‏نمایش پست‌ها با برچسب تقویم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تقویم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه

به طعم زعفران

این وسط‌ها من متولد شدم! سی ساله شدم. که این‌طور که می‌گویند سن بحران است. طبعا حسی نداشتم. تولد خوبی بود. امسال هر دو بیشتر در این دیار جا افتاده بودیم و زندگی زیباتر بود. همسایه‌مان برایم کیک درست کرد و از این جور کارها :) چند ماه قبل به کاوه گفته بودم اگر کسی ازت پرسید برای تولدم چه کادویی بخرد لینک فلان کیف را بفرست. طبعا چون تولدی نگرفتیم از این خبرها نبود. اما تولد یک دوست مهربان رفتیم که خودش به ما هم کادو داد.
خلاصه‌اش اینکه این روزها یه کم دارم کش می‌آیم که خودم را برای سال تحصیلی آماده کنم. فکر کردم حالا گیریم که سی ساله‌ام، دلم می‌خواهد تابستان ولو شوم و کتاب بخوانم. این است که به طور خاص برنامه امروز کتاب داستان خواندن است. حالا جواب استادها را یک‌جوری می‌دهیم.

۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

چنین گفت بامداد خاموش! :)

خب من از اونجایی که همیشه از ددلاین‌های زندگی‌م عقب بوده‌ام، و اینکه هنوز خیلی با سال نوی میلادی ارتباط برقرار نکرده‌ام! و ضمنا سال وقتی نو می‌شود که آدم عیدی گرفته باشد و من هنوز عیدی‌ای نگرفته‌ام، جمع‌بندی سال قدیمی و رزولوشن سال نو رو از الان تا نوروز به صورت سیال و معلق می‌نویسم!
.
امسال بالاخره کارم با خودم یکسره شد و تصمیم گرفتم که قید درس خواندن در تیاتر و ادبیات و مطالعات جنسیت را بزنم و همان مهندسی را بخوانم. راستش بسیار از تصمیمم راضی‌ام.
دانشگاه‌هایی که دوست‌ داشتم قبول نشدم، اما ناراضی نیستم. اینکه در یک دانشگاه غیرخوب اول باشم اعتماد به نفس داغونم را خیلی بهتر کرده. ضمن اینکه وقت دارم به انبوه کارهای فوق برنامه‌ام برسم.
از روی لیستی که درست کردم کتاب خواندم. که طبعا تمام نشد و درنتیجه سال ۲۰۱۶ - ۹۵ هم هم‌چنان سال خواندن کتاب‌هایی که خجالت می‌کشم بگویم نخواندم نام‌گذاری می‌شود.
به گواه گودریدز ۲۷ عنوان و حدودا ۹۰۰۰ صحفه کتاب خوانده‌ام. کمتر از سال قبل که خب طبیعی هم هست.
زندگی در دره سیلیکون (که ای کاش دره گودریک می‌بود به جایش!) به این سمت متمایلم کرده که شروع کنم بالاخره data mining یاد بگیرم. که خب خوب است.
آخر هفته‌ها تیاتر کار می‌کنم که خب دوستش دارم هرچند تقریبا دارد دهن زندگی مشترکمان را صاف می‌کند. به نظر می‌رسد سال قبل آقای کا بسیار ساپورتیوتر بود و فشار کار و زندگی احتمالا باعث شده غرغر بیشتری بشنوم!
عاشق کار داوطلبانه‌ای که می‌کنم هستم. امسال انرژی بیشتری رویش گذاشتم و برایم مهم‌تر شده. امیدوارم زودتر سایتمان راه بیوفتد و خستگی‌مان در برود. مخصوصا که همه بقیه تیم کانادا یا ایران دور هم هستند و فقط من تنها اینجا هستم و حتی نمی‌توانم در برنامه‌های حضوری شرکت کنم.
امسال از دانشگاه آمدیم بیرون! عاشق خانه‌مان هستم. هر روز که می‌گذرد. خوشحالم که چیدمانش بیشتر به حرف کاوه شد!‌ چون ذهنش خیلی مرتب‌تر از من است و رنگ‌ها و وسیله‌هایی که انتخاب کرده به من آرامش می‌دهد!
اتفاق جدیدی که در زندگی‌ام افتاده این است که فیلم می‌بینم! من به طرز عجیبی نمی‌توانستم فیلم ببینم. چند بار که خانه لونا رفته بودیم، پیشنهاد داد فیلم ببینیم و یک‌هو من احساس کردم چه کار خوبی است. دفعه بعدش که آقای کا پیشنهاد فیلم دیدن داد موافقت کردم و دیدم ا می‌توانم فیلم ببینم!‌ دفعه بعدش حتی در سینما خوابم نبرد! خلاصه‌اش این است که یک لیست از فیلم‌هایی که باید ببینم درست کرده‌ام و منتظرم که ببینیمشان!
.
خب به نظر می‌آید امسال سال خواندن کتاب‌های نخوانده و دیدن فیلم‌های ندیده و یادگرفتن مهارت‌های زندگی دیتا ساینسی در bay area خواهد بود.
امسال خودم رو بیشتر دوست داشتم بالاخره. از خودم راضی بودم بیشتر از همیشه. فکر نکردم که زندگی‌م رو به بطالت گذروندم! و خب فکر می‌کنم این پیشرفت بزرگی بوده برام.
اضافه می‌کنم امسال دوست دارم بیشتر نقاشی کنم.
.

بریم ببینیم امسال چی می‌شه!

۱۳۹۴ دی ۶, یکشنبه

.

فال یلدای امسالم:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی /
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
.
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو/
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
.
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت/
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
.
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل/
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
.
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست/
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
.
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست/
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
.
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست/
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
.
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم/
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
.
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق/
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

عاشقانه‌های نازلیلی* و پدر...

امروز تولدت است.
تولدی که برای همه ما خیلی مهم است. به روی خودمان نمی‌آوریم که چقدر برایمان مهم است. دلمان نمی‌خواهد یادمان بیاید که سال پیش، همین چهارم آبان، روز تولدت سکته کردی و چقدر همه ما خوش‌شانس بودیم که ساعت ۱۱ شب بود و نه دیرتر.
و باز چقدر منِ بدبخت دور بودم.
.
خیلی توی زندگی با هم دعوا کردیم. تو همیشه معتقد بودی که من احترام تو را به عنوان پدر نگه نمی‌دارم و به جای اینکه به حرف‌هایت فکر کنم فقط جواب می‌دهم و من همیشه معتقد بودم تو که ادعا می‌کنی ما با هم دوستیم باید تحمل این چیزها را هم داشته باشی و چرا جواب ندهم وقتی این جواب‌ها به ذهنم می‌رسد.
تابستان پیش که آمدم ایران یک دعوای حسابی با هم کردیم. طوری که وقتی برگشتم تا یک ماه اصلا تلفنی هم با هم حرف نزدیم و خیلی سرسنگین بودیم. سر سپهر بود. همیشه سر برخوردهایمان با سپهر با هم دعوا داشتیم. من معتقد بودم من و سپهر خواهر و برادریم و اگر دعوا می‌کنیم به خودمان مربوط است، و تو همیشه دخالت می‌کردی و طرف سپهر را می‌گرفتی و به من می‌گفتی عصبی هستم!
.
حالا هر چقدر که می‌گذرد می‌بینم چقدر پدر خوبی بودی همیشه. و هستی. چقدر همیشه هر کاری می‌خواستیم بکنیم ساپورتیو بودی. تقریبا هیچ وقت به من نگفتی دوستت دارم، نگفتی آفرین. اما همیشه پدر حمایت‌گری بودی که هر وقت می‌گفتی نگران نباش، من واقعا نگران نبودم. حتی از وقتی آمده‌ام اینجا هم، همان روزهایی که استرس داشتم که شهریه را نتوانیم بدهیم، از پشت فیستایم می‌گفتی نگران نباش و من نگران نبودم!
.
هیچ‌وقت وضع مالی‌مان عالی نبود اما هیچ‌وقت احساس نکردم چیزی می‌خواهم و ندارم. همیشه موقع خرید لباس وقتی بین انتخاب دو مدل می‌ماندم می‌گفتی هر دو تایش را بردار. همیشه وقتی می‌رفتیم بیرون غذا بخوریم می‌گفتی هرچقدر می‌خواهید سفارش بدهید فوقش اضافه‌اش را می‌بریم خانه. همیشه موقع سفر رفتن عالی‌ترین تجربه سفر را داشتیم. همه این‌ها به نظرم خیلی معمولی و طبیعی بود تا وقتی که کم‌کم فهمیدم این چیزها طبیعی نیست. طبیعی نیست من از یک کتاب دانیل استیل خوشم بیاید و بهت بگویم و تو آن کتاب را بخوانی و با من در موردش صحبت کنی. طبیعی نیست توی سینما وقت دیدن فیلم غریبانه گریه کنی و بعد با من صحبت کنی که عشق مهم‌ترین اتفاق است و دردناک است که پول آن را تحت تاثیر خودش قرار دهد. طبیعی نیست یک روز برایم هری پاتر بخری و بگویی همکارم گفت کتاب قشنگی است و پسرش دوستش داشته و من هم برایت خریدم. بعد خودت بخوانی‌اش و با هم در مورد هیجان داستان‌هایش صحبت کنیم. طبیعی نیست وقتی اولین دوست‌پسرم را گرفتم با من صحبت کنی و بگویی بترس از آدم‌هایی که ادعای روشنفکری و مدرن بودن می‌کنند و به وقتش از صدتا آدم سنتی هم بدتر می‌شوند. تو با همه دنیا یک‌رنگی و حواست باشد از این یک‌رنگی‌ات ضربه نخوری و البته هیچ وقت به من نگفتی یک‌رنگ نباشم. به من یاد دادی از ارزش‌هایم کوتاه نیایم وقتی همیشه با احترام از کوتاه نیامدن مامان صحبت می‌کردی که به قول خودت میوه ممنوعه آگاهی گاز زد و اثرش را هم دید. و هیچ‌وقت ذره‌ای سرزنشش نکردی وقتی موقعیت‌های زیادی را به خاطرش از دست دادی.
مذهبت را هم دوست دارم. وقتی می‌نشینی می‌گویی آدم باید معرفت داشته باشد. آدمی که معرفت داشته باشد حتی اگر چوب را هم بپرستت آدم است… حالا می‌فهمم تویی که به نظرت همه ادیان ادامه اسطوره‌ها هستند چرا به خاطر اینکه با پدرت احساس نزدیکی می‌کنی نماز می‌‌خوانی. احساس می‌کنی اینکه به روشی که پدرت عبادت می‌کرد عبادت کنی خودت را به او نزدیک‌تر حس می‌کنی. وقتی خودم این روزها سعی می‌کنم کارهایی را انجام دهم که خودم را به تو نزدیک‌تر حس کنم. همین روزها روی کاغذهای کوچک شعر هم می‌نویسم تا وقت بیکاری حفظشان کنم.
.
یک زمانی خیلی باهات بحث می‌کردم که می‌توانم والد بهتری از تو باشم. اما الان می‌دانم که تو نه تنها برای من بهترین پدر بودی بلکه بهتری دایی دنیا هم بودی. از تمام کتاب‌هایی که به خواهرزاده‌هایت هدیه دادی و همه جمله‌های قشنگی که تویش برایشان نوشته‌ای. بهترین برادر دنیا هم برای خواهرهایت بودی. اصلا چطور توانستی اینقدر مهربان باشی؟ این‌قدر دوست‌داشتنی.
.
هنوز وقتی به سال پیش فکر می‌کنم و اینکه روز تولدت سکته کردی، تنم می‌لرزد. از خودم متنفر می‌شوم که نبودم. برای مامان و صدرا که تنهایی همه استرس‌ها را تحمل کردند. برای سپهر که خیلی وقت‌ها تا ده شب تنها می‌ماند خانه. من کجا بودم آن‌ روزهایی که باید می‌بودم. دلم می‌گیرد وقتی گفتی این رسم زندگی نیست که حالا که وقت آن است از هم‌نشینی با شما لذت ببرم نیستید. می‌دانم عاشق این بودی که با کاوه بنشینید و مثل پسرت دوستش داشته باشی. و نمی‌دانم اصلا هیچ‌وقت می‌شود روزی بیاید که حس شیرین شلوغی خانه با عروس و داماد را حس کنی یا نه.
.
پ.ن. از آشنایانی که احیانا گذرشان به اینجا می‌افتد خواهشمندم به پدرم چیزی از این نوشته نگویند. خیلی ساده دوست ندارم بداند.
.
حتی یک بار هم از رویش نخواندم. فقط نوشتم. و خب نمی‌توانم از رویش بخوانم دوباره. سخت است. زیاد.
.
* برای تغییر شعر جان مریم. وقتی صبح‌ها برایم می‌خواندی نازلیلی چشماتو واکن، سری بالا کن، بشیم روونه، شونه به شونه....

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

خبر دارم که در فردای فرداها، بهارِ بهترینی هست

سال 92 دارد می‌رود. 92 را چطور شروع کردم؟ 92 سالی بود که من می‌دانستم احتمالا آخرین عیدی است که ایرانم. هفت‌سین را با علاقه چیدم. سنجد را آخرین لحظه خریدم و سر همین با مادرم دعوا کردم که چرا وقتی من سفر بودم سنجد نخریده! سپهر نیامد با ما و سفره هفت‌سین عکس نگرفت... از عیدش این‌ها یادم هست! و اینکه از آن‌جایی که آقای کا من را به پدرش معرفی کرده بود، زنگ زدم و عید را بهش تبریک گفتم! 92 احتمالا آخرین سالی بود که من عیدی گرفتم! بله من به شدت معتقدم باید به بچه‌ها عیدی داد! و دقیقا خودم را بچه می‌دانم! تا وقتی که آدم خودش بچه‌دار نشده بچه حساب می‌شود و باید عیدی بگیرد! امسال هم به مادرم گفتم تابستان می‌آیم عیدی‌ام را می‌گیرم!
اردیبهشت 92 رفتم اصفهان! بالاخره یک اردیبهشت را به سفر زدم و فهمیدم چرا بهشت است! به طرز عجیبی آن سفرم را دوست داشتم و مزه‌اش هنوز توی دهنم هست!
خرداد 92. حرف زیاد دارد خرداد 92. اولش پر از ریجکت شدن از دانشگاه‌ها بود. بعدترش قهر کردن من که رای نمی‌دهم. بعدش شد انتخابات و آن حس عجیبی که باعث شد من به نرگس زنگ بزنم که بیایید با هم برویم. انگار که نمی‌توانستم راه بروم. به محض رای دادن به نرگس گفتم من پشیمان شدم که رای دادم و فردایی که بیرون نرفتم از خانه اما هنوز فکر می‌کنم باید تنها می‌رفتم خیابان، با آدم‌هایی که نمی‌شناختم، شاید شاید یک مقدار حالم بهتر می‌شد.
تیر 92، دهم‌ش ازدواج کردیم! گمان می‌کنم اتفاق بزرگی است. دوست دارم این تاریخ یادم بماند. کنار بقیه تاریخ‌های زندگی‌ام. مثل 12 تیر 83 که کنکور دادم. یا 26 تیر 65 که به دنیا آمدم! روز عقدم را دوست دارم. هرازچندگاهی بهش فکر می‌کنم. برعکس عروسی که از کنترلم خارج بود، آن روز همه‌اش را مزه‌مزه کردم.
وسطای ماه رمضان رفتم ورکشاپ بداهه‌پردازی، بعدشم تقریبا یه ماه و نیم درگیر تمرین و اجرا بودم که باعث شد زمان مثل باد بگذرد اما به صورت دلچسبی. 92 سال تجربه کردن بود. سال دیدن آدم‌های مختلف.
به دوره داستان نویسی آنلاین رفتم، باعث شد کلی داستان بخوانم و لذت ببرم! جشن عروسی گرفتم! و اووو هی برو پرو لباس و پارچه بخر و تور بخر و چی و چی! حیف شد فقط خسته بودم، آن طور که باید جیغ و سوت نزدم!
ویزا گرفتم! در سفری که تصمیم گرفتیم اسمش را ماه‌عسل نذاریم! چون نه مقصد را دوست داشتیم و نه اساسا استراحتی کردیم طی سفر!
از روزهای بعد از ویزا تا 3 دی که از ایران رفتم، ذهنم فقط روی دور کندِ بودن با آدم‌های دوست داشتنی‌م است. مرثیه‌سرایی نمی‌کنم، چون ناراحت نبودم. آن غم عمیق از ایران خارج شدن را نداشتم، چون تنها نبودم. هنوز نمی‌دانم اصلا تصمیم درستی گرفتیم یا نه. فقط می‌دانم اصلا چیز بدیهی‌ای نیست که آدم باید برود!
بعدش چه شد؟ اینجا من وول خوردم توی خودم. یک جایی بین آسمان و زمین معلقم! و هنوز انگار دارم خودم را جمع می‌کنم!
و بالاخره اینکه ما برای خودمان یک گروه تشکیل دادیم که کتاب بخوانیم! و این یکی از دوست‌داشتنی‌ترین اتفاق‌های 92 است!
در سالی که گذشت 25 جلد کتاب خواندم به گواه گودریدز. به علاوه همشهری داستان و داستان‌های این طرف و آن طرف!
سینما کم رفتم. تیاتر هم ای، بدی نبود.
فکر می‌کنم فقط کنسرت کماکان را رفتم و دوست داشتم.
امسال برای اولین بار سبزه ریختم و شیرینی پختم!
رزولوشن سال جدیدم هم دوست دارم اینها باشد:
-          بیشتر با آدم‌ها مهربان باشم.
-          بیشتر حرف آدم‌ها برایم مهم نباشد.
-          کمتر عصبی و ترقه بشوم!
-          بیشتر کتاب بخوانم.
-          بیشتر فیلم ببینم.
-          ورزش کنم!
-          کار پیدا کنم.
-          قدر زندگی‌ام را بدانم.

همین‌ها دیگر! امیدوارم سال 93 پر از سلامتی و خوشحالی برای همه‌مان باشد. امیدوارم در پایان سال 93، امیدمان بیشتر شده باشد.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

secondhand smoke

یلداست و من فکر می‌کنم به منی که جلوی یه لوازم‌التحریر فروشی تو انقلاب وایساده و مدل‌های نقاشی رو ورق می‌زنه و منتظر تویی که بیاد و کافه هنر و صحبت کردن از در و دیوار و منگ شدن من بی‌جنبه از بوی سیگار و لیموناد شاد و شنگول من و قهوه فرانسه انتلکچوال تو!

اینا رو گفتم چون امروز داشتم فکر می‌کردم به یلدا و کاسه‌های انار کافه هنر.

.

پ.ن. خیلی فکر کردم یادم نیومد در مورد چی حرف زدیم و چه کتابی رو بلند بلند خوندیم. در همین حد لیموناد و اون میز کوچیک کنار در انباری بودم فقط! شاید اصلا حرف نزده باشیم! کسی چه می‌دونه.

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

هزاران ارغوان را ارغوانم

چند سال پیش، قبل از آن‌که به قول صبا مثل نقل عروسی روی کره زمین پخش بشیم، مرجان یه دورهمی‌ای گرفته بود و همه‌ی اکیپ دبیرستان رو دعوت کرده بود. اون روز تو 360م نوشتم "نرفتم، نتونستم برم. هر چی فکر می‌کنم می‌بینم اون روزهای دبیرستان، که کف حیاط مدرسه گرد می‌نشستیم و از در و دیوار حرف می زدیم، تصورم از خود الانم خیلی بهتر از این چیزی بود که الان هستم" تحمل روبرو شدن با آدم های اون روزهای گذشته‌مو نداشتم. الان بر می گردم نگاه می کنم به اون روزهایی که گذروندم..... شیوا اومده ایران، دعوتمون کرد خونشون. رفتم. آدم های دبیرستان رو دیدم که همه بزرگ شده بودیم. خانوم شده بودیم. من و نرگس گل خریدیم رفتیم. یکی مافین درست کرده بود. شلوار جین پوشیده بودیم با بلوز اسپرت و کفش پاشنه بلند. صحبت کردیم. از "تو چی کار می کنی" و "من کار می کنم، وقت نمی کنم فوق بخونم" و "من با چند تا از دوستام شرکت خودمونو زدیم" و چی و چی.... و چقدر احساس قشنگی بود بزرگ شدن. نگاه کردم به خود الانم و خود چند سال پیشم. دیدم که راضی‌م. از این جایی که الان هستم و جایی که می خوام برم. دیدم زندگی الانم خیلی قشنگ تر و دل‌چسب تر از زندگی چند سال پیشه.
.
امروز تولدمه. بیست و چهار ساله شدم. نگاه می کنم به سال قبل. می بینم این روزهای الان رو خیلی بیشتر از پارسال دوست دارم. چشمامو می‌بندم و لحظه لحظه های تولد پارسالم رو میارم جلوی چشمم. روزهای قبلش، روزهای بعدش... امروز رو دوست دارم. نه به خاطر اینکه احساس می‌کنم این روز متعلق به منه. هیچ وقت احساس نمی کردم یه روز خاص دارم که مال خودمه! اما یه حس خاصی دارم امروز. به تمام تبریک های فیس بوکم جواب دادم. از تمام تبریک های تلفنی و اسمسیم لذت بردم. و دارم به داستان های کوتاهی فکر می کنم که از هفته‌ی پیش هر روز هر روز به مناسبت تولدم گرفتم.
نگاه که می کنم می بینم این اتفاق های کوچیک خوب رو خیلی دوست دارم.
.
تک مضراب:

من آن ماهم که اندر لامکانم                  مجو بیرون مرا در عین جانم


تو را هر کس به سوی خویش خواند       تو را من جز به سوی تو نخوانم



۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

قطعه ای از آسمان پهناور

امروز صبح زودتر از معمول خودم از خواب پاشدم واسه همین الان سرم گیج گوله و خوابم میاد... کارمم پیش نمی ره اینه که بی حوصله تر شدم... دارم فکر می کنم کلاس فرانسه رو برم یا بپیچونم .. جلسه اوله...ممم یعنی چیز مهمی می گه... دلم بالا پایین پریدن و بدو بدو می خواد ... مثلا اینکه بریم بدمینتون بازی کنیم و من خیس عرق شم و خوشحال از اینکه دارم بالا پایین می پرم... بهت گفته بودم من عاشق صدای خوردن توپ بدمینتون به راکتم؟ چند تا زنگ باید بزنم .. گوشیم شارژ نداره... تقویممو باز می کنم که توش یادداشت کنم به کیا باید زنگ بزنم... بازش که می کنم یه ورق از توش میفته.. یه ورق یادداشت سفید با نقش و نگار صورتی ... توش یه شعر نوشتم. شعر ِ ماه تیر تقویم اردشیر رستمی که عاشق عکسشم که انگار منم! نوشته بودم بدم به تو... همون موقع هم می دونستم نمی دم... اما حس خوبی بود ..

پ.ن. خیلی دلم می خواد بدونم واقعا اینکه متولد یه ماهی باشی تو روحیاتت تاثیر می ذاره یا نه...

پ.ن.2 دیروز تو آینه ی اتاقم زل زدمو گفتم یه روز دوباره با هم شمعای رو کیکمونو فوت می کنیم... دیشب حامد زنگ زد ... نمی تونم بگم چقدر زیاد خوشحال شدم.. بهش گفتم حامد بالاخره یه روزی با هم تولد می گیریم... یه 26 تیری...

پ.ن 3. رو برگه ی تقویم رومیزی امروزم نوشتم:

شامپو جوانه گندم سینره + نرم کننده

محصولات بعد از حمام سکالا

سقوط 79 پل امیل اردمن

سیر نابخردی باربارا تاکمن ترجمه ی حسین کامشاد