‏نمایش پست‌ها با برچسب لمحه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لمحه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مهر ۱۳, یکشنبه

قدیمی‌ترین حماسه جهان*

 آسمان نارنجی ست و هوا ابری 

چراغ‌ها را خاموش می کنم و زیر نور کم‌جانی که از لابه‌لای ابرها چیزکی می‌تاباند می‌نشینم و سعی می‌کنم کار کنم. چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم به جای مبل سفید ایکیا که پر از خراش از پنجه‌های سگ و گربه است، روی مبل‌های چوب گردوی خانه خیابان کریم‌خان نشسته‌ام و پاهایم را تکیه داده‌ام به یکی از آن کوسن‌های بزرگ طرح گلیم که از خیابان ویلا خریده بودیم. خیال می‌کنم این آسمان نارنجی، آسمان ابری پر از دود تهران است و من در خانه‌ام در تهران هستم اما اینقدر بی‌توجه به نظر مردم که پرده را نمی‌کشم. خیال می‌کنم مامان نشسته آن طرف هال و دارد برای خودش کتاب می‌خواند. هیچ کس دیگری خانه نیست که سر و صدای اضافی بکند. من نشسته‌ام کارم را می‌کنم و او کتاب می‌خواند، مثل نوروز سال کنکور که من درس می‌خواندم و او تمام روز نشسته بود گوشه هال و گیلگمش می‌خواند.

به این فکر می‌کنم که چقدر همه چیز را با رنگ گردویی دوست داشتم و نور کم. دوست داشتم زیر نور آباژوری که فقط کتابم را روشن می‌کند بنشینم و کتاب بخوانم - از نور سقفی بیزار بودم...

حالا تقریبا همه چیز برعکس شده. عاشق پنجره‌های بزرگ و نور زیادم و چوب تیره هیچ وقت جزو انتخاب‌های اولم نیست. فکر می‌کنم چقدرش بابت گذر زمان است و چقدرش تاثیر کاوه. یاد حرف کلیشه‌ای زن و شوهرها شبیه هم می‌شوند می‌افتم. فکر می‌کنم کاوه چقدر شبیه من شده؟ چند روز پیش بهم گفت هیچ وقت رویاپرداز نبوده و همیشه به آینده به شکل واقع‌بینانه‌ای همراه با بدبینی نگاه می‌کرده. گفت این سال‌ها بیشتر در مورد اتفاقی که نیوفتاده خیال پردازی می‌کند.

به آسمان نارنجی و ابری نگاه می‌کنم. به خورشیدی که نیست. از خودم می‌پرسم یعنی بعد از چند سال زندگی من تسلیم آفتاب زیاد می‌شوم؟ و یا کاوه تسلیم ابر؟ 

کاوه از اتاق بیرون می‌آید و چراغ را روشن می‌کند و من را از خانه کریم‌خان پرت می‌کند بیرون. نور چشمم را می‌زند. دستم را حائل چشم‌هایم می کنم و به صورتم چین می‌اندازم. می‌گوید چطوری موش کور؟ چایی می‌خوری؟ 

یادم می‌آید چایی خوردن هم یکی از آن چیزهایی‌ست که کاوه طی سال‌های زندگی با من یاد گرفته. می‌گویم چرا که نه. 


* گیلگمش



۱۳۹۹ مرداد ۱۶, پنجشنبه

از من فقط نفرینی باقی مانده

عطرم تموم شده بود و از این فرصت استفاده کردم و از سِفورا که هی می‌گفت بیا ماه تولدت یه کادو انتخاب کن، عطر سفارش دادم.
امروز اومد. هرمس. باغی کنار نیل. بهش نگاه می‌کنم و یادم میاد اولین عطر هرمسم رو از بندر عباس خریدم، باغی در مدیترانه. ۱۲۵ هزار تومن بود و به نظرم کلی گرون میومد. واسه همین یه مدت استفاده‌ش نمی کردم و همین جوری فقط نگاهش می‌کردم. 
یادم اومد صدرا یواشکی ازش می‌زد چون بوش خیلی یونی‌سکس بود. 
بعد یاد صدرا اینقدر پررنگ شد که همه عطرها فراموش شدند و اشک جاش رو گرفت
اینجور وقت‌ها فکر می‌کنم خوبه که سالمن. گیریم اون سر دنیا و دور از من.
چی کار کردی با ما که به زنده بودن عزیزانمون اون سر دنیا دلخوشیم. 
زنده باشم ذلتت رو ببینم

۱۳۹۸ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

حدیث دیو و دوری از تو

چهل شب زمان زیادی‌ست؟ 
چهل شب پیش من روی تخت دراز کشیده بودم و خبر سقوط را خواندم. بقیه دقیقه‌ها را لحظه‌به‌لحظه یادم است. تمام لحظه‌های فرو ریختن آوار را. حالا فکر می‌کنم چهل شب زمان زیادی‌ست. انگار سال‌ها پیش بود که چشم‌های درخشان ری‌را هنوز می‌خندید. 
.
از آن روز دیگر هر کاری کردم «سقوط» جلوی چشمم بود. دیگر به نظرم اشتراک گذاشتن هیچ چیزی از زندگی اهمیتی نداشت. از چهل روز پیش به نظرم اگر قرار است حرفی زده شود باید در مورد سقوط باشد.
اینجا بیشتر می‌نویسم. که شاید بعدا برگردم و بخوانم. دلم حوصله اشتراک گذاشتن و صحبت کردن ندارد. حجم بزرگ و سیاه سقوط همه فضای فکر کردنم را گرفته.   

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

سال‌ها گذشته از آن اول مرداد...

چند شب پیش خوابت را دیدم. دو سه روزی بعد از تولدت بود. توی خواب کاملا می‌دانستم مرده‌ای. می‌دانستم چند سال است که مرده‌ای. می‌دانستم دلم برایت تنگ شده. توی خواب کلی گریه کردم. صبح که بیدار شدم هرچند دلم هنوز برایت تنگ بود اما سبک شده بود.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

میان ما و نسیم

نشسته‌ام روی مبل‌های یونیون قدیمی دانشگاه. یکی از چیزهایی که درباره این دانشگاه دوست دارم همین مبل‌های یونیونش است. حیف که کسی درک نمی‌کند دلیل به این مهمی را!
اولین بار نیست که می‌آیم اینجا. اما اولین بار است که قبل از ظهر می‌آیم. یونیون خلوت است و فضایی به اندازه نشیمن یک آپارتمان در اختیارم است. روی مبل‌ ال شکل ولو می‌شوم و با صدای وز وز تلویزیون شروع به درس خواندن می‌کنم. بعد یک‌هو یک بوی آشنا می‌پیچد توی دماغم. بویی که نمی‌دانم چیست و از کجاست. بویی شبیه بوی آپارتمان نم‌کشیده در بعدازظهر تابستان. بوی خانه عمه‌م وقتی در هفت سالگی می‌رفتم خانه‌شان و با طلیعه بازی می‌کردیم. بوی تلاش برای خوابیدن در بعدازظهر تابستان با صدای کولر و فوتبال پسربچه‌ها در کوچه باریک و پیچ در پیچ. 
باز هم هجوم خاطره‌ها خفه‌ام می‌کند. باز هم دلم تنگ می‌شود. این‌بار خوبی یا بدی‌اش این است که اگر ایران هم بودم، اگر ساری هم بودم حتی، نمی‌توانستم این خاطره را بازسازی کنم. آن آپارتمان نم‌کشیده با آن پنجره‌های بزرگ و شکل‌های هیجان‌انگیز کاشی‌های دستشویی‌اش دیگر نیست. آن اتاق شلوغ و پر از اسباب‌بازی طلیعه، آن فرش‌های دست‌بافت نم‌گرفته از رطوبت، آن رنوی زرد پارک شده در کوچه پیچ‌درپیچ نعلبندان هم دیگر نیست.
.
تکمله:
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
.
فروغ فرخزاد


۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

.

این روزها توی داستان‌ها غرق می‌شوم. باز کتاب خواندن شده کار مورد علاقه‌ام. کتاب می‌خوانم و مشق‌هایم را می‌نویسم و راستش حوصله هیچ کسی را هم ندارم.
کاش می‌شد مثل تابستان‌های بچگی صبح که از خواب بیدار می‌شوم کارم فقط کتاب خواندن باشد. این روزها که هوا بوی بهار و تابستان را با هم دارد.

۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه

صدای تو را دوست دارم

همان وقتی که ساعت را زنگ می‌گذاری برای ۵ صبح که تلفن بزنی سفارت و سوال کنی برای تمدید پاسپورتت. همان وقتی که از صدایت بیدار می‌شوم و می‌آیم توی هال. همان وقتی که می‌ایستم دم در و نگاهم را می‌دوزم به پشتت و به صدایت گوش می‌دهم. همان لحظه را دوست دارم. همان لحظه‌ای که برای بار هزارم یادم می‌آید چقدر تو را دوست دارم.

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

برای آ. ( و ف.)*

دیشب خوابت رو دیدم. خواب همه‌تون رو. خواب دیدم همه چی داره خوب می‌شه. یا حداقل اون چیزی که از نظر من خوبه. دارین بر‌می‌گردین همه پیش هم زندگی کنید. بعدش حسم تو خواب یه جوری بود که انگار تو نمی‌خوای. می‌دونی که، بعضی وقت‌ها تو خواب وایسادی سر جات اما همه چی رو می‌دونی. منم دراز کشیده بودم اما همون موقع می‌دونستم که تو نمی‌خوای برگردی.

خوشحالم که این روزا خوشحالی. راستش رو بخوای می‌دونستم که خوشحال خواهی بود. آدمی مثل تو حتما خوشحال خواهد بود.
.
* و برای رویاهای من

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

شب‌ها...

نمی دونم چون چهار شبه که قرصامو نخوردمه یا چون نزدیک پریودمه، که این شبا وقتی دراز می کشم که بخوابم کلی خاطره رو با خودم مرور می کنم.
خاطره‌هایی که شاید وقتی تعریفشون می‌کنی چندان ناراحت‌کننده نباشن اما برای من نشون‌گر عجز و ناتوانی آدم‌هاست. بیچارگی آدم‌ها همیشه می‌تونه منو اذیت کنه. بدترین تصویر خیابون‌های تهران برای من تصویر آدم‌هاییه که از شهرستان اومدن و دنبال آدرس مطب دکتر و بیمارستان می‌گردند.
.
اینه که این شبا یاد حرف‌های مامان‌بزرگم می‌افتم از مرگ مادرش. از اینکه مدتی بود که از مادر پیر مریضش نگهداری می‌کرد و پیرزن دیگه رو هیچی کنترل نداشت. بعد یه شب که مامان‌بزرگ تو هال نشسته بود، می‌شنوه مادرش با صدای بلند داره اشهد می‌گه. با اون پادرد و سنگینی‌ش از جاش بلند می‌شه می‌ره پیشش. می‌بینه کلی خون از دهنش ریخته بیرون و تموم کرده. بعد هی تصور می‌کنم مامان‌بزرگم اون لحظه چه حسی داشته. بعد که زنگ زده خونه خاله‌م چی گفته. بعد همون چند دقیقه تا بقیه بیان. این دقیقا همون لحظه‌ایه که دلم به حال بيچارگی مامان‌بزرگم می‌سوزه و کلی به خاطرش گریه می‌کنم.
.

بقیه‌ش باشه بعدتر

۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

باران را گو اکنون بازیگوشانه ببار...

اتاقم در خانه كريم خان طوري بود كه تختم كنار پنجره بود، پشت پنجره هم پله هاي اضطراري بود، به همين خاطر شب هاي باراني با صداي شر شر و ترق ترق باران بيدار مي شدم و دوباره با لذت مي خوابيدم
اينجا اما يا قطره های بارانش فرق می کند
يا تخت آن طور که باید نزديك پنجره نيست
و یا مشکل از نبود پله های اضطراري است
اين است كه شبي مثل امشب بايد گوشم را تيز كنم تا صداي باران را بشنوم
.
یک شب بارانی دسامبر*
.
.

*حواسم هست که آذر است، اما حس آمدن ماه جدید قشنگ است. اوایل دسامبر است… همان طور که هیچ وقت علاقه نداشتم به زور خودم را مجبور کنم که هالوین است و شکرگزاری است و فلان، دوست ندارم فرار کنم از اینکه من خوشحالم که دسامبر است، حس اسفند را دارم. عید دارد می آید. کنار خیابان درخت می فروشند و من مثل آدمی که هیچ نمی داند، به صورت آدم ها خیره می شوم تا حسشان را بفهمم. چرا مثل من از آمدن اسفند خوشحال نیستند؟! سرزمین بزرگ مهاجرهای هزارتکه عید هم ندارد. این را از مقایسه عکس های ساحل شرقی با اینجا می گویم. 

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

.

يكهو ياد هفته اولي كه اومده بودم ايران افتادم. روزي كه با مامان رفتيم و يه شال سبز كمرنگ گرفتم. نزدیک به دو ماه گذشت. دلم براي آمريكا چندان هم تنگ نشده. هرچند دارم برنامه ريزي مي كنم كه آنجا رفتم اين كار را مي كنم و آن كار. دروغ چرا، مي ترسم. از اينكه دوباره بايد شروع كنم به دانشگاه پيدا كردن. خسته ام از ويزاي به درد نخوري كه باهاش هيچ كاري نمي توانم بكنم. باز همان طور شده ام كه دوست دارم يك جا قايم بشوم. من كي اينقدر ترسو شدم؟ 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

.

رو قالیچه محبوبم نشستم! تو تراس. مثلا دارم یه مطلبی رو واسه گروه کتابخونی‌مون آماده می‌کنم. اما حواسم پیش آرامشیه که تو هواست! پیش صدای پرنده‌ها، جریان باد، صدای خوردن توپ تنیس به راکت. به همه آرامشی که هست تو هوا! نامه مهرانگیز کار در مورد سالگرد خودکشی شوهرش از ذهنم رد می‌شه. یادم میاد دیروز که با مامانم صحبت می‌کردم بهم گفت دیگه کلا زدی تو خط ادبیات دیگه؟ گفتم دوست دارم کتاب فروشی بزنم. گفت آره بزن، منم میام تو کتابفروشی ت کار می‌کنم! بعدش کلی در مورد کتاب‌های جدیدی که خریده بود حرف زدیم! هفته پیش بهش گفته بودم ما داریم گتسبی بزرگ رو شروع می کنیم به خوندن. دیشب گفت راستی گتسبی رو شروع کردم. گفت کلا ترجیح می‌دم بیشتر کتاب بخونم. آزارشون از آدم ها کمتره.
به بی‌صدایی‌ای که تو هوا بود گوش دادم. فکر کردم همه‌ی همه‌ی آدم‌ها حق دارن که آرامش داشته باشند.

۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

.

پنجشنبه بعدازظهر که می شد بعدازظهر عاشورا! ولو شده بودم رو تخت مامان اینا و لای پنجره رو هم باز کرده بودم و باد خنک پاییزو راه داده بودم تو! از خنکی هوا، مچاله شده‌بودم زیر پتو و داشتم کتاب می‌خوندم. زور می زدم یه داستان آلیس مونرو رو به زبان اصلی بخونم! بعد همون لحظه فکر کردم چقد این لحظه خوبه! خواستم اون لحظه رو نگه دارم واسه وقتایی که کم انرژی خواهم بود! در آینده! اون بعدازظهر خنک پاییزی رو! 

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

.

یک روزی بود که ذهنمان مشغول بود، هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم.... نشستم کارهایی را کردم که مربوط به تو می‌شد. همه‌ش را با حوصله انجام دادم. بغضم هم رفت پی کارش... همان لحظه فهمیدم تصمیمم از سر لج‌بازی نیست. آن لحظه را دوست داشتم.

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

چقدر رقیق!

کی فکرش رو می‌کرد که من، منی که توی ذهن خودم بالای منبر بودم  که هر آدمی فقط خودش رو داره و باید بتونه تنهایی زندگی کنه و حتی خیلی راحت فکر می‌کردم که اگه برنامه‌ها اون‌طور که می‌خواستیم پیش نرفت، من می‌تونم یه سال واسه خودم زندگی کنم و اصلا بهتر هم چه بسا باشه! الان به خودم بگم شما خیلی بی‌جا کردی این‌جوری حرف زدی! که هی این‌ روزها رو بشمرم تا تموم شن. که رسما دست و دلم به هیچ کاری نره. منی که وقتی بودی خیلی راحت برنامه‌ریزی می‌کردم اگه وقت نداشتی خودم تنهایی برم سینما و اون فیلمی که می‌خوام رو ببینم، حالا همه فیلم‌ها و برنامه‌ها رو گذاشتم واسه وقتی که برگشتی. حتی دلم نمیاد آلبوم جدید رستاک رو تنهایی گوش کنم!
.
خیلی یهو یاد چند سال پیش‌ افتادم. که برنامه ریخته بودم واسه اجرای آخر عشق‌لرزه و چون روز قبلش هم تیاتر بود کسی پایه نبود بیاد و فقط من و امین بودیم. بعد تو اسمس زدی که ببخشید نشد بیام و من گفتم نه بابا! و پیش خودم فکر کردم چه مودب، حالا نشد بیاد، دیگه عذرخواهی نداره. اون موقع لابد من این اخلاق تو رو نمی‌دونستم که کلی پیگیری می‌کنی بابت تاخیرها و نیومدن‌ها و تو هم این اخلاق منو که تنهایی هم تیاتر و سینما می‌رم و اینکه یهو شاید یه هفته تصمیم بگیرم هرچی تیاتر نرفته هست رو برم و این وسط شاید برنامه‌هام پشت سر هم بشه. هه، اصلا امین الان کجاست! چه آدم‌های بزرگ و سرشلوغی شدیم؛ ازدواج می‌کنیم، خونه می‌خریم، زیر بار قسط می‌ریم و سال به سال هم حتی دوستامون رو نمی‌بینیم! 

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

شاید...

آبدارچی شمالی شرکت همان‌طور که چایی‌ها را می‌گرداند، با هیجان تعریف می‌کرد که شب قبل با خانومش و بچه‌اش رفته‌اند خیابون‌گردی. دخترش سربند سبز داشته. یکی خوشش آمده عکس گرفته. خندیدم. گفت "شما ندیدید شلوغی خیابون رو؟" گفتم "چرا، منم دیشب توی ترافیک گیر کردم. پسربچه توی ماشین بغلی ما هم تا کمر آمده بود بیرون. ما هم برایش دست تکان دادیم و صدای پخش ماشین رو بلندتر کردیم که سالارعقیلی بلندتر بخواند به صلابت ایران جوان..."
آقای ل همان‌طور که می‌رفت طرف آشپزخانه بهه آبدارچی گفت "فردا عکس بچه‌ت رو میزارن تو اینترنت، برات دردسر می‌شه!" آقای آبدارچی با نگرانی نگاهمان کرد. "گفتم نترس، به شما که کاری ندارند. این همه آدم توی خیابونن این شبا"
آقای ل  دوباره تاکید کرد "نکنید این کارو". آقای ل قبل‌تر یا بعدترش هم که گفته‌بودند داشتن فیلترشکن جرم است، فیلترشکنش را پاک کرده بود. آقای ل باهوش بود. رئیسمان می‌گفت آن‌وقت‌ها که دانشجو بوده، معادلات دیفرانسیل بیست شده بین آن همه دانشجو، آن هم در شریف. آقای ل پرونده مهاجرت استرالیایش را چند سالی بود باز کرده‌بود. یک سال بعد از انتخابات هم با خانومش رفت استرالیا. الان عکس بچه‌شان را در فیسبوک می‌بینم. خیلی شبیه خود آقای ل شده.
.
چرا این صحنه خاص هی یادم میاید. که آقای ل به آبدارچی شمالی می‌گوید نگذار از بچه‌ات عکس بگیرند، دردسر می‌شود و آقای آبدارچی با نگرانی من را نگاه می‌کند. بعد از سه سال و نیم این روزها چشم‌هایم را که می‌بندم هی همین یادم می‌آید.

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

راستش را بخواهی این یکی از بهترین‌هایش بود.

بعضی چیزها نباید تکراری شوند. بعضی آدم‌ها، بعضی حس‌ها باید همیشه تازه بمانند. مثل اینکه من دلم بخواهد هنوز برایم ایمیلی بفرستی از نقاشی‌های نقاشی که دوست داری. دوست داشته باشم هنوز هم وقتی بگذاریم برای سر زدن به کتاب فروشی. نه فقط کتاب خریدن، که کتاب خواندن. راستش را بگویم من این زندگی‌ای که همه‌ش درس و دانشگاه و کار باشد را دوست ندارم. من همان جمعه‌هایی را می‌خواهم که می‌رفتیم پارک و می‌دویدیم. همان عصرهای سردی که هن‌هن کنان می‌دویدم تا برسم بهت و در همان حال چانه می‌زدم که با راه رفتن هم می‌توان کالری سوزاند! همه‌ی این عدد و رقم‌ها را بگذار کنار. من دلم شعر می‌خواهد، حتی اگر شرح حال وقتی باشد که در جاده هرازی و چشمت به دماوند افتاده و می‌خواهی حست را با من شریک شوی.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

.



یک بخشی از وجودم همیشه دلش می‌خواسته تنها زندگی کند، در یک آپارتمان قدیمی با پنجره‌های چوبی حوالی میدان انقلاب. که وقتی لای پنجره را باز می‌کنی صدای بوق ماشین‌ها و ترمز کش‌دار اتوبوس امانت را ببرد! همین بخش از وجودم دوست دارد از سپیده صبح تا بوق سگ کار کند و عصر تاریک زمستانی که برمی‌گردد خانه از مغازه نان فانتزی فروشی نیم کیلو کیک یزدی بخرد و به خانه سرد و تاریکش برود و از توی پلاستیک چرب و چیل، کیک یزدی در بیاورد و با چای بخورد. بعد همین بشود شامش، سرش را بگذارد بخوابد تا فردا دوباره برود سر کار! 

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

زلزله که بشود در خیابان‌های پر از خرابه و دود گرفته با لباس خواب پرپری و پاهای برهنه، همین‌طور که می‌لرزم، با صورتی که رد اشک‌های سیاهم رویشان خشک‌شده، تا خانه‌ی شما می‌آیم و تو را زنده پیدا می‌کنم.
نمی‌گذارم هیچ وقت آن نوشته‌ی مسخره‌ی خودآزارانه‌‌ی روزهای قدیمت حتی لحظه‌ای به سمت حقیقت برود.
.
نوشته شده در یک و چهل و یک دقیقه بامداد شنبه
.
پ.ن. پلک‌هایم سنگین شده‌اند رفیق