‏نمایش پست‌ها با برچسب حرف هایم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حرف هایم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ خرداد ۱۵, پنجشنبه

رخت لجن‌آلوده سرخ

الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام. الان که از دور نگاه می‌کنم، بهتر نکبتی که ایران را گرفته، یا نکبتی که ایران اسمش است را می‌بینم
کثافتی که هیچ جور با هیچ کس راه نمی‌آید. لجنی که هر که را که اندکی هم دستش بهش برسد آزار می‌رساند. 
الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام بیشتر از هر وقت دیگری می‌خواهم هر چه را که به خودم مربوط است از آن لجن بکشم بیرون، بروم و دیگر برنگردم. 
اینجا نوشتم که یادم باشد روزهای سیاهی آمد و من متوجه شدم بهترین کاری که در زندگی‌م کردم همین مهاجرت بود. روزهایی که هر چه  خواندم آخرش این شد که به خودم بگویم «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» 
روزهایی که تنها فکر زندگی‌م این شد که هر آن کس که از من باقی مانده را از آن خاک بکشم بیرون. از آن خاک لجن‌آلود سرخ از خون.  


۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

خطر غرق شدن معمولی در قالب معمولی زندگی معمولی. مثل همیشه

واقعیتش این است که هنریک ایبسن با تمام تلاشش می‌خواهد به من نشان بدهد زندگی دقیقا می‌تواند مثل داستان‌ها باشد. من دارم برای خودم تلاش می‌کنم داستان‌ها را فراموش کنم و هم‌زمان همان زنی می‌شوم که اتفاقا در خیلی از داستان‌ها تکرار می‌شود (کسی نمی‌داند شاید تکرار همه نویسنده‌ها باشد و تکرار همه آن‌هایی که نتوانستند بنویسند)
روزها می‌گذرند. سنتور را شروع کرده‌ام، اینکه کم تمرین می‌کنم را اما هنوز حل نکرده‌ام. ورزش هم مانده. منتظرم این چند هفته شلوغی هم بگذرد و آن را هم شروع کنم. حال روحی خوب نیست اما  و امیدم این است با شروع کردن ورزش بهتر شود. هم‌زمان دلم می‌خواهد از همه فرار کنم و پیش همه باشم. دروغ گفتم وقتی دلم می‌خواهد از همه فرار کنم، دلم نمی‌خواهد پیششان باشم اما وقتی کسی دعوت می‌کند فکر می‌کنم زشت است و باید بروم. کی از این خود درگیری احمقانه خلاص می‌شوم، نمی‌دانم.
وضعیت کتاب خواندن خوب نیست البته و دلم تنگ شده برای گم شدن در کتاب‌ها.
کتاب محشری دارم می‌خوانم به اسم The Handmaid's Tale که فکر می‌کنم در ایران به اسم سرگذشت ندیمه ترجمه شده. آنقدر از دنیا عقبم که فکر کنم نصف آدم‌ها کتاب را خوانده باشند. کسی هم البته اینجا را نمی‌خواند که حالا به درد کسی بخورد! اصلا خواستم یاد بماند که من در دوره‌ای که زندگی‌ام باز عجیب شده،‌ این کتاب سیاه را هم دارم می‌خوانم که بیشتر ته قلبم را خراش می‌دهد و تازه ناراحت هم هستم که چرا وقت نمی‌کنم تمامش کنم. خواندنش سخت است. هر دو صفحه یک بار باید سرم را بلند کنم و یک فاصله‌ای از کتاب بگیرم وگرنه نفسم بند می‌آید.
.

خانه جدید خوب است. متفاوت است با قبلی. نوتر است و البته معمولی‌تر. شاید برای همین است که احساس می‌کنم داریم هر روز بیشتر از قبل معمولی می‌شویم و من دارم دست و پا می‌زنم یک چیزی پیدا کنم که نشان از آن آدمی باشد که دوست داشتم همیشه باشم و همه اطرافیانم دارند من را فشار می‌دهند که توی آن قالب لعنتی تعریف شده قرار بگیرم و من بعضی وقت‌ها دست و پا می‌زنم و بعضی وقت‌ها وا می‌دهم و تسلیم می‌شوم.

۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

سال نو، سال نو زمستونو بهار کرد...

صبح دوشنبه است و هوا آفتابی اما نه گرم است. این آخر هفته می‌خواهیم برویم سفر، بعد از مدت‌ها آخر هفته‌ها درگیر بودن/ ماشین نداشتن/ پول نداشتن/ حوصله نداشتن/ استرس داشتن… و خب این بار فکر می‌کنم واقعا لایق استراحت هستم. اما همین چند روز باقی مانده از هفته را کلی کار باید انجام بدهم تا پنج‌شنبه صبح که با جاده می‌زنیم استرس نداشته باشم…
.
رزولوشن سال جدیدم را هم:
کار بیشتر، خواندن بیشتر، فکر نکردن در مورد آدم‌هایی که به هر دلیلی فکر می‌کنم روی اعصابم هستند، تلاش برای اینکه آدم‌ها اساسا روی اعصابم نباشند و اصلا به من چه که کی چه کسی است، کمتر حرف زدن، و خلاصه حال کردن بیشتر با خود و زندگی
نهاده‌ام.
.
باشد که سال جدید را بترکانیم.
باشد که پر از خبرهای خوب باشد.
باشد که سالی پر از سلامتی باشد.
باشد که مامان و بابا بیایند اینجا که دلم برایشان یک ذره شده.
باشد که بیشتر صدای خنده‌مان توی آسمان‌ها بپیچد.

۱۳۹۴ دی ۲۴, پنجشنبه

And when I awoke I was alone, this bird had flown...


چند وقتیه شروع کردم جنگل نروژی موراکامی رو بخونم. اولین کتاب انگلیسی جدی‌ای بود که خریده بودم. قبلش همه‌ش ازینا بود که خلاصه‌ بودن و پشتش سطح‌بندی داشت که برای مبتدی‌هاست یا متوسط یا چی! از اینا که کتاب‌فروشی‌های انقلاب داشتن! نشر جنگل! :)
رفته بودم دوبی. کتاب‌فروشی کینوکونیا. نمی‌دونستم از چه نویسنده‌ای می‌خوام کتاب بخرم. بین کتابا گشتم و هی هیجان‌زده شدم. کتاب داستان‌های خارجی با کاغذهای سبک! وای چقدر شیک (کدوممون تا حالا تو دلمون اینو نگفتیم! یعنی به نظر من کتاب داستان خارجی هم‌گام با قهوه در ماگ بیرون‌بر! یکی از خارجی‌ترین کلیشه‌های شیکه :) ) خلاصه این کتاب رو خریدم و از اون‌جایی که پول نداشتم دیگه چیز زیادی هم نخریدم. بقیه‌ش رو واسه سپهر سوغاتی خریدم و هم‌پای آقای کا که پولدار بود و واسه خودش راه‌به‌راه پیرهن و کروات می‌خرید شدم. و البته غذاهای مدیترانه‌ای هیجان‌انگیز!‌
وقتی برگشتم شروع کردم به خوندنش. کی‌ می‌شد؟ نزدیک ۵ سال پیش. و خب خیلی راحت نبود خوندنش برام. این بود که ولش کردم. فقط دلم پیشش موند که این رمان که می‌گن تنها داستان رئال موراکامیه و اسمش هم که آهنگ مورد علاقه منه چیه!
تو لیست کتاب‌های سال قبلم بود برای خوندن که خب امسال همون لیست رو دارم ادامه می‌دم. تعجب می‌کنم که ۵ سال پیش مگه زبان من چقدر بدتر بود؟ این‌که خیلی روان و آسونه!

خلاصه این شب‌ها که تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کوچولو داستان واتانابه رو می‌خونم، هی ناخودآگاهم تو کینوکونیا قدم می‌زنه. یادم میاد که این روزا این خارجی‌ترین کلیشه‌ی شیک رو چقدر راحت دم دستم دارم. این روزا که با یک کلیک ایبوک می‌خرم و می‌فرستم به کیندلم، ناراحت می‌شم بابت حقیر بودن آرزوهایی که داشتم. بابت محروم بودنمون از آسون‌ترین چیزایی که بقیه دارن.


۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

چه خوب گفته‌اند شرفِ اهلِ قلم.

این سال‌ها آدم‌های کمی زندانی نشدند. اما نمی‌دانم چطور است که زیدآبادی همیشه گوشه ذهن من بوده. همیشه وقت‌هایی که دلم گرفته روزی را تصور می‌کردم که زیدآبادی آزاد شده. من (منی که تنها نیست، ما) جمع شده‌ایم جلوی در خانه‌اش و کف می‌زنیم. او می‌خندد و من اشک شوق می‌ریزم. همین تصورش به من خیلی انرژی می‌دهد همیشه. در این تصورم هیچ مامور و لباس شخصی‌ای نیست. حتی هیچ صدایی هم نمی‌شنوم. تصورم یک فیلم صامت است. فقط دست می‌زنم و گریه می‌کنم.

زیدآبادی یک جای گنده‌ای توی مغز من دارد. همین بوده که شده وقتی مست بوده‌ام زیدآبادی توی سرم بوده و من گریه کرده‌ام.

همین بوده که وقتی تبعید شده من نشسته‌ام زل زده‌ام به روبرو و با تعجب گفته‌ام مگر می‌شود کسی را تبعید کرد. 

همین است که از وقتی خبر آزادشدن (کم شدن تبعید)ش را خوانده‌ام، هی خواستم چیزی بنویسم و باز لال شده‌ام.


زیدآبادی، برای من فیلم صامت است. همراه با گریه زیاد.

۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه

I've had enough!

هزاری هم که کار کرده باشم توی یک روز، شب که می‌شود غم عالم می‌نشنید توی دلم که هیچ غلطی در زندگی نمی‌کنم. آن پدری که از ترم دو دانشگاه مرا فرستاد سر کار کجاست که ببیند الان که کار نمی‌کنم احساس انگل اجتماع دارم!
.
امروز مثل سگ انگیزه داشتم. موتورم روشن شد. حتی نتوانستم آخر هفته را تحمل کنم. کتابخانه مهربان شنبه ها تا ده شب باز بود. رفتم "ملکه زیبایی" را گرفتم. نشستم به خواندن. نصفه‌شبی برای مورین گریه کردم وقتی که گفت "بگو ملکه زیبایی لینین گفت سلام... نه، خداحافظ! بگو ملکه زیبایی لینین گفت خداحافظ".
نشستم وسط کتابخانه نصف "شب بخیر مادر" را خواندم. این‌قدر لذت داشت که تصمیم گرفتم هر از چند گاهی بروم کتابخانه داستان بخوانم! 

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

.

اگه اسمم آنا بود، بعد بهم می‌گفتی آنا آخماتووا، اخماتو وا کن! قول می‌دم هر دفعه می‌خندیدم و اخمام وا می‌شد! 
.

تک‌مضراب:
از فاخته پرسیدم
چند سال عمر خواهم کرد...
ستیغ کاج جنبید 
و پرتو زرین آفتاب بر علف‎ها افتاد
در اعماق پر طراوت جنگل هیچ صدایی نیست....

به خانه می‌روم
و بادی سرد 
پیشانی داغم را
نوازش می‌دهد

آنا آخماتووا

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

.


تمام آخر هفته را به گربه سیاه روی دیوار زل زده‌بودم.
تمام هفته، شب‌ها حرف‌هایم را به دیوار سیاه روبرویم گفته‌بودم.

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

.

شب‌ها را دوست دارم.
انگار یک لحظه از زندگی خلاص شده‌ باشی
و آن فراموشی صبح‌گاهی
قبل از آن‌که همه‌چیز یادت بیاید
همان یک لحظه‌ی غفلت از دنیا
همان
.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود یا من و روزمرگی‌هایم!

یک نفری می‌گفت هر کاری که کنی بعد از یک مدت همه‌چیز عادت می‌شود. امروز فکر کردم مگر من با آدم‌های دیگر چقدر فرق دارم که توانایی این را داشته‌باشم زندگی‌م عادت نشود. امروز تصمیم گرفتم پنج سال دیگر که بر می‌گردم زندگی‌م را نگاه می‌کنم، این احساس را داشته باشم که عادت نکرده‌ام به زندگی‌م. می‌خواهم همه روزهایم، اتفاق‌هایم، آدم‌هایم تازه باشند. نمی‌خواهم به تو عادت کنم حتی. نمی‌خواهم روزمرگی سایه بیندازد روی زندگی‌م.

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

.


برای نمایشنامه‌ای که قراره کار کنیم سرچ کردم و کلی عکس و فیلم از اجراهاش پیدا کردم و از همه مهم‌تر یه متن در مورد شخصیت‌ها و یه سری تمرین قبل و بعد از اجرا و متن‌های مشابه برای درک بهتر شخصیت‌ها.
امشب وقتی کلی خسته بودم نشستم نصفشو خوندم. تحلیل صحنه‌ها و شخصیت‌ها رو. بدون اینکه صفحه بشمارم و ساعت نگاه کنم! بعد فکر کردم چی می‌شد حالا این می‌شد درسم؟ بعد اون chapter لعنتی باید ولو باشه هنوز؟ بعد من تو اس اُ پی م! هی دروغ بنویسم که من عاشق PhD خوندن تو رشته تخیلی شمام؟ این طور باید باشه آخه؟ نمی‌شد تمرین‌های من هم به جای بهینه کردن، خوندن داستان لاتاری و نمایشنامه تنسی ویلیامز و نوشتن مونولوگ باشه؟
.
بعد چقد همه چی قاطی پاطی شده! فکر می‌کنم اگه اون دانشگاه‌های خوبی که اپلای کردم ادمیشن بگیرم نامردیه وسطش ول کنم برم یه جا دیگه که دانشگاهه به استادا ایمیل بزنن که این کی بود به ما معرفی کردی! و بعدم به کس دیگه‌ای ادمیشن ندن!
چند تا دانشگاه دیگه هم مونده و رسما انرژیم تموم شده دیگه! یکی بزنه پس کله‌م بگه بتمرگ کاراتو انجام بده دیگه!
می‌خندم و به همه می‎گم اینقدر عدم قطعیت زیاده که الان نمی‌شینم فکر کنم بهش، اما شبی نیست که فکرم نیوفته اون‌طرفی و به زووور خرش رو نگیرم نبرمش یه جای دیگه و دعواش نکنم که الان وقتش نیست!

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

.

آدمی هستم که هر چقدر هم که یک وقت‌هایی دوست دارم تر و تمیز و شیک بگردم، یکهو از دستم در می‌رود و به خودم که می‌آیم می‌بینم سه هفته است صورتم را بند نینداخته‌ام و شلوارم که کمرش گشاد است را تنگ نکرده‌ام، موهایم وز کرده‌اند و ناخن‌هایم کج و کوله شده‌اند. بعد حوصله‌اش را هم ندارم که این چیزها را درست کنم. یعنی تا یک‌جایی‌ش را راست و ریس می‌کنم و بعد دیگر حوصله‌ام تمام می‌شود. این می‌شود که پارسال یک پالتوی طوسی خریدم که قیافه‌ رسمی به آدم می‌دهد و کفش پاشنه‌دار، بعد این‌ها را می‌پوشم می‌روم جلسه که پیمانکار حساب کار دستش بیاید! بعد الان دلم پالتوی قرمز می‌خواهد با کیف شل و ول. می‌گویم برای عید یک کفش کانورس خوش‌رنگ برای خودم می‌خرم و بافتن شال‌گردن رنگی‌رنگی‌م را -که بعد از رفتن قاطی بچه‌های باکلاس دانشکده مدیریت انداخته بودم توی کمد- دوباره از سر گرفته‌ام.
این روزها فکر می‌کنم به کامواهایی که خریده‌ام، به قلاب‌بافی‌هایی که قرار است انجام دهم، به کتاب‌هایی که قرار است بخوانم.
تصمیم نگرفته‌ام در آینده قرار است چه کاره شوم و حوصله ندارم ریسرچ اینترست‌های استادها را زیر و رو کنم. معیارم فعلا این است که می‌خواهم رشته‌ای بخوانم که عرفی مرا مجبور به پوشیدن لباس‌های شق و رق و اتوکشیده نکند. می‌خواهم در آینده! جایی کار کنم که مجبورم نکند برای فروکردن شخصیت در چشم‌های کارفرما و پیمانکار کیف فیلان و مانتوی بیسار و کفش بهمان بپوشم.

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

.

از کی تا حالا اینجوری شده‌ام که نمره امتحان‌هایم را به کسی نمی‌گویم؟ من، منی که اگر کسی که اسمش را هم نمی‌دانستم در راه‌پله دانشکده جلو‌م را می‌گرفت و می‌گفت فلانی "احتمال" را چند شدی؟ با خیال راحت می‌گفتم دوازده! و حتی یک لحظه از ذهنم هم نمی‌گذشت که بپرسم خب بهمانی تو چند شدی! همین من حالا نمره امتحان‌هایش را قایم می‌کند و اگر مجبور هم شود با اکراه می‌گوید! از کی این‌جوری شدم؟ از کی کنار آدم‌هایی که شبیه من نیستند، این طوری شدم که باور کرده‌ام باید بدوم و همیشه عقبم! و واقعا هم همیشه عقبم! مرا بردارید بگذارید کنار همان آدم‌هایی که قضاوت نمی‌کردند. مرا بردارید بگذارید جای همان منی که قضاوت‌ها برایش مهم نبود.
.
همه این آدم‌ها بهانه‌اند، خودم، خودم را همینی کردم که هستم. کنار این چند کیلو اضافه‌ای که دارم ای کاش این عادت‌ها و مرض‌ها را هم بردارم بریزم دور! 

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

رویای نیمه‌کاره

یک موضوع ناراحت‌کننده توی ذهنم هست که اگر شروع کنم به حرف زدن در موردش همینجا گریه و زاری راه می‌اندازم و امشب، دقیقا امشب نه انرژی حرص خوردن و گریه کردن را دارم و نه وقتش را!
وضعیت درس خواندن بد است! بد یعنی اینکه تا الان در زندگی‌ام اینقدر احساس خنگی نکرده‌ام. ده روز مانده به امتحان، هنوز نمی‌توانم تست‌ها را در زمان بزنم و یک مبحث را هم علی‌رغم اینکه خوانده‌ام پر از غلط جواب می‌دهم! یک مبحث جدید را هم هنوز شروع نکرده‌ام.
یک ددلاین بی‌مبالات هم این وسط سر و کله‌اش پیدا شده که پهن شده وسط بقیه کارها.
این وسط من عصبی می‌شوم، می‌پیچم به پر و پاچه‌ی آقای کا! که خودش کلی درگیری ذهنی و فشار عصبی دارد.
همه اینها به کنار یک وقت‌هایی می‌نشینم فکر می‌کنم این بود زندگی‌ای که می‌خواستم؟؟ آخرش قرار است بروم پی‌اچ‌دی بخوانم؟ شانس بیاورم مستر بخوانم و استرس هزینه‌اش را هم داشته باشم و بعدش هم استرس زندگی کارمندی و دویدن‌ها و کار کردن‌ها. می‌دانم، می‌دانم که کنار این زندگی پر از دویدن برای دیگران کار کردن، باز هم اگر بخواهم می‌توانم زیبایی‌ها را ببینم و کارهای دوست‌داشتنی بکنم. اما سایه پررنگ آرزوی نیمه‌کاره تیاتر بازی کردن روی زندگی‌م هست هنوز. چند روز پیش داشتم به یکی ماجرای قدیمی تیاتر بازی‌کردنم را می‌گفتم بعد مُردم تا جلوی خودم را بگیرم و نزنم زیر گریه. چرا هنوز هم که به صحنه تیاتر فکر می‌کنم بغض می‌کنم پس؟ مگر تصمیمم را نگرفته‌ام؟
.
گوشه ناخن‌هایم پوست پوست شده‌اند، هر کار می کنم خوب نمی‌شوند. هر کار یعنی کندن با دندان و اون ابزاری که ته بعضی از سوهان‌ها هست که دقیقا نمی‌دانم به چه کار می‌آید! آیا مثل خانوم‌های باکمالات یک روز باید بروم آرایشگاه و ماینکور کنم؟ بعد طرف گوشه خورده‌شده ناخن‌هایم را که ببیند نمی‌گوید تو را چه به این کار؟ یا برایش فرقی نمی‌کند و مثل بقیه می‌گوید بیا روی ناخنت طرح پلنگی بزنم؟

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

همان‌قدر پنهان، همان‌قدر گریزناپذیر...

دیشب می‌خواستم بنویسم وقت نشد! یاد چهار سال پیش افتادم، شب قبل از امتحان جی‌آر‌ای چقدر دلهره داشتم، دلهره‌ای که ربطی به امتحان  نداشت. آخرش واسه خودم تو موبایلم نوشتم، نگران نباش، همه چی درست می‌شه. و خب من الان خوبم. تمام این استرس‌ها قابل تحملند وقتی آدم ته قلبش یه گرمای گنده احساس کنه.


۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه


هر روز کلی حرف از ذهنم می گذرند، کلی می نویسم توی ذهنم. حرف های قشنگی اند، وقتی می‌خواهم بنویسمشان وسواس می‌گیرم! وسواس اینکه نتوانم خوب بگویمشان! می‌ترسم خرابشان کنم. حرف های خوب را.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه



- دیشب با اینکه می شه گفت اعصابم سرِ جاش بود سرِ یه چیزِ مسخره با بابام بحثم شد یعنی خب اون خیلی زود داغ کرد و منم شاکی بازی درآوردم و بیشتر از اون بهم برخورد حرکتش و اومدم مثل برج زهرمار تو اتاقم نشستم ... نیم ساعت بعدش که رفتم تو هال، همین جور که رد می شدم حرفاشو با مامان شنیدم، داشت از روز مزخرفی که داشت می گفت. فکر کردم چرا نمی تونستم اون لحظه بفهمم شاید داغ کردن الکی ش به خاطر اعصابِ خوردشه... چرا منی که روز خوبی داشتم یه کم کوتاه نیومدم. مگه خودم همیشه این انتظار رو ندارم؟

- آخر هفته ی پیش طی پروژه ی خرید لباس، همین جور که با مامان داشتیم تو بازار صفویه می گشتیم گفتم "حالم گرفته ها! می گم یه حالی بهم بده. نمی دونی چقدر خوبه وقتی حالت گرفته یکی ببرتت خرید" بعدش فکر کردم وقتی مامان حالش گرفته ست و داون ه! کسی می برتش خرید... وقتی حوصله نداره، فقط میره تو اتاق واسه خودش دراز می کشه و کتاب می خونه. منم کلی تو دلم شاکی می شم.... هی می گم بابا پاشو بیا تو هال. انتظار دارم سرِ میز غذا هم باشه... حتی اگه نخواد چیزی بخوره.

واقعا ملت واسه چی بچه دار میشن؟ این جوری که آدم باید کل پرایوسی شو بیخیال شه! کدوممون تا حالا یه حالی به پدر مادرامون دادیم. من که همیشه وقتی حالم گرفته بود خرِشو گرفتم و بردمش بیرون. هر وقت می گه کار دارم نمیام شاکی میشم می گم "چرا من هی دارم برنامه هامو با تو هماهنگ می کنم؟!! خرم دیگه از این به بعد خودم می رم بیرون. واسه خودم"  از این حرفا و یه مشت دیالوگ لوس دیگه که منو مظلوم ماجرا جلوه بده و اونو آدم بده.

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه


یادم می آید دوم راهنمایی که بودم، سیزده آبان سر صف مطلبی خواندم از سروش نوجوان. مدرسه مان بزرگ بود. از هر پایه هفت کلاس داشت و هر کلاس چهل نفری جمعیت داشت. مطلب هم این طور شروع می شد که این همه روز مادر و پرستار و معلم داریم، حالا یک روز هم روز دانش آموز باشد. این همه کادو برای که و که می گیریم حالا یک بار هم برای دانش آموز بگیریم... هر یک جمله ای که می خواندم کل 800 و خرده ای دانش آموز توی حیاط سوت و کف و جیغ می زدند. معلم ها هم آن طرف حیاط روی نیمکت نشسته بودند و خلاصه جو یک کمی هم رو کم کنی معلم ها بود که بله این همه روز معلم،  تحویلتان می گیریم، یک 13 آبان داریم  که  آن هم خودمان باید خودمان را تحویل بگیریم. قسمت دوم مقاله اما این طور بود که حالا خودمانیم چقدر با دانش آموزهای آن سال ها فرق داریم؟ چقدر هدف هایمان با آن ها فرق دارد. طبیعی ست که کسی برای آن قسمت ها دست نزد و هورا نکشید. من هم وقتی این مطلب را انتخاب کرده بودم به تکه ی دومش توجهی نکردم. قبل از مراسم هم که داشتم برای مسئول برنامه می خواندمش اصلا نگذاشت به تکه ی دوم برسم و گفت خوبه بخونش! همه مان می خواستیم چیزی باشد که اول صبحی بچه ها را سرحال بیاورد و از آن طرف هم به ناظم ها نشان دهیم که کلاسمان خیلی هم خوب بلد است مراسم صبحگاهی اجرا کند. اما از همان روز این تکه ی دوم مطلب کوچک توی سروش نوجوان رفت توی ذهنم و مشغول خودش کرد که واقعا یعنی ما چقدر با دانش آموزهای آن روزها فرق داریم؟ یک جورهایی اصلا این اذیتم می کرد که یعنی ما الان چه کار مهمی داریم می کنیم که روز دانش آموز را به خودمان تبریک می گوییم. اینکه اصلا کسی آن روزِ دوم راهنمایی از خودش پرسید که ما چه فرقی کرده ایم و من چرا اصلا آن مطلب را انتخاب کرده ام؟ حتی گاهی وقت ها نگران این بودم که نکند کسی بیاید خرِ مرا بچسبد که تو که این مطلب را انتخاب کرده ای قصد و غرضت چه بوده اصلا؟
امسال 13 آبان درگیری های ذهن و دل و وجدانم آرام گرفت راستش را بخواهید. فهمیدم دانش آموزهای این روزها هم پایش بیفتد فرقی با آن هایی که 13 آبان به خاطرشان 13 آبان شد ندارند. الان دیگر یاد آن مطلب سروش نوجوان اذیتم نمی کند. نگران این نیستم که کسی بگوید آن مطلب را فقط برای دست زدن بچه ها انتخاب کرده بودم! اصلا می دانید می خواهم نویسنده اش را پیدا کنم بگویم  به خاطر حرفش از تمامِ ما دانش آموزهای آن سال ها و این سال ها که دستِ کم گرفته بودشان عذرخواهی کند! بله!