‏نمایش پست‌ها با برچسب Rolling Ahead. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Rolling Ahead. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ خرداد ۱۵, پنجشنبه

رخت لجن‌آلوده سرخ

الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام. الان که از دور نگاه می‌کنم، بهتر نکبتی که ایران را گرفته، یا نکبتی که ایران اسمش است را می‌بینم
کثافتی که هیچ جور با هیچ کس راه نمی‌آید. لجنی که هر که را که اندکی هم دستش بهش برسد آزار می‌رساند. 
الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام بیشتر از هر وقت دیگری می‌خواهم هر چه را که به خودم مربوط است از آن لجن بکشم بیرون، بروم و دیگر برنگردم. 
اینجا نوشتم که یادم باشد روزهای سیاهی آمد و من متوجه شدم بهترین کاری که در زندگی‌م کردم همین مهاجرت بود. روزهایی که هر چه  خواندم آخرش این شد که به خودم بگویم «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» 
روزهایی که تنها فکر زندگی‌م این شد که هر آن کس که از من باقی مانده را از آن خاک بکشم بیرون. از آن خاک لجن‌آلود سرخ از خون.  


۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

سال نو، سال نو زمستونو بهار کرد...

صبح دوشنبه است و هوا آفتابی اما نه گرم است. این آخر هفته می‌خواهیم برویم سفر، بعد از مدت‌ها آخر هفته‌ها درگیر بودن/ ماشین نداشتن/ پول نداشتن/ حوصله نداشتن/ استرس داشتن… و خب این بار فکر می‌کنم واقعا لایق استراحت هستم. اما همین چند روز باقی مانده از هفته را کلی کار باید انجام بدهم تا پنج‌شنبه صبح که با جاده می‌زنیم استرس نداشته باشم…
.
رزولوشن سال جدیدم را هم:
کار بیشتر، خواندن بیشتر، فکر نکردن در مورد آدم‌هایی که به هر دلیلی فکر می‌کنم روی اعصابم هستند، تلاش برای اینکه آدم‌ها اساسا روی اعصابم نباشند و اصلا به من چه که کی چه کسی است، کمتر حرف زدن، و خلاصه حال کردن بیشتر با خود و زندگی
نهاده‌ام.
.
باشد که سال جدید را بترکانیم.
باشد که پر از خبرهای خوب باشد.
باشد که سالی پر از سلامتی باشد.
باشد که مامان و بابا بیایند اینجا که دلم برایشان یک ذره شده.
باشد که بیشتر صدای خنده‌مان توی آسمان‌ها بپیچد.

۱۳۹۴ اسفند ۴, سه‌شنبه

قول قول قول!

خیلی تنبل شدم! باز صبح‌ها خودم را می‌کشم تا از تخت بلند شوم با وجود انبوه!!! کارهایی که دارم.
این‌ها را اینجا نوشتم که آدم شوم و به کارهایم سر و سامان بدهم.
اینجوری به هیچ کاری نمی‌رسم.

۱۳۹۴ بهمن ۲۳, جمعه

این روزها

ترم جدید شروع شده. ویزایم آمده. همان چیزی که منتظرش بودم و فکر می‌کردم اگر بیاید غمی ندارم. دروغ گفتم فکر نمی‌کردم دیگر غمی ندارم اما خب فکر می‌کردم خیلی بهتر می‌شود. و خب بله خیلی بهتر شده. حداقل حالم بهتر شده. حسم از اینکه دانشجوی تمام‌وقت هستم. اینکه حل تمرین هستم. اصلا زندگی به نظرم قشنگ‌تر شده.
این روزها خیلی کار دارم و اصلا نمی‌دانم چطور می‌شود به این همه کار رسید. حتما باید از وقتم خیلی بهتر و مفیدتر استفاده کنم. سعی می‌کنم صبح‌ها زودتر بیدار شوم و کارهای احمقانه نکنم که وقتم تلف نشود! چیزی که هست این است که فعلا اصلا احساس نمی‌کنم خسته می‌شوم. احساس نمی‌کنم باید استراحت کنم. (راستش بیشتر اوقات فکر می‌کنم کم کار کرده‌ام و وقتم تلف شده.) همان خواب شب‌ها و کتاب خواندن و بعضی شب‌ها شام را با رفقا بودن برایم کافی است. یه برنامه‌ای ریخته‌ام که روزهای هفته کارهای متنوعی بکنم. فعلا که راضی هستم! تا ببینیم چه می‌شود.
.

همه این‌ها خوب است تا وقتی که استرس می‌گیرم مبادا اتفاقی در خانه افتاده باشد و من بی‌خبر باشم. آن‌وقت‌ها سریع پیغام می‌دهم که از همه برایم عکس بفرستند. توی عکس‌ها دقت می‌کنم به خطوط چهره مامان و بابا، خنده‌های صدرا و مرسده و سپهری که دارد بزرگ می‌شود هر روز و دماغش بزرگ شده و صورتش باد کرده. آن‌وقت‌هاست که هر چقدر هم سرم را شلوغ کنم حالم بهتر نمی‌شود. زندگی پیش می‌رود و من هم با زندگی. قلبم اما چند پاره است هنوز.

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

.

هفته پیش به یک retreat رفتم از طرف دانشگاه. ترجمه‌‌اش احتمالا می‌شود گوشه عزلت :) گوشه عزلت دست جمعی! با آدم‌هایی که تا به حال ندیده بودمشان. هر کدامشان یک جور و با یک داستان. بعد صحبت کردیم. در مورد چیزهایی که اذیتمان می‌کند، در مورد قضاوت‌هایمان در مورد دیگران، در مورد قضاوت دیگران در مورد ما. در مورد وقت‌هایی که احساس کردیم طرد شده‌ایم. سه روز با هم بودیم و سه روز من خودم را بیشتر شناختم. حسم به دنیا و زندگی خیلی بهتر شده. دارم یاد می‌گیرم کم و کم‌تر قضاوت کنم. دلم برای خودم نسوزد. به خودم مطمئن باشم.
این روز‌ها فکر می‌کنم دارم بزرگ می‌شوم.
شاید در مورد آدم‌هایش بیشتر نوشتم.

۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

چنین گفت بامداد خاموش! :)

خب من از اونجایی که همیشه از ددلاین‌های زندگی‌م عقب بوده‌ام، و اینکه هنوز خیلی با سال نوی میلادی ارتباط برقرار نکرده‌ام! و ضمنا سال وقتی نو می‌شود که آدم عیدی گرفته باشد و من هنوز عیدی‌ای نگرفته‌ام، جمع‌بندی سال قدیمی و رزولوشن سال نو رو از الان تا نوروز به صورت سیال و معلق می‌نویسم!
.
امسال بالاخره کارم با خودم یکسره شد و تصمیم گرفتم که قید درس خواندن در تیاتر و ادبیات و مطالعات جنسیت را بزنم و همان مهندسی را بخوانم. راستش بسیار از تصمیمم راضی‌ام.
دانشگاه‌هایی که دوست‌ داشتم قبول نشدم، اما ناراضی نیستم. اینکه در یک دانشگاه غیرخوب اول باشم اعتماد به نفس داغونم را خیلی بهتر کرده. ضمن اینکه وقت دارم به انبوه کارهای فوق برنامه‌ام برسم.
از روی لیستی که درست کردم کتاب خواندم. که طبعا تمام نشد و درنتیجه سال ۲۰۱۶ - ۹۵ هم هم‌چنان سال خواندن کتاب‌هایی که خجالت می‌کشم بگویم نخواندم نام‌گذاری می‌شود.
به گواه گودریدز ۲۷ عنوان و حدودا ۹۰۰۰ صحفه کتاب خوانده‌ام. کمتر از سال قبل که خب طبیعی هم هست.
زندگی در دره سیلیکون (که ای کاش دره گودریک می‌بود به جایش!) به این سمت متمایلم کرده که شروع کنم بالاخره data mining یاد بگیرم. که خب خوب است.
آخر هفته‌ها تیاتر کار می‌کنم که خب دوستش دارم هرچند تقریبا دارد دهن زندگی مشترکمان را صاف می‌کند. به نظر می‌رسد سال قبل آقای کا بسیار ساپورتیوتر بود و فشار کار و زندگی احتمالا باعث شده غرغر بیشتری بشنوم!
عاشق کار داوطلبانه‌ای که می‌کنم هستم. امسال انرژی بیشتری رویش گذاشتم و برایم مهم‌تر شده. امیدوارم زودتر سایتمان راه بیوفتد و خستگی‌مان در برود. مخصوصا که همه بقیه تیم کانادا یا ایران دور هم هستند و فقط من تنها اینجا هستم و حتی نمی‌توانم در برنامه‌های حضوری شرکت کنم.
امسال از دانشگاه آمدیم بیرون! عاشق خانه‌مان هستم. هر روز که می‌گذرد. خوشحالم که چیدمانش بیشتر به حرف کاوه شد!‌ چون ذهنش خیلی مرتب‌تر از من است و رنگ‌ها و وسیله‌هایی که انتخاب کرده به من آرامش می‌دهد!
اتفاق جدیدی که در زندگی‌ام افتاده این است که فیلم می‌بینم! من به طرز عجیبی نمی‌توانستم فیلم ببینم. چند بار که خانه لونا رفته بودیم، پیشنهاد داد فیلم ببینیم و یک‌هو من احساس کردم چه کار خوبی است. دفعه بعدش که آقای کا پیشنهاد فیلم دیدن داد موافقت کردم و دیدم ا می‌توانم فیلم ببینم!‌ دفعه بعدش حتی در سینما خوابم نبرد! خلاصه‌اش این است که یک لیست از فیلم‌هایی که باید ببینم درست کرده‌ام و منتظرم که ببینیمشان!
.
خب به نظر می‌آید امسال سال خواندن کتاب‌های نخوانده و دیدن فیلم‌های ندیده و یادگرفتن مهارت‌های زندگی دیتا ساینسی در bay area خواهد بود.
امسال خودم رو بیشتر دوست داشتم بالاخره. از خودم راضی بودم بیشتر از همیشه. فکر نکردم که زندگی‌م رو به بطالت گذروندم! و خب فکر می‌کنم این پیشرفت بزرگی بوده برام.
اضافه می‌کنم امسال دوست دارم بیشتر نقاشی کنم.
.

بریم ببینیم امسال چی می‌شه!

۱۳۹۴ تیر ۲۲, دوشنبه

غلتانیم

غرها و ناله‌هایم را اینجا گفته‌ام، این را هم بگویم که این روزها همه چیز دارد بهتر می‌شود. در یک سری از احوالات دلم را با خودم یک‌دله کرده‌ام. در یک چیزهای دیگر هم همه چیز بهتر شده. به یک سال پیش که نگاه می‌کنم همه چیز بهتر شده و البته نگرانی من بابت مامان و بابا این روزها از پارسال بیشتر است. 
به هر حال به نظرم راهی که طی کرده‌ایم تا الان غیرعادی‌تر از بقیه نبوده و اگر بقیه توانسته‌اند تحمل کنند ما هم می‌توانیم تازه ما همدیگر را هم داریم. که اتفاق بزرگی است.

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

چنین گفت گلابی بعد از یک سال!

همین جوری خواستم بگویم علی رغم تمام رخوت هایی که از نظر دیگران و بعضا خودم! زندگی ام را گرفته! شخصا از حال الانم راضی ام. منی که آن اولی که آمده بودیم غر می زدم و می دیدم نمی توانم با آدم های اینجا ارتباط برقرار کنم. فهمیدم آن آدم ها اشتباه بودند. لزوما آدم نمی تواند با همه ارتباط داشته باشد و همه شبیه آدم نیستند و خب الان دوستانم را دوست دارم. راضی ام که در سال های زندگی ام این همه دوست خوب برای خودم ساخته ام. (شاید کاری باشد که خیلی ها کرده باشند اما چیزی از ارزشش کم نمی کند) بله شاید بعضی هایشان را ماهی یک بار ببینم اما ماهی یک بار هم خیلی خوب است به نظرم. خلاصه اش اینکه راضی ام از الانم. 
.
لیست کتاب هایی که می خواهم در سال ۲۰۱۵ بخوانم را تهیه کرده ام. و خب برای استادها دارم ایمیل  می زنم که گوگولی ها بیایید من برایتان یه کم کار کنم دیگر! 
شاید تیاتر دیگری کار کنم

و الان دارم می روم هندی برقصم!

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

.

این صفحه رو باز کردم که در مورد اهمیت رفیق بنویسم. در مورد دل به دریا زدن برای دیدن آدم‌های جدید. دوست‌داشتن آدم‌های دنیای مجازی و ترجیح به ارتباط داشتن باهاشون به نسبت آدم‌های خشک دنیای واقعی.
این صفحه رو باز کردم تا در مورد این بنویسم که تا از کارم اومدم بیرون دلم هوای خریدن هزار و یک چیز ارزون و گرون رو کرده. این صفحه رو باز کردم تا از حضور رنگ‌ها تو زندگی الانم بنویسم!
اما خب وقت نشد. رفتم گشت و گذار! همین الان هم به یه مجله ایمیل زدم که بزارید من براتون مجانی کار کنم. می‌خوام همین‌جا برای خودم آرزو کنم که جواب مجله مثبت باشه! که من بیوفتم رو دور خوش‌شانسی.

شب خوش!


۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

.

بعدش که الان یک جای خوبی از زندگی‌ام هستم انگار! برنامه‌م پرِپر است! وسط خواندن مقاله‌ها، تیاتر و سینما چپانده‌ام. وسط روزهایم خرید یک‌سری چیزمیز شیرینی‌پزی که دوست دارم! فقط مانده سنتورم را هم دوباره کوک کنم!
.
بعد سوال این است که چه اتفاقی افتاده که الان من خوبم؟ جوابش معلوم نیست جدا! 

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

.

آدمی هستم که هر چقدر هم که یک وقت‌هایی دوست دارم تر و تمیز و شیک بگردم، یکهو از دستم در می‌رود و به خودم که می‌آیم می‌بینم سه هفته است صورتم را بند نینداخته‌ام و شلوارم که کمرش گشاد است را تنگ نکرده‌ام، موهایم وز کرده‌اند و ناخن‌هایم کج و کوله شده‌اند. بعد حوصله‌اش را هم ندارم که این چیزها را درست کنم. یعنی تا یک‌جایی‌ش را راست و ریس می‌کنم و بعد دیگر حوصله‌ام تمام می‌شود. این می‌شود که پارسال یک پالتوی طوسی خریدم که قیافه‌ رسمی به آدم می‌دهد و کفش پاشنه‌دار، بعد این‌ها را می‌پوشم می‌روم جلسه که پیمانکار حساب کار دستش بیاید! بعد الان دلم پالتوی قرمز می‌خواهد با کیف شل و ول. می‌گویم برای عید یک کفش کانورس خوش‌رنگ برای خودم می‌خرم و بافتن شال‌گردن رنگی‌رنگی‌م را -که بعد از رفتن قاطی بچه‌های باکلاس دانشکده مدیریت انداخته بودم توی کمد- دوباره از سر گرفته‌ام.
این روزها فکر می‌کنم به کامواهایی که خریده‌ام، به قلاب‌بافی‌هایی که قرار است انجام دهم، به کتاب‌هایی که قرار است بخوانم.
تصمیم نگرفته‌ام در آینده قرار است چه کاره شوم و حوصله ندارم ریسرچ اینترست‌های استادها را زیر و رو کنم. معیارم فعلا این است که می‌خواهم رشته‌ای بخوانم که عرفی مرا مجبور به پوشیدن لباس‌های شق و رق و اتوکشیده نکند. می‌خواهم در آینده! جایی کار کنم که مجبورم نکند برای فروکردن شخصیت در چشم‌های کارفرما و پیمانکار کیف فیلان و مانتوی بیسار و کفش بهمان بپوشم.

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

.


می‌دانی یک جورهایی خوب است که داریم کارهایمان را می‌کنیم و این وسط یک نیم‌چه چشم‌اندازی هم داریم و وسط این کار و بارها که هر کداممان داریم دلمان هم تنگ می‌شود. می‌دانم، می‌دانم که غصه همیشگی اینکه بیست و پنج، شش سال است که داریم می‌گوییم صبر کن فلان کار را بکنیم اول تا بهمان کار را انجام بدهیم! و این سال‌ها هی رفته‌اند، اما قبول کن تا همین‌جایش هم بد نبوده. گیریم درگیر این قواعد و عرف‌ها هم شده‌باشیم! 

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

پشت گردنت را به رنج نشان نده!

رویایی بوده که خیلی نزدیک بوده. آنقدر نزدیک که شیرینی‌ش زیر دندان حس می‌شده. و خب حالا مثل یک سراب، مثل یک غبار، همان‌طور که نزدیکش شدیم گم شده‌. دنیا اما تمام نشده. قرار هم نیست تمام بشود! قرار هم نیست کسی کم بیاورد و جر بزند! چند بار هی گفتم "زیباترین ترانه را هنوز برایت نخوانده‌ام" ؟؟ چرا نباید بگوییم زیباترین ترانه را هنوز نخوانده‌ایم؟ چرا به دنبال زیباترین ترانه نمی‌خواهیم برویم؟
.
امروز برای خودم کتاب جدید "آنا * گاوال* دا" را خریدم! امروز وسط کتاب‌ها قدم زدم! پس‌فردا امتحان دارم و کتاب‌ها از روی میز چشمک می‌زنند. فردا قرار است روز بهتری باشد. می‌خواهم بروم آرایشگاه! می‌خواهم بروم قدم بزنم برای خودم.

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

ماهی کوچک....



چند روز پیش رفتم سراغ نوشته‌های قدیمی‌م، و متوجه شدم چقدر همه نوشته‌هام مریض بودند! چقدر داشتم دست‌و پا می‌زدم تو زندگی‌م! نمی‌دونم خودم چقدر متوجه بودم که این‌قدر دارم درد می‌کشم! و وقتی خودم حواسم نبود چطور انتظار داشتم کس دیگه‌ای بفهمه! و یا شاید اون کس دیگه باید بهتر از من می‌فهمید! کس دیگه‌ای که احتمالا هنوز هم منو متهم می‌کنه!
.
غرض اینکه حس خوبی دارم که دیگه وسط اون نوشته‌ها نیستم! 

.
تک مضراب:
هیچ‌وقت فکر نکردی که زن هم می‌تواند بخار شود
هرقد هم که سرد باشی

زنی که بخار شود
آزادتر از هر پیوند و قانونی است
آزادتر از "دوستت دارم"
آزادتر از منی که دیده بودی
آزادتر از آنکه بماند


۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

امضا جغد غیرمتعهد

فیل*طر های فله‌ای خر من رو هم گرفت و خب هر کار کردم راضی نشدم که به سرویس‌های ایرانی نقل مکان کنم.
خیلی حرف‌ها بود این روزها. اما دهانم را گرفته بودند خب!
بالاخره بعد از استفاده از فی* ل* تر شکن‌ها و وی*  پی*  ان های مختلف امشب آمدم بگویم که هستم هم‌چنان. بگویم که زندگی هم‌چنان دارد می‌گذرد.
دوست دارم بگویم این روزهایم رنگی‌ترند. بیراه نیست اما دلهره‌ی بزرگ این وقت‌ها سایه‌اش سنگین‌تر شده و من -مثل خیلی‌ها- گیر کرده‌ام بین آینده و حال خودم و دور و برم.
می‌آیم. بیشتر می‌آیم اینجا.
.
.
عمرم را سپری کردم
در حالی که در دستی قلم و در دست دیگر کفن داشتم
در دستی کلاشینکف و در دست دیگرم گل سرخ بود
در دستی گذرنامه و حافظه‌ام
و در دستی دیگر بلیط هواپیما و آرزوهایم را برداشتم
اینک، می‌خواهم همه‌ی این‌ چیزها را به دریا بریزم
و با دو دست
تو را در آغوش کشم.

غاده السمان

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

مثل چرخ و فلک سرگیجه گرفته‌ایم، مثل این‌که در سبدی از بادکنک‌های رنگی افتاده‌ایم

یه زمانی چند سال پیش‌ها که موبایلم تازه اسمس دار شده بود، با آناهیتا واسه هم اسمس می‌زدیم، شعر، دیالوگ، حرف! یه فولدر تو گوشی‌م داشتم اسمش آناهیتا بود، برای این اسمس‌ها. زیاد شده بود، منم موبایلم از نوع نفتی بود که حافظه نمی‌خورد، این بود که تصمیم گرفتم تو یه دفترچه وارد کنم شعرها رو- با سرعت مورچه‌ای. یه شب قبل خواب که اعصابم خورد بود و می‌خواستم من باب آرامش! اینباکسم رو پاک کنم اشتباهی زدم همه اسمس‌ها رو پاک کردم و خب خیلی حالم گرفته‌شد.

یه کیف داشتم رنگی‌رنگی و شاد. وقتی می‌گذاشتمش کلا شاد می‌شدم – یا شایدم وقتی شاد بودم می‌گذاشتمش- اولین باری که شستمش همه رنگاش قاطی شد و عملا به هیچ دردی نمی‌خورد دیگه. بدیهیه که حالم خیلی گرفته‌شد.

لب‌پر شدن بشقاب میناکاری‌ای که بابک بهم داده‌بود. از بین رفتن اطلاعات روی هارد اکسترنال.... آره همه‌شون ناراحت‌کننده‌ن، اما همه‌شون باعث شدند سعی کنم حسرت نخورم. حسرت از بین رفتن یادگاری‌ها. حسرت از دست رفتن آدم‌ها.

دو هفته پیش داشتم اتاقمو خالی می‌کردم که نقاشی‌ش کنن. یه خروار وسیله از زیر و زبر کمدها و کشوها زد بیرون. عکس‌های مدرسه راهنمایی، دفتر شیمی پیش‌دانشگاهی که بالاش آنت شماره‌ی جدیدشو نوشته بود. جزوه‌هایی که تو حاشیه‌ش شعر نوشته بودیم. دفترچه‌ای که سال کنکور تو راه برگشت مدرسه با آناهیتا توش برنامه‌ریزی می‌کردیم چه درسی رو بخونیم. همه‌شونو نگه داشته بودم، واسه خاطره‌ها. هر از چندگاهی می‌نشستم کف اتاق و نگاشون می‌کردم و ولو می‌شدم تو خاطره‌ی اون سال‌ها! انداختمشون دور. همه‌شونو. حتی آرشیو چلچراغمو. حتی تمام کارت تبریک‌هایی که از سوم دبستان تا دبیرستان نگه داشته بودم.

نباید دل بست، به وسیله‌ها، به خاطره‌ها، به آدم‌ها... از یک جایی به بعد باید ولشان کرد. به قول یکی یه زمانی آدم‌ها که می‌خواستند بروند کفش‌هایشان را قایم می‌کردیم و به پرو پایشان می‌پیچیدیم که یک ساعت بیشتر بمانند. از یک جایی به بعد دیگر تا طرف رِنگ رفتن را ساز کرد، خودمان کفش‌هایش را جفت کردیم و دمِ در ایستادیم که به سلامت.

.

 

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه


 در راستای به خود حال دهی! رفتم آرایشگاه، حموم هم رفتم، اونم دقیقا مثل همون کاریکاتوره که در مورد حموم رفتن خانوماست! یعنی رسما ولو شدم زیر آب گرم و زمزمه ی آوازی و فکری و .... بعدشم که خب خداروشکر من یه مجموعه کرم و لوسیون دارم واسه بیرون اومدن از افسردگی :) دیگه یعنی اینکه الان بهترم!

امروز بعد از یه هفته رفتم شرکت، شب تفسیر خبر داشت وی // ا// ای! می گم "اِ! چه دو روز اول این دفعه هم ساز/ گارا/ رو آوردن هم نور/ی/ زاده !!"