‏نمایش پست‌ها با برچسب :). نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب :). نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

اوقات خوش آن بود واقعا :)

دنا اومده بود اینجا. بودن با دوست ۱۷ ساله خوب بود. بسیار. خیلی خوب بود که من بیکار بودم و وقت داشتیم بگردیم. با اینکه ماشین نداشتیم و تو آمریکا ماشین نداشتن تقریبا یعنی هیچ کاری نکردن اما خیلی کارا کردیم. به دو تا شهر گنده این اطراف سر زدیم. کلی پیاده روی کردیم. خرید رفتیم، قهوه خوردیم و حرف زدیم.

و خب باید برگردم به قبل و کارایی که باید انجام بدم.

یه سری چیز هم تو ذهنمه که می خواستم بنویسم. هی تنبلی می کنم.

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

خبر خوب...

قرار گذاشتم تا وقتی امتحان ندادم سراغ فیسبوک نروم، چیزی نمانده، کمتر از یک هفته، وضعم خراب است و بهبودی هم مشاهده نمی‌کنم. امشب اما برای اینکه به یکی از همکلاسی‌های سابق که آن طرف است پیغام بفرستم، رفتم و خب باز هم خبرهای مربوط به اعتصاب غذا روی سرم آوار شد. بعد بغض همیشگی آمد نشست توی گلویم. هی به مهراوه فکر کردم و بغض را هل دادم پایین. فیسبوک را بستم، رفتم یک چرخی زدم و هی توی ذهنم مهراوه و نیما چرخ زدند. نشستم یک سری تست زدم، رفتم چای ریختم برای خودم که با پروک آلبالویی نوبل بخورم. بعد دوباره برگشتم فیسبوک- یکبار که رفتی بعدش هی می‌روی سر می‌زنی، لعنتی!- به محض باز کردن فیسبوک اما خواندم اعتصاب غذا تمام شده. یک جور ناباوریِ خوبی بود، مثل آن روز صبحی که بیدار شدم و قبل از لود شدن مغزم خواندم اسکار را بردیم. بعد حالا اینجا نشسته‌ام می‌خواهم بروم به بقیه بگویم، اما نمی‌توانم، گریه‌ام می‌گیرد، نمی‌خواهم جلو کسی گریه کنم. نشسته‌ام اینجا توی اتاقم، پشت میزم برای خودم خوشحالی می‌کنم. 

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

خط می‌کشم...

این روزها یک وقت‌هایی کلی آرامش دارم و یک وقت‌هایی استرس شدید! می‌دونم بعدها که برگردم امسال یکی از عجیب‌ترین و شاید قشنگ‌ترین سال‌های زندگی‌م باشه. سالی که من دارم اپلای می‌کنم، دلار بالا و (بعضا پایین) می‌ره. صرافی‌ها دلار نمی‌فروشن! من تو سایت‌های دانشگاه‌ها گم می‌شم و حاصل چند ساعت گشتنم تو اینترنت می‌شه یه فایل اکسل نصفه نیمه! این روزا که هنوز نه به داره و نه به باره دلم واسه عزیزهام تنگ می‌شه هرچند که بابام می‌گه تو برو ما سالی یه بار میایم و من می‌گم من دارم از دست شما فرار می‌کنم. این روزها که دوباره با کوله سر کار می‌رم. این روزها که شب‌ها خواب کلمه می‌بینم و با خودم انگلیسی حرف می‌زنم.
.
شنبه رفتم دانشکده... نمی‌دونم شاید چون فوق اونجا نبودم، اینقدر حس نوستالژی شدید بود یا چی، به هر حال خوشحال شدم که فوق اونجا نبودم، که لازم نبود هی جای خالی همه رو احساس کنم. وقتی دم در اتاق دکتر سین! منتظر بودم رفتم سایت، یاد وقتی افتادم که از یه ساعت قبل از انتخاب واحد اتراق می‌کردیم تو سایت و واحدها رو چک می‌کردیم. کنار پنجره بزرگ راهرو وایسادم و لوپ سیگاری‌ها رو نگاه کردم! یاد همه لحظه‌هایی که واسه من یونیک بود و واسه در و دیوار دانشکده و کارمندا و استادا خیلی خیلی معمولی. یه جورایی از اون روز انگار خوشحالم هنوز!
دکتر سین طبق معمول رفت بالامنبر که پی اچ دی اپلای کن و چه معنی داره که پول بدی درس بخونی! بعد من اومدم هی دانشگاه‌ها رو دیدم و سیلابس‌های پی اچ دی رو دیدم و غصه خوردم و سیلابس‌های مستر رو دیدم و قند تو دلم آب شد.
فعلا دارم فکر می‌کنم تمرکز کنم رو امتحانا – برای بعدش یه تصمیمی می‌گیرم! کاش می‌شد مثل اسکارلت اوهارا می‌گفتم فردا بهش فکر می‌کنم و لبخند می‌زدم! 

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

.


من خبرهای مربوط به پنج‌شنبه و جمعه سینما آزادی رو خوندم، خبرهای پول جمع کردن‌ها همین‌جوری وبلاگ‌نویس‌ها رو خوندم و گریه کردم. اسمش حتی اگر جوگیری هم باشه برای من قشنگ بود. نمی‌دونم چرا این‌قدر ضعیف شدم که نمی‌تونم خودم کاری بکنم. اگه نزدیک باشم عین ابله‌ها گریه می‌کنم. سینما آزادی هم اگه می‌رفتم می‌دونم گریه می‌کردم. کلا به تفی بنده اشکام. همین اتفاق‌هاست که کنار دزدیده‌شدن دوباره پخش ماشین تو روز وسط شهر و دیدن زنی که کیفش رو زدن و داره تو خیابون راه می‌ره گریه می‌کنه، هنوز می‌تونه آدم رو زنده و امیدوار نگه داره. 

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

.

یک بار چند ماه پیش‌ها خواب مشکاتیان را دیدم، که داشت بهم می گفت سنتورت را کوک کرده‌ام، بیا بزن!
گفتم بگذارم وقتی ساز زدن را دوباره شروع کردم این را بنویسم، اما انگار تنبل‌تر از آنی هستم که آدم شوم! الان که دارم آهنگ گوش می‌دهم و دوباره بدن درد اعتیادی‌م شروع شده آمدم اینجا آبروی خودم را ببرم و خجالت بکشم. K
.
همین‌جوری نوشت: چند وقت پیش‌ترش هم خواب دیده بودم شجریان و مشکاتیان دارند در مورد "دود عود" صحبت می‌کنند و من نشسته‌ام و دارم گوش می‌کنم. تمام روز لبخند گنده‌ای روی لبم بود که به به چقدر آدم مهمی هستم من! 


۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

.

سختم است خواستن از آدم‌ها. اینکه بخواهم برایم کاری را انجام بدهند. برای باز کردن اکانت آمازون به یکی از دوستان مقیم خارجه! ایمیل زدم که فلانی شرمنده‌ام، آدرست را به من می‌دهی که حسابم را باز کنم، امروز جواب داد که لیلای عزیز، این چه طرز حرف زدن است؟ مگر با صد پشت غریبه حرف می‌زنی، این هم آدرس و بلاه بلاه لا! خواندن ایمیلش به طرز عجیبی روزم را ساخت. یک لبخند گنده و یک قلب گرم! دلم می‌خواهد از بین این همه کشورها بغلش کنم و بگویم عاشق کلمه‌هایش شدم. که با خواندن ایمیلش هم حتی صدای پرمحبتش توی گوشم می‌پیچد. 

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

شعر تر بینگیزیم!‏*

بیدار که شدم اسمس "اسکار رو بردیم" رو دیدم و خوشحال شدم بسیار! نیم ساعتی طول کشید تا حاضر شم که برم سر کار. خوشحالی‌م زیادتر می‌شد. کسی خونه نبود که خبر خوب رو بهش بدم. توی راه واسه خودم با آهنگ زمزمه می‌کردم. تو ترافیک همت داشتم فکر می‌کردم به اینکه کاش وقتی میان ایران بریم فرودگاه شادی کنیم. بعدش یاد اومدن شیرین عبادی افتادم و ترافیک راه! فکر کردم یعنی همون‌قدر آدم میاد باز هم؟! بعد فکر کردم می‌شه حتی رفت تو کوچه‌شون شادی کرد. بعد یادم اومد یه روزایی که دلم می‌گرفت فکر می‌کردم به وقتی که زیدآبادی آزاد می‌شه و می‌ریم دم خونه‌شون از خوشحالی گریه می‌کنیم.
فکر کردم چرا از هر جا ولمون کنن باز به یه چیزی می‌رسیم که غصه بخوریم؟
.
پ.ن. قرار نیست ناراحتی باشه، قراره خوشحال باشیم هم‌چنان بابت اتفاق به این بزرگی.... قراره لذت ببریم. حتی اگر خاطرمان چندان آسوده نباشد!
خوشحالم، فیلمی که دوست داشتمش زیاد، فیلمی که هنوز خیلی وقت‌ها خیلی از صحنه‌هاش میاد خرمو می‌گیره و می‌گه دیدی؟! دیدی باز قضاوت کردی، دیدی باز حکم صادر کردی...، خوشحالم که اسکار گرفت.
.
*کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد


۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

حقایقی درباره لیلا دختر ادریس


دیشب بعد از مدت‌ها با دل راحت کتاب خواندم. یک داستان کوتاه از کارور. یکی از خوشحالی‌های زندگی برای من داستان کوتاه ست! مخصوصا از نوع کارورش. این کتاب‌های جیبی و تجربه و چی و چی هستند و باز من کتاب نمی‌خوانم! واقعا چه بهانه‌ای می‌توانم داشته باشم؟!
.
*هیچ ربطی به ماجرا ندارد! بعد از داستان کوتاه کارور، این را شروع کردم. اسمش هم به طور عجیبی قشنگ است! در حدی که حسودی‌م می‌شود این عبارت مال من نباشد! بله من آدمی هستم که به بیضایی هم حسودی می‌کنم!

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

هزاران ارغوان را ارغوانم

چند سال پیش، قبل از آن‌که به قول صبا مثل نقل عروسی روی کره زمین پخش بشیم، مرجان یه دورهمی‌ای گرفته بود و همه‌ی اکیپ دبیرستان رو دعوت کرده بود. اون روز تو 360م نوشتم "نرفتم، نتونستم برم. هر چی فکر می‌کنم می‌بینم اون روزهای دبیرستان، که کف حیاط مدرسه گرد می‌نشستیم و از در و دیوار حرف می زدیم، تصورم از خود الانم خیلی بهتر از این چیزی بود که الان هستم" تحمل روبرو شدن با آدم های اون روزهای گذشته‌مو نداشتم. الان بر می گردم نگاه می کنم به اون روزهایی که گذروندم..... شیوا اومده ایران، دعوتمون کرد خونشون. رفتم. آدم های دبیرستان رو دیدم که همه بزرگ شده بودیم. خانوم شده بودیم. من و نرگس گل خریدیم رفتیم. یکی مافین درست کرده بود. شلوار جین پوشیده بودیم با بلوز اسپرت و کفش پاشنه بلند. صحبت کردیم. از "تو چی کار می کنی" و "من کار می کنم، وقت نمی کنم فوق بخونم" و "من با چند تا از دوستام شرکت خودمونو زدیم" و چی و چی.... و چقدر احساس قشنگی بود بزرگ شدن. نگاه کردم به خود الانم و خود چند سال پیشم. دیدم که راضی‌م. از این جایی که الان هستم و جایی که می خوام برم. دیدم زندگی الانم خیلی قشنگ تر و دل‌چسب تر از زندگی چند سال پیشه.
.
امروز تولدمه. بیست و چهار ساله شدم. نگاه می کنم به سال قبل. می بینم این روزهای الان رو خیلی بیشتر از پارسال دوست دارم. چشمامو می‌بندم و لحظه لحظه های تولد پارسالم رو میارم جلوی چشمم. روزهای قبلش، روزهای بعدش... امروز رو دوست دارم. نه به خاطر اینکه احساس می‌کنم این روز متعلق به منه. هیچ وقت احساس نمی کردم یه روز خاص دارم که مال خودمه! اما یه حس خاصی دارم امروز. به تمام تبریک های فیس بوکم جواب دادم. از تمام تبریک های تلفنی و اسمسیم لذت بردم. و دارم به داستان های کوتاهی فکر می کنم که از هفته‌ی پیش هر روز هر روز به مناسبت تولدم گرفتم.
نگاه که می کنم می بینم این اتفاق های کوچیک خوب رو خیلی دوست دارم.
.
تک مضراب:

من آن ماهم که اندر لامکانم                  مجو بیرون مرا در عین جانم


تو را هر کس به سوی خویش خواند       تو را من جز به سوی تو نخوانم



۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

Jump the Fence*

واسه پروژه یه درسی پا شدیم رفتیم یه شرکتی پرسش‌نامه دادیم و از این کارا! جالبیش اینه اون موقع که دنبال پرسش‌نامه بودیم و اون موقعی که داشتیم پرسش‌نامه رو ترجمه می کردیم و اون موقع که داشتیم تنظیمش می کردیم به فکرمون نرسیده بود که خب بعد از جمع آوری اطلاعات چه جوری قراره اندازه گیره بشه اون فاکتوری که می خوایم! یعنی خب فکر می کردیم آقای تی ای** که اینو واسمون فرستاده می دونه لابد! اینه که از دیروز من و هم‌گروهی‌م داریم در به در دنبال این می گردیم که این پرسش‌نامه ای که ما استفاده کردیم اصلا چه جوری باید سنجیده بشه! هر از چندگاهی هم با جی‌تاک صحبت می کنیم که چی شد، چی نشد! :) امروز سالار (هم‌گروهی‌م) گفت من به چند نفر ایمیل زدم، امیدوارم جواب بدن! فکر کردم لابد دوست ها و سال بالایی ها و منتور و اینا! بعد گفت یکیش نویسنده ی همون مقاله ایه که پرسش‌نامه رو از توش برداشتیم! ....... یاد چند سال پیش افتادم، تو گروه تیاتر! سالار تازه اومده بود تو گروه و یه روز به نرگس گفت واسه چند تا مجله تیاتر نامه نوشته که ما یه گروه دانشجویی تو یه دانشگاه صنعتی هستیم که تیاتر دوست داریم و چی و چی! اونا هم کلی از مجله هاشونو واسه مون فرستادن! اینکه حتی با یکی از نویسنده هاشون مکاتبه کرده بود و اون واسه ما- اختصاصا واسه ما- یه مقاله نوشت. فکر کردم بعضی وقتا چقدر آدم ها، دوست ها، هم‌گروهی‌ها دوست داشتنی می‌شن. گفتم سالار من مرده‌ی این کارای عجیب غریبتم! :)
.
اون دفعه ای! سالار یه ایمیلی واسه کل گروپ! زده بود (از همین ایمیل هایی که ملت سند تو آل می کنن) اینکه ایرانیه و آمریکاییه میرن جهنم و ایرانیه ان ساعت با فک و فامیل از جهنم تلفنی صحبت می کنه و پولش می شه یه دلار و وقتی آمریکاییه اعتراض می کنه یارو بهش می گه from hell to hell! it's local
بعد گفت اینو واسه فلانی (همون نویسنده مقاله) هم فرستادم! گفتم مگه هنوز بهش میل می زنی؟ گفت آره، تازه ازم اجازه گرفت تو وبلاگش بذاره! آدرس وبلاگشو گرفتم، چند روز بعدش سر زدم دیدم گذاشته و تهشم پرسیده همین جوری یهو یاد تلفن بازی افتادم! بای د وی! کسی می دونه تو ایران تلفن بازی می کنن یا نه؟
خلاصه که آدم ها به همین راحتی نازنین ند!
.
* عنوان مقاله ای که خانم نویسنده مجله تیاتری خارجی! واسه ما! نوشته بود :)
** TA

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

رفته بودیم فرودگاه، نرگس اومد. خوب بود. دیدن آدم‌های منتظر با دسته گل و سرک کشیدن از میون جمعیت واسه زودتر دیدن مسافرشون. اینکه یکی یهو بگه "دیدمش، ببین اون روسری زرده"، بعد یکی دیگه بگه "آره! خودشه". و اون یکی دیگه بگه "آخی چه باراش زیاده!" . خوب بود. خیلی. دیدن دخترکوچولویی که مامانشو از پشت شیشه‌ها دیدو با هیجان بالا و پایین پرید. پسر جوونی که بعد از چند ماه برگشته بود و دختر جوونی که این‌طرف سعی می‌کرده مثل بقیه منتظر باشه، اما ...
خوب بود. یادم نبود هنوز می‌شه به هم‌دیگه رسید. فکر می‌کردم فرودگاه فقط واسه خداحافظیه.
.
پ.ن. وایساده بودم جلوی یکی از شیشه‌ها، یه خانوم پیری اومد کنارم ایستاد. گفت شما هم مسافر دارین؟ گفتم آره، گفت از آلمان؟ گفتم نه، یه‌کم گذشت، یه خانومی تو صف مسافرا کفشش خیلی پاشنه بلند بود. توجه منم جلب شد که دمش گرم آدم معمولا تو هواپیما لباس راحت می‌پوشه، این چه جوری این کفشو پوشیده، یهو خانومه زد بهم (همین مدلی که آدم مثلا دوستشو صدا می‌کنه که هی یارو رو نگاه) و گفت "کفشو نگاه کن". خندیدم. بعد گفت "بپوشین، تا جوونین بپوشین". یه کم بعدشم گفت "این پسر ما هم نیومد که". گفتم "صفش طولانیه ، میاد دیگه". خسته شد، گفت "من میرم بشینم. جام اینجاهه ها یادت باشه". خندیدم گفتم "باشه، حواسم هست".
.
قشنگ بود. دیدن رسیدن آدما به هم.

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

Master of Puppets


صبح مامان کله شو می کنه تو اتاق می گه ساعت ده و نیمه! پاشو روز تعطیل با هم صبحانه بخوریم! مثل جنازه پا می شم! می گم ای بابا یعنی من این قدر دیروز خسته شدم؟ پا می شیم نیمرو می زنیم با بربری داغ. از در و دیوار حرف می زنیم. دارم سمنو و چایی می خورم که یه نگاه به ساعت میندازم می بینم نُهه! می گم اِ خب می گفتی می زدیم pmc یه کم آهنگ دلنگ دولونگی گوش می کردیم*!
.
* سرِ ساعت نُه آقای پارازیت از خواب بیدار می شه همه ی کانال ها به رحمت ایزدی می رن! (بی ادبانه ش می شه به ... می رن!) بیچاره روزای تعطیل هم میاد سر کار!
.
آقای همراه اول. برادر سپاهی همه که مثل شما نماز صبح نمی خونن که ساعت پنج صبح msg ِ تبلیغات نمایشگاه تلکام می زنی لامصب!
.
نه واقعا آدم داره می میره... می دونه هم که داره می میره اون وجدان لعنتی ش یه کم خِرِشو نمی گیره دست از دغل بازی برداره. برادر کردان! ما که همشهری هستیم می دونیم چه پرونده ی داغونی داری... این همه اومدی دروغ بافتی هیچ رقمه هم کوتاه نیومدی... الان سرطان و عفونت ریه و آنفولانزا و .. ای بابا .. این دمِ آخری حداقل یه توبه ای می کردی چار کلوم حرف راست می زدی! نمی ارزید به خدا این همه خودتو ملعبه ی دست آقایون کردی!
.
پ.ن. من کلا می خواستم همون پاراگراف آخرو بگم ... قبلش حاشیه داشتم می چیدم :)
پ.ن.2 و این موضوع هیچ ربطی به این نداره که من از این خبر خوشحال شده باشم یا اینکه دلم نخواد خوب شه.

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

همین الان در حالی که من رو تخت شلوغم ولو شدم و دارم گوگل ریدر می خونم، از تو هال صدای یه آهنگ اومد که من اولش گفتم چقدر یارو داره چرند می خونه بعد یهو خوشم اومد!!! می گفت  "تو به من دل باختی از چشات معلومه / من چقد خوشبختم، همه چی آرومه"!!! خیلی با حال می خوند. احساس کردم خیلی سرخوشه! نمی دونم خواننده ش کی بود.ه

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

من این روزها

- خواستم بگویم عزت نفس همیشه خوب بوده و من نمی دانم چرا این یک فقره را هیچ وقت درست و حسابی نداشته ام.

- کتاب شعری هست که خیلی دوستش دارم. مچاله کنار خاطره و واقعا هر بار که می خوانمش مچاله می شوم روی تختم و دلم می خواهد لای چین و چروک لحافم محو شوم. جمله ای دارد که می گوید قلب کم طاقت من هروله می رود. بارها شده احساس کنم این قلب کم طاقتی که علیرضا عامری می گوید، همینی ست که در سینه ی من می تپد. الان هم یکی از آن وقت هایی ست که آرام ندارم و این کم طاقت در سینه ام آرام نمی گیرد لامصب و ... دلش می خواهد از دهانم بیرون بیاید و حرف بزند. بگوید که چقدر هوای کوی او را دارد. من اما تلاش مذبوحانه ای می کنم تا دستم را محکم تر روی دهانم و دلم بگذارم. من اما این بار اما مقاومت می خواهم بکنم.

- این روزها که دارند می آیند و می روند و من نمی فهمم که اصلا چگونه می آیند و می روند که سایه ای هم حتی از خودشان به جا نمی گذارند را دوست دارم یک جورایی.... اینکه سرم آن قدر گرم زندگی است که آخر هفته به خودم (و گاها دیگران) می گویم این زمان لعنتی بد کوفتی ست.... جالبی اش این است هر کاری بکنی و هر چقدر هم بدوی احساس می کنی عقبی. این آدمیزاد موجود عجیبی است لاکردار...

- شب ها را دوست دارم. چند وقتی است راحت می خوابم. چند وقتی است که دوباره خواب شبم برایم عزیز و محترم شده. شب ها به خودم احترام می گذارم و با بلوز و شلواری که این روزها خیلی دوستشان دارم می خوابم. خواب هایم کم شده اند و همان هایی هم که مانده اند آزاری نمی رسانند.

- دلم داستان کوتاه می خواهد. همین روزهاست که در راه خانه سری به ثالث یا چشمه بزنم و خودم را میهمان لحظه های ناب کتاب خوانی زیر نور کم جان چراغ مطالعه کنم. با پاهای شسته شده که جوراب های پرزدار سرخابی پوشیده اند، با همان بلوز و شلوار محبوب... (این قسمت زندگی را دوست دارم)

- پنج شنبه ها و شنبه ها که سر کار نمی روم عالمی دارد. دفترچه ام را بر می دارم و می روم خیابان. به چیزهایی که یک هفته است یادداشت کرده ام که بخرم نگاه می کنم. یک سری شان را می خرم یک سری دیگر هم حوصله ام نمی آید. دقیقا همین! حوصله ام نمی آید، می گویم ولش کن یک حرفی زده ام حالا. اصلا من احتیاجی به این ندارم! بماند که بعد از اینکه چند هفته ی متوالی پشت گوشش انداختم به این نتیجه می رسم که لابد لازم داشته ام دیگر!

- همه ی این حرف ها را زدم که گفته باشم دارم از این روزها لذت می برم. از تک تک لحظه هایی که می آیند. کارهای نکرده تا دلم و دلت بخواهد دارم، سرم شلوغ است و خلوت. وقت هایی کودکم، وقت هایی بزرگ.... وقت هایی شوق یادگیری دارم. وقت هایی حس فراغت .... خلاصه که ولوله ای ست این روزهای من.

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

امروز رفتم خونه ی تجریش! خونه ی تجریش یه خونه ی قدیمی دو طبقه ی حیاط داره که مال یکی از دوستای علی پروش ه که می خواد بکوبتش!! اما فعلا همین جوری وله و طبقه پایینو آکوستیک کردن واسه تمرین و خلاصه ما کمی تا قسمتی از منت آقای طیبی رو کشیدن که تو رو خدا بهمون اجازه بده بریم آمفی تمرین کنیم در اومدیم :D و اما خونه ی تجریش ... خداااا. فک کن یه حوض خداااا وسط حیاطش داره که شهاب آبیش کرده بعد می شه پر آبش کرد و پاها رو گذاشت توش! این قده باحاله. هیچی دیگه امروز رفتیم اونجا ایده زدیم واسه نمایشنامه اپیزود سارا و بابک و اینا! قرار شد بهمن بنویسه. بعدشم آهنگ گوش دادیم و چایی خوردیم. در همین حین نرگس کتاب زبان اصلی ملکه زیبایی رو مرور کرد و ما فهمیدیم مترجم داغونش آخر نمایشنامه رو بیخود و بی جهت ترجمه نکرده و طبق معمول خاطره ی تلخ و اعصاب خورد کن اجرای آخر و آتیش سوزی و اینا رو دوره کردیم.

پ.ن. من اگه یه کار خوب تو این عمر بی عزتم کرده باشم همین اجرای ملکه زیبایی بوده! به خودم می بالم :D