‏نمایش پست‌ها با برچسب Iran. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Iran. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

وقتی از خفقان حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم.

این روزها که اینجا هستم خیلی وقت‌ها می‌نشینم فکر می‌کنم که آیا حاضر هستم برگردم ایران زندگی کنم. بعضی وقت‌ها در خیالم در یکی از روزهای سال‌های بعد بار و بنه‌م را جمع می‌کنم و می‌روم ایران زندگی کنم. بعد در خیالم خانه‌م را می‌چینم. مهمانی‌هایم را می‌روم، سر کار می‌روم…
برای همین خیلی خوبی‌ها و بدی‌های این طرف و آن طرف را مقایسه می‌کنم.
یک روزهایی خیلی مصمم می‌شوم که حتما می‌روم، یک روزهایی هم مثل امروز که می‌خوانم حتی نگذاشته‌اند کسی برای ستایش شمع روشن کند، قلبم جمع می‌شود. فکر می‌کنم به خفقانی که هست و نمی‌توانی پنهانش کنی. فکر می‌کنم به اینکه این‌جا چقدر اعصاب راحت‌تری دارم. به طور خاص که در این دو سال معاشرت‌هایم را هم صیقل داده‌ام و آن‌هایی‌ش که بهم انرژی می‌دهند را نگه داشته‌ام. در این دو سالی که دستم آمده با چه جور آدم‌هایی راحت‌ترم.
روزهایی مثل امروز به بهانه‌های دم دستی لباس راحت پوشیدن در گرما و با خیال راحت دویدن دل خوش می‌کنم. اما می‌دانم قلبم به خاطر ستایش‌ها چروکیده شده.

منی که اینجا رویم نمی‌شود به هم‌دانشگاهی افغانم که اساسا در آمریکا متولد شده و چه بسا وضعش از من بهتر باشد لبخند بزنم بدون آنکه پشتش عذاب وجدان تمام حرمت‌شکنی‌ها نباشد.

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

درخت ها چماق شده بودند و آنقدر گریه داشتیم که در آن همه غبار و گاز اشک های طبیعی بریزیم

دیدی چی شد! خارج نشین شدم دیگه.
امسال یادم رفت عاشوراست.
امسال عاشورای ۸۸ یادم رفت.

امسال کربلای زیر پل کالج رو خواب ندیدم دیگه.

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

.

يكهو ياد هفته اولي كه اومده بودم ايران افتادم. روزي كه با مامان رفتيم و يه شال سبز كمرنگ گرفتم. نزدیک به دو ماه گذشت. دلم براي آمريكا چندان هم تنگ نشده. هرچند دارم برنامه ريزي مي كنم كه آنجا رفتم اين كار را مي كنم و آن كار. دروغ چرا، مي ترسم. از اينكه دوباره بايد شروع كنم به دانشگاه پيدا كردن. خسته ام از ويزاي به درد نخوري كه باهاش هيچ كاري نمي توانم بكنم. باز همان طور شده ام كه دوست دارم يك جا قايم بشوم. من كي اينقدر ترسو شدم؟ 

۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه

.

شب كه مي خواستيم بخوابيم گفت ساعت را كوك مي كنم براي ساعت ٥، گفتم ٨ زودتر راه نمي افتم! سرم درد مي گيره! گفت بخواب. گفتم نمي تونم! 
صبح از ساعت ٦ شروع كرد به بيدار كردن من! اولش فقط غلت زدن بود، آخرش كار به فحش دادن و التماس كردن كشيد! اما خب طبعا با سردرد بيدار شدم و با قيافه عصباني نشستم توي ماشين. جاده خوب بود، و البته مثل وقتاي عصبانيت با پخش خاموش و حرف هاي در صورت لزوم! تا گدوك كه ماشين داغ كرد و مجبور شديم بزنيم كنار. دو تا آدم ناوارد و خب فهميديم ماشين مشكل دارد! آرام آرام تا فيروزكوه آمديم! در دو راهي بكسل كنيم يا همانجا ببريم تعميرگاه مانديم. ناهار خورديم و زنگ زديم امداد فلان! تا آمدن امداد دعوا كرديم سر اينكه مني كه وسواس ماشين نگه داشتن ديگران رو مسخره مي كنم كار بيخودي مي كنم و اصلا هم كول بودن نيست كه آدم به ماشينش نرسه! گفتم من خيلي هم به ماشينم مي رسم، تا وقتي دست من بود خيلي هم خوب بود! گفت اين مورد خاص رو نمي گم! گفتم وسط آفتاب ظهر تو خيابون داريم پرپر مي زنيم اين مورد رو نمي گي! طبعا ختم به اين شد كه اون گفت لجبازي و قبول نمي كني! و من گفتم يعني بايد هر حرفي گفتين قبول كنم؟ و پدربازي درنيار! بعد وانت اومد و ما رو بار زد و در گرما آمديم تهران و يه كم غر زديم و من گفتم ديگه نمي برمت سفر و بهم گفتي اشتباه كردم گفتم دو نفري برگرديم و اون گفت عصباني بودم! من ته دلم گفتم نخيرم نمي برمت! 
رسيديم تهران! همون تهرانپارس ماشين رو گذاشتيم تعميرگاه و من رفتم خونه خودمون! (به عبازتي خونه بابام) اونم رفت خونه باباش! سه ساعت بعد بهش ايميل زدم ماشين درست شد بريم همين جوري گيلان جان رو بگرديم؟ دو نفري با توشه موسيقي خوب؟

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

.

خوب بود
سفر
همه اش را سعي كردم لذت ببرم! با خوردن غذاهايي كه دوست داشتم، با بودن كنار آدم هاي دوست داشتني م. 
كتاب خوندم
قدم زدم 
حرف زدم
ولو شدم تو هواي نمدار
با مغزم درگير شدم كه آيا اگر ايران مي بودم ممكن بود دل از اون شهر شلوغ و پر دود بكنم و برم شمال (هر شمالي) زندگي كنم؟! لهجه بي اعصاب و تند آدم هاش رو هم دوست دارم حتي
از شهر كتاب بابل كتاب خريدم. يه كتابي كه چاپش تو تهران (حداقل كتابفروشي هايي كه من رفتم) تموم شده بود. يادم باشه توش بنويسم كي خريدمش و از كجا.

پ.ن. در بيست و هشت سالگي، پررنگ ترين فكر توي سرم كار كردن تو كتابفروشي! آخ و امان.

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

می‌خواستم کتاب بیضایی را امانت بگیرم. شماره‌اش را پیدا کردم و رفتم کتابخانه. به قفسه‌ها که رسیدم خشکم زد. شنیده بودم در کتابخانه دانشگاه کتاب فارسی زیاد هست، اما دیدن آن همه کتاب که خیلی‌هایش در ایران ممنوع اند، قلبم را مچاله کرد. نشستم روی زمین، کتاب‌ها را گرفتم دستم، حرف زدم باهاشان. ورقشان زدم. دلم گرفت. نفهمیدم برای چه بود دقیقا. برای ورق زدن کتاب فارسی؟ برای کتابخانه؟ به یاد کریم‌خان؟


در راه برگشتن سپیده رئیس‌سادات گوش کردم. می‌خواستم دل‌گرفتگی‌ام را تکمیل کنم لابد.

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

ولی تن به پاییز نسپرده‌ایم....


من تصمیم گرفتم رای بدم! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بعد از هشتاد و هشت این کار رو بکنم! الان اما فکر می‌کنم دارم تصمیم درستی می‌گیرم. دوست ندارم بعد از این همه هزینه‌ای که داده شده، عروسک حضرات رای بیاره. می‌خوام تقلب کنه و بیاد. از الان تا وقتی من هستم یا اونا هستن باید با کودتا سر کار باشن!
.
ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
تا همیشه داغ‌ داریم! 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

ما هیچ، ما نگاه...

یه چیزایی رو تو خونه یاد نگرفتم، خودم آروم آروم فهمیدم. حالا یا مامان بابام براشون مهم نبوده که بگن، یا فکر کردن خیلی بچه‌م که بدونم. یکی‌ش روز کارگر بود. اینکه چرا روز کارگر شده و مردم سال‌های قبل روز کارگر چی کار می‌کردند و الان چی کار می‌کنن!
چند سال پیش‌ها داشتم تقویمی که سال‌های راهنمایی توش روزانه‌هام رو می‌نوشتم ورق می‌زدم. یه روزش نوشته بودم "امروز اتوبوس نبود بریم مدرسه! کلی وایسادم و یه دونه اتوبوس هم نیومد! با تاکسی رفتم. تو راه فلانی و بیساری رو هم دیدم، کلی آدم بودیم که دیر رسیده بودیم. هرچی برای خانوم فلانی توضیح دادیم که اتوبوس نبوده قبول نکرد و تو دفتر انضباطی برامون تاخیر زد!" فکر کردم نکنه روز کارگر بوده، رفتم تاریخ نوشته رو نگاه کردم دیدم 11 اردی‌بهشت بوده. بعد عین احمق‌ها شروع کردم به خندیدن. یه خاطره محوی از اون روز یادم بود. همین‌جور که می‌خندیدم از خودم پرسیدم چرا اون موقع هیچ‌کس به من نگفت روز کارگر چه روزیه. نه اینکه تاریخش کی‌ه – چون دقیقا تاریخش رو همیشه می‌دونستم!- اینکه چه اتفاقی میوفته! شاید اون موقع تازه از ساری اومده بودیم، تصوری از کارگر‌های شرکت واحد نداشتیم به اون صورت، اما بعدش کم‌کم فهمیدم روز کارگر رو صنف اتوبوس‌های شرکت واحد خیلی جدی‌تر می‌گیرن. سال‌های بعد یاد گرفتم بعضی‌هاشون اون‌قدر جدی فعالیت می‌کنن که زندان می‌رن – و بعد هی فکر کردم که آخه چطور می‌شه یه کارگر زندان باشه و خونواده‌ش بتونن زندگی کنن-. یاد گرفتم روز کارگر وایسم نگاه کنم که چه جوری کارگرای شرکت واحد با پلاکاردهایی که روش نوشته "بابا نان ندارد" از حاشیه خیابون ولی‌عصر برن بالا، بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنن و تو نگاهشون به مردم پر از حرف باشه. یاد گرفتم این‌جور مواقع سرم رو بندازم پایین و خودم رو به ندیدن بزنم. امسال روز کارگر اما، یه آلبوم عکس دیدم تو فیسبوک از اول ماه می سال 58. از اون همه جمعیتی که لابد اون موقع خوشحال بودن اکثرا. بعد هی خواستم یه حرفی بزنم، اما فقط خفه شدم و نگاه کردم. امسال روز کارگر تهران نبودم که ببینم کارگرهای شرکت واحد چراغ‌های اتوبوس‌ها رو روشن گذاشتند. دارم به این سمت می‌رم که فراموش کنم لابد. 

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

.


هوای پرتقالی صلح را قطع کرده‌اند،

 قلب دنیا سخت گرفته‌است،

سلاحتان را غلاف کنید،‏

به‌جای آن‌ها که مرده‌اند، می‌خواهیم زندگی کنیم.
 
 
سی خرداد 90
 

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

سفر- دو - خوی

"خوی" - 137 کیلومتری ارومیه

1- کبابی حاج حسین - وسط بازار قدیمی سرپوشیده
سفارش غذا می‌دیم و دوغ محلی و.. می‌پرسیم "ماست دارین؟"- آقای سیبیلویی که بعدا معلوم میشه پسر نوه‌ی حاج‌حسینه می‌گه "نه". لب و لوچه‌ها آویزون می‌شه که ای بابا بدون ماست اصلا غذا پایین نمی‌ره و می‌پرسیم که "این‌ طرف‌ها بقالی هست؟" می‌گه "دوره" دیگه ما بی‌خیال ماست می‌شیم. اولین دیس کباب‌ها رو که آورد می‌بینیم آقای سیبیلو یه ظرف ماست آورد گذاشت رو میز. شاگردشو فرستاده واسمون ماست خریده از بقالی.

2- تو بازار سرپوشیده خوی داریم می‌چرخیم، یه چرخ‌دستی هست که روش خربزه و کدو و از این چیزا هست. دو تا پسر جوون (یکیش شاید نوجوون) هم فروشنده‌ن. یه میوه‌ای هم هست، شبیه طالبی کوچولوهه! می‌پرسم این چیه؟ می‌گه "گِرچه*" می‌گم "چه مزه‌ایه؟" می‌گه "مزه‌ش مثل خیاره" بعد می‌خنده می‌گه "همه فارس‌ها می‌پرسن اینو!" :)

3- تو جاده‌ای که می‌رفت به سمت پل "قطور" زمین‌های کشاورزی بود که اکثرش رو گل آفتابگردون کاشته بودند (و روی هیچ کدومشونم به سمت خورشید نبود) کنار یکی از این زمین‌ها تابلو زده بود "زمین‌های کشاورزی وقف ماهی خانوم"

4- پل هوایی "قطور" - راه‌آهن مرزی ایران و ترکیه، سال 55 ساخته شد و در طول جنگ هم دو بار بهش حمله شد و الان همون دو جاشم یه سری داربست و اینا زده بهش. از مردم شهر که می پرسیدی کجا رو بریم ببینیم قبل از آرامگاه شمس می‌گفتند "پل هوایی" :) راست هم می‌گفتند، اگه الان ها ساخته بودنش احتمالا چشم ما رو باهاش کور می‌کردند بس‌که تو تلویزیون جار می‌زدند!
جالبیش اینه که بعد از حمله‌های زمان جنگ اومدن ریل زمینی بزنن که به پل فشار نیاد! بعد این‌قدر شیبش زیاد شد که لوکوموتیو نمی‌کشید ازش بالا بره! ها؟ چی بگم خب؟!

5- مقبره شمس: توضیحی ندارم. رسیده بودن بهش. شاید می‌شد بیشتر بهش می‌رسیدند. اما خب یه قبر معمولی که روش نوشته بود اینجا آرامگاه فلانیه، بقایای یه برج که شاه اسماعیل ساخته بود از سر قوچ‌هایی که شکار کرده‌بود و یه سری تابلو که شرح ارادات مولانا به شمس بود.

کی شود این روان من ساکن                    این چنین ساکن روان که منم
(مولانا)

.
*شاید هم گِردچه :)

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

می‌خوای بخند و بگو ترسیدم و زرد کردم و به خیال خودم دارم عکس‌العمل نشون می‌دم یا چی. می‌خوای بخند و بگو از اول این‌جای کارت اشتباه بود و اصلا از اول اشتباه کردی پا شدی رفتی رای دادی یا چی! اما این روزا من در‌به‌در دنبال دستبند سبزی می‌گردم که پارسال دستم نذاشتم. این روزا من صدای پخش ماشینو بلند می‌کنم و می‌ذارم "از خون جوانان وطن" شجریان بپیچه تو خیابون. که بازم یادمون بیاد "قامت سروشان" را.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

عاشقان سرشکسته گذشتند، شرم‌سار ترانه‌های بی‌هنگام خویش

همه ی خوشحالی‌های حقیری که برای خودت جور می کنی- از خواندن درسی که دوست داری- دیدن دوست‌های ارزشمندی که برایت مانده- نشستن در کافه گودو و حرف زدن از در و دیوار و خستگی روز را بیرون راندن گرفته تا گز کردن عینک فروشی‌های خیابان فلسطین و امتحان کردن عینک‌های قاب کائوچویی مشکی که قیافه‌ات را شبیه بچه خرخون‌ها می‌کند و پیاده روی در خیابان  دوست داشتنی ات در تاریکی شب، همه و همه دود می‌شود وقتی می‌شنوی اعدامشان کردند. در دهانت حتی نمی‌چرخد که "اندکی صبر سحر نزدیک است". نشسته‌ای گوشه‌ی اتاق و صدای آن مادر پیر در گوشت می‌پیچد مدام که با لهجه‌ی کردی‌اش می‌گوید نمی‌داند به کجا باید برود، به کجا باید نامه بنویسد. .. چقدر احساس سنگینی می‌کنی.
.
.
تک مضراب:

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
 فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟
 تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌هابه داس سخن گفته ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که توتقوای خاک و آب را
هرگزباور نداشتی

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بی‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسپیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌هاسر برنگرفته‌اند!

الف- بامداد

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

مثل الان که اینجایی

واسه یه کاری رفتم سراغ تقویم رومیزی- دیدم زیر صفحه ی امروز نوشته آغاز جنگ تحمیلی 1359 هجری شمسی- آغاز هفته دفاع مقدس.


یه جوری شدم. فکر اینکه 29 سال پیش هم چین روزی ملت داشتند کار و بار روزانه شونو انجام می دادند و یهو... مثل همین الان که پشت میزت نشستی، روی تختت ولو شدی، مامانت رفته خرید، بابات سر کاره... یه همچین روزی.


۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

سبز! سبزکم رنگ! سبز پر رنگ! سبز مغز پسته ای! سبز لجنی!

این روزها و تو این جریانات، چند نوع موضع گیری وجود داره. یه عده ای این طرفی اند و موافقند. یه عده ای هم اون طرفی اند و مخالفند. یه عده ای هم هستند که اون طرفی نیستند اما با این حرکت مردم مخالفند و می گن این حرکت ها پشتش بینشی نیست و معمولا هم با لحن تحقیر کننده ای هم می گن. (شایدم این برداشت من باشه) راستش رو بگم این که پشت این حرکت بینشی هست یا نه فکر من رو خیلی به خودش مشغول کرده. وقتی به این فکر می کنم که چرا این اتفاق افتاد و کلا قضیه از کجا شروع شد، می بینم این مردم (منظورم مردمیه که رای دادند- به مو سو ی یا کر و بی) خیلی کوتاه اومده بودند از خواسته هاشون. می دونستند انقلاب پدیده ی خوبی نیست. می دونستند این که یه نیروی خارجی مثل آمریکا بیاد و سعی کنه حکومت رو اصلاح کنه نتیجه ی خوبی نداره. (مسلما منظورم همه ی مردم نیست- وگرنه ما اگه به زعم وزارت کشور سیزده میلیون و سیصد هزار نفر آدم با سطح آگاهی بالا داشتیم که الان وضعمون این جوری نبود) به قول سو ر نا ها شمی (دانشجوی شرکت کننده تو تحصن دانشگاه زنجان که سر همین مسئله ستاره دار شد و حکم زندان هم گرفت) کرو بی (و همین طور مو سو ی) قهرمان ما نبودند، بلکه نزدیک ترین گزینه به کف مطالبات ما بودند. بگذریم. منظورم اینه که ما خیلی کوتاه اومدیم و خواسته هامونو تعدیل کردیم و قبول کردیم برای ساختن باید از همین انتخا با ت نصفه و نیمه و گزینه های سرند شده ای که داریم شروع کنیم. اما اتفاق هایی که بعدش افتاد، ما رو به این سمت هل داد. در واقع مردم معترض به نتیجه ی انتخابات هیچ چاره ی دیگه ای نداشتند. اینکه می گم هیچ چاره ای واقعا بهش باور دارم. روز شنبه ی بعد از انتخا با ت که همه تو بهت بودند، کتک زدن مردم، هیچ چاره ای نذاشتن جز اینکه علاوه بر اعتراض به نتیجه ی انتخ ا بات نسبت به برخورد وحشیانه ی پلیس ها و لباس شخصی ها هم معترض بشیم. (واقعا هر چی فکر می کنم می بینم هیچ عکس العمل دیگه ای نمی شده نشون داد، مثل اینکه حقتو بخورن، بعدشم بزنن تو گوشت! بعد تو واقعا ساکت می مونی یا آسمون رو به زمین میاری؟) با حرف های یک شنبه ی رئیس جمهور (منظورم همون خس و خاشاک معروفه) مردم جری تر شدند، و البته عکس العملشون راه پیمایی آرام روز دوشنبه بود. وقتی اون رو هم به خشونت کشیدند... (واقعا چه راه دیگه ای می موند واسه مردم ِ کتک خورده ی مصیبت دیده؟)


می خوام بگم آره، ما آمادگی و آگاهی حرکت حزبی و هدفمند رو نداشتیم. ما می خواستیم با اصلاحات وضعیت کشور رو آروم آروم درست کنیم. باور داشتیم تو قدم اول، کشورمون به یه ثبات اقتصادی نیم بند و بالا بردن کیفیت زندگی نیاز داره... اما حکومت ما رو مجبور کرد به ادامه دادن این بازی خطرناک (با کوتاه اومدن و دست از بازی کشیدن، مجبور به تحمل حکومت نظامی می شدیم که به مراتب خطرناک تر از حکومت آخو/ندی ه) مردم رو توی وادی ای انداختند که شعار "رای من کو؟" به "مرگ بر..." تبدیل بشه.

خیلی فکر کردم رو اینکه این "ما رو مجبور کردند" هایی که استفاده می کنم درسته یا نه. متاسفانه باور دارم که درسته. باور دارم حرکت "آقایون" مردم رو مجبور به این واکنش ها کرد. رک بگم کسایی که جنبش سبز (هر اسم دیگه ای می خوای می تونی روش بذاری، من خودم هیچ وقت از این کلمه استفاده نکردم!) رو مسخره می کنند رو نمی فهمم. نمی فهمم وقتی سر هیچ هم وطن منو/ هم کلاسی منو/ برادر منو می کشند و بعد شهیده ی حجاب رو علم می کنند و از بیدادگری حقوق بشر اروپایی داد سخن سر می دن چه عکس العملی باید نشون داد؟ دیروز (جمعه) حول و حوش ساعت سه در خونه ی ما رو محکم کوبیدند. (خونه ی ما حوالی هفت تیره) اولین کاری که کردم این بود که با آیفون درو باز کردم و بعدش رفتیم دم در. چند تا از همسایه ها هم اومده بودند. خب! یه عده که داشتن فرار می کردند ریختند تو حیاط. ما دم در ایستادیم و دیدیم که چند نفری چه جوری یه پسر جوون رو می زدند. دیدم که خونش می ریخت کف کوچه ای که من هر روز ازش رد می شم. دیدم چند تا موتور سوار دو ترک با چوب و زنجیر اومدند، خندیدند، با هم دست دادند، فریاد زدند "ماشالله"، جواب دادند "حزب الله"! گفتند روزتون قبول و من، من هیییچ غلطی نتونستم بکنم. خجالت کشیدم. یه لحظه برگشتم و دیدم مهنوش داره گریه می کنه. خجالت کشیدم از حضور بی مصرفم اونجا که هیچ کاری نمی تونم بکنم و فکر کردم شاید مرگ بر گفتن ها و حضور داشتن ها کمترین کاری باشه که بتونم انجام بدم. (..زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی ست)

بهمون می گن چرا الله اکبر می گین؟ نمی فهمم چرا متوجه نمی شن که می خواهیم نشون بدیم ما از همون جنسی هستیم که سال 57 الله اکبر گفتیم. ما جیره خور فلان جا و بهمان جا نیستیم. ما از کره ی مریخ نیومدیم. نمی فهمم چه ایرادی داره که با وسیله ی دفاعی خودشون به خودشون ضربه بزنیم (یا حداقل تلاش کنیم که ضربه بزنیم) به شدت بر این باورم که آقایون از همین الله اکبر ها هم می ترسند که به این جرم ملت رو دستگیر می کنند. (من خودم یه خانواده ی کامل رو می شناسم که سر همین مسئله بازداشت شدند)

بهمون می گن ها ها دیدین از شرکت کردن تو انتخا/ بات فقط پز 85 درصدی و حماسه ی حضورش واسه آقایون موند؟ نمی فهمم چرا این همه بازتاب رو تو تمام دنیا ندیدند. نمی دونم چرا یادشون نمیاد اون انتخا / بات مجلسی که همه تحریم کردیم و نرفتیم هم حماسه ی حضور معرفی شد و پز تلوزیونی که البته آن وقت ها صاحبش لا ر یجانی بود مثل سوزنی بود که بر تنمان فرو می رفت. حرف سیمای ضر غامی رو طرفدارای خودشون دنبال می کنند و نمی دونم چرا شمای تحریم گر (و یا شاید فقط برای اینکه زخم زبان بزنی بر بدن رنجور این مردم معترض مصیبت دیده) و شاید من اشتباه می کنم که فکر می کنم تعداد مردمی که شبکه های بی بی سی و سی ان ان و الجزیره رو دنبال می کنند بیشتر از کسانی ست که پرس تی وی را نگاه می کنند.

بهمون می خندند که چرا می رین نماز جمعه و آب به آسیاب "اونا" می ریزین؟ ما نماز اولی ها که رفتیم نماز جمعه کی باور کرد و یا حتی اعلام کرد که نمازگزاران حضور باشکوه داشتند؟ ا.ن.؟ شخص رهبر؟ صدا و سیما؟ کی از حضور مردم در نماز جمعه خوشحال شد؟ کجا پز دادند؟ غیر از این بود که نیروهاشونو همه جا چیده بودند؟ غیر از این بود که بی دلیل اشک آور زدند؟ من یادم نمیاد مسلما! اما شنیدم مصلی رو برای این ساختند که زمین فوتبال دانشگاه تهران جوابگوی نمازگزارها نبود. مادر من از ساری اومد تهران فقط به این خاطر که تو نماز جمعه ی طالقانی شرکت کنه. کجان این مردم؟ نماز جمعه از اول مال همین مردم بود، نه این قشر خاصی که الان ادعای مالکیت دین و دنیا و آسمان و زمین رو دارند!

ما تو مدرسه های جمهوری اسلامی یاد گرفتیم نماز جمعه یه فعالیت عبادی- سیاسی ه. و من، من ِ بی نماز اگر می رم نماز جمعه ی رفسنجا/ نی، به خاطر این نیست که ر/ فسنجا/ نی رو قبول دارم یا معتقدم به اینکه ثواب نماز جماعت چی است و چی نیست. بلکه می خوام بگم آقای اعلی حضرتی که اون بالا نشستی و فکر می کنی خدا هم نماینده ی شماست، بدون که من هنوز داغدار خون های ریخته شده ام. به این خاطره که خسته شدم از خر فرض شدن و دروغ شنیدن.

بهمون با تمسخر می گن چرا تظاهرات روز قدس می رین؟ می خندن و با یه لحنی می گن شما سبزا می رین روز قدس ها ها ها! نمی فهمم چرا متوجه نمی شن وقتی هیچ تجمعی نمی تونه صورت بگیره، وقتی به بهانه ی طرح انضباط اجتماعی سر هر خیابون فرعی حتی (!) یه پلیس باطوم به دست گذاشتند و تا سه چهار نفر یه جا جمع می شن متفرقشون می کنن. وقتی این روزها مردم در حالی خرید می کنن که دو تا مامور که تفنگ دستشونه (به اینا که رگبار می بندند چی می گن؟) تو میدونای اصلی مانور می دن واسه خودشونو تو فکر می کنی اگه همین الان ضامن این لعنتی کشیده شده باشه (نباشه؟) و این سرباز دستش بخوره به ماشه چه اتفاقی میفته و نگاهت می افته به زن و شوهر جوونی که دارن از کنار سرباز رد می شن و پاهای تپل بچه ای که بغل خانومه ست. با این اوصاف چرا روز قدس نمی تونه یه فرصت خوب برای تجمع و دل گرمی باشه؟ برای نشون دادن اینکه بلایی که به سر ما اومده اون قدری نبوده که با گذشتن چهار ماه از یادمون بره.

کاش می اومدن و می دیدن از همین جمعیت سبزها چه ترسی داشتند، که همه ی فرعی ها رو بسته بودن و نمی ذاشتن ما قاطی 63 درصدشون بشیم! کاش بودن و می دیدن وقتی با اشک آور ما رو به پیاده رو و پارک لاله کشوندن، 63 درصدشون این قدر نبود که یه لاین بلوار و پر کنه و مجبور شدن چهار طرف یه پرچم گنده رو بگیرن و زیر فریاد "پرچم زیرش خالیه" مردم راه بیفتن و چشم فتنه رو کور کنند و مشت به دک و پوز استکبار جهانی بزنن!

من گزارش های روز قدس تلویزیون رو دیدم. اصلا اون جاهایی که ما بودیم رو نشون ندادند که بخوان از حضورمون سواستفاده کنند، هر چند واسه شخص من (!) مهم نبود که بگن 15 میلیون جمعیت تهران پاشده بودن اومده بودن واسه تجدید میثاق با فلانی و دهن کجی به بیساری! دیگه از گزارش های کامران نجف زاده که اثرش بیشتر نیست!ه

چیزی که واسه من مهم بود این بود که همه ی کسایی که دیدم با ترس و دلهره از این که کسی نمیاد راه افتادند اما وقتی اون همه آدم شبیه خودشون دیدن انرژی گرفتند و فهمیدند هنوز خیلی ها هستند که یادشون نرفته در به دری 28 روزه ی مامان سهراب رو از این بازداشتگاه به اون یکی. یادشون نرفته چه طور ندا جلوی چشم همه ی مردم دنیا جون داد و دولت به جای یه ذره مسئولیت پذیری از تمبر یادبود شهیده ی حجاب پرده برداری کرد.

نمی دونم چه طور می شه این چیزها رو دید و با لحن تمسخر آمیز گفت سبزها!

من می دونم آدم سیاسی ای نیستم. می دونم این متن احساسیه. اما بر این عقیده ام که غالب مردم تمام دنیا این جوری اند. چه اون هایی که انقلاب فرانسه رو راه انداختند چه اونایی که به اوباما رای دادند. پس این که من نوعی با احساسم نباید حرف بزنم توجیه خوبی برای ساکت شدن نیست.

پ.ن. یکی از انگیزه های اصلی ام برای نوشتن این یادداشت، پست ساروی کیجا بود. (تکرار می کنم یکی)ه



۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

برداشته شده از وبلاگ آ ل و چ ه خا نوم که فیل ت ر است و نوشته های فرجام ش همیشه آتشم می زند:

دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید

ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.


داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.


اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.


می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.


وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.


اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.

برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.


این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.

ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.

ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.

ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!

و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر... سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.


گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.

فرجام

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

F*** off

از من نپرس خونه‌ام کجاست...تو اون همه ویرونه
ای هم‌قبیله چی بگم...قبیله سرگردونه
ما دربدرتر از همیم...هم‌خونه بی‌خونه
غربت ما دیار ماست...خونین‌ترین ویرونه
دربدری فال تو بود...اما نصیب ما شد
کودک نازاده ما...با دست ما به خاک شد
از من نپرس درد دلم...شکسته سنگ صبور
خاطره‌ها ویرونه‌هاست...قصه‌ها زنده بگور
چه آرزوهایی که نمرد...چه سینه‌هایی که نسوخت
کسی دیگه تو اون دیار...رخت عروسی ندوخت
باور کن ای هم‌آواز...نشکسته بال پرواز
با هم بیا بسازیم...اون خونه رو از آغاز
از من نپرس خونه‌ام کجاست...تو اون همه ویرونه
ای هم‌قبیله چی بگم...قبیله سرگردونه
ما دربدرتر از همیم...هم‌خونه بی‌خونه
غربت ما دیار ماست...خونین‌ترین ویرونه
چه آرزوهایی که نمرد...چه سینه‌هایی که نسوخت
کسی دیگه تو اون دیار...رخت عروسی ندوخت
باور کن ای هم‌آواز...نشکسته بال پرواز
با هم بیا بسازیم...اون خونه رو از آغاز
از من نپرس خونه‌ام کجاست...تو اون همه ویرونه
ای هم‌قبیله چی بگم...قبیله سرگردونه
غربت از اون خاک پاک...ما رو جدا نکرده
قبیله سرگردون به خونه بر می‌گرده
به خونه برمی‌گرده
...