‏نمایش پست‌ها با برچسب اعصاب معصاب تعطیله. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اعصاب معصاب تعطیله. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

.

من همیشه ترسو بوده‌ام. از همه چیزهای ناشناخته. از ارتفاع، از دریا….
به محض اینکه کسی می‌رود دریا من فکر می‌کنم همین الان است که غرق شود
بانجی جامپینگ و هر نوع پریدن دیگری به نظرم احمقانه است. آن آدرنالین مسخره را می‌خواهم صد سال بدن ترشح نکند وقتی قرار است باعث شود عزیزم دیگر پیشم نباشد.
.
حالا در این هفته دو تا خبر خوانده‌ام از دو نفر. یکی‌شان از آبشار پریده پایین و در قسمت کم‌عمق افتاده و مرده. دیگری در دریا مشغول شنا بوده و موج گردابی برده‌تش و تا نجاتش بدهند همه چیز تمام شده.
هیچ‌کدامشان را از نزدیک نمی‌شناختم، اما طبعا ربطی ندارد. 
بسیار بسیار بسیار خوشحالم که پول نداریم مکزیک و هاوایی و کوفت و زهرمار برویم. لطفا همین جا توی استخر شنا کن و من هم لم بدهم روی تخت آفتابگیر و کتابم را بخوانم. ممنون


دفعه دیگر هم که رفتی دریا و من در ساحل آن‌قدر جیغ زدم که برگردی به نظرت آبرو بر و ضایع نباشد! قول دادی با تمام ترس‌های احمقانه‌ام با من باشی و من اصلا خوش ندارم سر چیزهای احمقانه‌ای مثل آدرنالین و دریا کسی را از دست بدهم. 

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

.

امشب اینجا می نویسم چون اعصابم خیلی خورده
چون الان دو شبه و من پر از استرسم و از شدت استرس نمی تونم بخوابم
باید زودتر صبح شه تا من به بقیه دعواهام با آدما برسم

بیست روزه ایرانم و همون طور که سحر گفته بود اضطرابم تو همون فرودگاه از بین رفت، اضطراب کارهای ناتمام احمقانه م اون سر دنیا
اینجا همه ش دیدن دوست ها و مهربونی و لذت بردن از قدم زدن تو خیابون بود

اما اینجا موندن هم انگار فقط برای زمان کمی خوب بود
پدرم حرف گوش نمی کنه و رعایت نمی کنه اصلا. من نگران مادرم هستم که این همه زحمت می کشه و خسته است همیشه
مادرم حرف گوش نمی کنه و باز هم تو برخورد با برادر کوچیکترم کلی اشتباه می کنه که حتی منی که روانشناس و مشاور نیستم هم می فهمم و آخرش هم می شینه غصه می خوره که چرا این بچه این جوریه
برادرم ماشین ها رو با چراغ بنزین قرمز تو پارکینگ ول می کنه و رغبت نمی کنی تو ماشین سوار شی بس که آشغال توش ریخته
آدما در هر لحظه آدم های دیگه رو قضاوت می کنند و حکم صادر می کنند! و آدم شاخ در میاره از این همه قطعیت تو صدور حکماشون
آدما تو برخوردهای روزانه به شدت ضد زن و قومیت ها صحبت می کنند و من خسته شدم از بس که همه ش داشتم با همه بحث می کردم که چرااا این حرف رو می زنید

این یه هفته باقی مونده باید با صراف و عکاس (بله عکاس عروسی مون) هم دعوا کنم. لجم می گیره از اینکه تو برخورد با آدم به وضوح سفسطه می کنند و دری وری می گن و آدم رو تا مرز جایی می برن که می گه اعصابم بیشتر ارزش داره گور باباشون و بی خیال حقش می شه و خب رسما یه بازی دو سر باخته

اونجا خیلی با آدم ها برخورد ندارم- به مدد ریجکت هایی که از دانشگاه ها می شم
تو خونه نشستم کتاب می خونم
و آخ که دنیای تو کتابا چقدر بهتر از دنیای واقعی. دنیای آدم های گه

.
پ.ن. بدون ادیت اینا رو اینجا می نویسم
می نویسم چون هیچ جور دیگه ای آروم نمی شم
کاوه نیست
من بی قرارم
و هیچ راهی هم برای آروم شدن خودم بلد نیستم

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه


خوشم نمیاد از آدم‌هایی که چون خودشون دو خط می‌نویسن و چن ساله نقاشی می‌کنند یا چار تا دونه تیاتر بازی کردند یا چمی‌دونم دو تا دونه کتاب چاپ کردند دیگه دنیا رو بنده نیستند!
عزیز من شما تو روزنامه مطلب می‌نویسی؟ آفرین، بنده از اینکه با شما سلامعلیک دارم بسیار خوش‌حال هستم! اما عیزم این دلیل می‌شه شما هرررر کی رو که می‌شناسی و نمی‌شناسی رو مسخره کنی؟ آخه تویی که دو ساله مطلب می‌نویسی و هنوز تازه دانشجوی سینما هستی باید بیای تحلیل کنی کسی مثل دولت‌آبادی حرکاتش فـِـیـکه؟ که تا دوربین رو می‌بینه پاهاشو بغل می‌کنه!
عصبی می‌شم از آدم‌هایی که همه چیز رو مسخره می‌کنن! من خوبم! آهای مردم! من خوبم! من مخالف شادی نیستما! مهمونی بگیرین اما فقط این مدلی که من می‌گم! ا یکی پیدا شده بلده برقصه! چرا آدم باید جدی برقصه، فقط خوبه که مسخره‌بازی دربیاریم! پس تو همون مهمونی یه‌کم اونورتر وای‌میسیم طرف رو مسخره می‌کنیم!
من خوبم! من تو صحبت‌ها و نوشته‌هام از "ابژه" ، "ابزورد" و این مدل کلمه‌های خفن استفاده می‌کنم و همه آدم‌های دیگه رو مسخره می‌کنم!

*یادم نمیاد دیده باشمشون در حالتی غیر از مسخره‌کردن! آدم‌ها براشون دو دسته ن! اونایی که هه‌هه می‌تونیم مسخره‌شون کنیم! و اونایی که از ما بهتره موقعیتشون اما هیچ پخی نیستند و حق ما رو خوردن! پس مسخره‌شون می‌کنیم!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

نه پولی که در برم، نه کو *نی که هم کِشم یا خود را کـُشم!*

خسته نیستم، بی‌هدف هم نیستم، اما حوصله خودم را هم ندارم. نه آرایشگاهی می‌روم که سر و صورتی صفا بدهم! نه حتی خودم دستی به صورتم می‌برم! نه حوصله دارم زنگ بزنم وقت اپیلاسیون بگیرم! نه حتی اینکه خودم آن وکس‌وارمر لعنتی را بزنم توی برق حتی! بعضی وقت‌ها ناخن‌هایم را لاک پررنگ می‌زدم این اواخر! که آن را هم بی خیال شدم فعلا! سوهان کشیدن ناخون ها هم ایضا فراموش شده! چند روزیه که حتی گوشواره هم نمی گذارم! و امروز حتی رژ لب و رژ گونه هم نزدم. لباس‌هایم تل‌انبار شده روی صندلی اتاق! صبح‌ها به زور خودم رو مجبور می کنم تختم رو جمع کنم، آن هم کج و کوله!

ورزش را ول کرده ام دوباره! لب هایم خشکی می زند! درس نمی خوانم! سر کار هم انگار می‌خواهم جان بدهم!

آیا چه؟

* بوسـ*ه‌های بیـ*هوده- محـ*سن نامـ*جو

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه


خسته‌ و ناراضی از کار باشی و دوست داشته باشی کارت رو عوض کنی، تو دود و دم مسخره شهر پاشی بری سر یه کلاس مزخرف بشینی و میزان عصبی بوددنتو وقتی بفهمی که بدون اینکه گشنه‌ت باشه، یه بسته چوب‌شور (فلفلی بود البته) و یه سالاد و یه بسته از این اسنک پفک طوریا با طعم ذرت و سبزی و یه بسته الویه با بربری! بخوری و همین‌جوری که داری از همه‌چی می نالی ایمیل بزنی به تی ای* که من هیچ ایده‌ای درباره تمرینی که باید دوشنبه تحویل بدیم ندارم! و هر حرف معمولی ای هم که می‌زنی همه بگن چرا اینقدر شاکی‌ای حالا! بعد تو فکر کنی من معمولی‌م که! بعدشم بیای خونه و به جای اون‌همه کاری که باید واسه فردا انجام بدی بخوابی و با سردرد پاشی و باز هم بی‌حوصله! چرا خب؟
.
پ.ن. دچار بیماری ای شدم که همه تمرین‌های گروهی رو خودم باید انجام بدم!
این هفته تموم شه بهتر می‌شم؟ مسافر داره میاد! مسافر عزیز!

*TA

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

مطمئنا خدا به روح اعتقاد داشته دیگه؟

می گم نمی شه یه کمپینی راه بندازیم... پتیشنی امضا کنیم که آقای خدا نخواستیم این لامصبو. ور دار اصلا همش مال خودت... چمی دونم اصلا بنداز جلو مار غاشیه! من ترجیح می دم منقرض شم! کل این سیستم رحم و تخم. دان ارزونی خودت. خزعبل تر از این نمی تونستی طراحی کنی یعنی؟!
.
یه روزهای خاصی در ماه بدجور یاد مادر و خواهر خدا می افتم!

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

گودرزو به شقایق ربط ندین الکی!


آقاجون من نمی فهمم کی گفته این کمپین چادر سرکنون آقایون نگاهی انتقادی/ نیم نگاهی انتقادگونه یا اصلا گوشه چشمی به حجاب اجباری داره؟!!
یعنی اگه تو ایران حجاب اجباری نبود نمی تونستند عکس از مجید فلانی! با چادر بذارن بعد ما بگیم خیلی هم خوب و عالی! اصلا نیگا ما هممون چادر داریم تازشم؟!!
.
پ.ن. ربط نده الکی!

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

برو بیرون .. درم پشت سرت ببند

می دونی مدت هاست طعم واقعی آرامش یادم رفته ... خسته شدم. خیلی زیاد...
خیلی حرف دارم انگار.. اما الان واقعا مغزم و روحم نمی کشه... خسته شدم این قدر الکی خندیدم.
 من از این به بعد دوست ندارم ملاحظه ی هیچ کسی رو بکنم.. نمی دونم تا حالا این کارو می کردم یا نه.. مهم هم نیست ... حوصله ی هیچ کیو ندارم..

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه


امروز شرکت نرفتم و با مامان رفتیم دنبال یه سری کار!
اول از همه باید شهرک آزمایش می رفتیم در باب گواهینامه من! که چون دیر رفته بودم تمدید کنم گفتن باید دوباره امتحان بدی! منم لج کردم گواهینامه رو به مدت بیشتر از یه سال پرت کردم گوشه کمد! خونه مونم (با همین دیکته!) تو طرحه و منم که بچه ی مثبت اصلا بیرون نمی رم که!!! هیچی دیگه امروز رفتیم دیدیم هی هی!! دوباره قانون عوض شده و امتحان نمی خواد و باید برم تمدید کنم دوباره! مامانم میگه رسما قانونو از رو بردی!
در حاشیه ی رفتن ما به شهرک آزمایش اینکه ورودی خواهران و برادران جدا بود! و اونجا سه نفر خانم کارشون این بود که به قیافه ی ملت گیر بدن! کنارش یه سری کارای جانبی مثل گشتن کیف هم انجام می دادن! اما خب مثلا کوله ی منو سه ثانیه طول کشید تا بگرده بعد یه خانومه داشت رد می شد یهو خانومه انگار دزد گرفته! خانوم شما مانتوتون کوتاهه. شما که خودتون نمی بینید پشتش کوتاه تره چون با/سنتون می کشدش بالا! یعنی فقط یه ذهن منحرف می تونه این فکرا به سرش بزنه! هیچی دیگه به منم گفتن باید با چادر بری!! یه چادر مزخرف بوگندو هم بهم دادن. کلی هم مثلا قپی اومد که اگه بری بیرون ورداری برت می گردونیم! دوربین داریم! (تو مایه های اقا کلاغه بهمون خبر میده!) منم گفتم یه جای کارتون ایراد داره که اینجوری ملت میرن چادراتونو بیرون ول می کنن میان.. حالا منم در زمینه ی حفظ چادر و عفت عمومی و از این قبیل شوت! دو قدم راه می رفتم هی باید جمع می کردم خودمو! فقط هم منو راه دادن! نمی دونستم واقعا شهرک آزمایش این قدر فانکشن مهمی انجام میده که این قدر امنیتیه! چادره رسما داشت دهن منو صاف می کرد! منم دیدم آقاجان یارو که به شالم گیر نداد که به قد مانتوم گیر داد! چادرو انداختم رو شونم!!! این جلوشم گرفتم دستم! واقعا دیدنی بودم تو اون لحظه! با اون کوله ی پشتم! یه چند تا متلکم از برادران دینی بی جنبه ی گری گوری نصیبمون شد! یعنی رسما به صورت شاکی رفتم تو اون اتاقکه خواهران که یه تیکه ی گنده بارشون کنم که الان شما خیلی خوشحالی که حقوق می گیری به باسن مردم گیر میدی! (واقعا می خواستم عین همینو بگم) برو جمع کن بساطتو با این مردای چش هیزِ داغون (حوصله ندارم از آقایون عذرخواهی کنم چون خیلیییی اعصابم خورده شرمنده!) اما خب مامانم داشت باهاشون صحبت می کرد اونم به صورت صمیمانه! من نمی دونم رسما چه جوری میشه با این قبیل جماعت صمیمی صحبت کرد! اما دیگه من تو معذوریت اخلاقی قرار گرفتم! ایشششش!
بعدشم  برنامه این بود که بریم لباس بخریم واسه عروسی! که به سلامتی هیچ جا لباس گیر نیومد! اه! ناسلامتی من دخترخاله ی دامادم! بازار صفویه که داغون! مانگو ازون داغون تر! بارونم این وسط مثل چی می بارید خیس خالی شده بودیم. جا پارکم گیر نمیومد! فقط من تو آدلوفو دومینگز (کلاس برندو داری!!!) یه لباس دیدم که خیلییی خوشم اومد که اندازه م نداشت! گفت تموم شده می تونین برین از دوبی بگیرین! مفتح هم اومدیم کلی چرخیدیم تو ترافیکو جا پارک گیر آوردیم و لباس های آشغالو دیدیم! من واقعا موندم که آیا کسی اینا رو می پوشه یا نه!!! اعصابمم خورد شده بود دیگه قاط زدم گفتم من قائم نمیام! لباسامم آخه خیس شده بود دیگه رسما سگ پاچه گیر بودم!
اومدیم خونه و من ساعت چهار مثل خر خوابیدم و بازم کلاس زبان نرفتم! و شب هم به قصد گلستان زدیم بیرون که این دفعه خود طوفان از آسمون نازل شد! دیگه برف پاک کنا هم جواب نمیداد! اما ما به صورت کاملا راسخ رفتیم گلستان و واقعا من به این نتیجه رسیدم که ما احتمالا مذهبی ترین موجودات ایران هستیم چون وقتی می گفتیم ببیخشید لباس مجلسی کوتاه دخترونه دارین و به سمت یه سری بند و تور که به طرز مشکوکی ادعا می کردند لباسند هدایت می شدیم! و می گفتیم ببیخشید مدلی که آستین حلقه ای باشه ندارین! با نگاهی مواجه می شدیم که انگار همین دیروز از پشت کوه اومدیم شهر! ایش! تازشم تو یه مغازه یارو به زور منو مجبور کرد یه لباسو پرو کنم (اسنثنائا این یکی آستین داشت اما خیلی آستین داشت دیگه! آستین سه ربع بود) اصلا هم تو تنم قشنگ نبود. بعد فروشندهه می گه شما از این خوشتون نیومد؟؟ نگرد دیگه! بلیت بگیر برو فرانسه لباس بخر!
هیچی دیگه دست از پا درازتر اومدیم خونه بابام میگه شما لابد خیلی سخت می گیرین!!! هی من می گم یه بار دست اینم بگیریم ببریم لباسا رو ببینه این قدر متلک نندازه به ما!
هیچی دیگه یه روز از کارمون زدیم، الاف خیابونا شدیم! نتیجه شم شد یه سری شیرینی از قنادی کوکِ اسکان (که نصفشو تا همین الان خوردم!) یه سری قهوه ترک و هات چاکلت بسته ای و اینا از قهوه فروشی ادنای مفتح! و یه دونه ازین قفسه برزنتی تو کمدا از ایکیای گلستان!!! (خودم واقعا تحت تاثیر خریدامون قرار گرفتم!)
.
این نوشته هیییچ ارزشی نداره فقط دلم می خواست غر بزنم واسه این روز مزخرف که یه کم دلم خنک شه!!!
خواستم بگم با اینکه این همه غر زدم اما هنوزم دلم پیش اون لباس آدلوفو دومینگز(من از این برند خوشم اومده هی می گم اسمشو بله!) که واسم گشاد بود مونده! آخه فک کن! من دارم در فراق لباسه می سوزم مامانم دیالوگ همیشگیشو تکرار میکنه که اصلا کاری نداشت مدلش! کمرو کش زده دورشو والون! زده اینجاشو کنده آورده اونجا! همین! بعد من می پرسم حالا قیمتش چقدر بود؟ میگه نمی دونم ندیدم!!! اه! می دونم شما درک می کنین که تو این شرایط چقدرررر مهمه که آدم قیمت لباسو بدونه! منم البته در نقش غرغربانو! از خود جردن تا مفتح غر زدم که چرا قیمتو ندیدی! و من اون لباس رو می خوام! و اینکه هیچ خیاطی هم نمی تونه اون مدلی دربیاره از رو توضیحات ما! لباسش عین یونانی های قدیم بود! رنگشم تو مایه های نیلی اینا بود! بعدشم من که پوشیدمش به خودم گفتم اوه هیرودوس! چقدر برازنده شده اید!!! (گفتم اینو بله! تو آینه ی اتاق پرو!) اه پاشین برین لباسرو ببینین دیگه! اصلا شاید اندازتون بود خریدین! سایز 40 داشت فقط دوتا!
.
اینم الان یادم اومد که اضافه کنم که من امروز نرفتم شرکت ودر نتیجه فردا مجبورم برم!!! ایش! شایدم دیر رفتم که ده و نیم هفت تیر باشم آره این جوری بهتره! (با لحن روباهه تو خروس زری پیرهن پری!)

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

واقعا که آدمو نا امید می کنن بعضیا!
ماجرا از اونجا شروع شد که من اومدم تو این شرکت کار کردم و درواقع به عنوان عضوی از جامعه به فعالیت های اجتماعی خودم پرداختم! ازونجا که تو دانشگاه میشه گفت فقط با بچه های گروه تئاتر مراوده داشتم خبر ندارم که بچه های دانشکده چه جوری با هم برخورد می کردن! محیط کاری هم جو تقریبا مذهبی داشت و کلا کار منم جوری بود که با کسی سر و کار نداشتم. یه دکتر نون بود که اونم هم سن پدرم بود و البته آدم به غایت گلی! و البته من هم بر خلاف ورورهایی که تو محیط های دوستانه می کنم تو محیط کار بسیااار خجالتی ام! (می دونم باورش سخته اما هستم!) خلاصه اینکه داشتیم کارمونو می کردیم تا اینکه حوالی بهمن آقای همکار کارآموز مذهبی سر و کله ش پیدا شد و از حول و حوش اردی بهشت سرشو تا گردن (!) کرد تو زندگی ما! البته هیچ وقت حرف بدی نزد اما به غایتتتتت فضول تشریف داشت. بعد هم که خب کلا از شرکت رفت و بعد از یه مدتی هم از روی نرو بنده کنار رفتند (هر چند من همیشه فوبیای حضور ایشون رو به عنوان ناظر بر تمامی اعمال بر زندگی م دارم!) گذشت تا حدود یه ماه پیش یکی از همکاران دفتر بالا تو سکایپ یه چندباری سلام علیک کرد و خب من هم جوابش رو دادم. بعد از یه مدت اندک (شما بگو یه هفته!) احساس کردم دوست عزیزمون خیلی دارن صمیمی می شن! در حدی که یه بار برگشت گفت می تونم شماره پدرتونو داشته باشم؟؟!! خلاصه تو دلم گفتم صد رحمت به اقای مذهبی! نمی دونستم هم باید چی کار کنم. من که کلا با این آدم رابطه ای نداشتم که بخوام کمش کنم! در حد یه سلام علیک که تازه اونم گروهی بود یعنی ما صبح که میومدیم تو یه سلامی همین جوری پرت می کردیم به همه! عصر هم یه خداحافظ به همین صورت! کلا هم متعجب بودم از اینکه ملت چه اعتماد به نفسی دارن ماشالله! مثلا یه روز می گفت (با سکایپ مسلما دیگه!) که من دیروز شما رو تو ایستگاه اتوبوس دم شرکت دیدم، شما هم منو دیدین؟ من گفتم نه- گفت منم خودمو به ندیدن زدم، گفتم شاید خوشتون نیاد با هم بریم چون هم مسیر بودیم! من هم حرفی نزدم فقط عذر خواهی کردم که ببخشید من متوجه نشدم وگرنه سلام می کردم حتما. دیگه حالا کلیییی داشت بحث می کرد که اگه دفعه ی دیگه من شما رو دیدم سلام کنم یا نه!!! (فککککن!! چه مسئله ی مهمی!) منم هی می گفتم هر جور راحتین! (چی می گفتم خب؟!) چند بار پرسید حالا خودتون چی دوست دارین؟ (عق!) من هم هی می گفتم فرقی نداره هر جور راحتین (ببیم یعنی هیچ چیز دیگه ای نمی تونستم بگم خب!) و هی تو دلم به زمین و زمان فحش می دادم! بعد یهو برگشت گفت من امروز ماشین دارم، تا یه جایی با هم بریم؟! یعنی من کلهم تعجب شده بودم! جانم؟ جنابعالی ؟؟!! نه به اون تعارفا نه به این پسرخاله شدن! البته که من قبول نکردم، خب این که مسلم بود اما از دست خودم عصبانی شدم که چرا نگفتم نمی خوام! فقط گفتم من کار دارم و باید شرکت بمونم! (و البته انتظار داشتم خودش بفهمه این یعنی آقا جان بیا و بی خیال شو کلا!) نمی دونم چقدر متوجه شد اما روزهای بعدش خیلی کم سکایپید! اما به هر حال من هی از خودم می پرسیدم ایشون تو همون دو مثقال برخورد معمولی من تو شرکت چی دیده بودن که این قدر رله شدن ییهو!!!
خلاصه تو تعجب بودیم از رفتار همکاران! تا اتفاق آخر افتاد که به نوبه ی خودش شاهکار بود!
من یه هفته سرِ تهیه ی یه گزارش دقتر بالا بودم. دفتر بالا چهار واحد مجزاست، ناهارو اما همه با هم می خوریم و یه بحثی هم معمولا دکتر نون راه میندازه! حالا ما دو روز ناهار اونجا بودیم و متوجه شدیم یه چندتا همکار جدید به پروژه ی دفتر 18 اضافه شدند انگار! روز سوم اتفاقا ارسال شدم به دفتر 18 که یه سری ریپورت ماهانه و گزارش پیشرفت رو با یکی دیگه از بچه ها آماده کنیم (استحضار دارید که بنده آچار فرانسه تشریف دارم!) بعد یکی از همون مهندس های جدید آی دی سکایپمو پرسید (فک کنم اگه دکتر نون می دونست این سکایپ چه بدبختی شده دیگه مارو مجبور نمی کرد کلا آن باشیم و واسه هر کاری فرتی نپریم سرِ میز ملت!) منم چون در این موارد بسی خوش بینم! گفتم وا خب همکاره دیگه، می خواد آدمو اد کنه ( به جاااان خودم حتی یه لحظه هم فکر دیگه ای به ذهنم نرسید) خلاصه اینکه آقای همکار جدید منو اد کرد. یعنی من فامیلی این آدم رو هنوز نمی دونستم! بعد تصور کنین ایشون در پنج خط اول چتشون! در مورد عشق در نگاه اول داشتن حرف می زدن! کلا من هی شما و فعل جمع به کار می بردم ایشون انگار داشتن با رفیق چندین سالشون حرف می زدن! تو دلم گفتم صد رحمت به آقای همکار قبلی! بعد منِ خاک بر سر هم خجالتیییی، یه خروار کار داشتم بعد روم نمی شد به این آدم بگم سرم شلوغه!! یعنی خب خودشم داشت می دید که چقدر کار دارم چون مدیر پروژه هی میومد به من و اون یکی همکاره می گفت بدوین! هی هم استرس وارد می کرد که تا یه ساعت دیگه باید تموم شه! بعد این آقای همکار جدید می پرسید مزاحمم بگوها!! (الان هم حتی یادش میوفتم دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار!) بعد من شدیدا دلم می خواست بگم دقیقا مزاحمید! اما می گفتم انجام میدم کارمو!! (مرگ خب چه جوری؟؟!!)خلاصه که هم استرس داشتم کاره زودتر تموم شه! هم اعصابم از پررو بازی های اوشون خط خطی شده بود هم از دست خودِ داغونِ تعطیلم که نمی تونم دو کلمه به یارو بگم آقاجان مزاحم نشو!
البته که ایشون این قدررر پررو بودن که حتی منِ خجالتی رو هم مجبور کردند درست برخورد کنم! فککککن برگشته تو همون روز اول (و حتی شاید بشه گفت برخورد اول، تازه صحبت سکایپی که برخورد حساب نمی شه!) منو واسه پنج شنبه شام دعوت کردند! دعوت که چه عرض کنم فرمودند نمی خوام نه بشنوم!!! اییییشششش یعنی فکر می کرد الان خیلی داره با جذبه برخورد می کنه! یعنی من کهیر زدم رسما! دیگه منم گفتم نمی تونم قبول کنم. یه هف هش بارم گفتم من اصلا این جور روابط رو قبول ندارم (ضمن اینکه تو دلم وجدان درد گرفته بودم که تو محیط کار دارم از این خز و خیل بازیا در میارم! خاکم بر سر و از این قبیل حرفا!) خلاصه اینکه اون روز تموم شد و من فرداش در واحد خودمان (هم چنان در دفتر بالا) مشغول شدم که آقای همکار دراومد که خب پاشو بیا بالا با هم کار کنیم!!! یعنی به خودم گفتم خاک بر سرِ داغونت کنن! یعنی همه ی شهامتم رو جمع کردم گفتم آقای محترم بنده اون آدمی که شما می خوای نیستم (این همه ی شهامتم بود الان) از هفته ی بعدشم که به سلامتی اومدم دفتر پایین و دیگه کلا سعادت دیدار اوشون حتی در وقت ناهار هم نصیبمون نمی شه! خود بی جنبه شان هم فکر کنم ملتفت شدند که اشتباه اومده بودن آدرسو چون آنلاینن اما حرفی نمی زنن!
یعنی این قدر واسم عجیب بود این برخورد که می گم نکنه تریپ جامعه همینه! پس چرا ما هرچی پسر تا الان دورو برمون دیدیم بسی جنتلمن و با جنبه بودن؟!
دیگه یعنی الان تو شرکت راه میرم به همکار جوون بهم سلام می کنه می گم این الان قصد بدی داشت آیا؟؟!! بعد از دست خودم لجم می گیره، می گم یعنی چی چرا این قدر بی جنبه ای، فکر کردی حالا چه خبره! رسم ادب رو به جا آورد سلام کرد!
یا مثلا خودم اگه به کمی بخندم می گم دِبیا الان یارو فکر کرد من دارم چراغ میدم! یعنی کم فکر و خیال داشتم اینم اضافه شد!!! اه خب یه کم جنتلمن باشین خب.. می خوایم هم زیستی مسالمت آمیز داشته باشیم چند صباح! مثل ماهی آبکش دار و کف دریا! زندگیه! سریال ایرانی نیس که!