‏نمایش پست‌ها با برچسب me myself and leila. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب me myself and leila. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ خرداد ۱۵, پنجشنبه

رخت لجن‌آلوده سرخ

الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام. الان که از دور نگاه می‌کنم، بهتر نکبتی که ایران را گرفته، یا نکبتی که ایران اسمش است را می‌بینم
کثافتی که هیچ جور با هیچ کس راه نمی‌آید. لجنی که هر که را که اندکی هم دستش بهش برسد آزار می‌رساند. 
الان که بیرون از گود ایران ایستاده‌ام بیشتر از هر وقت دیگری می‌خواهم هر چه را که به خودم مربوط است از آن لجن بکشم بیرون، بروم و دیگر برنگردم. 
اینجا نوشتم که یادم باشد روزهای سیاهی آمد و من متوجه شدم بهترین کاری که در زندگی‌م کردم همین مهاجرت بود. روزهایی که هر چه  خواندم آخرش این شد که به خودم بگویم «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» 
روزهایی که تنها فکر زندگی‌م این شد که هر آن کس که از من باقی مانده را از آن خاک بکشم بیرون. از آن خاک لجن‌آلود سرخ از خون.  


۱۳۹۹ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

آن شب اردیبهشت یادت هست؟

چند شب پیش خوابت را دیدم. بعد یادم آمد که انگار اول اردیبهشت بود.
از آن اول اردیبهشت چند سال گذشته؟ دیگر تعداد سال‌هایی که نیستی دارد بهت می‌رسد. مرگت دارد ازت جلو می‌زند.
توی خوابم داشتم باهات صحبت می‌کردم یادم نیست در مورد چی. بعد انگار کس دیگری آمد و خوابم جور دیگری ادامه پیدا کرد.
این بار توی خواب نمی‌دانستم مرده‌ای و فکر کنم برای همین بیشتر از مصاحبتمان لذت بردم.
.
در چنین دنیایی که حتی امید اندکی به بهبودش ندارم که هیچ
در زندگی‌ای که باید بچه را بیندازی جلوی همه خطرهای عالم و بعد یکهو پشتش را خالی کنی و بمیری که هیچ
در عالمی که بچه‌ات را جلوی چشمت می‌کشند و باید سکوت کنی و هر بار از بی‌شرفی به خودت بپیچی که نه
اما در دنیایی موازی، دنیایی رنگی، دنیای که لیلای آن بیشتر می‌خندد و اینقدر آرزوی برگشتن به زهدان مادرش را ندارد، من و کا دو تا دختر داریم،
یکی را به نام آرزوی مادری برای دختری که نداشت.  
و دیگری را به یاد خواهری که نبود اما ۱۸ سال پیش در یک اول اردیبهشت مرد. 

۱۳۹۸ شهریور ۱۳, چهارشنبه

ماه بعد منتظرتان هستم.


۱- آدمی که من باشم، تقریبا همیشه ادعا کرده‌ام مردهای اطرافم فمنیست هستند. تقریبا همان میزانی که خودم هستم. من فعال حقوق زنان نیستم و صرفا سعی کرده‌ام در زندگی خودم نگذارم حقم خورده شود. کار سختی هم نبود، چرا که از همان ابتدا پدری نداشتم که در تصورش دختر و پسر فرقی داشته باشند، حداقل در خیلی از موارد. همیشه برای کسانی که مسائل زنان را توی بوق و کرنا می‌کرده‌اند احترام قائل بوده‌ام اما خودم لازم نمی‌دیدم چنین کاری بکنم. 
.
۲- مادرم همیشه پریودهای خیلی بدی داشت و این موضوع در خانه ما پذیرفته شده بود که یک وقت‌هایی مامان همه روز خوابیده باشد. برای من هم از همان بچگی خیلی پذیرفته شده بود که اگر روز اول پریود حالم خوب نیست مدرسه نروم. با آ که صحبت می‌کردیم، چون خودش ورزشکار بود و پریودهایش سبک، می‌گفت به نظرش زن‌ها خودشان را لوس می‌کنند و پی‌ام‌اس و این‌ها وجود خارجی ندارند. راستش عقاید من و آ در خیلی موارد دیگر هم با هم فرق داشت و دلیلی نمی‌دیدم برایش نظرم را توضیح بدهم.
.
۳. الان حدود ۱۰ سال است که با آقای کا دوستم و ۶ سالی می‌شود که با هم زندگی می‌کنیم. از همان ابتدا پریود من برایش قابل هضم نبود. به نظرش بزرگش می‌کردم، خودم را لوس می‌کردم. با جملاتی مثل «همه زن‌ها پریود می‌شوند بالاخره». «خب حالا تو هم...» نه تنها کمک نبود، که دل آدم را هم می‌شکست. یک جوری این ذهنیت را به من می‌داد (می‌گویم می‌داد که این احتمال را باز بگذارم که شاید منظورش این نبود) که از این پریود به عنوان راهی برای توجیه خودم استفاده می‌کنم. برای من مثل واکنش اطرافیان آدم افسرده‌ای بود که به نظرشان همه حرف‌ها و کارهای طرف توجیهی برای از زیر کار دررفتنش است. 
.
ادامه ۳. در این ۶ سال، هم کا تغییر کرده و هم من. من هیچ وقت با پریودم کنار نیامدم. اما چون تلاش بیشتری برای ورزش کردن می‌کنم، فکر می‌کنم حالم بهتر شده. کا هم به نظر من بیشتر همراه شده. به چرت و پرت خوردن‌های من، بیشتر خوابیدن‌های من، و سفر نکردن‌های من در روزهای اول پریود احترام می‌گذارد. دیده شده که پی‌ام‌اس را هم قبول کرده و با مراعات رفتار کرده.

 یک وقت‌هایی اصلا پی‌ام‌اس را حس نمی‌کنم حتی. هر چند یک وقت‌هایی چنان درونم به هم می‌ریزد که فقط تا وقتی که سراغ تقویم می‌روم می‌فهمم چرا اعصابم خورد است. همه این‌ها وقتی برایت تشخیص افسردگی شده باشد بدتر هم می‌شود. وقتی ۵ سال باشد خانواده‌ت را ندیده باشی شاید حتی بدترتر. نمی‌دانی این حس خاکستری درونت، ریشه‌اش مال کدام زهرمار است. 
و خب کنار همه این‌ها وقتی در روزهای گرم تابستان، وقتی هم جوراب پشمی پوشیده‌ای و هم از درون گرم و سرد می‌شوی و آن زهرمار ماهانه، دو روزی دیر کرده و نمی‌آید تا شرش را بکند، در چنین حالی وقتی طرفت بگوید چرا اینقدر در مورد پریود صحبت می‌کنی و چرا اخلاقت گند است، احساس می‌کنی کنار یک خیابان شلوغ تنها ایستاده‌ای. خیابانی که می‌دانستی جای مزخرفی‌ست اما حداقل دلت به وجود کناری‌ت گرم بود. 
.
۴- هنوز هم سختم است که داد و هوار راه بیندازم و از حقوق از دست رفته زنان بگویم. سختم است چون کلا زندگی سختم است و از هر چیزی که سخت‌ترش کند، دوری می‌کنم. حرف زدن از مشکلات مستلزم جواب دادن به کامنت‌های آدم‌های جورواجور است. آدم‌هایی که حرف هر کدامشان حال آدم را بدتر می‌کند. هنوز هم حوصله جار زدن ندارم. اما بیشتر می‌فهمم چرا باید حرف زد. چرا باید به مردم (زن‌ها و مردها) فهماند اینکه همه زن‌ها پریود دردناک ندارند یا مادر شما نداشته (یا داشته اما حرفی نزده) دلیل نمی‌شود بقیه خودشان را لوس کنند. همان‌طور که اگر شما در جنگ کل خانواده‌تان را از دست داده‌اید، و کسی که همه عزیزانش اطرافش بوده‌اند و همیشه پول داشته، از افسردگی خودکشی می‌کند، خوشی زیر دلش را نزده. آدم‌ها فرق می‌کنند. و دردهایشان همان‌قدر واقعی است که دردهای شما. 

۵- بله بله. الان وقتش نیست. همیشه کارهای مهم‌تری از آن پریود مسخره وجود دارد. نگران نباشید من هر ماه همین موقع همین‌جا هستم تا بهم یادآوری کنید که خودم را لوس می‌کنم.


۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد


بعضی وقت‌ها، آن وقت‌هایی که حواسم هست که درگیر فشار محیط نشوم و بیشتر آن چیزی که واقعا خواست خودم هست را پیدا کنم و بهش بچسبم... همان وقت‌ها به زندگی‌م نگاه می‌کنم. به تجربه‌های یگانه و دوست‌داشتنی‌ای که داشته‌م. به زندگی در خانه زیبای استنفورد. به زندگی در خانه پرنور منلوپارک. به درخت‌های زیبای خانه سن‌هوزه. به تاثیری که زندگی با هم‌خانه در من گذاشت. به تصمیمی که باعث شد برای سبک‌تر شدن بگیرم. 
این‌جور وقت‌ها یاد خودم می‌اندازم که همین‌طور که از زندگی‌م لذت می‌برم منتظر اتفاق‌های بی‌نظیر دیگری باشم که قرار است برایم بیفتد. خانه‌های زیباتر، سبک زندگی جمع و جورتر، وسایل کمتر، کتاب‌ خواندن‌های بیشتر، سفرهای بیشتر و معاشرت بیشتر با ساز و گربه و آواز ... 
این‌جور وقت‌ها یاد خودم می‌اندازم که دوست ندارم یک جا ریشه کنم. 

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

آن شب وسط ناکجای دور

این جوری می‌شه که یهو وسط زندگی‌ت احساس می‌کنی هیچ چی نیستی. همون وقتی که باید اصولا به خودت و دستاوردهات افتخار کنی احتمالا/اصولا یا حداقل فکر کنی ای بدک هم سر نکردم تا الان، می‌بینی هیچ جایی نرسیدی فقط به طور احمقانه‌ای از کسانی که دوستت داشتند دورتر و دورتر شدی و حتی اگه برگردی هم دیگه پیششون نخواهی بود. نزدیک تولد سی و دو سالگی‌ت بیشتر از هر زمان دیگه‌ای احساس می‌کنی باید هر چه بیشتر به روزهایی که تو رحم مادرت بودی برگردی، حتی اگه هیچ خاطره‌ای ازش نداشته باشی...

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

قد بکشم، خال بکوبم، جاهل پامنار بشم

یک وقت‌هایی هم نمی‌فهمی باید ممنون اتفاق‌ها و موقعیت‌هایی باشی که واقعیت مزخرف را توی صورتت پرتاب می‌کنند یا اینکه آرزو کنی کاش سرت همیشه زیر برف خوش‌خیالی پنهان باشد.
یک وقت‌هایی هم حس می‌کنی زندگی‌ت را هنریک ایبسن دارد می‌نویسد. همان چیزی که از آن هراس داشتی.  

خوبی‌اش این است که دنیا نکبت‌تر از آن است که دلت به حال خودت بسوزد. این‌قدر کثافت دنیا را برداشته که وقت نمی‌کنی اصلا به حال خودت فکر کنی.

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

برای خاطر فاصله‌ها

بعضی وقت‌ها وسط خوشحالی‌های حقیرت از کاری که پیدا کرده‌ای، از زندگی‌ای که داری می‌سازی، از کارهای جانبی‌ای که داری می‌کنی، از کلاس سنتوری که دوباره می‌روی، وسط این خوشحالی‌های کوچک، دلت می‌ریزد. همان وقتی که می‌بینی برادر کوچکی که فکر می‌کردی تجربه زندگی بهتری از تو خواهد داشت. به خاطر اینکه وقتی به دنیا آمده که وضعیت مالی و اجتماعی بهتر از زمان تو بوده- به خاطر اینکه تو هستی و می‌دانی بچگی کردن چه شکلی ست و نمی‌گذاری بهش سخت بگذرد. می‌بینی برادرت در یکی از ساده‌ترین وضعیت‌های زندگی‌ش مانده. می‌بینی چقدر به خاطر اندکی تفاوت از آن‌چیزی که جامعه کوفتی به عنوان آدم نرمال می‌شناسد، اذیت می‌شود. می‌بینی تمام خانواده‌ات دارند تلاش می‌کنن و تو از این جایی که نشستی فقط می‌توانی یک سری حرف‌های کلی و احمقانه را برایشان قرقره می‌کنی. این‌جور وقت‌ها همان شیرینی‌های کوچک زندگی‌ات هم مزه زهرمار می‌گیرند. صبح دوشنبه‌ای سر کار، هی بغضت را با چای پایین می‌دهی. هی فین فینت را توی دستمال قایم می‌کنی. به این فکر می‌کنی که باز هم موقعیتی رسیده که باید پیشش باشی، بهش بگویی آخرش، حداقل تا اینجایی که خودت آمده‌ای خبری نیست. این معیارهای احقمانه جامعه به هیچ دردی نمی‌خورد. آخرش دلت برای همین سال‌هایی که قرار است بهترین باشد می‌سوزد. به این فکر می‌کنی که دوست داری پسر ۱۷ ساله‌ای که برای تو هنوز همان موجود کوچک است را آرام بغل کنی و او احتمالا مثل همیشه شروع می‌کند به مسخره کردنت اما هم‌زمان حرفت را هم گوش می‌کند. به این فکر می‌کنی که می‌خواهی بهش بگویی نگران نباش رفیق. همه این‌ حس‌ها رفتنی‌اند. خودت را بیشتر دوست داشته باش و همه این‌ها می‌گذرند. 

۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

درک هستی آلوده‌ی زمین

هر بار که از برخورد با آدمی احساس ناراحتی می‌کنم، یک دوره‌ای را دور از حرف زدن می‌گذرانم. که جوابی نشنوم. که باز دوباره ناراحت نشوم. هر بار که در این دوره‌های دور از آدم‌ها و برخوردها هستم، احساس می‌کنم حالم چقدر خوب است. نگاه کردن و نوشتن و خواندن و فکر کردن. مگر می‌شود بهتر از این زندگی کرد.

هوا سرد شده. حالا می‌توانم بگویم پاییز شده. چند لایه لباس می‌پوشم و می‌نشینم روی میزهای بیرون کافه. سرما راهش را پیدا می‌کند و خودش را می‌چسباند روی پوستم. شروع می‌کنم به نگاه کردن آدم‌ها. شروع می‌کنم به نوشتن داستان پنجره رو به حیاط. شروع می‌کنم به خواندن کتاب جدید. حالم خوب(تر) می‌شود. وسط همه ددلاین‌های این هفته. وسط خانه‌ شلوغ از همه چیز. وسط درس‌هایی که باید خواند. وسط همه این‌ها حالم خوب‌(تر) می‌شود. با سکوت و کتاب و چای.

۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه

.


وسط این شلوغی‌ها و عقب بودن‌ها و نرسیدن‌ها، خواستم بگویم خوشحالم که با تو هستم. حتی اگر خانه‌مان به هم ریخته‌تر از همیشه باشد و هر دو مان خسته از دویدن، شب‌ها نفهمیم کی خوابمان می‌برد و نفهمیم کی صبح شده و این وسط تو سر کار باشی و من دانشگاه، باز لحظه‌های نابی وجود دارد که به همه این شلوغی‌ها و ندیدن‌ها می‌چربد. همان لحظه‌ای که وقتی من نفس‌‌زنان روی صندلی قطار ولو می‌شوم دلم هوای تو را می‌کند، همان لحظه‌ای که از وسط تمرین تیاتر بهت تکست می‌زنم که صبر کن با هم شام بخوریم. همان لحظه‌ای که شب‌ها سرم را روی سینه‌ت می‌گذارم و وقتی خوابی به ضربان قلبت گوش می‌دهم و هر بار - دقیقا هر بار - برای خودم می‌خوانم کافی‌ست اندکی خسته شوی، کافی است بایستی.

۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

حزن‌آلود در باغ خاطره‌ها


و خب وقتی فکر کنی می‌بینی اصولا بیشتر حرف‌هایی که می‌زنی را اگر نزنی هم به هیچ‌جا بر که نمی‌خورد هیچ، بهتر هم هست. دیگر مجبور نیستی خودت را توضیح بدهی. حواست به احساسات بقیه باشد و آخرش هم حالت گرفته شود.
حرف همیشه و هنوز هم می‌شود فرو رفتن در داستان‌ها. تا وقتی این‌همه داستان نگفته هست، چه نیاز است به وراجی.

فردا جمعه است. عصر را به خودم استراحت می‌دهم که داستان پنجره رو به حیاط را بنویسم.

۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

امضا: آنکه دویدن را دوست نداشت

بعضی وقت‌ها لازمه به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه نتونم اون درسی که تو ذهنمه رو بگیرم. گاهی وقت‌ها لازم دارم به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه از این قافله دونده‌های همیشه عقب بیوفتم. گاهی وقت‌ها لازمه یادم بیاد که من اونی‌م که همیشه دوست داشته یه گوشه بشینه و برای خودش کتاب بخونه.

گاهی وقت‌ها لازمه از دونده‌ها فاصله بگیرم و بشینم داستان نصفه‌کاره‌م رو تموم کنم. داستان مرد نشسته روی صندلی رو.

۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه

به طعم زعفران

این وسط‌ها من متولد شدم! سی ساله شدم. که این‌طور که می‌گویند سن بحران است. طبعا حسی نداشتم. تولد خوبی بود. امسال هر دو بیشتر در این دیار جا افتاده بودیم و زندگی زیباتر بود. همسایه‌مان برایم کیک درست کرد و از این جور کارها :) چند ماه قبل به کاوه گفته بودم اگر کسی ازت پرسید برای تولدم چه کادویی بخرد لینک فلان کیف را بفرست. طبعا چون تولدی نگرفتیم از این خبرها نبود. اما تولد یک دوست مهربان رفتیم که خودش به ما هم کادو داد.
خلاصه‌اش اینکه این روزها یه کم دارم کش می‌آیم که خودم را برای سال تحصیلی آماده کنم. فکر کردم حالا گیریم که سی ساله‌ام، دلم می‌خواهد تابستان ولو شوم و کتاب بخوانم. این است که به طور خاص برنامه امروز کتاب داستان خواندن است. حالا جواب استادها را یک‌جوری می‌دهیم.

۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

ایستادم تا دلم قرار بگیرد

سفر رفتیم و چقدر خوب بود. حالا که برگشته‌ام روحم آرام‌تر است و خودم شادتر. :)
صاحبخانه را دوست داشتم و هی آرزو کردم کاش بابای کاوه بود. توی ذهنم به عنوان بابای کاوه قبولش کردم. چرا من اینقدر دوست دارم دیگران دوستم داشته باشند و برای دوست داشتنشان هی خودم را لوس می‌کنم. نمی‌دانم. اما دلم پدرشوهری خواست که خودم را برایش لوس کنم و خیلی هم تحویلم بگیرد. خیلی هم سنتی و احمقانه.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

میان ما و نسیم

نشسته‌ام روی مبل‌های یونیون قدیمی دانشگاه. یکی از چیزهایی که درباره این دانشگاه دوست دارم همین مبل‌های یونیونش است. حیف که کسی درک نمی‌کند دلیل به این مهمی را!
اولین بار نیست که می‌آیم اینجا. اما اولین بار است که قبل از ظهر می‌آیم. یونیون خلوت است و فضایی به اندازه نشیمن یک آپارتمان در اختیارم است. روی مبل‌ ال شکل ولو می‌شوم و با صدای وز وز تلویزیون شروع به درس خواندن می‌کنم. بعد یک‌هو یک بوی آشنا می‌پیچد توی دماغم. بویی که نمی‌دانم چیست و از کجاست. بویی شبیه بوی آپارتمان نم‌کشیده در بعدازظهر تابستان. بوی خانه عمه‌م وقتی در هفت سالگی می‌رفتم خانه‌شان و با طلیعه بازی می‌کردیم. بوی تلاش برای خوابیدن در بعدازظهر تابستان با صدای کولر و فوتبال پسربچه‌ها در کوچه باریک و پیچ در پیچ. 
باز هم هجوم خاطره‌ها خفه‌ام می‌کند. باز هم دلم تنگ می‌شود. این‌بار خوبی یا بدی‌اش این است که اگر ایران هم بودم، اگر ساری هم بودم حتی، نمی‌توانستم این خاطره را بازسازی کنم. آن آپارتمان نم‌کشیده با آن پنجره‌های بزرگ و شکل‌های هیجان‌انگیز کاشی‌های دستشویی‌اش دیگر نیست. آن اتاق شلوغ و پر از اسباب‌بازی طلیعه، آن فرش‌های دست‌بافت نم‌گرفته از رطوبت، آن رنوی زرد پارک شده در کوچه پیچ‌درپیچ نعلبندان هم دیگر نیست.
.
تکمله:
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
.
فروغ فرخزاد


۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

.

این روزها توی داستان‌ها غرق می‌شوم. باز کتاب خواندن شده کار مورد علاقه‌ام. کتاب می‌خوانم و مشق‌هایم را می‌نویسم و راستش حوصله هیچ کسی را هم ندارم.
کاش می‌شد مثل تابستان‌های بچگی صبح که از خواب بیدار می‌شوم کارم فقط کتاب خواندن باشد. این روزها که هوا بوی بهار و تابستان را با هم دارد.

۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

روزی/ جایی / یک وقتی که خسته نباشم

پشت سر هم قرار گرفتن دو تا پست قبلی هر دوشون رو مضحک کرده. درست مثل خود زندگی.
و اینکه بالاخره یه روزی یکی از مخاطبین خاصم این افتخار رو پیدا می‌کنه که برام بعد از اجرای تیاتر گل بیاره.
یه روزی یه وقتی خستگی‌های جمع شده از تنم در می‌ره. فعلا هنوز وقت دویدنه.
.
من وقتایی که از خودم راضی‌م، وقتایی که دلم گرمه، اصلا احساس خستگی نمی‌کنم.
امروز عجیب خسته‌م اما.
و از خویش متنفر.

۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

.


And instead of bringing flowers he had a fight with me. It was a great end for the last performance.

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

.

هفته پیش به یک retreat رفتم از طرف دانشگاه. ترجمه‌‌اش احتمالا می‌شود گوشه عزلت :) گوشه عزلت دست جمعی! با آدم‌هایی که تا به حال ندیده بودمشان. هر کدامشان یک جور و با یک داستان. بعد صحبت کردیم. در مورد چیزهایی که اذیتمان می‌کند، در مورد قضاوت‌هایمان در مورد دیگران، در مورد قضاوت دیگران در مورد ما. در مورد وقت‌هایی که احساس کردیم طرد شده‌ایم. سه روز با هم بودیم و سه روز من خودم را بیشتر شناختم. حسم به دنیا و زندگی خیلی بهتر شده. دارم یاد می‌گیرم کم و کم‌تر قضاوت کنم. دلم برای خودم نسوزد. به خودم مطمئن باشم.
این روز‌ها فکر می‌کنم دارم بزرگ می‌شوم.
شاید در مورد آدم‌هایش بیشتر نوشتم.

۱۳۹۴ دی ۲۴, پنجشنبه

And when I awoke I was alone, this bird had flown...


چند وقتیه شروع کردم جنگل نروژی موراکامی رو بخونم. اولین کتاب انگلیسی جدی‌ای بود که خریده بودم. قبلش همه‌ش ازینا بود که خلاصه‌ بودن و پشتش سطح‌بندی داشت که برای مبتدی‌هاست یا متوسط یا چی! از اینا که کتاب‌فروشی‌های انقلاب داشتن! نشر جنگل! :)
رفته بودم دوبی. کتاب‌فروشی کینوکونیا. نمی‌دونستم از چه نویسنده‌ای می‌خوام کتاب بخرم. بین کتابا گشتم و هی هیجان‌زده شدم. کتاب داستان‌های خارجی با کاغذهای سبک! وای چقدر شیک (کدوممون تا حالا تو دلمون اینو نگفتیم! یعنی به نظر من کتاب داستان خارجی هم‌گام با قهوه در ماگ بیرون‌بر! یکی از خارجی‌ترین کلیشه‌های شیکه :) ) خلاصه این کتاب رو خریدم و از اون‌جایی که پول نداشتم دیگه چیز زیادی هم نخریدم. بقیه‌ش رو واسه سپهر سوغاتی خریدم و هم‌پای آقای کا که پولدار بود و واسه خودش راه‌به‌راه پیرهن و کروات می‌خرید شدم. و البته غذاهای مدیترانه‌ای هیجان‌انگیز!‌
وقتی برگشتم شروع کردم به خوندنش. کی‌ می‌شد؟ نزدیک ۵ سال پیش. و خب خیلی راحت نبود خوندنش برام. این بود که ولش کردم. فقط دلم پیشش موند که این رمان که می‌گن تنها داستان رئال موراکامیه و اسمش هم که آهنگ مورد علاقه منه چیه!
تو لیست کتاب‌های سال قبلم بود برای خوندن که خب امسال همون لیست رو دارم ادامه می‌دم. تعجب می‌کنم که ۵ سال پیش مگه زبان من چقدر بدتر بود؟ این‌که خیلی روان و آسونه!

خلاصه این شب‌ها که تو تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کوچولو داستان واتانابه رو می‌خونم، هی ناخودآگاهم تو کینوکونیا قدم می‌زنه. یادم میاد که این روزا این خارجی‌ترین کلیشه‌ی شیک رو چقدر راحت دم دستم دارم. این روزا که با یک کلیک ایبوک می‌خرم و می‌فرستم به کیندلم، ناراحت می‌شم بابت حقیر بودن آرزوهایی که داشتم. بابت محروم بودنمون از آسون‌ترین چیزایی که بقیه دارن.


۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

چنین گفت بامداد خاموش! :)

خب من از اونجایی که همیشه از ددلاین‌های زندگی‌م عقب بوده‌ام، و اینکه هنوز خیلی با سال نوی میلادی ارتباط برقرار نکرده‌ام! و ضمنا سال وقتی نو می‌شود که آدم عیدی گرفته باشد و من هنوز عیدی‌ای نگرفته‌ام، جمع‌بندی سال قدیمی و رزولوشن سال نو رو از الان تا نوروز به صورت سیال و معلق می‌نویسم!
.
امسال بالاخره کارم با خودم یکسره شد و تصمیم گرفتم که قید درس خواندن در تیاتر و ادبیات و مطالعات جنسیت را بزنم و همان مهندسی را بخوانم. راستش بسیار از تصمیمم راضی‌ام.
دانشگاه‌هایی که دوست‌ داشتم قبول نشدم، اما ناراضی نیستم. اینکه در یک دانشگاه غیرخوب اول باشم اعتماد به نفس داغونم را خیلی بهتر کرده. ضمن اینکه وقت دارم به انبوه کارهای فوق برنامه‌ام برسم.
از روی لیستی که درست کردم کتاب خواندم. که طبعا تمام نشد و درنتیجه سال ۲۰۱۶ - ۹۵ هم هم‌چنان سال خواندن کتاب‌هایی که خجالت می‌کشم بگویم نخواندم نام‌گذاری می‌شود.
به گواه گودریدز ۲۷ عنوان و حدودا ۹۰۰۰ صحفه کتاب خوانده‌ام. کمتر از سال قبل که خب طبیعی هم هست.
زندگی در دره سیلیکون (که ای کاش دره گودریک می‌بود به جایش!) به این سمت متمایلم کرده که شروع کنم بالاخره data mining یاد بگیرم. که خب خوب است.
آخر هفته‌ها تیاتر کار می‌کنم که خب دوستش دارم هرچند تقریبا دارد دهن زندگی مشترکمان را صاف می‌کند. به نظر می‌رسد سال قبل آقای کا بسیار ساپورتیوتر بود و فشار کار و زندگی احتمالا باعث شده غرغر بیشتری بشنوم!
عاشق کار داوطلبانه‌ای که می‌کنم هستم. امسال انرژی بیشتری رویش گذاشتم و برایم مهم‌تر شده. امیدوارم زودتر سایتمان راه بیوفتد و خستگی‌مان در برود. مخصوصا که همه بقیه تیم کانادا یا ایران دور هم هستند و فقط من تنها اینجا هستم و حتی نمی‌توانم در برنامه‌های حضوری شرکت کنم.
امسال از دانشگاه آمدیم بیرون! عاشق خانه‌مان هستم. هر روز که می‌گذرد. خوشحالم که چیدمانش بیشتر به حرف کاوه شد!‌ چون ذهنش خیلی مرتب‌تر از من است و رنگ‌ها و وسیله‌هایی که انتخاب کرده به من آرامش می‌دهد!
اتفاق جدیدی که در زندگی‌ام افتاده این است که فیلم می‌بینم! من به طرز عجیبی نمی‌توانستم فیلم ببینم. چند بار که خانه لونا رفته بودیم، پیشنهاد داد فیلم ببینیم و یک‌هو من احساس کردم چه کار خوبی است. دفعه بعدش که آقای کا پیشنهاد فیلم دیدن داد موافقت کردم و دیدم ا می‌توانم فیلم ببینم!‌ دفعه بعدش حتی در سینما خوابم نبرد! خلاصه‌اش این است که یک لیست از فیلم‌هایی که باید ببینم درست کرده‌ام و منتظرم که ببینیمشان!
.
خب به نظر می‌آید امسال سال خواندن کتاب‌های نخوانده و دیدن فیلم‌های ندیده و یادگرفتن مهارت‌های زندگی دیتا ساینسی در bay area خواهد بود.
امسال خودم رو بیشتر دوست داشتم بالاخره. از خودم راضی بودم بیشتر از همیشه. فکر نکردم که زندگی‌م رو به بطالت گذروندم! و خب فکر می‌کنم این پیشرفت بزرگی بوده برام.
اضافه می‌کنم امسال دوست دارم بیشتر نقاشی کنم.
.

بریم ببینیم امسال چی می‌شه!