‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب-رویا-کابوس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب-رویا-کابوس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

آن شب اردیبهشت یادت هست؟

چند شب پیش خوابت را دیدم. بعد یادم آمد که انگار اول اردیبهشت بود.
از آن اول اردیبهشت چند سال گذشته؟ دیگر تعداد سال‌هایی که نیستی دارد بهت می‌رسد. مرگت دارد ازت جلو می‌زند.
توی خوابم داشتم باهات صحبت می‌کردم یادم نیست در مورد چی. بعد انگار کس دیگری آمد و خوابم جور دیگری ادامه پیدا کرد.
این بار توی خواب نمی‌دانستم مرده‌ای و فکر کنم برای همین بیشتر از مصاحبتمان لذت بردم.
.
در چنین دنیایی که حتی امید اندکی به بهبودش ندارم که هیچ
در زندگی‌ای که باید بچه را بیندازی جلوی همه خطرهای عالم و بعد یکهو پشتش را خالی کنی و بمیری که هیچ
در عالمی که بچه‌ات را جلوی چشمت می‌کشند و باید سکوت کنی و هر بار از بی‌شرفی به خودت بپیچی که نه
اما در دنیایی موازی، دنیایی رنگی، دنیای که لیلای آن بیشتر می‌خندد و اینقدر آرزوی برگشتن به زهدان مادرش را ندارد، من و کا دو تا دختر داریم،
یکی را به نام آرزوی مادری برای دختری که نداشت.  
و دیگری را به یاد خواهری که نبود اما ۱۸ سال پیش در یک اول اردیبهشت مرد. 

۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

.

بعضی شب‌ها خواب‌هایی می‌بینم که صبح با خنده روی لب بیدار می‌شوم.
برای من که ممولا بد می‌خوابم و خواب‌های آشفته می‌بینم این‌جور شب‌ها واقعا غنیمت است.
دیشب خواب دیدم هری پاتر ۸ چاپ شده و من دارم فکر می کنم برم کتاب رو بخرم و ولو بشم به کتاب خوندن.
و بهترین بخشش این بود که خواب دیدم با بابای کاوه کلی صمیمی هستیم و داریم می‌گیم می‌خندیم.
فکر کنم این سومین باره که خوابی با این مضمون می‌بینم. این‌جور وقت‌ها می‌فهمم که چقدر دلم یک‌رنگی می‌خواد و چقدر دلم می‌خواد به بعضی آدم‌ها نزدیک بشم و چقدر حسرت می‌خورم که نمی‌شه.
.
امروز تصمیم گرفتم یه‌کم با خودم خلوت کنم و کتاب بخونم. دلم آرامش می‌خواد. باز مغزم درد می‌کنه.

۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

.

دیشب خوابم شبیه لحظه‌های احتضار بود.
راه افتاده بودم تو کریم‌خان دوست‌داشتنی‌م.
همه آدم‌های زندگی‌م رو دیدم. همه بهم می‌خندیدند، با همه خوش و بش کردم و رد شدم.
مقصدی در کار نبود، فقط گذشتم و لبخند زدم.

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

.

دیشب خواب دیدم یه زن افغانی‌م که یه سازی بین سه‌تار و تنبور رو دارم می‌زنم! اولش یه آوازی می‌خوندم که نمی‌فهمیدم چیه! یه جورایی توش مویه داشت و آوا بود به نظرم بیشتر تا کلام. بعدشم "نی‌زن! نی با دلم خرم زن" شجریان رو!


۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

.


خواب دیدم همه با هم آشتی کرده‌ایم و تو یه اتاقی که کرسی دارد جمع شده‌ایم. بعدش همه توی یک قایق تو دریای آرومیم. می‌دونیم تو غرق شدی، دریا کم عمقه، حداقل اینجایی که ما وایسادیم. بیرون قایق، تو آب وایسادیم، داریم دنبال تو می‌گردیم. تو دریایی که حتی یه دونه موج هم نداره! 

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

.

دیشب خواب دیدم حامله م. بچه م رو به دنیا آوردم، بدون درد خاصی، توی خواب هم به خودم گفتم اون قدرها که می‌گفتند هم سخت نبود.

می‌گن تعبیر حاملگی یعنی درد و رنج، و زایمان یعنی خلاص شدن از دست دردها. برای من اما خلاص شدن از دردها خیلی دوره انگار، طوری که شنیدنش هم حتی عجیبه.

۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه

.

دیشب خواب دیدم خیابون‌ها شلوغ شده، یه سری آدم از مردم از روی پل جلوی شرکت رد می‌شدن و با خشم شعار می‌دادن، صدای پاشون خیلی اگزجره و اغراق‌شده پل رو می‌لرزوند. پشت سرشون یه سری موتوری و لندرور سیاه می‌رفتند. من داشتم از پنجره نگاه می‌کردم. توی دلم گفتم "من نمی‌رم بیرون" .
از خواب بیدار شدم، دم صبح بود، پاهام یخ شده بود انگار، نمی‌تونستم حس کنمشون. مورمورم شد، ناراحت شدم، از اینکه ترسو و بزدل شدم، نمی‌دونم!

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

.

یک بار چند ماه پیش‌ها خواب مشکاتیان را دیدم، که داشت بهم می گفت سنتورت را کوک کرده‌ام، بیا بزن!
گفتم بگذارم وقتی ساز زدن را دوباره شروع کردم این را بنویسم، اما انگار تنبل‌تر از آنی هستم که آدم شوم! الان که دارم آهنگ گوش می‌دهم و دوباره بدن درد اعتیادی‌م شروع شده آمدم اینجا آبروی خودم را ببرم و خجالت بکشم. K
.
همین‌جوری نوشت: چند وقت پیش‌ترش هم خواب دیده بودم شجریان و مشکاتیان دارند در مورد "دود عود" صحبت می‌کنند و من نشسته‌ام و دارم گوش می‌کنم. تمام روز لبخند گنده‌ای روی لبم بود که به به چقدر آدم مهمی هستم من! 


۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

.



دیشب خوابت رو دیدم، ازون خواب‌ها که وقتی بیدار می‌شی دقیقا مطمئن نیستی که خواب بوده یا واقعا اتفاق افتاده. تو خواب چقدر همه‌چی آروم بود. این چند روز زیاد به یادت افتادم. یاد سفرهایی که رفته‌بودی. شعری که همیشه با اومدن بهار می‌خوندی رو تو چند شهر رو پارچه نوشته بودن! تو خواب شبیه قدیما بودی، شبیه اون چیزی که اول شناخته بودم یا چیزی که هنوز نشناخته بودم.

.
نوشته شده در بهار نود و یک

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

دیشب خواب دیدم دو تا پلیس دارن موتور یه مرد فقیر رو توقیف می‌کنن، واسه این‌که جای بدی پارک کرده‌بود. آقاهه زانو زده‌بود جلوشون داشت خواهش می‌کرد موتورشو نبرن. رفتم صحبت کنم که مثلا بی‌خیال طرف شن، اما پلیسا بهم خندیدن. نمی‌دونم از کجا می‌دونستم که مرده اگه موتورشو ببرن خودشو آتیش می‍زنه، زدم زیر گریه، گفتم "آقا این خودشو می‌کشه نبرین موتورشو" بازم خندیدن. بعد یهو دیدم تو یه خیابونی‌م نزدیکای ولی‌عصر و می‌دونم که همه‌ی وسایلم تو یه هتله و من همین‌جوری ولشون کردم تو لابی و اومدم بیرون... داشتم فکر می‌کردم برم وسیله‌هامو بردارم یا برم بلیت تئاتر بخرم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

به یاد بعدازظهر همان روز هشت سالگی در آن اتاق پر نور خانه ی مادربزرگ

یک روزی بود که فکر می کردم دیروز بود اما از آنجایی که مطمئنا اول اردی‌بهشت بود پس دیروز نبود و چهارشنبه بود. فکر می کردم با عجله بیدار شدم که به کلاس زبانم برسم اما از همان جایی که دیروز نبود و چهارشنبه بود پس با عجله بیدار شدم که به سر کار برسم! همه ی این ها به کنار، همان صبحی که اول اردی‌بهشت بود و از خواب که بیدار شدم و همان طور که گیج بودم یادم آمد که اول اردی‌بهشت نه سال پیش من بی خیال بیدار شدم و مدرسه رفتم و عصر هم مثل همیشه ی آن سال تا سر نادری با آنت و دنا آمدیم و بعد هم نخود نخود و به خانه که رسیدم فهمیدم دختردایی ام مُنا (که شدیدا اصرار داشت بگوید مُنا ست نه مونا که به نظر من مونا خیلی قشنگ تر هم هست کلا!) که آن وقت ها چند ماهی مانده بود بیست را فوت کند کله ی سحر سرِ چی‌چی و پی‌چی مرده. بله، به همین سادگی و مسخرگی! بعد فکر کردم که امروز را  از آن فامیل گنده و کله ی همه تو زندگی همه کی یادش مانده ؟ و اینکه حالا حتما مگه باید کسی یادش باشد؟ و اینکه امروز کسی وقت می کند سری به آن اتاق کوچک در قبرستان ساری بزند؟ و اصلا که چی که حالا بزند یا نزند!
.
باز هم همه‌ی این ها به کنار دیشب بعد از مدت ها خوابش را دیدم. انگار رفته بودیم مسافرت. یه جای تاریخی... داشتم عکس های سفر را می دیدم که دیدم منا با یه تونیک زرد خوشرنگ توی عکس هاست... توی همان خوابم فکر کردم اِ منا که با ما نیامده بود! بعد گفتم نه دیگه وقتی توی عکس ها هست اومده بوده حتما.... و چقدر هم لاغر و قدبلند و خوش‌تیپ بود!

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه


دیشب خواب دیدم بهم زنگ زدی گفتی دلت واسه م تنگ شده... این قدر به نظرم حرف عجیبی بود که حتی تو خواب هم تعجب کردم.
.
این خواب هایی که آدم یه سری آگاهی داره توش، یه جورایی جالبه .. اینکه مثلا می دونی اینی که داری تو خواب می بینی مرده ست یا با اینی که نشستی کنارش و دارین حرف می زنین قهرین!

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم


دیشب خواب دیدم زیر پل کالج م. شلوغ بود اما تو خواب نمی دونستم عاشوراست یا نه! تو درگاه همون ساختمونی که وقتی از بالای پل به سمت مردم سنگ می زدند پناه گرفته بودیم. یه خانومی بود که من می دونستم خداست! داشتم بهش می گفتم آخه مگه ما آدم نیستیم؟ چرا حقی که این همه آدم به راحتی دارن ما نداریم؟ گفتم ما حقوق شهروندی* می خوایم! بعد یه لحظه فکر کردم نکنه طرف لباس شخصی باشه؟ شاید اطلاعاتی باشه! بعد دیگه یادم نیست، انگار خوابم تموم شد!
.
* این کلمه رو دقیقا یادمه که گفتم!