‏نمایش پست‌ها با برچسب دغدغه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دغدغه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ خرداد ۱۵, پنجشنبه

رخت لجن‌آلوده سرخ

الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام. الان که از دور نگاه می‌کنم، بهتر نکبتی که ایران را گرفته، یا نکبتی که ایران اسمش است را می‌بینم
کثافتی که هیچ جور با هیچ کس راه نمی‌آید. لجنی که هر که را که اندکی هم دستش بهش برسد آزار می‌رساند. 
الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام بیشتر از هر وقت دیگری می‌خواهم هر چه را که به خودم مربوط است از آن لجن بکشم بیرون، بروم و دیگر برنگردم. 
اینجا نوشتم که یادم باشد روزهای سیاهی آمد و من متوجه شدم بهترین کاری که در زندگی‌م کردم همین مهاجرت بود. روزهایی که هر چه  خواندم آخرش این شد که به خودم بگویم «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» 
روزهایی که تنها فکر زندگی‌م این شد که هر آن کس که از من باقی مانده را از آن خاک بکشم بیرون. از آن خاک لجن‌آلود سرخ از خون.  


۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

چنین گفت بامداد خاموش! :)

خب من از اونجایی که همیشه از ددلاین‌های زندگی‌م عقب بوده‌ام، و اینکه هنوز خیلی با سال نوی میلادی ارتباط برقرار نکرده‌ام! و ضمنا سال وقتی نو می‌شود که آدم عیدی گرفته باشد و من هنوز عیدی‌ای نگرفته‌ام، جمع‌بندی سال قدیمی و رزولوشن سال نو رو از الان تا نوروز به صورت سیال و معلق می‌نویسم!
.
امسال بالاخره کارم با خودم یکسره شد و تصمیم گرفتم که قید درس خواندن در تیاتر و ادبیات و مطالعات جنسیت را بزنم و همان مهندسی را بخوانم. راستش بسیار از تصمیمم راضی‌ام.
دانشگاه‌هایی که دوست‌ داشتم قبول نشدم، اما ناراضی نیستم. اینکه در یک دانشگاه غیرخوب اول باشم اعتماد به نفس داغونم را خیلی بهتر کرده. ضمن اینکه وقت دارم به انبوه کارهای فوق برنامه‌ام برسم.
از روی لیستی که درست کردم کتاب خواندم. که طبعا تمام نشد و درنتیجه سال ۲۰۱۶ - ۹۵ هم هم‌چنان سال خواندن کتاب‌هایی که خجالت می‌کشم بگویم نخواندم نام‌گذاری می‌شود.
به گواه گودریدز ۲۷ عنوان و حدودا ۹۰۰۰ صحفه کتاب خوانده‌ام. کمتر از سال قبل که خب طبیعی هم هست.
زندگی در دره سیلیکون (که ای کاش دره گودریک می‌بود به جایش!) به این سمت متمایلم کرده که شروع کنم بالاخره data mining یاد بگیرم. که خب خوب است.
آخر هفته‌ها تیاتر کار می‌کنم که خب دوستش دارم هرچند تقریبا دارد دهن زندگی مشترکمان را صاف می‌کند. به نظر می‌رسد سال قبل آقای کا بسیار ساپورتیوتر بود و فشار کار و زندگی احتمالا باعث شده غرغر بیشتری بشنوم!
عاشق کار داوطلبانه‌ای که می‌کنم هستم. امسال انرژی بیشتری رویش گذاشتم و برایم مهم‌تر شده. امیدوارم زودتر سایتمان راه بیوفتد و خستگی‌مان در برود. مخصوصا که همه بقیه تیم کانادا یا ایران دور هم هستند و فقط من تنها اینجا هستم و حتی نمی‌توانم در برنامه‌های حضوری شرکت کنم.
امسال از دانشگاه آمدیم بیرون! عاشق خانه‌مان هستم. هر روز که می‌گذرد. خوشحالم که چیدمانش بیشتر به حرف کاوه شد!‌ چون ذهنش خیلی مرتب‌تر از من است و رنگ‌ها و وسیله‌هایی که انتخاب کرده به من آرامش می‌دهد!
اتفاق جدیدی که در زندگی‌ام افتاده این است که فیلم می‌بینم! من به طرز عجیبی نمی‌توانستم فیلم ببینم. چند بار که خانه لونا رفته بودیم، پیشنهاد داد فیلم ببینیم و یک‌هو من احساس کردم چه کار خوبی است. دفعه بعدش که آقای کا پیشنهاد فیلم دیدن داد موافقت کردم و دیدم ا می‌توانم فیلم ببینم!‌ دفعه بعدش حتی در سینما خوابم نبرد! خلاصه‌اش این است که یک لیست از فیلم‌هایی که باید ببینم درست کرده‌ام و منتظرم که ببینیمشان!
.
خب به نظر می‌آید امسال سال خواندن کتاب‌های نخوانده و دیدن فیلم‌های ندیده و یادگرفتن مهارت‌های زندگی دیتا ساینسی در bay area خواهد بود.
امسال خودم رو بیشتر دوست داشتم بالاخره. از خودم راضی بودم بیشتر از همیشه. فکر نکردم که زندگی‌م رو به بطالت گذروندم! و خب فکر می‌کنم این پیشرفت بزرگی بوده برام.
اضافه می‌کنم امسال دوست دارم بیشتر نقاشی کنم.
.

بریم ببینیم امسال چی می‌شه!

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

.

من همیشه ترسو بوده‌ام. از همه چیزهای ناشناخته. از ارتفاع، از دریا….
به محض اینکه کسی می‌رود دریا من فکر می‌کنم همین الان است که غرق شود
بانجی جامپینگ و هر نوع پریدن دیگری به نظرم احمقانه است. آن آدرنالین مسخره را می‌خواهم صد سال بدن ترشح نکند وقتی قرار است باعث شود عزیزم دیگر پیشم نباشد.
.
حالا در این هفته دو تا خبر خوانده‌ام از دو نفر. یکی‌شان از آبشار پریده پایین و در قسمت کم‌عمق افتاده و مرده. دیگری در دریا مشغول شنا بوده و موج گردابی برده‌تش و تا نجاتش بدهند همه چیز تمام شده.
هیچ‌کدامشان را از نزدیک نمی‌شناختم، اما طبعا ربطی ندارد. 
بسیار بسیار بسیار خوشحالم که پول نداریم مکزیک و هاوایی و کوفت و زهرمار برویم. لطفا همین جا توی استخر شنا کن و من هم لم بدهم روی تخت آفتابگیر و کتابم را بخوانم. ممنون


دفعه دیگر هم که رفتی دریا و من در ساحل آن‌قدر جیغ زدم که برگردی به نظرت آبرو بر و ضایع نباشد! قول دادی با تمام ترس‌های احمقانه‌ام با من باشی و من اصلا خوش ندارم سر چیزهای احمقانه‌ای مثل آدرنالین و دریا کسی را از دست بدهم. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

.

نمی نویسم نه چون حرفی ندارم، چون این روزها استرس ها و دغدغه هایم آنقدر زیاد است که دوست ندارم ثبتشان کنم.
دوست ندارم روزی برگردم و یادم به حال این روزهایم بیوفتد، حتی اگر آن روز قرار باشد بخندم.

بگذار این روزها بروند. و بله می دانم دارند بخش هایی از زندگی من را با خودشان می برند، نکبت ها.

۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

توضيح واضحات: آدم ها عروسك هاي توي گنجه نيستند

شايد بقيه فكر كنند كه من بيكارم. بي ربط هم نمي گن. اما منم واسه خودم يه كارايي دارم. مثلا اينكه من صبح با اين هدف از خواب بيدار مي شم كه اين قدر صفحه كتاب بخونم. شايد اصل هدف كتاب خوندن كه لذت بردن از مسير باشه زير سوال بره، اما من مي ترسم از روزي كه بميرم و هنوز همه اون كتابايي كه مي خوام رو نخونده باشم. دوست دارم يه روزي در آينده بتونم داستان ها رو نقد كنم و حرفه اي در مورد كتاب ها حرف بزنم. تا اون روز فعلا به خوندن كتاب ها و نقد هاي ديگران ادامه مي دم. 
همه اين ها رو گفتم كه بگم كتاب خوندن منم به اندازه همه كارها و برنامه هاي بقيه مهمه. اگه به خاطر برنامه يا ميل بقيه ازش مي زنم، از بيكاري نيست، از احترام و اهميتيه كه براي اون بقيه قائلم! 



۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

.

استرس شبانگاهی گرفته ام
استرس شبانگاهی استرسی است که شب ها که دستم از همه جا کوتاه است به سراغم می آید؛
یا به خاطر این که عذاب وجدان دارم که در طول روز آن طور که باید بازده نداشته ام
یا در مورد اینکه کلا در مورد زندگی ام احساس خوبی ندارم و باید کاری بکنم و نمی کنم
معمولا وقتی این طور فکر می کنم به خودم می گویم خب بروم دراز بکشم و کتاب بخوانم و احتمالا حالم بهتر می شود اما بیشتر مواقع حتی همان کار را هم نمی کنم و فقط استرسم را با خودم این طرف و آن طرف می برم،
تا شب که به سختی بخوابم،
و صبح که یادم برود.
.

امشب دوباره این سردرگمی بزرگ در من بیدار شد که من دارم چه کار می کنم با زندگی ام؟ به کجا قرار است بروم. چرا آن لحظه ی تصمیم بزرگ سراغ من نمی آید. چرا دلم با هیچ چیز یک دله نمی شود.

۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه

I've had enough!

هزاری هم که کار کرده باشم توی یک روز، شب که می‌شود غم عالم می‌نشنید توی دلم که هیچ غلطی در زندگی نمی‌کنم. آن پدری که از ترم دو دانشگاه مرا فرستاد سر کار کجاست که ببیند الان که کار نمی‌کنم احساس انگل اجتماع دارم!
.
امروز مثل سگ انگیزه داشتم. موتورم روشن شد. حتی نتوانستم آخر هفته را تحمل کنم. کتابخانه مهربان شنبه ها تا ده شب باز بود. رفتم "ملکه زیبایی" را گرفتم. نشستم به خواندن. نصفه‌شبی برای مورین گریه کردم وقتی که گفت "بگو ملکه زیبایی لینین گفت سلام... نه، خداحافظ! بگو ملکه زیبایی لینین گفت خداحافظ".
نشستم وسط کتابخانه نصف "شب بخیر مادر" را خواندم. این‌قدر لذت داشت که تصمیم گرفتم هر از چند گاهی بروم کتابخانه داستان بخوانم! 

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

می‌خواستم کتاب بیضایی را امانت بگیرم. شماره‌اش را پیدا کردم و رفتم کتابخانه. به قفسه‌ها که رسیدم خشکم زد. شنیده بودم در کتابخانه دانشگاه کتاب فارسی زیاد هست، اما دیدن آن همه کتاب که خیلی‌هایش در ایران ممنوع اند، قلبم را مچاله کرد. نشستم روی زمین، کتاب‌ها را گرفتم دستم، حرف زدم باهاشان. ورقشان زدم. دلم گرفت. نفهمیدم برای چه بود دقیقا. برای ورق زدن کتاب فارسی؟ برای کتابخانه؟ به یاد کریم‌خان؟


در راه برگشتن سپیده رئیس‌سادات گوش کردم. می‌خواستم دل‌گرفتگی‌ام را تکمیل کنم لابد.

۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

هم‌چو ما با همان تنهایان!

بقیه وقتی با هم‌ند توی خانه‌شان چه کار می‌کنند؟ ما هر کدام پای لپ‌تاپ خودمانیم! یا مثلا من کتاب می‌خوانم و او فیلم می‌بیند!
.
نگران نباشم یعنی؟!

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

and I am such a person!

یک نفر توی فیسبوک توی استتوس دوست‌پسرش تگ شده بود که and she said YES و بعدش هم لایف ایونت engagement و خیلی هم خوب! من هم لایک زدم طبعا! لوکیشنشون هم مکزیک بود! رفته بودن شادی و خوشحالی و طرف هم propose کرده بود! خیلی هم شاد و خوشحال!
یه کم بعد یه عکس ازشون بود دو نفری تو اتاق هتل، دست در دست هم، رو تخت هم با برگ گل سرخ قلب و اینا بود! بعد من لایک نزدم! گفتم زشته حالا! هر عکس خصوصی ملت رو که آدم لایک نمی‌زنه! بعد گفتم خب حالا گذاشته دیگه! خودش گذاشته! بعد گفتم یعنی چی ملت هر عکسی رو ور می دارن می ذارن تو فیسبوک! بله یهو مچ خودم رو گرفتم که چنین آدمی م! عکس تخت دونفره که روش دو تا قلب هست رو منکراتی می‌دونم! 

۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه

.

می‌گوید دلش گرفته. تمام آدم‌های خوب زندگی‌اش را جاگذاشته و آمده و فکر می‌کند نمی‌ارزد. فکر می‌کنم به دوستانی که گذاشته‌ام و آمده‌ام. فکر می‌کنم دلم واقعا می‌خواهدشان و دقیقا چیزی که اینجا کم دارم معاشرت با آدم‌هایی است که تایپ خودم هستند. آن طرفش فکر می‌کنم من آدم زندگی متاهلی در ایران نیستم. آن هم آن زندگی مورد انتظار فامیل ما. بیا، برو، به فلانی زنگ بزن، جمعه ناهار بیا اینجا، چرا به ما سر نمی‌زنی، ما پس چی.... همه این‌ها توی سرم می‌چرخند و سرگیجه می‌گیرم. می‌گوید تو زیاد فکر می‌کنی. من اما سرگیجه‌ها را کنار می‌زنم و می‌گویم تصمیم گرفتم بیایم این‌جا. همین‌جا کار پیدا می‌کنم. دوست شاید به این راحتی‌ها نتوانم پیدا کنم، اما همین دوستانم که پخش شده‌اند روی کره زمین هم دل مرا گرم می‌کنند. متاسفانه من از آن نوع مازوخیستی هستم که فکر می‌کنم آدم باید رنج بکشد تا چیزی به دست بیاورد! من اصلا دوست داشتم بروم سر زندگی خودم، مث سگ کار کنم و قسط بدهم! نمی‌دانم، شاید کمتر فکر کردن را دوست داشتم. من حتی سکون و دهات بودن اینجا را هم دوست دارم.
جای خالی دوست‌ها اما سوراخ بزرگی است. خیلی بزرگ.
(خوبی‌اش برای خودم این است که دیگر اگر برگردم فکر نمی‌کنم آخ آخ آخ چرا من توی ایرانم! همین الان هم اگر برگردم زندگی می‌کنم. فهمیدم زندگی را ما می‌سازیم و بهش رنگ می‌دهیم. قاب‌ها مهم نیستند... خوشحالم...)

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

.


بعد از این همه مدت درس‌خوندن! یا تظاهر به درس‌خوندن! اینکه الان فکر کنم هیچ علاقه‌ای به کارهایی که اصولا باید انجام بدم ندارم! و کار کردن تو یه کافه یا گالری یا هرجای دیگری که آدم‌های مختلف برن و بیان رو بیشتر ترجیح می‌دم نشونه چیه؟ آیا در جوانی گند بزرگی زده‌م با انتخاب رشته تحصیلی؟ آیا در ادامه جوانی گند بزرگی زده‌م با ادامه دادن درس در همان رشته تحصیلی؟ آیا در جوانی رو به پیری گند بزرگی زده‌م با ادامه دادن هر آنچه که به رشته تحصیلی مربوط است؟
راستش را بگویم؟ این روزها خودم را دوست ندارم!



۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

از حموم اومدم. یه رژ به صورتم زدم! به نظرم خوشرنگ شدم!


این روزها از همیشه خسته‌ترم. امروز خودم رو جلوی آینه دیدم. قیافه‌م به نظرم نزار و زرد اومد! صورتم کلی پشمالو شده. تقریبا دو هفته می شه که حتی یه رژلب هم نزدم موقع بیرون رفتن از خونه. و خب با هیچ کدومشون مشکل ندارم به نظرم! لباسایی که می‌پوشم رو هم دیگه چندان دوست ندارم. اما باز هم چندان برام مهم نیست که کاری کنم! ذهنم پره. استرسم زیاده. دلهره‌م هم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم همه تصمیم‌هایی که برای زندگی‌م گرفتم اشتباه بوده. بعضی وقت‌ها می‌گم دیوانه‌ای؟ تصمیم‌های به این خوبی. کلافه‌م.
این روزها تو ذهنم انگار تنهاتر از همیشه‌م. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد ساعت‌های طولانی هیچ‌کسی رو نبینم و کارایی که باید انجام بدم رو انجام بدم. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود یا من و روزمرگی‌هایم!

یک نفری می‌گفت هر کاری که کنی بعد از یک مدت همه‌چیز عادت می‌شود. امروز فکر کردم مگر من با آدم‌های دیگر چقدر فرق دارم که توانایی این را داشته‌باشم زندگی‌م عادت نشود. امروز تصمیم گرفتم پنج سال دیگر که بر می‌گردم زندگی‌م را نگاه می‌کنم، این احساس را داشته باشم که عادت نکرده‌ام به زندگی‌م. می‌خواهم همه روزهایم، اتفاق‌هایم، آدم‌هایم تازه باشند. نمی‌خواهم به تو عادت کنم حتی. نمی‌خواهم روزمرگی سایه بیندازد روی زندگی‌م.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

.

شاید فرق من و تو این باشه که من هی خودم رو جای آدم‌ها می‌زارم و می‌گم چی می‌شه فلان کار رو بکنم که دلشون خوشحال بشه! اما تو فکر می‌کنی چرا خودم رو اذیت کنم به خاطر خواست دیگران، که تازه فکر کنن کار خاصی نکردم و وظیفه‌م بوده و توقعشونم بره بالا. همین می‌شه که من خیلی وقت‌ها حرص می‌خورم از توقعات دیگران و عواقبشون* و تو احتمالا راحت‌تر زندگی می‌کنی.

راستش رو بگم خیلی وقت‌ها از این همه فکرهای متفاوت خسته می‌شم. از اینکه دوست‌داشتن دیگران فقط رنج داره انگار – یا حداقل خیلی وقت‌ها آدم رنج‌کشیدنش رو می‌بینه- خسته می‌شم از اینکه هی دارم تلاش می‌کنم کاری نکنم که دیگران ناراحت شن. و یهو که شاکی می‌شم هیچ فرقی با اینکه از اول شاکی می‌بودم نداره. همین می‌شه که بعضی وقت‌ها واقعا دلم می‌خواد سر به بیابون بزارم. از همه این قراردادهای اجتماعی متنفرم.

*مثل دیروز که بافتی که از پاوه خریده‌بودم با سشوار سوخت و من خیلی ناراحت شدم اما برای اینکه دیگران ناراحت نشن چیزی نگفتم

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

در این لحظه خاص چقدر خسته‌ام!


احمقانه است وقتی کسی که دوستش داری مریض باشد بعد تو برایش سوپ درست کنی بعد نتوانی ببری بدهی دم خانه‌شان حتی، چون برایشان مهمان آمده. یک همچین وقت‌هایی من کلا لگد می‌زنم به همه‌چی! یعنی کل رابطه را برای خودم می‌برم زیر سوال و در ذهن خودم انگار دیگر هیچ چیزش را نمی‌خواهم. یک هم‌چین آدم صفر و یکی هستم!
حالا هم هی دارم به خودم می‌گویم تحمل کن، چند ماه دیگر... ، چند ماه دیگر چه می‌شود؟ هیچی من می‌روم برای خودم زندگی می‌کنم. منی که در این لحظه خاص حوصله هــیــچ کس را ندارم. به صورت مطلق! 
.
بعد یک بسته پر ماکارونی را با سس بادمجون و گوجه و سیر درست کردم دیروز، بعد طبق معمول نمکش کم شد، نشستیم با صد*را همه‌اش را خوردیم تقریبا! وقتی با همه‌چی لج می‌کنم این‌طوری می‌شوم لابد! یک پرنده‌ای هست که تخم‌هایش را قبل از به دنیا آمدن می‌کشد، من باید هم‌چین موجود باشم احتمالا! در زندگی قبلی یا بعدی‌م!
.
سوال این است که چند ماه دیگر مثلا می‌توانم سوپ درست کنم بیارم دم در خانه‌ات؟ وقتی معلوم نیست قرار است فاصله‌ها چطور باشد!!

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

خبر خوب...

قرار گذاشتم تا وقتی امتحان ندادم سراغ فیسبوک نروم، چیزی نمانده، کمتر از یک هفته، وضعم خراب است و بهبودی هم مشاهده نمی‌کنم. امشب اما برای اینکه به یکی از همکلاسی‌های سابق که آن طرف است پیغام بفرستم، رفتم و خب باز هم خبرهای مربوط به اعتصاب غذا روی سرم آوار شد. بعد بغض همیشگی آمد نشست توی گلویم. هی به مهراوه فکر کردم و بغض را هل دادم پایین. فیسبوک را بستم، رفتم یک چرخی زدم و هی توی ذهنم مهراوه و نیما چرخ زدند. نشستم یک سری تست زدم، رفتم چای ریختم برای خودم که با پروک آلبالویی نوبل بخورم. بعد دوباره برگشتم فیسبوک- یکبار که رفتی بعدش هی می‌روی سر می‌زنی، لعنتی!- به محض باز کردن فیسبوک اما خواندم اعتصاب غذا تمام شده. یک جور ناباوریِ خوبی بود، مثل آن روز صبحی که بیدار شدم و قبل از لود شدن مغزم خواندم اسکار را بردیم. بعد حالا اینجا نشسته‌ام می‌خواهم بروم به بقیه بگویم، اما نمی‌توانم، گریه‌ام می‌گیرد، نمی‌خواهم جلو کسی گریه کنم. نشسته‌ام اینجا توی اتاقم، پشت میزم برای خودم خوشحالی می‌کنم. 

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

.

در همین دنیای مجازی یک نفر هست که اتفاقا من خیلی نوشته‌هایش را دوست دارم. این یک نفر هر از چند گاهی از کارفرمایی صحبت می کند که پروژه را با کسر پ تلفظ می‌کند و این یکی از ویژگی‌های منفی طرف است و احتمالا نشانه بی‌سوادی‌اش! من یاد یکی از استادهایم می‌افتم که اتفاقا او را هم خیلی دوست دارم. شاید شلغمی باشد که در نبود گوشت پادشاه باشد! هر چه باشد منی که در کل دوران تحصیلم در همین کشور بوده‌ام، دوستش دارم و سر کلاس‌هایش چیز یاد گرفته‌ام. دو هفته پیش که جلسه آخر کلاس بود، داشتیم چانه می‌زدیم بابت بیشتر کردن فرصت تحویل پروژه‌ها! گفت در مورد پِرووژه‌ها با تی‌ای* صحبت کنید. استاد فرانسه درس خوانده و سر کلاس تاکید می‌کند که این "ریزن فور بیینگ"** که در مقاله آمده اساسا همان "غزون د تغ"*** است! و برای مثال از شرکتی به اسم "کـَغفوغ" صحبت می‌کند که در ایران اتفاقا دیده ملت می‌گویند "کارفور!" دارم فکر می‌کنم آن وبلاگ‌نویس آیا اگر با استاد ما برخوردی داشته باشد و بشنود که پروژه را نه تنها با کسر پ می‌گوید که حتی به جای "ـــُــ" یک "وو" ی کشیده می‌گوید آیا باز هم هر بار که می‌خواهد از این آدم صحبت کند این را می‌گوید یا حساب آدمی که فرانسه درس خوانده و وقتی حواسش نیست به جای "پاریس" می‌گوید "پغی" فرق می‌کند با آدمی که صرفا پول دارد!
فکر می‌کنم پدرم سر کلاس‌هایش به خاطر لهجه شمالی‌اش، همه "مدیریت" ها را "مودیریت" می‌گوید و به خاطر آموزش‌های مدرسه "آر" را "اِر" می‌گوید، لابد دانشجویانش مسخره‌اش می‌کنند و اگر وبلاگ داشته باشند شاید در آن هم حتما ذکر کنند که فلان!
من آدم منزه‌ای نیستم! من هم مدیر پروژه کارفرما را به خاطر اینکه "پریماورا" را "پریماویرا" می‌گوید و این "ی" اضافی را جور خاصی می‌کشد مسخره کرده‌ام و هر بار که خواستم ازش نقل قول کنم گفته‌ام این برنامه پریماوییییرا را باید بفرستیم برای فلانی! اما خب من هم باید درست شوم! دلیل نمی‌شود که!
.

*TA
** reason for being
***rainson d'etre

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه


دیدی این روزا نفس می کشی باهاس پول خرج کنی؟؟
بد دوره زمونه ای شده مادر!

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

سبز! سبزکم رنگ! سبز پر رنگ! سبز مغز پسته ای! سبز لجنی!

این روزها و تو این جریانات، چند نوع موضع گیری وجود داره. یه عده ای این طرفی اند و موافقند. یه عده ای هم اون طرفی اند و مخالفند. یه عده ای هم هستند که اون طرفی نیستند اما با این حرکت مردم مخالفند و می گن این حرکت ها پشتش بینشی نیست و معمولا هم با لحن تحقیر کننده ای هم می گن. (شایدم این برداشت من باشه) راستش رو بگم این که پشت این حرکت بینشی هست یا نه فکر من رو خیلی به خودش مشغول کرده. وقتی به این فکر می کنم که چرا این اتفاق افتاد و کلا قضیه از کجا شروع شد، می بینم این مردم (منظورم مردمیه که رای دادند- به مو سو ی یا کر و بی) خیلی کوتاه اومده بودند از خواسته هاشون. می دونستند انقلاب پدیده ی خوبی نیست. می دونستند این که یه نیروی خارجی مثل آمریکا بیاد و سعی کنه حکومت رو اصلاح کنه نتیجه ی خوبی نداره. (مسلما منظورم همه ی مردم نیست- وگرنه ما اگه به زعم وزارت کشور سیزده میلیون و سیصد هزار نفر آدم با سطح آگاهی بالا داشتیم که الان وضعمون این جوری نبود) به قول سو ر نا ها شمی (دانشجوی شرکت کننده تو تحصن دانشگاه زنجان که سر همین مسئله ستاره دار شد و حکم زندان هم گرفت) کرو بی (و همین طور مو سو ی) قهرمان ما نبودند، بلکه نزدیک ترین گزینه به کف مطالبات ما بودند. بگذریم. منظورم اینه که ما خیلی کوتاه اومدیم و خواسته هامونو تعدیل کردیم و قبول کردیم برای ساختن باید از همین انتخا با ت نصفه و نیمه و گزینه های سرند شده ای که داریم شروع کنیم. اما اتفاق هایی که بعدش افتاد، ما رو به این سمت هل داد. در واقع مردم معترض به نتیجه ی انتخابات هیچ چاره ی دیگه ای نداشتند. اینکه می گم هیچ چاره ای واقعا بهش باور دارم. روز شنبه ی بعد از انتخا با ت که همه تو بهت بودند، کتک زدن مردم، هیچ چاره ای نذاشتن جز اینکه علاوه بر اعتراض به نتیجه ی انتخ ا بات نسبت به برخورد وحشیانه ی پلیس ها و لباس شخصی ها هم معترض بشیم. (واقعا هر چی فکر می کنم می بینم هیچ عکس العمل دیگه ای نمی شده نشون داد، مثل اینکه حقتو بخورن، بعدشم بزنن تو گوشت! بعد تو واقعا ساکت می مونی یا آسمون رو به زمین میاری؟) با حرف های یک شنبه ی رئیس جمهور (منظورم همون خس و خاشاک معروفه) مردم جری تر شدند، و البته عکس العملشون راه پیمایی آرام روز دوشنبه بود. وقتی اون رو هم به خشونت کشیدند... (واقعا چه راه دیگه ای می موند واسه مردم ِ کتک خورده ی مصیبت دیده؟)


می خوام بگم آره، ما آمادگی و آگاهی حرکت حزبی و هدفمند رو نداشتیم. ما می خواستیم با اصلاحات وضعیت کشور رو آروم آروم درست کنیم. باور داشتیم تو قدم اول، کشورمون به یه ثبات اقتصادی نیم بند و بالا بردن کیفیت زندگی نیاز داره... اما حکومت ما رو مجبور کرد به ادامه دادن این بازی خطرناک (با کوتاه اومدن و دست از بازی کشیدن، مجبور به تحمل حکومت نظامی می شدیم که به مراتب خطرناک تر از حکومت آخو/ندی ه) مردم رو توی وادی ای انداختند که شعار "رای من کو؟" به "مرگ بر..." تبدیل بشه.

خیلی فکر کردم رو اینکه این "ما رو مجبور کردند" هایی که استفاده می کنم درسته یا نه. متاسفانه باور دارم که درسته. باور دارم حرکت "آقایون" مردم رو مجبور به این واکنش ها کرد. رک بگم کسایی که جنبش سبز (هر اسم دیگه ای می خوای می تونی روش بذاری، من خودم هیچ وقت از این کلمه استفاده نکردم!) رو مسخره می کنند رو نمی فهمم. نمی فهمم وقتی سر هیچ هم وطن منو/ هم کلاسی منو/ برادر منو می کشند و بعد شهیده ی حجاب رو علم می کنند و از بیدادگری حقوق بشر اروپایی داد سخن سر می دن چه عکس العملی باید نشون داد؟ دیروز (جمعه) حول و حوش ساعت سه در خونه ی ما رو محکم کوبیدند. (خونه ی ما حوالی هفت تیره) اولین کاری که کردم این بود که با آیفون درو باز کردم و بعدش رفتیم دم در. چند تا از همسایه ها هم اومده بودند. خب! یه عده که داشتن فرار می کردند ریختند تو حیاط. ما دم در ایستادیم و دیدیم که چند نفری چه جوری یه پسر جوون رو می زدند. دیدم که خونش می ریخت کف کوچه ای که من هر روز ازش رد می شم. دیدم چند تا موتور سوار دو ترک با چوب و زنجیر اومدند، خندیدند، با هم دست دادند، فریاد زدند "ماشالله"، جواب دادند "حزب الله"! گفتند روزتون قبول و من، من هیییچ غلطی نتونستم بکنم. خجالت کشیدم. یه لحظه برگشتم و دیدم مهنوش داره گریه می کنه. خجالت کشیدم از حضور بی مصرفم اونجا که هیچ کاری نمی تونم بکنم و فکر کردم شاید مرگ بر گفتن ها و حضور داشتن ها کمترین کاری باشه که بتونم انجام بدم. (..زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی ست)

بهمون می گن چرا الله اکبر می گین؟ نمی فهمم چرا متوجه نمی شن که می خواهیم نشون بدیم ما از همون جنسی هستیم که سال 57 الله اکبر گفتیم. ما جیره خور فلان جا و بهمان جا نیستیم. ما از کره ی مریخ نیومدیم. نمی فهمم چه ایرادی داره که با وسیله ی دفاعی خودشون به خودشون ضربه بزنیم (یا حداقل تلاش کنیم که ضربه بزنیم) به شدت بر این باورم که آقایون از همین الله اکبر ها هم می ترسند که به این جرم ملت رو دستگیر می کنند. (من خودم یه خانواده ی کامل رو می شناسم که سر همین مسئله بازداشت شدند)

بهمون می گن ها ها دیدین از شرکت کردن تو انتخا/ بات فقط پز 85 درصدی و حماسه ی حضورش واسه آقایون موند؟ نمی فهمم چرا این همه بازتاب رو تو تمام دنیا ندیدند. نمی دونم چرا یادشون نمیاد اون انتخا / بات مجلسی که همه تحریم کردیم و نرفتیم هم حماسه ی حضور معرفی شد و پز تلوزیونی که البته آن وقت ها صاحبش لا ر یجانی بود مثل سوزنی بود که بر تنمان فرو می رفت. حرف سیمای ضر غامی رو طرفدارای خودشون دنبال می کنند و نمی دونم چرا شمای تحریم گر (و یا شاید فقط برای اینکه زخم زبان بزنی بر بدن رنجور این مردم معترض مصیبت دیده) و شاید من اشتباه می کنم که فکر می کنم تعداد مردمی که شبکه های بی بی سی و سی ان ان و الجزیره رو دنبال می کنند بیشتر از کسانی ست که پرس تی وی را نگاه می کنند.

بهمون می خندند که چرا می رین نماز جمعه و آب به آسیاب "اونا" می ریزین؟ ما نماز اولی ها که رفتیم نماز جمعه کی باور کرد و یا حتی اعلام کرد که نمازگزاران حضور باشکوه داشتند؟ ا.ن.؟ شخص رهبر؟ صدا و سیما؟ کی از حضور مردم در نماز جمعه خوشحال شد؟ کجا پز دادند؟ غیر از این بود که نیروهاشونو همه جا چیده بودند؟ غیر از این بود که بی دلیل اشک آور زدند؟ من یادم نمیاد مسلما! اما شنیدم مصلی رو برای این ساختند که زمین فوتبال دانشگاه تهران جوابگوی نمازگزارها نبود. مادر من از ساری اومد تهران فقط به این خاطر که تو نماز جمعه ی طالقانی شرکت کنه. کجان این مردم؟ نماز جمعه از اول مال همین مردم بود، نه این قشر خاصی که الان ادعای مالکیت دین و دنیا و آسمان و زمین رو دارند!

ما تو مدرسه های جمهوری اسلامی یاد گرفتیم نماز جمعه یه فعالیت عبادی- سیاسی ه. و من، من ِ بی نماز اگر می رم نماز جمعه ی رفسنجا/ نی، به خاطر این نیست که ر/ فسنجا/ نی رو قبول دارم یا معتقدم به اینکه ثواب نماز جماعت چی است و چی نیست. بلکه می خوام بگم آقای اعلی حضرتی که اون بالا نشستی و فکر می کنی خدا هم نماینده ی شماست، بدون که من هنوز داغدار خون های ریخته شده ام. به این خاطره که خسته شدم از خر فرض شدن و دروغ شنیدن.

بهمون با تمسخر می گن چرا تظاهرات روز قدس می رین؟ می خندن و با یه لحنی می گن شما سبزا می رین روز قدس ها ها ها! نمی فهمم چرا متوجه نمی شن وقتی هیچ تجمعی نمی تونه صورت بگیره، وقتی به بهانه ی طرح انضباط اجتماعی سر هر خیابون فرعی حتی (!) یه پلیس باطوم به دست گذاشتند و تا سه چهار نفر یه جا جمع می شن متفرقشون می کنن. وقتی این روزها مردم در حالی خرید می کنن که دو تا مامور که تفنگ دستشونه (به اینا که رگبار می بندند چی می گن؟) تو میدونای اصلی مانور می دن واسه خودشونو تو فکر می کنی اگه همین الان ضامن این لعنتی کشیده شده باشه (نباشه؟) و این سرباز دستش بخوره به ماشه چه اتفاقی میفته و نگاهت می افته به زن و شوهر جوونی که دارن از کنار سرباز رد می شن و پاهای تپل بچه ای که بغل خانومه ست. با این اوصاف چرا روز قدس نمی تونه یه فرصت خوب برای تجمع و دل گرمی باشه؟ برای نشون دادن اینکه بلایی که به سر ما اومده اون قدری نبوده که با گذشتن چهار ماه از یادمون بره.

کاش می اومدن و می دیدن از همین جمعیت سبزها چه ترسی داشتند، که همه ی فرعی ها رو بسته بودن و نمی ذاشتن ما قاطی 63 درصدشون بشیم! کاش بودن و می دیدن وقتی با اشک آور ما رو به پیاده رو و پارک لاله کشوندن، 63 درصدشون این قدر نبود که یه لاین بلوار و پر کنه و مجبور شدن چهار طرف یه پرچم گنده رو بگیرن و زیر فریاد "پرچم زیرش خالیه" مردم راه بیفتن و چشم فتنه رو کور کنند و مشت به دک و پوز استکبار جهانی بزنن!

من گزارش های روز قدس تلویزیون رو دیدم. اصلا اون جاهایی که ما بودیم رو نشون ندادند که بخوان از حضورمون سواستفاده کنند، هر چند واسه شخص من (!) مهم نبود که بگن 15 میلیون جمعیت تهران پاشده بودن اومده بودن واسه تجدید میثاق با فلانی و دهن کجی به بیساری! دیگه از گزارش های کامران نجف زاده که اثرش بیشتر نیست!ه

چیزی که واسه من مهم بود این بود که همه ی کسایی که دیدم با ترس و دلهره از این که کسی نمیاد راه افتادند اما وقتی اون همه آدم شبیه خودشون دیدن انرژی گرفتند و فهمیدند هنوز خیلی ها هستند که یادشون نرفته در به دری 28 روزه ی مامان سهراب رو از این بازداشتگاه به اون یکی. یادشون نرفته چه طور ندا جلوی چشم همه ی مردم دنیا جون داد و دولت به جای یه ذره مسئولیت پذیری از تمبر یادبود شهیده ی حجاب پرده برداری کرد.

نمی دونم چه طور می شه این چیزها رو دید و با لحن تمسخر آمیز گفت سبزها!

من می دونم آدم سیاسی ای نیستم. می دونم این متن احساسیه. اما بر این عقیده ام که غالب مردم تمام دنیا این جوری اند. چه اون هایی که انقلاب فرانسه رو راه انداختند چه اونایی که به اوباما رای دادند. پس این که من نوعی با احساسم نباید حرف بزنم توجیه خوبی برای ساکت شدن نیست.

پ.ن. یکی از انگیزه های اصلی ام برای نوشتن این یادداشت، پست ساروی کیجا بود. (تکرار می کنم یکی)ه