دیشب داشتم فکر می کردم به اینکه گفته بودم آرزو به دلم موند یکی بهم گل بده... به گل هایی که گرفتم تا الان....ه
سر اجرای آخر لینین کلی گل گرفتم... ممم می خواستم بگم گلی که آدم سر اجرا می گیره جزو گل گرفتن حساب نمی شه، اما دیدم بوده وقتایی که دوست داشتم یه نفر مثلا واسم گل بگیره سر اجرا و نگرفته و من یه جوری شدم... پس خب یعنی گل های سر اجرا هم حساب میشن لابد!ه
گلی که محمد واسه تجربه های اخیر واسم گرفت رو دوست داشتم. شاید چون اصلا منتظر نبودم کسی واسم گل بگیره.. شاید چون اصلا نمی دونستم محمد می خواد بیاد (یادم نیست می دونستم یا نه!) یه سبد گرد داشت... چند تا از گل ها رو نگه داشتم با سبدشون.. رو میزمه. ه
گلی که بابک واسه تولدم آورد. یه دسته گل میخک مینیاتوری... خیلی هیجان زده شده بودم. کلا حواسم نبود که امکان داره یه نفر بهم گل هدیه بده... شاید بشه گفت تنها گلی که غیر از مناسبت تیاتر از یه دوست گرفتم همون بود. مهم هم نیست که بعدا که حرفش پیش اومد بابک گفت چون کادویی یه بشقاب میناکاری اصفهان گرفته بوده خواهراش گفتن خیلی ضایع ست و حداقل یه دسته گل هم بگیر... اتفاقا من از بشقابه هم خیلی خوشم اومد. تا یه مدت طولانی دسته گل رو گذاشته بودم رو شومینه و بعدش که مامان گفت احیانا نمی خوای بندازیش همه ی گلهاشو ریختم تو یه ظرف سفالی و گذاشتم بالای تختم!ه
دیگه یادم نمیاد از کسی گلی گرفته باشم...ه
روز آخر اجرای لینین بعد از یه ناهار دلگیرانه که نمی دونم سر چی دلگیرانه شده بود، درحالی که حالم گرفته بود، درحالی که می دونستم داره دیر میشه اما می دونستمم نمی تونم با این روحیه هیچ کاری انجام بدم، پیاده داشتیم از شادمان میومدیم که برسیم به دانشگاه، از جلوی یه گل فروشی رد شدیم و من احساس کردم دوست دارم واسه خودم یه شاخه گل رز بگیرم. یهو جلوی مغازه ایستادم و گفتم گل می خوام. دوستمان گفتند "من نمی خرما!" رو گل خریدن اون حساب نکرده بودم. کلا هم چون خیلی عادت داشتم واسه خودم گل بگیرم اصلا حواسم نبود که آلترناتیوی به عنوان گل کادو گرفتن از طرف هم وجود داره. واسه خودم یه شاخه رز قرمز ساقه بلند خریدم و حالم بهتر شد. اون قدر بهتر شد که مغزم فرمان داد اجرا داره دیر میشه! بعدا البته فکر کردم طرفمان چیزی ازش کم نمی شد اگه اعلام نمی کرد من حساب نمی کنم!ه
چند روز پیش صد را و مامان بحثشون شد، من نبودم خونه.. علی الظاهر سر یه مسئله ی بی ربط بوده و سوءتفاهم و اینا! خلاصه اینکه صد را غروب که داشت میومد خونه یه سبد کوچولو گل سرخ واسه مامان گرفت... آنستلی(!!) خیلی خوشحال شدم. از اینکه گل خریدن رو فهمیده. ه