‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

.

من همیشه ترسو بوده‌ام. از همه چیزهای ناشناخته. از ارتفاع، از دریا….
به محض اینکه کسی می‌رود دریا من فکر می‌کنم همین الان است که غرق شود
بانجی جامپینگ و هر نوع پریدن دیگری به نظرم احمقانه است. آن آدرنالین مسخره را می‌خواهم صد سال بدن ترشح نکند وقتی قرار است باعث شود عزیزم دیگر پیشم نباشد.
.
حالا در این هفته دو تا خبر خوانده‌ام از دو نفر. یکی‌شان از آبشار پریده پایین و در قسمت کم‌عمق افتاده و مرده. دیگری در دریا مشغول شنا بوده و موج گردابی برده‌تش و تا نجاتش بدهند همه چیز تمام شده.
هیچ‌کدامشان را از نزدیک نمی‌شناختم، اما طبعا ربطی ندارد. 
بسیار بسیار بسیار خوشحالم که پول نداریم مکزیک و هاوایی و کوفت و زهرمار برویم. لطفا همین جا توی استخر شنا کن و من هم لم بدهم روی تخت آفتابگیر و کتابم را بخوانم. ممنون


دفعه دیگر هم که رفتی دریا و من در ساحل آن‌قدر جیغ زدم که برگردی به نظرت آبرو بر و ضایع نباشد! قول دادی با تمام ترس‌های احمقانه‌ام با من باشی و من اصلا خوش ندارم سر چیزهای احمقانه‌ای مثل آدرنالین و دریا کسی را از دست بدهم. 

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

1- هفته پیش همین جوری یهو نرفتم کلاس تنیس. معلمم کلی زنگ زد و من میس کالاشو که دیدم روم نشد زنگ بزنم... واسه این هفته هم دیگه زنگ نزدم. دیروز پاشدم رفتم کلاس. دیدم وقتمو داده به یکی دیگه... احساس احمقانه ای بهم دست داد... ناراحت نشدم.  گفتم بله درسته تقصیر من بود و پول جلسه ی پیش هم دادم (چون خبر نداده بودم باید می دادم) قرار شد این دفعه پنج شنبه برم و حالا بعدش یه زمان دیگه فیکس کنم!
2-نرسیدم تمرین تئاترها رو مرتب برم. می خوام زنگ بزنم از آیدین عذرخواهی کنم و بگم اگه اجازه می ده هر از چند گاهی برم تمرین بدن کنم باهاشون.
3- زود اومدم خونه که برم کلاس زبان. اما الان همه ی وجودم درد می کنه... فکر کنم همه ی وجودم نیست. فقط روحمه که درد می کنه. نمی رم. از بچگی هر وقت کلاس زبان نمی رفتم عذاب وجدان شدید می گرفتم و حتی می زدم زیر گریه. داره بارون میاد.. هوا ازون هوا دپ مسخره هاست که خودش احتمال عذاب وجدان از کارای نکرده رو زیاد می کنه.
4- حرف دارم. زیاد. پراکنده. از در و دیوار. اما الان روحم درد می کنه. بعدا که بهتر شدم میام.

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

خسته م. از این وضعیت. از موقعیت خودم تو این وضعیت. از اینکه هیچ کسو انگار ندارم (می بینی می گم انگار. هنوز می ترسم از اعتراف به تنهایی) از اینکه هر وقت یکی زنگ زده گفته کجایی؟ ببینیم همو. یا گفته من جلو تعاونی ام بیا چایی بخوریم، اون قدر قند تو دلم آب شده که هی و هی ازش تشکر کردم. از اینکه این قدر همش خودم به دیگران زنگ زدم که دیگه از کنه گی خودم حالم بد می شه. چقدر سخته وقتی بفهمی با تمام تلاشی که می کنی، با همه ی دست و پایی که می زنی اون قدر تنهایی که انگار تو یه جزیره داری زندگی می کنی. حداقل خوبی زندگی جزیره ای اینه که آویزون کسی نمی شی.

دلم می خواد مدل موهامو عوض کنم. دلم می خواد یه بلایی سر خودم بیارم تا از این خستگی و رکود در بیام. دلم می خواد یه چیزی عوض شه. دلم می خواد از ته دل بخندم. دلم می خواد دوستامو بغل کنم اما کسی فکر نکنه منظور بدی دارم. دلم می خواد آروم باشم، داد نزنم، با صدای بلند حرف نزنم. خاطره هامو تو دلم نگه دارم و لذت مرورشونو با کسی شریک نشم که تازه چپ چپم نگام کنه که چقدر حرف می زنی.

مهم نیست رو صحنه باشی. مهم نیست خودت هوار بزنی یا شهاب. مهم نیست وقتی وحید یا یوسف قهرمان داد می زنه "همیشه یه چیزی کمه" تو روی سن دراز کشیده باشی یا اصلا بهاره با اون صدای خوش تراشش بگه یه چیزی کمه و تو رو صندلی ت مچاله شده باشی. مهم نیست بهمن متنو نوشته باشه و شهاب این جمله رو اضافه کرده باشه یا اصلا یوسف.... مهم نیست "سگ ولگرد" باشه یا "مخالف شش گاه" مهم اینه وقتی این جمله رو می شنوی یه چیزی توی دلت، ته ِ ته ِ دلت وول می خوره و زمزمه می کنه "همیشه یه چیزی کمه".

دلم سفر می خواد. یه جایی دو از شهر. کوه، جنگل، دره...... دلم یه جایی، یه چیزی، یه کسی می خواد.

پ.ن. حتی یه ذره هم سبک نشدم.