‏نمایش پست‌ها با برچسب از سر هوس و سرخوشی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از سر هوس و سرخوشی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

سال نو، سال نو زمستونو بهار کرد...

صبح دوشنبه است و هوا آفتابی اما نه گرم است. این آخر هفته می‌خواهیم برویم سفر، بعد از مدت‌ها آخر هفته‌ها درگیر بودن/ ماشین نداشتن/ پول نداشتن/ حوصله نداشتن/ استرس داشتن… و خب این بار فکر می‌کنم واقعا لایق استراحت هستم. اما همین چند روز باقی مانده از هفته را کلی کار باید انجام بدهم تا پنج‌شنبه صبح که با جاده می‌زنیم استرس نداشته باشم…
.
رزولوشن سال جدیدم را هم:
کار بیشتر، خواندن بیشتر، فکر نکردن در مورد آدم‌هایی که به هر دلیلی فکر می‌کنم روی اعصابم هستند، تلاش برای اینکه آدم‌ها اساسا روی اعصابم نباشند و اصلا به من چه که کی چه کسی است، کمتر حرف زدن، و خلاصه حال کردن بیشتر با خود و زندگی
نهاده‌ام.
.
باشد که سال جدید را بترکانیم.
باشد که پر از خبرهای خوب باشد.
باشد که سالی پر از سلامتی باشد.
باشد که مامان و بابا بیایند اینجا که دلم برایشان یک ذره شده.
باشد که بیشتر صدای خنده‌مان توی آسمان‌ها بپیچد.

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

چنین گفت گلابی بعد از یک سال!

همین جوری خواستم بگویم علی رغم تمام رخوت هایی که از نظر دیگران و بعضا خودم! زندگی ام را گرفته! شخصا از حال الانم راضی ام. منی که آن اولی که آمده بودیم غر می زدم و می دیدم نمی توانم با آدم های اینجا ارتباط برقرار کنم. فهمیدم آن آدم ها اشتباه بودند. لزوما آدم نمی تواند با همه ارتباط داشته باشد و همه شبیه آدم نیستند و خب الان دوستانم را دوست دارم. راضی ام که در سال های زندگی ام این همه دوست خوب برای خودم ساخته ام. (شاید کاری باشد که خیلی ها کرده باشند اما چیزی از ارزشش کم نمی کند) بله شاید بعضی هایشان را ماهی یک بار ببینم اما ماهی یک بار هم خیلی خوب است به نظرم. خلاصه اش اینکه راضی ام از الانم. 
.
لیست کتاب هایی که می خواهم در سال ۲۰۱۵ بخوانم را تهیه کرده ام. و خب برای استادها دارم ایمیل  می زنم که گوگولی ها بیایید من برایتان یه کم کار کنم دیگر! 
شاید تیاتر دیگری کار کنم

و الان دارم می روم هندی برقصم!

۱۳۹۲ اسفند ۶, سه‌شنبه

خوشی‌های کوچک

سال نو خوب است! طبعا دوست می‌داشتم روزشماری رسیدن به عیدم در ایران باشد. وقتی بوی عید توی هواست! اما اینجا هم بد نیست. مخصوصا که من هنوز در ایران شناورم! هنوز در ذهنم ددلاین می‌‌گذارم که تا قبل از عید فلان کار را حتما تمام می کنم!
یک درختی این حوالی هست که شب‌ها یک بویی شبیه سنبل می‌دهد. شب‌بو هم که هست! با خودش عید می‌آورد!
اینجا آجیل و همه چیز هست! اما مامان دلش خواسته آجیل چارشنبه‌سوری بفرستد! تقویم اردشیر رستمی هم دارد می‌آید! 

۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه

.

دیشب را دوست داشتم. بعد از مدت‌ها (همین یک ماه و اندی الان مدت‌هاست برای من!) احساس کردم دارم معاشرت می‌کنم. نشستن و حرف زدن از در و دیوار (آن در و دیواری که من دوست دارم) ولو شدن روی مبل و بلغور کردن حرف‌هایی که اساسا مهم هم نیستند اما همان لحظه فکر می کنی که چه چیزهای مهمی!
دیشب را دوست داشتم.

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه


یکی آمده دیدنمان، برایمان گل آورده. شب‌بو هم دارد! خانه بوی عید گرفته. امسال عید دلم می‌گیرد، اما دل مامان حتما بیشتر می‌گیرد! 

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

من مسئول گلم هستم حتی!

دیروز، بعد از اینکه نوشته دوسدختر قبلی‌ت رو اول کتاب توی کتابخونه‌ت دیدم، همین‌جوری چشمامو بستم و توی بیست و دو ساله رو تصور کردم. لاغرتر؟ با یه عینک دیگه؟ خرخون‌تر؟ ...
یه ساعت بعدش که داشتیم می‌رفتیم بیرون، یه لحظه احساس کردم می‌شد تو هنوز هم باهاش دوست باشی مثلا. یه لحظه خواستم ازش تشکر کنم که باهات به هم زده. که الان با من باشی!
جدا حس خوبیه. که آدم‌های دیگه‌ای بودن که با هم جور نبودین! چه خوب که با هم جور نبودین!

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

به‌به به این زندگی!

این روزها؟ شلوغم! هنوز بی‌برنامه‌م! هر شب به خودم قول می‌دهم از فردا برنامه‌هایم را بهتر پیش بگیرم و باز آخر شب می‌بینم عقبم!
زندگی‌م را دوست دارم. شلوغی‌ش را! خوشحال‌تر می‌شوم اگر به همه برنامه‌م برسم! 

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

:)

چند روز است می‌خواهم همه اتاقم را کارتن بزنم بیندازم دور. از این همه جزئیات و خاطره عصبی شده‌ام! بعد خب می‌خواهم شروع کنم دلم نگاه می‌کند به خاطره‌ها و دلش می‌گیرد! به خودم می‌گویم کتاب‌های قدیمی را بدهم کتابخانه! لباس‌هایی که نمی‌پوشم را بدهم بیرون. دفترهای قدیمی را بگذارم زیر تخت! که اینقدر چشمم هی به شلوغی‌های ریز ریز نیوفتد!

امروز صبح الف را دیدم. گفت از دور که دیدم نشناختمت. صورتت معلوم نبود، یک سری لباس رنگی دیدم، گفتم این لیلاست! خوشحال شدم خب! امروز خوبم! حتی اگر صورتم پشمالو باشد و کارهای عقب‌مانده‌م زیاد!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

و حتی این تابلوی کوچک را!


الان خیلی ضایع بود که من گفتم کلیییی حال می‌کنم شریکی با هم یه کتاب بخریم؟ کارای اینجوری با همی خیلی خوبه! فک کن یه کتاب داریم که مال هر دومونه!
.
کلا امروز رو دوست داشتم. خانه هنرمندانش، خریدهاش، جیگرکی‌ش...
امشب هم تو لیوانی که تازه خریدم، چای خوردم! دیگه الان فهمیدین که جنون خرید ماگ/فنجون/لیوان دارم دیگه؟ 

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

:)

بعد من الان حق دارم خوشحال باشم که دیشب کنسرت پا*لت رفتم و بعدشم رفتیم تا ساعت سه شب تمرین تیاتر! رسما یاد شب‌های تحویل پروژه افتادم. ساعت سه هر کی یه گوشه ولو شد و ساعت شیش، تا شیش و نیم فقط داشتم سعی می‌کردم صدای زنگ موبایل رو نشنوم! و خب الان جنازه‌م، یه جنازه خوشحال.

می‌نویسم که یادم باشه چه لحظه‌های خوبی رو دارم می‌گذرونم این روزا. که اون‌روزهایی که کم آوردم برگردم نگاشون کنم و لبخند بزنم و گرم شم! 

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

با ترانه...

این چند روز گذرم به تما*شا*گه ز*ما*ن زیاد افتاد. یه ساختمون قدیمی خووووب با کلی دار و درخت. بعضی وقتا میومدم کنار پله‌های سالن تمرین به سر و صدای کافه گالری‌ش گوش می‌دادم و واسه خودم کیف می‌کردم. نمی‌دونم اگه آدم هر روز بخواد بیاد تو این ساختمون آیا براش تکراری می‌شه یا هر روز می‌تونه خوشحال بشه از اومدن تو هم‌چین فضایی! خلاصه اینکه اینقدر دارم کارایی که دوست دارم رو انجام می‌دم که دارم متوهم می‌شم همین ایران زندگی کنم! هی می‌گم به به چقد همه چی خوبه!
.
پ.ن. آقا*ی بن*فش، آهنگ شماره سه، روی تکرار، من، توی آسمون‌ها. 

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

خوشی‌های مقطعی!

هوای عجیبی شده. انگار نه انگار که زمستونه. امروز بعد از تموم شدن کلاس، قدم زدم تو دانشگاه و وسط خاطره‌ها وول خوردم. بعدش هم که هوای خوب و آفتاب کم‌جون عصر.

امروز به خودم حال دادم و برای خودم از اون ژاکت‌طوری‌ها که چند وقت بود دنبالش بودم خریدم! چایی درست کردم برای خودم با ساقه‌طلایی.

درسامم فردا می‌خونم خو! 

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

.

یک روز تعطیل باشد. حوصله خانه و اهالی‌ش را نداشته باشی. جمع کنی بروی تجریش، قل بخوری قاطی همه رنگ‌ها و بوها!

یک چیزی باید اضافه شود به ادبیات روان‌شناسی به اسم تجریش‌تراپی!  

۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

.

این چند رو تعطیلی رو خونه بودم که مثلا درس بخونم، طبعا یه مقدارش به بطالت گذشت، اما خب درس هم خوندم! امروز اما فنجونی که خیلی وقت پیش واسه خودم خریده بودم رو افتتاح کردم. یه چند تا وبلاگ خوب رو به گوگل ریدرم اضافه کردم! دو تا داستان صوتی خوب دانلود کردم که بر خلاف قبلی‌ها این جوری نیست که یه نفر همین جوری یلخی داستان رو گذاشته باشه جلوش و با صدای انکر الاصواتش خونده باشه! الانم دارم ناهار می‌خورم، پاستای مرغ و قارچی که خودم درست کردم! اول مرغاشون خوردم که پاستا و سس و قارچش که خوشمزه‌ترن بمونن آخر J
.
لپ تاپم کارت صوتی‌ش خراب شده، پخش ماشین رو هم که دزد برده! اینه که منم و ام پی تری پلیر دوست‌داشتنی‌م برای گوش کردن داستان‌ها*
.
به لذت‌های این روزهام باید کیندل بوک مجانی! پیدا کردن رو هم اضافه کنم! یه سری داستان کلاسیک دانلود کردم فعلا! دارم هارت آو دارکنس کنراد رو می‌خونم. درگیر توصیف‌های خوبش شدم اما راستش هنوز داستان دستم نیومده! با اینکه 17 درصد کتاب رو خوندم J
.
*البته کیندل خفنم! هم می‌تونه فایل صوتی پلی کنه! اما من تا الان فقط باهاش کاروان بنان رو گوش کردم =))

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

رویم ای دل به دنیایی که رنگ غم ندیده...


از فانتزی‌هام اینه که یه روزی تولدم باشه. تو یه رستورانی با چند تا از دوستامون جمع شده باشیم و یهو تو کادوت رو رو کنی! بری درو باز کنی و اون آقای پیری که آکاردئون می‌زنه و شبیه ویگن می‌خونه رو بیاری تا "ستاره امشب کسی ندیده" رو بزنه و من از خوشحالی رو زمین نباشم. تصورش هم دوست دارم. 

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

گرم و شرجی و هلو و شاتوت و بلال و بستنی!


رفته‌ام شمال! ساری، منزل فامیل، سورت به عنوان سفر! دیدن شالی‌زارها، خوردن میوه‌های تابستانی دل‌انگیز، ولو شدن در هوای شرجی زیر باد پنکه.... و همه‌شان چقدر دوست‌داشتنی هستند!
.
پ.ن. بین ور لاگژری پسند و ور کولی‌م گیر افتاده‌ام  =))

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

.

همین الان که ساعت دوازده و نیمه، و من فردا امتحان دارم (عصر البته!) و یک‌سوم درس رو هنوز نخوندم :) و الان می‌خوام برم حموم! اومدم بگم وول خوردن تو شلوغی زندگی‌م و برنامه‌ریزی کردن و تلاش‌کردن واسه رسیدن رو دوست دارم! :)

بدیهیه اگه لاغر بودم حتی بیشتر لذت می‌بردم! 
.
طبق معمول وسط امتحان و پروژه و این چیزا هوس استخر و کتاب و پیاده‌روی کردم! :)

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

بعد از اون روز سرد زمستون وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم من از اون آدم‌هایی‌م که دوست دارم تو زندگی‌ طرف رابطه‌م از خودم رد پا باقی بذارم! رد پایی که تو زندگی‌ش مثل یادداشت وقت دکتر رو در یخچال، یا یه ستاره با رژ لب رو آینه اتاق خواب، یا مسواک و پیژامه اضافی تو خونه‌ش باقی بمونه. شاید از فکر اینکه کسی با دیدن عطرم جلو میز توالت اتاقش دلش برام تنگ شه لذت می‌برم. و خب حالا امضام پای ورقه فارغ‌التحصیلی‌ت تو پرونده‌ت مونده. شاید هیچ‌وقت کس دیگه‌ای سراغش نره! شایدم یه روز خودت یا کس دیگه‌ای بره دنبال گرفتن مدرکت. شاید خیلی از امضاها و اسم‌های پر از خاطره دیگه تو پرونده‌های دیگه خاک بخوره اما هیچ کدوم از اینا از حس رد پایی که می‌لوله تو زندگی‌ت چیزی کم نمی‌کنه.
.
.
پ.ن. فکر که می‌کنم می‌بینم آدم شاید دست‌خطش گوشه کتاب خیلی‌ها باشه! اما فقط اونایی که دوست داره رو یادش می‌مونه :)
.
تک مضراب:
خود را درون گلم نهان می‌کنم
تا آن را بر سینه‌ات بزنی
و مرا نیز بی‌اختیار در بر کشی
خود را درون گلم نهان می‌کنم
تا چون در گلدانت بپژمرم
تو بی‌اختیار هوای مرا کنی

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

خب من قرار بود مسافرت برم که جور نشد! بعد من همون‌طور که اگه ددلاین یه پروژه‌ای بیفته عقب هوا می‌کنم تا دو شب قبل تحویل! خیلی سرخوش دارم پولامو خرج می‌کنم و می‌گم آره پاییز می‌رم! یاه یاه!

خلاصه اینکه این ماه مقادیری لباس از نوع پیرهن خوشگل که مهمونی دعوت بشه آدم بسیار شیک بره بشینه و پاش رو بندازه رو پاش و دستمال کاغذی رو بذاره لای لباش که رژش پر رنگ نشه و چی و چی خریدم! با مانتوی گل و گشاد همین‌جوری بپوشیم بریم سر کار! با مانتوی چارخونه خوشحال بریم سر کار! با شلوار گشااااد خنک وای چقد من هپی م! و یه سری چیز میزای دیگه! این ماه کللی بیرون غذا خوردم و هیچی هم ورزش نکردم! ها ها! حالا دو هفته دیگه پروژه‌ها تموم می‌شه! (آخه الان من خیلی دارم وقت می‌ذارم پاشون!) ها ها ها!

دیگه اینکه این ماه تولدم بود و کلی هم خوب بود! هی تبریک و هی کادوهای دوس داشتنی! هی من خوشحال و قند تو دل آب شو!

.

پ.ن. دیروز یهو فهمیدم من دوستی ندارم که شکم چران باشه! زنگ بزنم بگم هی فلانی پاشو بریم تو اون پیتزاییه اون خیابونه پیتزا بخوریم! پایه مربوطه مدتیه متواری شده!

.

پ.ن.2 . دارم جلو خودم رو می گیرم که همین الان ایمیل نزنم به نرگس نگم توروخخخخدا یه برنامه بذار کوله بذاریم پشتمون بریم جنگل! فقط به این خاطر که الان خوشحال و خندانه توجه نمی کنه به درخواست‌های یک عدد کپک زده در دود! =)

قسم می‌خورم دیشب به شدت استرسی و ناراحت و عصبی بودم! تهران * من * حراج رو دیدم و رفتم واسه خودم عزاداری راه انداختم و با دیگران بحث کردم و خودم رو به در و دیوار کوبیدم و صبح با چشمهای پف کرده رفتم دانشگا! الان خوش شدم یهو!

اون کیف خانوم مهندسی که خریده بودم، خب؟ هم‌چنان با کوله می‌رم سر کار =)

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

it's still good

خب، تموم شد! تعطیلات خوبی بود! آدم‌هایی که دوست داشتم رو دیدم! غذاهایی که دوس داشتم رو خوردم! واسه خودم عیدی‌هایی که دوست داشتم رو خریدم.

.

.

امشب لیست چیزایی که دوست دارم بخرم رو نوشتم کنار چیزایی که قبلا نوشته بودم و نگاشون کردم! نمی‌خواستم حموم برم که سشوار موهام به هم نخوره! اما گفتم روز اول رو تر و تمیز و سبک شروع کنم و البته سعی کردم خودم موهامو سشوار بکشم هرچند خیلی شبیه کار خانوم آرایشگر نشد!

شلوار خواب بهاری مو پوشیدم و تاپی که دوسش دارم! و اسلیپرام البته*! بافتی که از پاوه خریدم رو پهن کردم رو تختم! و در حالی که دلم به شدددت آش رشته به سبک شمالی** می خواد می رم که سال جدید رو شروع کنم!

*احتمالا خیلی تا حالا گفتم فلان شلوار رو پوشیدم با فلان تاپ خوابیدم! خب چون دقیقا انتخاب لباسی که باهاش می‌خوابم به حسی که دارم، دوست دارم داشته باشم و فردا صبحش خواهم داشت ربط داره! از این نظر خیلی مهمه!

**آش رشته شمالی تنها فرقش با آش رشته تهرانی اینه که کشکش جدا نیست! هوووم و پرررر از کشک البته!

پ.ن. دیشب داشتم فکر می‌کردم که اووو سال دیگه این موقع هنوز دانشجو خواهم بود! و بسه دیگه خسته شدم =) !!

پ.ن.2 الان که دارم این مطلب رو پست می‌کنم، تا خرخره باقالی پلو خوردم! و از اون‌جایی که برای این سوال که "این آشپزخونه‌ها چی تو غذاشون می‌ریزن که اینقدر معده رو اذیت می‌کنه" هنوز جوابی ندارم! معده‌م داره سر ناسازگاری گذاشتن رو شروع می کنه!