۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه
اوقات خوش آن بود واقعا :)
۱۳۹۱ آذر ۱۴, سهشنبه
خبر خوب...
۱۳۹۱ مهر ۱۸, سهشنبه
خط میکشم...
۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه
.
۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه
.
۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه
.
۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه
شعر تر بینگیزیم!*
۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سهشنبه
حقایقی درباره لیلا دختر ادریس
۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه
هزاران ارغوان را ارغوانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم
۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه
Jump the Fence*
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه
Master of Puppets
پ.ن.2 و این موضوع هیچ ربطی به این نداره که من از این خبر خوشحال شده باشم یا اینکه دلم نخواد خوب شه.
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه
من این روزها
- خواستم بگویم عزت نفس همیشه خوب بوده و من نمی دانم چرا این یک فقره را هیچ وقت درست و حسابی نداشته ام.
- کتاب شعری هست که خیلی دوستش دارم. مچاله کنار خاطره و واقعا هر بار که می خوانمش مچاله می شوم روی تختم و دلم می خواهد لای چین و چروک لحافم محو شوم. جمله ای دارد که می گوید قلب کم طاقت من هروله می رود. بارها شده احساس کنم این قلب کم طاقتی که علیرضا عامری می گوید، همینی ست که در سینه ی من می تپد. الان هم یکی از آن وقت هایی ست که آرام ندارم و این کم طاقت در سینه ام آرام نمی گیرد لامصب و ... دلش می خواهد از دهانم بیرون بیاید و حرف بزند. بگوید که چقدر هوای کوی او را دارد. من اما تلاش مذبوحانه ای می کنم تا دستم را محکم تر روی دهانم و دلم بگذارم. من اما این بار اما مقاومت می خواهم بکنم.
- این روزها که دارند می آیند و می روند و من نمی فهمم که اصلا چگونه می آیند و می روند که سایه ای هم حتی از خودشان به جا نمی گذارند را دوست دارم یک جورایی.... اینکه سرم آن قدر گرم زندگی است که آخر هفته به خودم (و گاها دیگران) می گویم این زمان لعنتی بد کوفتی ست.... جالبی اش این است هر کاری بکنی و هر چقدر هم بدوی احساس می کنی عقبی. این آدمیزاد موجود عجیبی است لاکردار...
- شب ها را دوست دارم. چند وقتی است راحت می خوابم. چند وقتی است که دوباره خواب شبم برایم عزیز و محترم شده. شب ها به خودم احترام می گذارم و با بلوز و شلواری که این روزها خیلی دوستشان دارم می خوابم. خواب هایم کم شده اند و همان هایی هم که مانده اند آزاری نمی رسانند.
- دلم داستان کوتاه می خواهد. همین روزهاست که در راه خانه سری به ثالث یا چشمه بزنم و خودم را میهمان لحظه های ناب کتاب خوانی زیر نور کم جان چراغ مطالعه کنم. با پاهای شسته شده که جوراب های پرزدار سرخابی پوشیده اند، با همان بلوز و شلوار محبوب... (این قسمت زندگی را دوست دارم)
- پنج شنبه ها و شنبه ها که سر کار نمی روم عالمی دارد. دفترچه ام را بر می دارم و می روم خیابان. به چیزهایی که یک هفته است یادداشت کرده ام که بخرم نگاه می کنم. یک سری شان را می خرم یک سری دیگر هم حوصله ام نمی آید. دقیقا همین! حوصله ام نمی آید، می گویم ولش کن یک حرفی زده ام حالا. اصلا من احتیاجی به این ندارم! بماند که بعد از اینکه چند هفته ی متوالی پشت گوشش انداختم به این نتیجه می رسم که لابد لازم داشته ام دیگر!
- همه ی این حرف ها را زدم که گفته باشم دارم از این روزها لذت می برم. از تک تک لحظه هایی که می آیند. کارهای نکرده تا دلم و دلت بخواهد دارم، سرم شلوغ است و خلوت. وقت هایی کودکم، وقت هایی بزرگ.... وقت هایی شوق یادگیری دارم. وقت هایی حس فراغت .... خلاصه که ولوله ای ست این روزهای من.
۱۳۸۷ مهر ۲, سهشنبه
امروز رفتم خونه ی تجریش! خونه ی تجریش یه خونه ی قدیمی دو طبقه ی حیاط داره که مال یکی از دوستای علی پروش ه که می خواد بکوبتش!! اما فعلا همین جوری وله و طبقه پایینو آکوستیک کردن واسه تمرین و خلاصه ما کمی تا قسمتی از منت آقای طیبی رو کشیدن که تو رو خدا بهمون اجازه بده بریم آمفی تمرین کنیم در اومدیم :D و اما خونه ی تجریش ... خداااا. فک کن یه حوض خداااا وسط حیاطش داره که شهاب آبیش کرده بعد می شه پر آبش کرد و پاها رو گذاشت توش! این قده باحاله. هیچی دیگه امروز رفتیم اونجا ایده زدیم واسه نمایشنامه اپیزود سارا و بابک و اینا! قرار شد بهمن بنویسه. بعدشم آهنگ گوش دادیم و چایی خوردیم. در همین حین نرگس کتاب زبان اصلی ملکه زیبایی رو مرور کرد و ما فهمیدیم مترجم داغونش آخر نمایشنامه رو بیخود و بی جهت ترجمه نکرده و طبق معمول خاطره ی تلخ و اعصاب خورد کن اجرای آخر و آتیش سوزی و اینا رو دوره کردیم.
پ.ن. من اگه یه کار خوب تو این عمر بی عزتم کرده باشم همین اجرای ملکه زیبایی بوده! به خودم می بالم :D