد از این زندگی و استراحت کرد... مخم داره سوت می کشه...