‏نمایش پست‌ها با برچسب هم چنان که راه می رفتم و می مردم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هم چنان که راه می رفتم و می مردم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

آدم‌ها من را آزار می‌دهند. حرف‌هایشان، حرف‌هایشان زخم است، آن حرف‌هایشان که حکم صادر کردن است. آن حرف‌هایشان که یعنی من می‌فهمم و دیگران نمی‌فهمند. فهمیدم باید دور باشم از آدم‌ها. فهمیدم باید آن تعداد کمی‌شان را که نگه داشته‌ام کنار خودم، نگه داشته‌ام برای خودم را داشته باشم. این آدم‌های دیگر را باید از دور نگاه کنم و از همان دوری که هستند دوست داشته باشم فقط. نزدیک‌تر که بیایند، دهانشان را که باز کنند حرف‌هایشان خنجر می‌شود می‌رود توی تن آدم و من باز باید مچاله بشوم توی تختم و غصه بخورم بابت همه این‌ها و دختربچه‌ی مو چتری پرشروشورم بشود همان دختر چاق شلخته.

می‌دانم نباید این‌قدر تاثیر بگیرم از حرف دیگران اما من هیچ وقت یاد نگرفتم حرف‌های مردم را حواله کنم به ناکجاآباد. من غصه می‌خورم. غر می‌زنم، نق می‌زنم و چقدر خوب است که هنوز دوست‌هایی هستند که غرهایم را می‌گویم برایشان هر از چند گاهی.



۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

نشستم سر کلاس. نگاه می کنم به ناخونای قرمز ارکیده. یادم میاد چند روزه می خوام ناخونامو لاک بزنم. یادم میاد لاک بنفش رو گذاشته بودم جلو چشمم، فرداش لاک پوست پیازی رو گذاشتم کنارش، چند روز بعدش لاک شکلاتی رو... نگاه می کنم به گوشه های انگشتام که باز پوستشون زمخت شده. می گم امشب درستش می کنم. بعد می گم دلم لاک سرخابی می خواد. می گم خب حالا لابد لاک سرخابی رو هم می ذاری کنار بقیه لاکا.... بعد می گم نه بابا امروز می رم همه لاک ها رو می ذارم سرجاشون، گوشه ناخونامو هم با سوهان درست می کنم و بهشون لاک سرخابی می زنم. یادم میاد تا هفت و نیم کلاس دارم. می گم شب کی حال داره لاک بزنه، بعدم که تا لاک می زنی همه ی کارهایی که باید بکنی یادت میاد و آخرشم ناخونت خراب می شه. بعد کلاس تا شروع شدن کلاس بعدی لواشک می خورم و جنگل واژگون می خونم. کشیده می شم با داستان و "کورین" رو دوست دارم و فکر می‌کنم بهش میاد اسمش "سیمون" باشه. مثل سیمون "مستاجر" پولانسکی. کورین یا سیمونِ من وقتی شوهرش رو -که گذاشته با یه دختره رفته-  پیدا می کنه میره شهرشون و وقتی میره دیدنشون می بینه جوراباش لنگه به لنگه است و اون لحظه فقط دلش می خواد پاهاشو بذاره رو میز و بگه نگاه جورابام لنگه به لنگه است. کتابم تموم میشه، زبونم از خوردن لواشک‌ها سِر شده. دلم می خواد پفک بخرم اما پا می شم میرم دستشویی رژ می زنم و می رم سر کلاس و به ناخونای صورتی خودم و جوراب های لنگه به لنگه کورین و عینک کائوچویی گنده ی سیمون فکر می کنم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

مثل چرخ و فلک سرگیجه گرفته‌ایم، مثل این‌که در سبدی از بادکنک‌های رنگی افتاده‌ایم

یه زمانی چند سال پیش‌ها که موبایلم تازه اسمس دار شده بود، با آناهیتا واسه هم اسمس می‌زدیم، شعر، دیالوگ، حرف! یه فولدر تو گوشی‌م داشتم اسمش آناهیتا بود، برای این اسمس‌ها. زیاد شده بود، منم موبایلم از نوع نفتی بود که حافظه نمی‌خورد، این بود که تصمیم گرفتم تو یه دفترچه وارد کنم شعرها رو- با سرعت مورچه‌ای. یه شب قبل خواب که اعصابم خورد بود و می‌خواستم من باب آرامش! اینباکسم رو پاک کنم اشتباهی زدم همه اسمس‌ها رو پاک کردم و خب خیلی حالم گرفته‌شد.

یه کیف داشتم رنگی‌رنگی و شاد. وقتی می‌گذاشتمش کلا شاد می‌شدم – یا شایدم وقتی شاد بودم می‌گذاشتمش- اولین باری که شستمش همه رنگاش قاطی شد و عملا به هیچ دردی نمی‌خورد دیگه. بدیهیه که حالم خیلی گرفته‌شد.

لب‌پر شدن بشقاب میناکاری‌ای که بابک بهم داده‌بود. از بین رفتن اطلاعات روی هارد اکسترنال.... آره همه‌شون ناراحت‌کننده‌ن، اما همه‌شون باعث شدند سعی کنم حسرت نخورم. حسرت از بین رفتن یادگاری‌ها. حسرت از دست رفتن آدم‌ها.

دو هفته پیش داشتم اتاقمو خالی می‌کردم که نقاشی‌ش کنن. یه خروار وسیله از زیر و زبر کمدها و کشوها زد بیرون. عکس‌های مدرسه راهنمایی، دفتر شیمی پیش‌دانشگاهی که بالاش آنت شماره‌ی جدیدشو نوشته بود. جزوه‌هایی که تو حاشیه‌ش شعر نوشته بودیم. دفترچه‌ای که سال کنکور تو راه برگشت مدرسه با آناهیتا توش برنامه‌ریزی می‌کردیم چه درسی رو بخونیم. همه‌شونو نگه داشته بودم، واسه خاطره‌ها. هر از چندگاهی می‌نشستم کف اتاق و نگاشون می‌کردم و ولو می‌شدم تو خاطره‌ی اون سال‌ها! انداختمشون دور. همه‌شونو. حتی آرشیو چلچراغمو. حتی تمام کارت تبریک‌هایی که از سوم دبستان تا دبیرستان نگه داشته بودم.

نباید دل بست، به وسیله‌ها، به خاطره‌ها، به آدم‌ها... از یک جایی به بعد باید ولشان کرد. به قول یکی یه زمانی آدم‌ها که می‌خواستند بروند کفش‌هایشان را قایم می‌کردیم و به پرو پایشان می‌پیچیدیم که یک ساعت بیشتر بمانند. از یک جایی به بعد دیگر تا طرف رِنگ رفتن را ساز کرد، خودمان کفش‌هایش را جفت کردیم و دمِ در ایستادیم که به سلامت.

.

 

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

رو‌دررو دریا مرا می‌خواند

- بعضی از آدم ها هستند که می‌آیند از قشنگی های کوچک زندگی می گویند، از لذت های کوچک زندگی حرف می زنند تو بگیر خوردن یک قهوه فرانسه در یک کافه ی شلوغ و پر دود، تو بگیر خواندن یک کتاب در یک بعد‌از‌ظهر رخوت آور! ... همه‌ی این ها رو می خوانی و لذت می‌بری اما انگار چیزی کم است... یک جای کار نویسنده می‌لنگد..انگار نویسنده دارد خودش را راضی می‌کند زندگی همین است و خوب هم هست... می‌دانی نیست، می‌دانی نویسنده هم می‌داند.
.
- می‌رویم گودو قهوه فرانسه می‌خوریم، می‌رویم بازارچه کتاب، انتشارات یساولی زیر پله کتاب طراحی می‌خریم، می‌رویم نشر ثالث "به تماشای آب‌های سپید" می‌خریم، قدم می‌زنیم، تیاتر می‌بینیم، ، روی سکوهای بلند پارک می نشینیم و لیوان های بزرگ چای بوفه پارک دانشجو را فوت می‌کنیم، دامن چین چین می‌پوشم و گوشواره‌های بزرگ می اندازم....حرف می زنیم درباره خریدن گردنبند برای من و پاستل گچی برای تو.
برنامه می‌چینیم که برویم "چارمیز" ... همه‌ی این کارها را می‌کنیم، اما کم است.
می‌دانم یک چیز بزرگ وسط همه‌ی خوشی‌های ساده و قشنگ زندگیمان کم است.
نه زندگی این نیست، بی‌شک زندگی اینی که در آنیم نیست.
.
تک‌مضراب:

عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
.
پ.ن. دلم خوشی‌های خرکی می‌خواهد، می‌فهمی؟

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه


یه جا، توی همین دنیای مجازی یکی گفت از سپیده بدش میاد. من فکر کردم چرا؟ خواستم بگم من بدم نمیاد! از اون آهنگ "عاشقی اما عشق من عاشق با سیاستی" هم خوشم میاد حتی! بعد فکر کردم به عید 88 – یه هفته‌ی اول رو مونده بودم تهران، بعد تنها رفتم ساری، تنها رفتم چندجایی که دوست داشتم عید دیدنی! خونه‌ی عمه‌م بودم، نشسته بودیم به صحبت، پی‌ام‌سی هم روشن بود، این آهنگ سپیده اومد، عمه‌م گفت من چقدر از این بدم میاد! گفتم باحاله‌ها! بعد عمه‌م یه کم گوش کرد گفت آره شعر قشنگیه! بعد من اصلا سلیقه‌ی این عمه‌مو زیاد قبول ندارم! بعد همون لحظه هم فکر کردم که از رو جو و شرایط و اینا این حرف رو زده! بعد حتی بعدش فکر کردم که احتمالا چون همه همین جوری الکی از سپیده بدشون میاد من هی همه جا اعلام می کنم چرا الکی از یه خواننده انتظار دارین سنگین و رنگین باشه! خواننده ست خب!

فکر می‌کنم به بعد از اون روز عید 88! به یه روز دیگه که هنوز عید بود. همون روزی که من داشتم با هیجان واسه دوستی که از سفر اومده بود تلفنی تعریف می کردم که عیدی لباس تنیس گرفتم و چند دقیقه بعدش فهمیدم عمه م سرطان داره و سریع باید عمل شه. به رو‌زهای بعدترش، که رابطه‌ای که توش بودم پیچید به‌هم و من این قدر بی‌عرضه و احمق بودم که نتونستم یه عکس‌العمل حتی نشون بدم! به روزهای بعدتر که کشورم پیچید به هم، که من هم به همراه همه‌ی مردم پیچیدم تو هم.

باورت می شه یه آهنگ خالتور سپیده واسه من این همه خاطره داره؟ محاله بشنوم "عاشقی اما عشق من عاشق با سیاستی" و یاد همه‌ی همه‌ی این اتفاق ها نیفتم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

شب اون پنج‌شنبه پرخاطره از اون مغازهه سر خسروی لاک خریدم. هی گفتم آقا من یه لاک نسکافه‌ای- پوست پیازی- قهوه ای کرم... و آقاهه آخرش گفت خانوم شما لاک کرم پودری می خوای! و من فکر کردم هه هه چه رنگ مسخره‌ای! و وقتی لاکو رو ناخونم تست کردم دیدم رنگش مثل کرم پودره! گیریم تو از اون شب فقط این یادت باشه که ما سه نفری عطرتو مسخره کردیم! و پیتزا و بال تند. و من هی از اون شب یاد تقاطع خسروی و صالحی بیفتم و اون نوار سبزی که به اون پست برق کذایی چسبوندند.

دیشب دوست داشتنی که داشتم. با یه دوست رفتن و چرخیدن و خیس بارون شدن و بوی فرش خیس دادن و تو یه کافه ی پر دود نشستن و از گشنگی نای حرف زدن نداشتن و آخرش دم کانتر موقع حساب کردن یه جفت گوشواره بافتنی واسه خودت خریدن. خواستم بگم گیریم تو از اون شب پاستاهای خوشمزه ش یادت مونده باشه و من فیلمایی که خریدیم، دیدم دوتامون یادمون می مونه، فیلم هایی که خریدیم- پاستایی که خوردیم- حرفایی که زدیم.

دیشب خواستم یادم باشه که من همینی هستم که هستم. همین آدم معمولی با غصه ها و شادی های معمولی ش. تو اتاقم چرخیدم و یه سری از نوشته هایی که از سال های دبیرستان مونده بود رو دیوار رو کندم. نشستم رو تخت خواب و لواشک خوردم و فکر نکردم وای حالا شاید لحافم کثیف شه. ساعت دوازده رفتم حموم و همون جوری با حوله دراز کشیدم رو تخت. فکر کردم به روزهایی که دارم می گذرونم. به برنامه هام. به آدم های زندگی م. نیم ساعتی هم چرت زدم. بالاخره لباس خواب طوسی سفیدمو پوشیدم و با موهای نم‌دار حوله پیچ خوابیدم.

امروز صبح اول می خواستم مانتو/ تونیک قرمزمو بپوشم با شال مشکی. بعد دیدم اگه اونو بپوشم پس باید کفش کانورس قرمزامم بپوشم و اگه مثل دو روز قبل بارون بیاد جورابام خیس می‌شه و کفشامم کثیف می‌شن. بعد گفتم مانتوی قهوه ای سوخته مو بپوشم با شال مشکی مثل دو روز گذشته! بعد دیدم دو روزه دارم اینارو می پوشم چه کاریه! آخرشم مانتو سرمه‌ای پررنگمو پوشیدم و شال سبز سدری. بعد دیدم خب گوشواره بافتنی جدیدامم بذارم یهو!

و همه ی این‌ها یعنی خوشحالم از دیروز خوبی که داشتم. احساس خوبی دارم نسبت به اینی که امروز هستم. اعصابم خط خطی به خاطر تقویم هورمونی شاید و یا شاید به خاطر چیزایی که الان یادم نیست و اینکه هه هه امروز هوا آفتابیه! بدون بارون.






۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

پنجه می سایم بر خاطره ها

صبح – مانتومو پوشیدم... روسریم رو سَرَمه- گره نزده... جلو آینه می ایستم .. به صورتم کرم می زنم... نگام به جوشایی که چند روزه رو صورتم جا خوش کردن و خیال هم ندارن برن و من به خاطرشون حتی نمی تونم آرایشگاه برم می افته... فکر می کنم صورتش جوش داشت... نه یادم نمیاد صورتش جوش داشته باشه... می گم صورتش لاغر بود... فکر می کنم چقدر از صورت لاغر خوشم میاد... رژ گونه می زنم، سعی می کنم خیلی پررنگ نباشه... می گم رژگونه ش ملایم بود؟ فکر می کنم شاید چون عصر بود دیگه کم رنگ شده بود... بعد می گم یعنی از اونایی که وسط روز می رن میکاپشونو ریفرش می کنن و همیشه حواسشون هست که حتی اون آرایش ملایمشونم به جا باشه؟ از تو کیفم رژلبمو بر می دارم.. همونی که کم رنگه – یادم میاد چون کم رنگ بود رفتم به دونه دیگه خریدم... که استفاده ش نکردم اصلا.. می گم یادم باشه اگه از جلو اون مغازه رد شدم یه دونه دیگه از همینا بگیرم... رژمو می ذارم تو کیفم .. فکر می کنم می ذارمش تو کیف که بعد ناهار که رژم پاک شده دوباره بزنم... فکر می کنم چند بار تا حالا این کارو کردم؟ می گم خانوم همکار که همیشه رژلبش تر و تمیزه یعنی وسط روز می ره دستشویی درستش می کنه؟ می گم خب ضایع نیست آدم بره تو دسشویی میاد بیرون لبش یه رنگ دیگه باشه؟ فکر می کنم اصلا آدم باید رژشو قایم کنه وقتی داره می ره دستشویی یا خیلی ریلکس اصلا کیف لوازم آرایششو بگیره دستش بره تو! فکر می کنم اگه تو شرکت ما یکی این کارو کنه، لابد همه آقایون همکار- اعم از پیر و جوون و مجرد و متاهل و مذهبی و ادعای روشنفکریش عالمو برداشته و کی و کی- تو دلشون –شایدم تو روی هم!- پوزخند می زنن... می گم اصلا متوجه می شن آدم مثلا رنگ لبش عوض شده! یا چمی دونم لبش داره برق می زنه... فکر می کنم نه متوجه نمی شن... اما اگه یه روز لبت خشک باشه می فهمن... همه می فهمن.. اگه نزدیک تر باشن،به روتم میارن که لبت خشکه.. که صورتت جوش زده.... هیچ وقت نمی گن اِ ابروهات خوشگل شده- عوض شده... صورتت باز شده... اما یادشون نمیره به روت بیارن ابروهات پر شده!

موهامو مرتب می کنم و گره روسریمو محکم می کنم. مداد چشم نمی کشم معمولا... دوست ندارم وقتی دارم مثلا یه گزارشی رو می¬نویسم و می خوام تمرکز کنم حواسم باشه دستمو نمالم به چشمام و زیر چشمام سیاه نشه و چی و چی! فکر می کنم مداد چشم داشت، به صورتشم میومد... وای میسم جلوی طبقه کمد دیواری و به عطرهای ردیف کنار هم نگاه می کنم.... یادمه یکی می گفت عطر اگه همین جوری بیرون باشه بوش کم می شه یا می پره...باید گذاشتشون تو جعبه شون! فکر می کنم یکی از کارهای دوست داشتنی م اینه که هر از چند گاهی وقتی دلم می گیره یا می خوام خاطره هامو مرور کنم بیام وایسم کنار این طبقه و دونه دونه عطرهامو بو می کنم ... پیور* داره تموم می شه، یعنی خیلی وقته که رسیده به اون تهِ تهِ شیشه اما استفاده ش نمی کنم که تموم نشه! فکر می کنم اینو اسفند هشتاد و سه با مامان رفتیم خریدیم... یاد احساس اون وقت هام می افتم. فکرهایی که تو سرم بود که نمی دونم چقدر اینی بود که الان هستم! می گم شاید قبل از عید برم یه دونه دیگه بگیرم، شاید بازم با مامان. یه نگاه به اکو دیویدف* میندازم، فکر می کنم یعنی اگه یه عطر تموم بشه خاطره ی آدمی که اینو بهت داده هم تموم میشه... یهو یادم میاد اصلا دوست ندارم عیدیمو آخر تابستون بگیرم... یادم میاد یه بار کادوی تولد نرگس رو تو اردی بهشت دادم! دستِ آخر ورساچه نوَر* رو بر می دارم. فکر می کنم به من نمیاد این بو. این رایحه ی اصیل و گرم. فکر می کنم لابد همون قدر که مامان واسه من عطر پرت می خره منم بهش عطرهای بی ربط کادو می دم. فکر می کنم این بو حتی به این مانتوی سبزمم نمیاد... به اون مانتوی سرمه ای ای که تابستون می پوشیدم چرا. رنگ سرمه ای آروم تر بود.... فکر می کنم به اونم میاد ورساچه بزنه.. سنگین و اصیل.... و البته لاغر... با آرایش ملایم
.
* pure
* echo davidoff
*versace crystal noir




۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

خواب در بیداری


خواب دیدم آناهیتا اومده ایران... یه جایی که شبیه خونشون نیست، اما می دونم که خونشونه! نشستیم پشت کانتر آشپزخونه داریم حرف می زنیم. ازش می پرسم کی برمی گرده می گه یه شنبه- می دونم اون روز پنج شنبه ست. تو فکرم دارم به خودم می گم اِ! من که دیگه وقت ندارم ببینمش که! همه ی روزام پره!
بعدش خواب می بینم علیرضا داره یه قضیه رو اثبات می کنه... یه ماتریس گنده رو سه تیکه کرده و همین طور که داره حل می کنه توضیح هم می ده که آره الان دیگه چیزی نمونده اثبات شه! منم دارم حرف می زنم . شاید دارم می گم راستی می دونی آناهیتا اومده ایران! بعد احساس می کنم می گه ساکت- حواسمو پرت نکن.
بعدش دارم برمی گردم خونه.. سر یکی از کوچه هایی که می خوره به ایران­شهر- قبل از طالقانی، شبه- شاید ساعت یازده! درگیری شده... دارن یکیو دستگیر می کنن. می خوام رد شم برم خونه اما تیر می خورم. می افتم رو زمین... نمی تونم دردشو توصیف کنم! نه که شدید بود. شاید بیشتر عجیب بود. دردی که تا حالا تجربه ش نکردم!
با این آخری از خواب می پرم. طول می کشه تا بفهمم کجام. موقعیت خودمو- اینجا- ساری- خونه مامان بزرگ- تو هال بزرگ خونه مامان بزرگ- ساعتو نگاه می کنم- دو و نیم... صورتمو رو بالش جابه جا می کنم- یاسمن پاهاشو جمع کرده و خوابیده.. لابد بقیه هم هنوز سر جاهاشون خوابیدن... امین، مامان، سپهر....
نمی تونم چشامو ببندم! هنوز درد گلوله رو- درد عجیب گلوله رو تو تنم احساس می کنم. فکر می کنم یعنی کاوه ماهی چند بار از این خواب ها می بینه- فکر می کنم چقدر احمق بودم که داشتم فکر می کردم اِ من که وقت خالی ندارم که بازم آناهیتا رو ببینم- فکر می کنم چقدر بد که وسط درس خوندن علیرضا حرف زدم. به عادت بچگی­ها، چند بار تکرار می کنم همش خواب بود- همش خواب بود.... چشمامو می بندم. سرِ کوچه ی منتهی به ایران­شهر میاد جلو چشمام! سعی می کنم به برف بازی عصر فکر کنم... به آدم برفی ای که درست کردیم- به آش رشته ای که مامان بزرگ درست کرده بود... نمی فهمم کی خوابم می بره. 
.
.
الان که اومدم اینو پست کنم این پست جدید اسپایدرمرد رو دیدم،
کابوس ها تنها در خواب ترسناک هستند؛
در بیداری در کابوس ها زندگی می کنیم و چه بسا از آن ها لذت هم می بریم...!


۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه


وقتی واسم اس ام اس اومد که "je crois que dans ma vie ce seulement toi que....o" هنوز چندتایی از کلمه هاشو بلد نبودم.. اما نرفتم تو دیکشنری نگاه کنم. save ش کردم تا آروم آروم بفهمم معنی جمله چیه! وقتی فهمیدم اما دیگه مهم نبود و به قول بعضی ها! اساسا این مسائل مطرح نبود دیگه! خب ازون موقع دیگه اس ام اسی رو save نمی کنم. کلمه هایی که بلد نیستم هم همون موقع نگاه می کنم! دوست ندارم چیزهایی رو تو مغزم این ور و اون ور ببرم که گوینده/ نویسنده شون اصلا یادش نیست که هم چین حرفی رو زده/ گفته یا هر چی! *
.
تک مضراب:
خوب می دانم
که یک روز صبح
با گرمای آفتاب روی صورتت بیدار می شوی
دوش می گیری و صورتت را اصلاح می کنی
پیراهن طوسی ات را می پوشی و کرواتت رو شل شل می بندی
لیوان خالی از چای ت را سر می کشی
و در حالی که خیس عرق شده ای
مرا تنها می گذاری
 و می روی
.
* زر می زنم. همه شان همین جا توی مغزم هست! کنار باقی خاطره های خوب یا بد دیگه! چون فکر می کنم این ها خاطره های منه! فقط مال من! مثل زن حامله ای که به با طرف به هم زده و حالا که پدر بچه نیست احساس انحصاری ای نسبت به جنینش دارد.
.
پ.ن. من حالم خوبه در ضمن! روحی و اینا رو عرض می کنم :)

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه


".. اما مسیح ِ من،
وقتی تاجِ خار بر سرت زدند
تازه اولِ بهاره..."

شعری که شاعرِ عاشق پیشه برای مسیح/ علی/ نژاد گفت و آخرش هم با دوستِ مسیح روی هم ریخت و زنش و پسر چند ساله اش را تنها گذاشت... ها؟ تلخ شده ام خب! چشمِ دیدنِ خوبی هایم کور شده. گیریم که تو بنشینی روبروی من و از شعله ی سرکش بگویی!
.
خواستم بگویم شعر را از کتاب "تاج ِ خار" برداشته ام و اینکه الان دیگر اجازه چاپ ندارد. بروید بگردید ببینید کسی اگر دارد ازش بگیرید! مال ِ من دست امین-پسرخاله ام! می باشد!

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

می خواهم خواب اقاقی ها را بمیرم..


در خیالم می آید که دختر بچه ای هستم که وسط حیاط چنبره زده و دیگرانی دورش را گرفته اند، می چرخند و می خوانند "دختره اینجا نشسته گریه می کنه.." از لابه لای موهای ریخته روی صورتم، تو را می بینم که تکیه داده ای به سه کنج حیاط و نگاه می کنی.. فکر می کنم زمانی چقدر دوست داشتم دستم را بگیری و موهایم را از روی صورتم کنار بزنی و من برای تشکر از کاری که کرده ای یکی از گل های اطلسی یاسی رنگ باغچه را بکنم، تهش را بگذارم توی دهانم و با همان حالت بگویم که نمی دانی چه شیره ی خوشمزه ای دارد.. که مثلا بدانی حیاط اینجا چه گل های هیجان انگیزی دارد.
می دانم همین حالا هم اگر برگردیم به کودکی و تو با من توی آن حیاط قدیمی بیایی. حتی اگر هیچ وقت گوشه ی حیاط نایستی و با همه ی بچه ها دم بگیری و دورم بچرخی، حتی اگر موقع وسطی توپ را محکم به طرفم پرت کنی، حتی اگر وقت فوتبال، من گل بخورم و تو دعوایم کنی باز هم اطلسی های حیاط را با هیجان نشانت خواهم داد. که ببینی چه مزه ی شیرینی دارد ساقه شان. با اینکه می دانم با تعجب نگاهم می کنی. با اینکه می دانم حتی به خاطر دل من هم که شده قیافه ت را متعجب نمی کنی که چه جالب. همه ی این ها را می دانم و این را هم که بعد از همه ی این ها صاف تو چشم هایت نگاه می کنم و می گویم "بریم از توی زیرزمین زغال برداریم، کف حیاط لی لی بکشیم؟"
این طور آدمی بوده ام که امروز بعد از همه ی توپ خوردن های محکم و دم گرفتن های "دختره اینجا نشسته" و اخم و تخم های بعد از گل خوردن پرسیدی "مطمئنی؟"
.
بعضی وقت ها فکر می کنم چقدر راحت می توانیم دل دوست هایمان را بشکنیم. این جور وقت ها از تعداد دل هایی که شکسته ام می ترسم. این طور آدم خری هستم که وقتی دلم می شکند به خودم می گویم حواست باشد آدم ها عروسک نیستند که باهاشان بازی کنی و بعد پرتشان کنی گوشه ی کمد.

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه



دیروز دکتر نون گفت بروم دفتر بالا. صبح که رفتم نیامده بودم نشستم سر میز قبلی ام که حالا معلوم بود جای کسِ دیگری ست که علی الظاهر پاره وقت هم هست که نیامده. تا دکتر بیاید دو سه باری لپ تاپم را به صورت بربر گونه خاموش کردم بس که ویندوزش بالا نمی آمد (یعنی پاور را نگه داشتم تا خاموش شود) دکتر که آمد من و یک نفر دیگر را صدا زد و معلوم شد می خواهد جای ما را عوض کند. برای من که هیجان انگیز بود. کاری که اینجا قرار است انجام بدهم را دوست تر دارم. اما خب دلم به حال آن آقای مهندس سوخت. زودتر از من اینجا کار می کرد اما رفته بود سربازی و یک ماهی می شد که برگشته. وقتی رسما اعلام کرد دلش نمی خواهد برود دفتر پایین دلم می خواست دستش را بگیرم و بگویم "هی رفیق کلی خوبه اونجا ... دوست پیدا می کنی زود..." خلاصه که حالا یه چند وقتی می پلکیم بین این دو دفتر. بدیش این است که اگر در واحد خودمان بمانم و سر جای خودم بنشینم و این خانم جدیدی که سر جای من نشسته را شوت کنم جای دیگر همکار گیر سه پیچ شماره یک درست روبرویم است (بین میز من و پنجره ی محبوبم که ویوی برج میلاد دارد) اگر هم بروم واحد 18 و سر جای همین آقای مهندسی که به جای من قرار است برود دفتر پایین بنشینم که درست روبروی همکار گیر سه پیچ شماره ی دو میفتم! بدی دیگرش این است که یک عدد همکار خر حزب/ ال/للهی هم داریم که خب ... (بماند که امروز صاف جلوی همین آقا خانومِ دکتر نون از من پرسید راستی شما سیزده آبان کجا رفتین؟ یعنی فرض این است که رفتی انی وی!:) ) بدی آخر هم این است کار کردن با دکتر نون یعنی به صورت پُرتابل کار کردن و خب باید لپ تاپ را دوباره با خودم ببرم و سنگین و کمر و گردن و ... بماند که من هنوز لپ تاپ لُکنتی ام را نبرده ام گارانتی. به دکتر نون می گم "دکتر شما گفتی وایو بخر، ببین چی شده!" می گه "درستش کن خرجشو می دم!!" خلاصه که انگار قرار است برگردیم به حالت قبل و اتفاقا در اولین حرکت هم حسب الامر دکتر نون امکان سنجیِ یکی از پروژه ها را فرستادم قاطی باقالی ها! نرخ بازگشت سرمایه ش شد 12 درصد :)
بعد از شرکت با ساره رفتیم دونات که خب معلومه که حال استمراری ای بود و واقعا بهش احتیاج داشتم.
قبل از اینکه ساره بیاد واسه خودم تو پارک پرنس چرخیدم. میزمان در کافه ورونا خالی بود. آهنگ دوبس دوبس گذاشته بود صاحب منگل کافه! گفتم آن دفعه ای که ما آمدیم حداقل sand in my shoes ِ دایدو را گذاشته بود که خب من دوستش داشتم با اینکه حال مزخرفی داشتم. بعدش هم رفتم از پنجره ی گیلک تویش را دید زدم و سعی کردم حدس بزنم اون دفعه ای که آمده بودی پشت کدام میزش نشسته بودی! خیلی خل و چل شده ام جدیدا!
بعدش با ساره رفتیم شهر کتاب و برای خودم یه پیکسل قلب خریدم که واقعا دوسش دارم و حیف که اینترنت پرسرعت ندارم و حالا کی حال داره پاشه عکس بگیره و بعد خالی کنه و... (حالا اگه یه بار حسش بود می ذارم عکسشو) زدم پایین ِ مانتوم.
برگشتنی تو تاکسی مهستی داشت می خوند "این حقیقت در دلم ماوا گرفته/ که عشق دیگر در دلِ تو پا گرفته/ این همه پروا نکن از اشک من/ حرفِ آخر را بزن..." فکر می کنم رفتم خونه یه دوش بگیرم... چند تا زنگ بزنم... و بخوابم زودتر.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

گوشی را بردار، دلم دارد زنگ می زند

قبل از انتشار: دیدی یه اتفاقی میفته بعد همه چی به قبل و بعد از اون تقسیم میشه! هی با خودت میگی آخرین باری که این رستوران اومده بودم هنوز این اتفاق نیفتاده بود. یا اون وقتی که این آهنگو گوش می کردم قبل از اون ماجرا بود. حالا منم اینجا یه سری نوشته دارم که مال قبل از مبدا تاریخمه... اما خب دوست دارم باشه! که یادم باشه یه روزایی من این جوری فکر می کردم.
.
.
نمی دونم شاید موجود عجیبی ام که این قدر خودم رو موظف می دونم حتما به پالس های احساسی دوستام و دوروبریام جواب بدم. کلی فکرم درگیر می شه وقتی اس ام اس جواب نداده دارم. وقتی وسط صحبت با یکی شارژ گوشیم تموم می شه یه دلشوره ی کوچیک/ استرس جزئی نمی دونم اسمشو چی بذارم - یه احساسی خاصی پیدا می کنم. مثلا اگه بیرونم باید سریع خودمو برسونم خونه و تمام طول راه یه عجله ی مسخره ی اعصاب خورد کن دارم. شده اون وسط از خودم بپرسم الان واسه چی این قدر مضطربی؟ گوشیت خاموش شده وسط صحبت. خب هر وقت رسیدی خونه زنگ می زنی دوباره! نه واسه اینکه فکر می کنم وای الان یه نفر کار مهمی با من داره. به خاطر اینکه فکر می کنم الان اون آدم منتظر زنگ منه و دوست ندارم منتظر ادامه ی یه تماس نصفه بمونه. دوست ندارم هر کاری می کنه یه گوشش به صدای تلفن باشه. دوست دارم با خیال راحت صدای تلویزیون رو بلند کنه. با خیال راحت هدفون بذاره گوششو رو تخت دراز بکشه و چشماشو ببنده یا به سقف اتاقش خیره بشه یا هرچی.
اون وقت نمی دونم چرا آدمی مثل من باید دقیقا این اتفاقا واسش بیفته. چند پنج شنبه پیش، وقتی طبق معمول اون روزها (و این روزها) سعی کردم واسه تنهاییم نقشه بچینم و اون جوری که دوست دارم از روز تعطیلم استفاده کنم... پیاده راه افتادم. از میدون ولی عصر رفتم تا چهارراه ولی عصر. از جوراب فروشی مورد علاقه م واسه خودم جوراب راه راه ساق بلند خریدم. رفتم تئاتر شهر، جدول تئاترها رو نگاه کردم. رفتم تنِ درست. مانتو پرو کردم- روسری های ابریشمی گل گلی رو رو سرم امتحان کردم. از شیرینی دانمارکی، دانمارکی تازه و گرم خریدم. خیابون ویلا رو اومدم بالا، مغازه ها رو نگاه کردم. تو ویترین پنجه طلا یه سرویس نقره ی سیاه قلم با نگین بنفش دیدم. یکی هم سبز. فکر کردم دقیقا همون دو تا رنگی که کاندید کردم واسه لباس عروسی مسعود! گفتم شاید اومدم یکیشونو خریدم و با لباسم ست کردم!
اومدم خونه چایی خوردم با دانمارکی. رفتم تو اتاقم که اون وقت روز کم نور و تاریکه و جون می ده واسه خوابیدن. این جور وقتا که واسه نفهمیدن خستگی روحی کلی راه می رم و درب و داغون می رسم خونه، موبایلمو رو مود خفه خون (که حتی ویبره هم نداره) می ذارم و یه چند ساعت می خوابم، که اون قدر خسته م که عین اون چند ساعت رو از درگیری های ذهنی م بیرون میام! اما اون روز منتظر بودم؛ تو ویلا که بودم زنگ زده بودی و همون اول گفتی ببخشید من دوباره زنگ می زنم و قطع کردی. لحنت یه جوری بود که احساس کردم مثلا یه آشنا رو دیدی یا همون لحظه تو یه موقعیتی قرار گرفتی که مثلا باید با فروشنده صحبت کنی و اینا! و در نتیجه این بعدا خیلی زود قراره باشه. یه ساعت گذشته بود و هنوز زنگ نزده بودی. گوشیمو دایورت کردم رو تلفن خونه که آنتن بده. واسه من بیدار شدن با زنگ تلفن خیلی اعصاب خورد کنه. اما اون روز فهمیدم چیز! اعصاب خورد کن تری هم وجود داره، اونم خوابیدن در حالیه که منتظر تلفنم! چند بار با استرس از خواب بیدار شدم- هی به خودم می گفتم ببین کار خاصی که باهات نداشت، تلفنم که دایورته و مطمئنی با صدای زنگش بیدار می شی! چرا این قدر پس مضطربی؟ بگیر راحت بخواب خب! اما مثل همیشه که فکرم درگیره و منتظرم نتونستم درست بخوابم و کلی خواب دری وری و چرند دیدم! ساعت چهار پا شدم برم بلیت تئاتر بخرم. همین جور واسه خودم می پلکیدم دور و بر تئاتر شهر واسم این سوال گنده پیش اومد که چرا من این جوریم، چرا واسه بعضی اتفاق های جزئی استرس می گیرم. چرا در مورد مسائلی که تقصیر من نیست احساس تقصیر می کنم. چرا این قدر همیشه ته دلم منتظرم؟

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

ما آدم های عجیب این روزگار عجیب


چهارشنبه تنهایی رفتم سینما. خوب بود. می شه گفت احتیاج داشتم، شاید هم مجبوری دارم می گم خوب بود. شاید اگه یکی بود که با هم می رفتیم. شاید اگه... به هر حال فکر می کنم حالا که این قدر تنهام، شاید بهتر باشه بیشتر با خودم وقت بگذرونم، به جای اینکه نبش قبر خاطره کنم و غصه بخورم که چرا ... ه


به قول یکی آدمیزاد اول و آخرش تنهاست و من حالا که با این مهم (!!) روبرو شدم نمی خوام ازش ضربه بخورم. نباید خیلی سخت باشه (اینو نگم چی بگم!) برمی گردم به دلمشغولی هام. آهنگ گوش دادن و راه رفتن. کتاب خوندن، سر زدن به کتاب فروشی ها، بالارفتن از پله های گالری ثالث... خدا رو چه دیدی شاید سرگرمی های جدید هم بهش اضافه شد. شاید نقاشی کشیدم....ه

هنوزم همون آدمم. هنوزم واسه کسی که دوسش دارم انرژی می ذارم. هنوزم دوستام بزرگترین سرمایه زندگی م هستند. فقط اینو فهمیدم که تنهام. اینو فهمیدم که یه بار دیگه با کله رفتم تو دیوار... ولش کن، مهم نیست.ه


۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه


دیشب داشتم فکر می کردم به اینکه گفته بودم آرزو به دلم موند یکی بهم گل بده... به گل هایی که گرفتم تا الان....ه

سر اجرای آخر لینین کلی گل گرفتم... ممم می خواستم بگم گلی که آدم سر اجرا می گیره جزو گل گرفتن حساب نمی شه، اما دیدم بوده وقتایی که دوست داشتم یه نفر مثلا واسم گل بگیره سر اجرا و نگرفته و من یه جوری شدم... پس خب یعنی گل های سر اجرا هم حساب میشن لابد!ه

گلی که محمد واسه تجربه های اخیر واسم گرفت رو دوست داشتم. شاید چون اصلا منتظر نبودم کسی واسم گل بگیره.. شاید چون اصلا نمی دونستم محمد می خواد بیاد (یادم نیست می دونستم یا نه!) یه سبد گرد داشت... چند تا از گل ها رو نگه داشتم با سبدشون.. رو میزمه. ه

گلی که بابک واسه تولدم آورد. یه دسته گل میخک مینیاتوری... خیلی هیجان زده شده بودم. کلا حواسم نبود که امکان داره یه نفر بهم گل هدیه بده... شاید بشه گفت تنها گلی که غیر از مناسبت تیاتر از یه دوست گرفتم همون بود. مهم هم نیست که بعدا که حرفش پیش اومد بابک گفت چون کادویی یه بشقاب میناکاری اصفهان گرفته بوده خواهراش گفتن خیلی ضایع ست و حداقل یه دسته گل هم بگیر... اتفاقا من از بشقابه هم خیلی خوشم اومد. تا یه مدت طولانی دسته گل رو گذاشته بودم رو شومینه و بعدش که مامان گفت احیانا نمی خوای بندازیش همه ی گلهاشو ریختم تو یه ظرف سفالی و گذاشتم بالای تختم!ه

دیگه یادم نمیاد از کسی گلی گرفته باشم...ه

روز آخر اجرای لینین بعد از یه ناهار دلگیرانه که نمی دونم سر چی دلگیرانه شده بود، درحالی که حالم گرفته بود، درحالی که می دونستم داره دیر میشه اما می دونستمم نمی تونم با این روحیه هیچ کاری انجام بدم، پیاده داشتیم از شادمان میومدیم که برسیم به دانشگاه، از جلوی یه گل فروشی رد شدیم و من احساس کردم دوست دارم واسه خودم یه شاخه گل رز بگیرم. یهو جلوی مغازه ایستادم و گفتم گل می خوام. دوستمان گفتند "من نمی خرما!" رو گل خریدن اون حساب نکرده بودم. کلا هم چون خیلی عادت داشتم واسه خودم گل بگیرم اصلا حواسم نبود که آلترناتیوی به عنوان گل کادو گرفتن از طرف هم وجود داره. واسه خودم یه شاخه رز قرمز ساقه بلند خریدم و حالم بهتر شد. اون قدر بهتر شد که مغزم فرمان داد اجرا داره دیر میشه! بعدا البته فکر کردم طرفمان چیزی ازش کم نمی شد اگه اعلام نمی کرد من حساب نمی کنم!ه

چند روز پیش صد را و مامان بحثشون شد، من نبودم خونه.. علی الظاهر سر یه مسئله ی بی ربط بوده و سوءتفاهم و اینا! خلاصه اینکه صد را غروب که داشت میومد خونه یه سبد کوچولو گل سرخ واسه مامان گرفت... آنستلی(!!) خیلی خوشحال شدم. از اینکه گل خریدن رو فهمیده. ه