‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مرداد ۱۶, پنجشنبه

از من فقط نفرینی باقی مانده

عطرم تموم شده بود و از این فرصت استفاده کردم و از سِفورا که هی می‌گفت بیا ماه تولدت یه کادو انتخاب کن، عطر سفارش دادم.
امروز اومد. هرمس. باغی کنار نیل. بهش نگاه می‌کنم و یادم میاد اولین عطر هرمسم رو از بندر عباس خریدم، باغی در مدیترانه. ۱۲۵ هزار تومن بود و به نظرم کلی گرون میومد. واسه همین یه مدت استفاده‌ش نمی کردم و همین جوری فقط نگاهش می‌کردم. 
یادم اومد صدرا یواشکی ازش می‌زد چون بوش خیلی یونی‌سکس بود. 
بعد یاد صدرا اینقدر پررنگ شد که همه عطرها فراموش شدند و اشک جاش رو گرفت
اینجور وقت‌ها فکر می‌کنم خوبه که سالمن. گیریم اون سر دنیا و دور از من.
چی کار کردی با ما که به زنده بودن عزیزانمون اون سر دنیا دلخوشیم. 
زنده باشم ذلتت رو ببینم

۱۳۹۹ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

آن شب اردیبهشت یادت هست؟

چند شب پیش خوابت را دیدم. بعد یادم آمد که انگار اول اردیبهشت بود.
از آن اول اردیبهشت چند سال گذشته؟ دیگر تعداد سال‌هایی که نیستی دارد بهت می‌رسد. مرگت دارد ازت جلو می‌زند.
توی خوابم داشتم باهات صحبت می‌کردم یادم نیست در مورد چی. بعد انگار کس دیگری آمد و خوابم جور دیگری ادامه پیدا کرد.
این بار توی خواب نمی‌دانستم مرده‌ای و فکر کنم برای همین بیشتر از مصاحبتمان لذت بردم.
.
در چنین دنیایی که حتی امید اندکی به بهبودش ندارم که هیچ
در زندگی‌ای که باید بچه را بیندازی جلوی همه خطرهای عالم و بعد یکهو پشتش را خالی کنی و بمیری که هیچ
در عالمی که بچه‌ات را جلوی چشمت می‌کشند و باید سکوت کنی و هر بار از بی‌شرفی به خودت بپیچی که نه
اما در دنیایی موازی، دنیایی رنگی، دنیای که لیلای آن بیشتر می‌خندد و اینقدر آرزوی برگشتن به زهدان مادرش را ندارد، من و کا دو تا دختر داریم،
یکی را به نام آرزوی مادری برای دختری که نداشت.  
و دیگری را به یاد خواهری که نبود اما ۱۸ سال پیش در یک اول اردیبهشت مرد. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

میان ما و نسیم

نشسته‌ام روی مبل‌های یونیون قدیمی دانشگاه. یکی از چیزهایی که درباره این دانشگاه دوست دارم همین مبل‌های یونیونش است. حیف که کسی درک نمی‌کند دلیل به این مهمی را!
اولین بار نیست که می‌آیم اینجا. اما اولین بار است که قبل از ظهر می‌آیم. یونیون خلوت است و فضایی به اندازه نشیمن یک آپارتمان در اختیارم است. روی مبل‌ ال شکل ولو می‌شوم و با صدای وز وز تلویزیون شروع به درس خواندن می‌کنم. بعد یک‌هو یک بوی آشنا می‌پیچد توی دماغم. بویی که نمی‌دانم چیست و از کجاست. بویی شبیه بوی آپارتمان نم‌کشیده در بعدازظهر تابستان. بوی خانه عمه‌م وقتی در هفت سالگی می‌رفتم خانه‌شان و با طلیعه بازی می‌کردیم. بوی تلاش برای خوابیدن در بعدازظهر تابستان با صدای کولر و فوتبال پسربچه‌ها در کوچه باریک و پیچ در پیچ. 
باز هم هجوم خاطره‌ها خفه‌ام می‌کند. باز هم دلم تنگ می‌شود. این‌بار خوبی یا بدی‌اش این است که اگر ایران هم بودم، اگر ساری هم بودم حتی، نمی‌توانستم این خاطره را بازسازی کنم. آن آپارتمان نم‌کشیده با آن پنجره‌های بزرگ و شکل‌های هیجان‌انگیز کاشی‌های دستشویی‌اش دیگر نیست. آن اتاق شلوغ و پر از اسباب‌بازی طلیعه، آن فرش‌های دست‌بافت نم‌گرفته از رطوبت، آن رنوی زرد پارک شده در کوچه پیچ‌درپیچ نعلبندان هم دیگر نیست.
.
تکمله:
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
.
فروغ فرخزاد


۱۳۹۴ دی ۲۴, پنجشنبه

And when I awoke I was alone, this bird had flown...


چند وقتیه شروع کردم جنگل نروژی موراکامی رو بخونم. اولین کتاب انگلیسی جدی‌ای بود که خریده بودم. قبلش همه‌ش ازینا بود که خلاصه‌ بودن و پشتش سطح‌بندی داشت که برای مبتدی‌هاست یا متوسط یا چی! از اینا که کتاب‌فروشی‌های انقلاب داشتن! نشر جنگل! :)
رفته بودم دوبی. کتاب‌فروشی کینوکونیا. نمی‌دونستم از چه نویسنده‌ای می‌خوام کتاب بخرم. بین کتابا گشتم و هی هیجان‌زده شدم. کتاب داستان‌های خارجی با کاغذهای سبک! وای چقدر شیک (کدوممون تا حالا تو دلمون اینو نگفتیم! یعنی به نظر من کتاب داستان خارجی هم‌گام با قهوه در ماگ بیرون‌بر! یکی از خارجی‌ترین کلیشه‌های شیکه :) ) خلاصه این کتاب رو خریدم و از اون‌جایی که پول نداشتم دیگه چیز زیادی هم نخریدم. بقیه‌ش رو واسه سپهر سوغاتی خریدم و هم‌پای آقای کا که پولدار بود و واسه خودش راه‌به‌راه پیرهن و کروات می‌خرید شدم. و البته غذاهای مدیترانه‌ای هیجان‌انگیز!‌
وقتی برگشتم شروع کردم به خوندنش. کی‌ می‌شد؟ نزدیک ۵ سال پیش. و خب خیلی راحت نبود خوندنش برام. این بود که ولش کردم. فقط دلم پیشش موند که این رمان که می‌گن تنها داستان رئال موراکامیه و اسمش هم که آهنگ مورد علاقه منه چیه!
تو لیست کتاب‌های سال قبلم بود برای خوندن که خب امسال همون لیست رو دارم ادامه می‌دم. تعجب می‌کنم که ۵ سال پیش مگه زبان من چقدر بدتر بود؟ این‌که خیلی روان و آسونه!

خلاصه این شب‌ها که تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کوچولو داستان واتانابه رو می‌خونم، هی ناخودآگاهم تو کینوکونیا قدم می‌زنه. یادم میاد که این روزا این خارجی‌ترین کلیشه‌ی شیک رو چقدر راحت دم دستم دارم. این روزا که با یک کلیک ایبوک می‌خرم و می‌فرستم به کیندلم، ناراحت می‌شم بابت حقیر بودن آرزوهایی که داشتم. بابت محروم بودنمون از آسون‌ترین چیزایی که بقیه دارن.


۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

شب‌ها...

نمی دونم چون چهار شبه که قرصامو نخوردمه یا چون نزدیک پریودمه، که این شبا وقتی دراز می کشم که بخوابم کلی خاطره رو با خودم مرور می کنم.
خاطره‌هایی که شاید وقتی تعریفشون می‌کنی چندان ناراحت‌کننده نباشن اما برای من نشون‌گر عجز و ناتوانی آدم‌هاست. بیچارگی آدم‌ها همیشه می‌تونه منو اذیت کنه. بدترین تصویر خیابون‌های تهران برای من تصویر آدم‌هاییه که از شهرستان اومدن و دنبال آدرس مطب دکتر و بیمارستان می‌گردند.
.
اینه که این شبا یاد حرف‌های مامان‌بزرگم می‌افتم از مرگ مادرش. از اینکه مدتی بود که از مادر پیر مریضش نگهداری می‌کرد و پیرزن دیگه رو هیچی کنترل نداشت. بعد یه شب که مامان‌بزرگ تو هال نشسته بود، می‌شنوه مادرش با صدای بلند داره اشهد می‌گه. با اون پادرد و سنگینی‌ش از جاش بلند می‌شه می‌ره پیشش. می‌بینه کلی خون از دهنش ریخته بیرون و تموم کرده. بعد هی تصور می‌کنم مامان‌بزرگم اون لحظه چه حسی داشته. بعد که زنگ زده خونه خاله‌م چی گفته. بعد همون چند دقیقه تا بقیه بیان. این دقیقا همون لحظه‌ایه که دلم به حال بيچارگی مامان‌بزرگم می‌سوزه و کلی به خاطرش گریه می‌کنم.
.

بقیه‌ش باشه بعدتر

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

خانه کریم‌خان


یک خاطره محوی دارم از بچگی‌ام. یکبار پدرم و یکی از دوست‌هایش که ما بهش عمو می‌گفتیم، ما بچه‌ها را برداشتند که ببرند برف‌بازی. ساری چندان برف‌گیر نبود و قرار بود برویم یک کوه و کپری! صبح از ساری راه افتادیم و سر راه به خانه‌ی یکی از دوست‌هایشان رفتیم. تصویری از آن خانه در ذهن من مانده که اصلا نمی‌دانم چقدر واقعی است و چقدر زاده توهم خودم. اکثر وسایل خانه گردویی تیره بود. درِ آشپزخانه‌شان از این درهای کافه‌های کابویی! بود و یک میز گرد وسط آشپزخانه بود که هنوز بساط صبحانه روز تعطیل رویش پهن بود.  دختر کوچکتر خانواده که از من بزرگ‌تر بود با موهای بلند فرفری نشسته بود و داشت صبحانه می‌خورد و ورود ما هم خللی در صبحانه‌اش ایجاد نکرد. روی میز و دورش خرده نان ریخته بود. به نظرِ منِ آن موقع خیلی زیاد بود! دختر دیگرشان که اتفاقا اسمش لیلا بود، شاید بیست و چند ساله بود اما به نظرِ منِ آن موقع خیلی بزرگ می‌آمد. شلوار جین تنش بود و بلوز آستین بلند راه‌راهِ قرمز و سفید.  رویش یک جلیقه پوشیده بود. به نظرِ منِ آن موقع خوشتیپ‌ترین آدمی بود که دیده‌ام. به نظرم زبان انگلیسی می‌خواند و طبعا پدرم اعلام کرد من کلاسِ زبان می‌روم (بله آن وقت‌ها در ساری! کسی بچه جینگول را کلاس زبان نمی فرستاد و اینکه همه همکلاسی‌های من دبیرستانی بودند، ضمن اینکه پدرِ من را در می‌آورد چون یک کلمه از توضیحات معلم را نمی‌فهمیدم، مایه مباهات خانواده بود!) لیلای راه‌راهِ جلیقه‌پوش لبخند زد و یک سوالی هم از من کرد که به نظرم جواب ندادم، چون دقیقا یادم هست که دستش را روی لپم گذاشت و گفت خجالت می‌کشد، باشد دفعه بعد.
تصویر آن خانه همیشه در ذهن ِمن تصویر خانه ایده‌آلم بوده. منظورم خانه‌ای است که به عنوان بچه درش زندگی کنم. خانه‌‌ی بزرگی که هر کس کار خودش را بکند. صبحانه‌اش از صبح زود تا دم ناهار پهن باشد و هر کس بیاید بنشیند صبحانه‌اش را بخورد، حتی اگر یک مهمان احساس کند روز تعطیل می‌تواند از نمی‌دانم کجا پیدایش بشود. آشپزخانه شلوغی که برای من مظهر زنده بودن است. و آن لیلای لاغر راه‌راه پوش.
این تابستان که ایران بودم، یک روز به این نتیجه رسیدم، اِ چقدر خانه‌مان شبیه خانه ایده‌آلم است. وسایل گردویی، میزهای صبحانه طولانی و کانتر آشپزخانه شلوغ. دیدم چقدر من این زندگی جاری خانه‌مان را دوست دارم.
این‌ها را نوشتم به بهانه رفتن از خانه کریم‌خان. کریم‌خانِ دوست‌داشتنیِ من. خانه‌ای که قطعا خاطره من را از تهران شکل داد. و هر چند خاطرات کودکی‌ام دوچرخه‌سواری در کوچه‌پس‌کوچه‌های حوالی خانه‌مان در ساری است، آن خانه‌ای که من درش دور و برم را شناختم، آدرسش را هزار جا نوشتم و در آن این لیلای الان شدم، همین خانه کریم‌خان است.
حالا این خانه خالی است. خانه‌ای که کلیدش هنوز در جاکلیدی من است. عکس‌های خانه جدید را می‌بینم. خانه‌ای که من درش دیگر اتاقی ندارم که حتی اگر بعد از رفتن من، مالِ صدرا شده باشد، هنوز اسمِ "اتاقِ لیلا" رویش باشد. دیگر کسی نمی‌گوید فلان چیز توی کمد اتاقِ لیلاست. دیگر اتاقِ لیلایی نیست، همان‌طور که خانه کریم‌خانی نیست. 

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

.

يكهو ياد هفته اولي كه اومده بودم ايران افتادم. روزي كه با مامان رفتيم و يه شال سبز كمرنگ گرفتم. نزدیک به دو ماه گذشت. دلم براي آمريكا چندان هم تنگ نشده. هرچند دارم برنامه ريزي مي كنم كه آنجا رفتم اين كار را مي كنم و آن كار. دروغ چرا، مي ترسم. از اينكه دوباره بايد شروع كنم به دانشگاه پيدا كردن. خسته ام از ويزاي به درد نخوري كه باهاش هيچ كاري نمي توانم بكنم. باز همان طور شده ام كه دوست دارم يك جا قايم بشوم. من كي اينقدر ترسو شدم؟ 

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

خبر دارم که در فردای فرداها، بهارِ بهترینی هست

سال 92 دارد می‌رود. 92 را چطور شروع کردم؟ 92 سالی بود که من می‌دانستم احتمالا آخرین عیدی است که ایرانم. هفت‌سین را با علاقه چیدم. سنجد را آخرین لحظه خریدم و سر همین با مادرم دعوا کردم که چرا وقتی من سفر بودم سنجد نخریده! سپهر نیامد با ما و سفره هفت‌سین عکس نگرفت... از عیدش این‌ها یادم هست! و اینکه از آن‌جایی که آقای کا من را به پدرش معرفی کرده بود، زنگ زدم و عید را بهش تبریک گفتم! 92 احتمالا آخرین سالی بود که من عیدی گرفتم! بله من به شدت معتقدم باید به بچه‌ها عیدی داد! و دقیقا خودم را بچه می‌دانم! تا وقتی که آدم خودش بچه‌دار نشده بچه حساب می‌شود و باید عیدی بگیرد! امسال هم به مادرم گفتم تابستان می‌آیم عیدی‌ام را می‌گیرم!
اردیبهشت 92 رفتم اصفهان! بالاخره یک اردیبهشت را به سفر زدم و فهمیدم چرا بهشت است! به طرز عجیبی آن سفرم را دوست داشتم و مزه‌اش هنوز توی دهنم هست!
خرداد 92. حرف زیاد دارد خرداد 92. اولش پر از ریجکت شدن از دانشگاه‌ها بود. بعدترش قهر کردن من که رای نمی‌دهم. بعدش شد انتخابات و آن حس عجیبی که باعث شد من به نرگس زنگ بزنم که بیایید با هم برویم. انگار که نمی‌توانستم راه بروم. به محض رای دادن به نرگس گفتم من پشیمان شدم که رای دادم و فردایی که بیرون نرفتم از خانه اما هنوز فکر می‌کنم باید تنها می‌رفتم خیابان، با آدم‌هایی که نمی‌شناختم، شاید شاید یک مقدار حالم بهتر می‌شد.
تیر 92، دهم‌ش ازدواج کردیم! گمان می‌کنم اتفاق بزرگی است. دوست دارم این تاریخ یادم بماند. کنار بقیه تاریخ‌های زندگی‌ام. مثل 12 تیر 83 که کنکور دادم. یا 26 تیر 65 که به دنیا آمدم! روز عقدم را دوست دارم. هرازچندگاهی بهش فکر می‌کنم. برعکس عروسی که از کنترلم خارج بود، آن روز همه‌اش را مزه‌مزه کردم.
وسطای ماه رمضان رفتم ورکشاپ بداهه‌پردازی، بعدشم تقریبا یه ماه و نیم درگیر تمرین و اجرا بودم که باعث شد زمان مثل باد بگذرد اما به صورت دلچسبی. 92 سال تجربه کردن بود. سال دیدن آدم‌های مختلف.
به دوره داستان نویسی آنلاین رفتم، باعث شد کلی داستان بخوانم و لذت ببرم! جشن عروسی گرفتم! و اووو هی برو پرو لباس و پارچه بخر و تور بخر و چی و چی! حیف شد فقط خسته بودم، آن طور که باید جیغ و سوت نزدم!
ویزا گرفتم! در سفری که تصمیم گرفتیم اسمش را ماه‌عسل نذاریم! چون نه مقصد را دوست داشتیم و نه اساسا استراحتی کردیم طی سفر!
از روزهای بعد از ویزا تا 3 دی که از ایران رفتم، ذهنم فقط روی دور کندِ بودن با آدم‌های دوست داشتنی‌م است. مرثیه‌سرایی نمی‌کنم، چون ناراحت نبودم. آن غم عمیق از ایران خارج شدن را نداشتم، چون تنها نبودم. هنوز نمی‌دانم اصلا تصمیم درستی گرفتیم یا نه. فقط می‌دانم اصلا چیز بدیهی‌ای نیست که آدم باید برود!
بعدش چه شد؟ اینجا من وول خوردم توی خودم. یک جایی بین آسمان و زمین معلقم! و هنوز انگار دارم خودم را جمع می‌کنم!
و بالاخره اینکه ما برای خودمان یک گروه تشکیل دادیم که کتاب بخوانیم! و این یکی از دوست‌داشتنی‌ترین اتفاق‌های 92 است!
در سالی که گذشت 25 جلد کتاب خواندم به گواه گودریدز. به علاوه همشهری داستان و داستان‌های این طرف و آن طرف!
سینما کم رفتم. تیاتر هم ای، بدی نبود.
فکر می‌کنم فقط کنسرت کماکان را رفتم و دوست داشتم.
امسال برای اولین بار سبزه ریختم و شیرینی پختم!
رزولوشن سال جدیدم هم دوست دارم اینها باشد:
-          بیشتر با آدم‌ها مهربان باشم.
-          بیشتر حرف آدم‌ها برایم مهم نباشد.
-          کمتر عصبی و ترقه بشوم!
-          بیشتر کتاب بخوانم.
-          بیشتر فیلم ببینم.
-          ورزش کنم!
-          کار پیدا کنم.
-          قدر زندگی‌ام را بدانم.

همین‌ها دیگر! امیدوارم سال 93 پر از سلامتی و خوشحالی برای همه‌مان باشد. امیدوارم در پایان سال 93، امیدمان بیشتر شده باشد.

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

.


دیروز عصر خیلی یهویی دلم واسه صدرا تنگ شد! برای همه مسخره بازی‌هاش! نوع صحبت کردنش. ادای منو درآوردناش! کاش می‌شده امیدوار بود که مثلا سالی دوبار می‌تونم ببینمش...
امروز سر ناهار خیلی خیلی یهویی دلم برای نرگس، مهدی، شهاب، ساره و آرش تنگ شد! دلم دورهمی خواست! خونه یکی جمع شدن و بحث جدی کردن، بحث شوخی کردن، دری وری گفتن و هر چیز دیگه....

می دونم خیلی زوده برا دلتنگ شدن. اما می دونم که احتمالا همین الان هاست که دلم این هوس ها رو می کنه. همین الان ها که تو ناخوداگاهم هنوز خیال اونجاهاست. اینکه هر شب تو خواب هام اتفاق های ساده ایران هنوز در جریانه. هنوز ناخوداگاهم تو کریم‌خانه انگار.

۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه

امروز که داشتم زور می‌زدم یک مسئله را حل کنم، همین‌جوری خیلی بی‌هوا یادش افتادم. گیرم آن نیمکت‌هایی که رویش نشسته بودیم دیگر آنجا نباشند!


مثلا آن روزی که در همکف دانشکده نشسته بودیم. صبح امتحان بود و من و الف داشتیم زور می‌زدیم یک مسئله‌ای را حل کنیم و تو آمدی و شروع کردید به رفع اشکال و صحبت در مورد مسئله‌ها و من هم‌چنان گیر داده بودم که همان مسئله قبلی را حل کنم. بعد می‌دانستم که همچین از الف بدت هم نمی‌آید. وسط صحبت‌هایتان گفتم "به، بالاخره حل شد!". یک‌جور ناراحتی نگاه کردی که بی‌ادب وسط صحبت ما نپر! من هم یک‌جور حق به جانبی نگاهت کردم که یعنی ما قبل از تو اینجا بودیم که این مسئله را حل کنیم. و خب با الف خوشحالی کردیم که بالاخره حلش کردیم! بعد من یک‌جورهایی از این اتفاق خوشحال شدم! چرا؟ من که نسبت به الف حس خاصی نداشتم! شاید چون انتظار داشتم خودت مثل یک دوست بیایی بگویی که از فلانی خوشت می‌آید، نه اینکه دو سال بعدش سر یک ماجرای دیگر کلی اتفاق و سابقه از خودت و الف بریزی روی دایره!
البته که من درک می‌کنم که همه چیز را دیر به من بگویند. وقتی تصمیم بگیری دوست صمیمی نداشته باشی، یا تصمیمی نگیری اما یک‌هو ببینی که انگار هیچ‌وقت دوست صمیمی نداشته‌ای، همین‌جوری می‌شود لابد!
اما من این‌جوری‌م که وقتی آدم‌ها حرف نمی‌زنند و خودم یک‌چیزهایی می‌فهمم به طرز بی‌رحمانه‌ای هر نوع همکاری و مسالمت را قطع می‌کنم!
آیا باید با این لذت ناخودآگاهم مبارزه کنم؟

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

یک‌شنبه، سی و یکم

یادت می‌آید همین روز بود که از شرکت آمده بودم خسته و خسته، از کار و دنیا، زبانم نمی‌چرخید به کسی چیزی بگویم. خانه نبودی، وقتی برگشتی یک‌راست آمدی اتاق من، حالش را پرسیدی، خبر را که گفتم همان‌جا نشستی و بلند بلند گریه کردی، من هم هق‌هقم بلند شد. چند شب بعدش هم هی گریه کردیم. چند سال بعدش هم.
.
تک مضراب:

دل، بی تو، درون سینه‌ام می‌گندد
غم از همه سو راه مرا می‌بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می‌خندد
(جلیل صفربیگی)

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

قدیما

یه روزیم که من حالم خوب نبود اومدی دنبالم، رفتیم من کاور/کیس/کیف جدید سنتورم رو از خونه معلمم گرفتم و بعدش رفتیم اسکان شام خوردیم و بهم تی‌شرت یونیسف هم کادو دادی. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

دورترها

امروز یک اردیبهشت است. یک روز یک اردیبهشتِ یک سال من از مدرسه برگشتم و فهمیدم تو مردی! به همین سادگی! 
امسال بعد از سفر عید، خواب دیدم با هم سفر رفته‌ایم. دو سال پیش هم بعد از سفر عید خواب دیده‌بودم که با ما بوده‌ای. نکند هر سال با ما سفر می‌آیی!
.
تک مضراب:

نه تو می‌مانی و نه اندوه،
و نه هیچ‌یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می‌گذرد، 
آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند،
لحظه‌ها عریانند.


۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

دل ز دست من خنده می‌کند

توی بالا و پایین کردن‌های کانال‌ها رسیدی به فیلم غریبانه، مثل همیشه نشستی به دیدنش، و من یاد اون روزی افتادم که با هم دیگه رفته بودیم سینما بلوار! فیلم رو ببینیم و من هر از چندگاهی بر می‌گشتم تو رو نگاه می‌کردم که چطور سعی می‌کنی جلوی اشک‌هات رو بگیری و جلوی من گریه نکنی. اینکه بعدش چقدر به همه گفتی که فیلم خوبیه. اینکه به نظرت  پول می‌تونه مفاهیم عمیق و بزرگی مثل عشق رو تحت تاثیر خودش قرار بده و این دو نفر اگه این اختلاف رو نداشتند هیچ وقت هیچ‌چی این‌طوری نمی‌شد. مستقل از فیلم، بعدش من خیلی به این حرف فکر کردم. وقتی با هم رفته بودیم سینما من حتی نمی‌فهمیدم چرا باید کسی شب عروسی الکی‌ش بره تو پارک بخوابه مثلا. کل برداشتم این بود که تا خون دماغ می‌شدم فکر می‌کردم حتما سرطان خون دارم! حالا تو فکرهای دوره‌ای‌م حتما داد و ستد عشق و پول هست. علی‌رغم تمام بحث و جدل‌هایی که با هم داریم، این قسمت احساساتی شخصیتت که فکر می‌کنم به من هم رسیده، باعث می‌شه پدر دوست‌داشتنی‌ای باشی.
.
این روزها که از جلو سینما بلوار رد می‌شم، دلم می‌گیره. یه بخشی از زندگی من تو اون سینماست. و حالا احساس می‌کنم آدم بی‌وفایی م، که این سینماها رو که یه زمانی شماره تلفن‌شون رو حفظ بودم به سینما آزادی پر زرق و برق فروختم.
.
نوشتم برای الانی که صدای فیلم داره از توی هال میاد. برای همین لحظه.

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

ماهی کوچک....



چند روز پیش رفتم سراغ نوشته‌های قدیمی‌م، و متوجه شدم چقدر همه نوشته‌هام مریض بودند! چقدر داشتم دست‌و پا می‌زدم تو زندگی‌م! نمی‌دونم خودم چقدر متوجه بودم که این‌قدر دارم درد می‌کشم! و وقتی خودم حواسم نبود چطور انتظار داشتم کس دیگه‌ای بفهمه! و یا شاید اون کس دیگه باید بهتر از من می‌فهمید! کس دیگه‌ای که احتمالا هنوز هم منو متهم می‌کنه!
.
غرض اینکه حس خوبی دارم که دیگه وسط اون نوشته‌ها نیستم! 

.
تک مضراب:
هیچ‌وقت فکر نکردی که زن هم می‌تواند بخار شود
هرقد هم که سرد باشی

زنی که بخار شود
آزادتر از هر پیوند و قانونی است
آزادتر از "دوستت دارم"
آزادتر از منی که دیده بودی
آزادتر از آنکه بماند


۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

secondhand smoke

یلداست و من فکر می‌کنم به منی که جلوی یه لوازم‌التحریر فروشی تو انقلاب وایساده و مدل‌های نقاشی رو ورق می‌زنه و منتظر تویی که بیاد و کافه هنر و صحبت کردن از در و دیوار و منگ شدن من بی‌جنبه از بوی سیگار و لیموناد شاد و شنگول من و قهوه فرانسه انتلکچوال تو!

اینا رو گفتم چون امروز داشتم فکر می‌کردم به یلدا و کاسه‌های انار کافه هنر.

.

پ.ن. خیلی فکر کردم یادم نیومد در مورد چی حرف زدیم و چه کتابی رو بلند بلند خوندیم. در همین حد لیموناد و اون میز کوچیک کنار در انباری بودم فقط! شاید اصلا حرف نزده باشیم! کسی چه می‌دونه.

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه


یه جا، توی همین دنیای مجازی یکی گفت از سپیده بدش میاد. من فکر کردم چرا؟ خواستم بگم من بدم نمیاد! از اون آهنگ "عاشقی اما عشق من عاشق با سیاستی" هم خوشم میاد حتی! بعد فکر کردم به عید 88 – یه هفته‌ی اول رو مونده بودم تهران، بعد تنها رفتم ساری، تنها رفتم چندجایی که دوست داشتم عید دیدنی! خونه‌ی عمه‌م بودم، نشسته بودیم به صحبت، پی‌ام‌سی هم روشن بود، این آهنگ سپیده اومد، عمه‌م گفت من چقدر از این بدم میاد! گفتم باحاله‌ها! بعد عمه‌م یه کم گوش کرد گفت آره شعر قشنگیه! بعد من اصلا سلیقه‌ی این عمه‌مو زیاد قبول ندارم! بعد همون لحظه هم فکر کردم که از رو جو و شرایط و اینا این حرف رو زده! بعد حتی بعدش فکر کردم که احتمالا چون همه همین جوری الکی از سپیده بدشون میاد من هی همه جا اعلام می کنم چرا الکی از یه خواننده انتظار دارین سنگین و رنگین باشه! خواننده ست خب!

فکر می‌کنم به بعد از اون روز عید 88! به یه روز دیگه که هنوز عید بود. همون روزی که من داشتم با هیجان واسه دوستی که از سفر اومده بود تلفنی تعریف می کردم که عیدی لباس تنیس گرفتم و چند دقیقه بعدش فهمیدم عمه م سرطان داره و سریع باید عمل شه. به رو‌زهای بعدترش، که رابطه‌ای که توش بودم پیچید به‌هم و من این قدر بی‌عرضه و احمق بودم که نتونستم یه عکس‌العمل حتی نشون بدم! به روزهای بعدتر که کشورم پیچید به هم، که من هم به همراه همه‌ی مردم پیچیدم تو هم.

باورت می شه یه آهنگ خالتور سپیده واسه من این همه خاطره داره؟ محاله بشنوم "عاشقی اما عشق من عاشق با سیاستی" و یاد همه‌ی همه‌ی این اتفاق ها نیفتم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

پرواز در آزادیِ تهران*

یه فیلمی بود بچه بودم (بودیم) اسمش "سکوت" بود. تا اونجا که من یادمه دو بار پخش شد. یه بار همین‌جوری، یه بارم تصویربردار یا صدابردارش فوت کرده بود، به اون مناسبت نشون دادن. داستان یه مدرسه ابتدایی پسرونه بود که یه روز بچه‌ها میرن مدرسه و می‌فهمن بچه سرایدار مدرسه مریضه و واسه اینکه بتونه استراحت کنه تصمیم می‌گیرن اون روز ساکت باشن. یه گروه انتظامات تشکیل می‌شه و با یه سری پلاکارد بقیه بچه‌ها رو کنترل می‌کنند. هر دو باری که فیلم رو دیدم -و هر از چندگاهی هم بعدش- واسه‌م سوال بود که چطوری می‌شه یه هم‌چین سکوتی رو برقرار کرد. همیشه به نظرم کارگردانش موجود مسخره‌ای میومد که هم‌چین ایده‌ی غیرواقعی ای زده. همیشه تا پارسال. همیشه تا 25 خرداد پارسال، وقتی دیدم می‌شه اون همه آدم تو خیابون راه برن و صدا از کسی درنیاد. که حجم سکوتشون اون‌قدر شکوهمند باشه که از صدتا شعار هم کوبنده‌تر باشه. هیچ‌کس نمی‌تونه درک کنه اینا رو، مگه این‌که اون دوشنبه‌ی 25م تو خیابون آزادی بوده باشه. مگه کسی که تو زیرگذر یادگار از صدای پای خودش لرزیده باشه. از پارسال دیگه اون فیلم به نظرم غیرواقعی نمیاد. از دوشنبه‌ی پارسال، تو خیابون آزادی، زیرِ گذر یادگار.
.
روی سنگ قبر کیا/ نوش/ آسا نوشته "پرواز در آزادی تهران 25 خوورداد"

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

پنجه می سایم بر خاطره ها

صبح – مانتومو پوشیدم... روسریم رو سَرَمه- گره نزده... جلو آینه می ایستم .. به صورتم کرم می زنم... نگام به جوشایی که چند روزه رو صورتم جا خوش کردن و خیال هم ندارن برن و من به خاطرشون حتی نمی تونم آرایشگاه برم می افته... فکر می کنم صورتش جوش داشت... نه یادم نمیاد صورتش جوش داشته باشه... می گم صورتش لاغر بود... فکر می کنم چقدر از صورت لاغر خوشم میاد... رژ گونه می زنم، سعی می کنم خیلی پررنگ نباشه... می گم رژگونه ش ملایم بود؟ فکر می کنم شاید چون عصر بود دیگه کم رنگ شده بود... بعد می گم یعنی از اونایی که وسط روز می رن میکاپشونو ریفرش می کنن و همیشه حواسشون هست که حتی اون آرایش ملایمشونم به جا باشه؟ از تو کیفم رژلبمو بر می دارم.. همونی که کم رنگه – یادم میاد چون کم رنگ بود رفتم به دونه دیگه خریدم... که استفاده ش نکردم اصلا.. می گم یادم باشه اگه از جلو اون مغازه رد شدم یه دونه دیگه از همینا بگیرم... رژمو می ذارم تو کیفم .. فکر می کنم می ذارمش تو کیف که بعد ناهار که رژم پاک شده دوباره بزنم... فکر می کنم چند بار تا حالا این کارو کردم؟ می گم خانوم همکار که همیشه رژلبش تر و تمیزه یعنی وسط روز می ره دستشویی درستش می کنه؟ می گم خب ضایع نیست آدم بره تو دسشویی میاد بیرون لبش یه رنگ دیگه باشه؟ فکر می کنم اصلا آدم باید رژشو قایم کنه وقتی داره می ره دستشویی یا خیلی ریلکس اصلا کیف لوازم آرایششو بگیره دستش بره تو! فکر می کنم اگه تو شرکت ما یکی این کارو کنه، لابد همه آقایون همکار- اعم از پیر و جوون و مجرد و متاهل و مذهبی و ادعای روشنفکریش عالمو برداشته و کی و کی- تو دلشون –شایدم تو روی هم!- پوزخند می زنن... می گم اصلا متوجه می شن آدم مثلا رنگ لبش عوض شده! یا چمی دونم لبش داره برق می زنه... فکر می کنم نه متوجه نمی شن... اما اگه یه روز لبت خشک باشه می فهمن... همه می فهمن.. اگه نزدیک تر باشن،به روتم میارن که لبت خشکه.. که صورتت جوش زده.... هیچ وقت نمی گن اِ ابروهات خوشگل شده- عوض شده... صورتت باز شده... اما یادشون نمیره به روت بیارن ابروهات پر شده!

موهامو مرتب می کنم و گره روسریمو محکم می کنم. مداد چشم نمی کشم معمولا... دوست ندارم وقتی دارم مثلا یه گزارشی رو می¬نویسم و می خوام تمرکز کنم حواسم باشه دستمو نمالم به چشمام و زیر چشمام سیاه نشه و چی و چی! فکر می کنم مداد چشم داشت، به صورتشم میومد... وای میسم جلوی طبقه کمد دیواری و به عطرهای ردیف کنار هم نگاه می کنم.... یادمه یکی می گفت عطر اگه همین جوری بیرون باشه بوش کم می شه یا می پره...باید گذاشتشون تو جعبه شون! فکر می کنم یکی از کارهای دوست داشتنی م اینه که هر از چند گاهی وقتی دلم می گیره یا می خوام خاطره هامو مرور کنم بیام وایسم کنار این طبقه و دونه دونه عطرهامو بو می کنم ... پیور* داره تموم می شه، یعنی خیلی وقته که رسیده به اون تهِ تهِ شیشه اما استفاده ش نمی کنم که تموم نشه! فکر می کنم اینو اسفند هشتاد و سه با مامان رفتیم خریدیم... یاد احساس اون وقت هام می افتم. فکرهایی که تو سرم بود که نمی دونم چقدر اینی بود که الان هستم! می گم شاید قبل از عید برم یه دونه دیگه بگیرم، شاید بازم با مامان. یه نگاه به اکو دیویدف* میندازم، فکر می کنم یعنی اگه یه عطر تموم بشه خاطره ی آدمی که اینو بهت داده هم تموم میشه... یهو یادم میاد اصلا دوست ندارم عیدیمو آخر تابستون بگیرم... یادم میاد یه بار کادوی تولد نرگس رو تو اردی بهشت دادم! دستِ آخر ورساچه نوَر* رو بر می دارم. فکر می کنم به من نمیاد این بو. این رایحه ی اصیل و گرم. فکر می کنم لابد همون قدر که مامان واسه من عطر پرت می خره منم بهش عطرهای بی ربط کادو می دم. فکر می کنم این بو حتی به این مانتوی سبزمم نمیاد... به اون مانتوی سرمه ای ای که تابستون می پوشیدم چرا. رنگ سرمه ای آروم تر بود.... فکر می کنم به اونم میاد ورساچه بزنه.. سنگین و اصیل.... و البته لاغر... با آرایش ملایم
.
* pure
* echo davidoff
*versace crystal noir




۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه


امروز بعد از بیشتر از یه ماه رفتم دانشگاه. نزدیک های تعاونی مازیار رو دیدم! رفتم جلو، منو که دید قیافه ش شبیه wow شد! هی هی! بهش گفتم "گوشیشو"! (همون گوشی سامسونگ تاشویی که سال اول داشت، همون که توش فیلم اون روزی که با رضا رفتیم شهرک سینمایی بود- همون که توش اون فیلم گروه تیاتر که کلی آدم چپیده بودیم توش و هر کی یه کار می کرد، بود!) گفت "همون قدیمیه ست" (نمی دونم واقعا چرا اینو گفت! تابلو بود که من در راستای این که همونه اینو گفتم!) گفتم "مال منم همون قدیمیه ست" (که مازیار و رضا همیشه باهاش رکورد رالی می زدن!) بعد مازیارم یکی از اون نتیجه گیری های مدل خودشو کرد که "این نشون می ده نوع خاصی هستیم!" همون حالتی که می گفت "وای ما باید خوشحال باشیم که با یاشار دوستیم، چون اون مدل خاصیه!"!
خلاصه که دیدن امروز مازیار منو پرت کرد به ترم دو و اجرای "مچاله ها" و روز پنج شنبه ی بعد از امتحان ریاضی 2 و با مازیار و آناهیتا چرخیدن تو دانشگاه خلوت عصر پنج شنبه و وقت گذروندن تا ساعت چهار که بریم آمفی!