۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه
>: :|
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه
hey dude, wish you luck
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
جَنابالی؟
۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه
مرد سالاری
خیر سرمون این همه درس خوندیم خانوم مهندس شدیم. آقای آبدارچی میاد می گه خانوم فلانی! امروز جمعیت زیاده، غذاتونو میارم سرجاتون بخورین!! و من در حالی که صدای صحبت های همکاران مرد!! رو می شنوم سر جام ناهار می خورم با منظره ی پارتیشن های تو در تو!!
- نمی شد دو تا از اون همکارای دختر امین میومدن اینجا که نه من تو سربازخونه کار کنم نه امین تو دبیرستان دخترونه؟؟؟
- حالا درسته من این همه درس نخوندم اما شرایط ایجاب می کرد!
- خواستم بگم آبدارچی چار کلاس سواددار دیدم تو این دوره زمونه بعید نیست این بیچاره هم لیسانسی چیزی داشته باشه.
جدی نوشت: خیلی بده وقتی کلی تلاش می کنی تو محیط کارت جا بندازی که با اینکه دختری! و تازه فارغ التحصیل شدی باید باهات مثل یه آدم کامل برخورد کنند، بعد آقای آبدارچی این جوری حالتو بگیره.
بعدا اضافه شده: من آدم سخت گیری نیستم اما بعضی وقتا به آدم بر می خوره خب!
۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه
زنجه موره های یک پیاده ی شطرنج
امشب که با آناهیتا صحبت کردم نمی دونم چی شد که احساس کردم من با یه جای زندگیم مشکل دارم. من دارم چاق می شم. من ورزش نمی کنم. من اینی که الان هستم و دوس ندارم. من ... من نمی دونم... احساس می کنم اراده ای ندارم.. من یه پیاده ی شطرنجم...
الان فقط و فقط دلم می خواد غر بزنم...دلم می خواد یکی باشه که معنی غرهامو بفهمه... دلم می خواد .. دلم می خواد با یه چشم به هم زدن بشه وسط های اردیبهشت...
دلم می خواد.. ببین الان دقیقا نمی دونم دلم چی می خواد اما می دونم اینی که الان هستم و نمی خواد
پ.ن واضح و مبرهن. باز توی مود مسخره ای رفتم که دلم می خواد به زمین و زمان فحش بدم. از همه چی شاکی م.
پ.ن 2. الان به محمد اس ام اس زدم "من دلم یه شلوار گرم کن خوشگل می خواد که باهاش برم بدوم"! یعنی می خوام بدونی الان دراین حد شاکیم!
پ.ن3. اااااه. من از این مانتوی مسخره ی تنگ و تریش و مقنعه ی مزخرف کوتاه حالم به هم می خوره... اه.. ایش
.
بعدا نوشت: الان فردا صبحه، به مراتب بهترم. اما خوب واقعا بهش احتیاج داشتم.
۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه
وقتی اجازه می دهی هر که دلش خواست و نخواست به تو توهین کند، وقتی هنوز هم که هنوز است حریم شخصی ات حتی برای خودت هم مفهومی ندارد، وقتی هر کسی با برچسب دلسوزی پای برهنه اش را وسط احوالات تو روانه می کند. وقتی کسی از راه می رسد و دقیقا از راه می رسد و هوارش/فریادش/کوفت و زهرمارش را بر سر تو می زند. وقتی همان زمانی که باید داد بزنی سر دیگران که هی فلانی دماغ گنده ات را از زندگی من بکش بیرون، مثل بز و صد رحمت به بز نگاهش می کنی.... همین می شود که الان فقط دلت می خواهد روی تپه ی ناکجا آبادت ایستاده باشی و هوار بزنی خفه شوییییید، خواهش می کنم.....همتان...بگذارید این گهی که می خواهم تناول کنم را با خیال راحت کوفت کنم.
۱۳۸۷ آبان ۱۴, سهشنبه
بدم میاد....بدم میاد... بدم میاد
از آدم هایی که قبل از دیگران میان دور میز غذا می شینن بدم میاد. از آدم هایی که همه ی ته دیگ و تالاپی برمی دارن و میذارن تو بشقابشون بدم میاد..... من اعصابم خورد می شه کسی چایی رو هورت بکشه.....وااااای بدم میاد یکی میوه رو پر سر و صدا بخوره و ملچ مولوچ راه بندازه.... اَی ی ی ی