‏نمایش پست‌ها با برچسب work. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب work. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

.

حوصله‌ی این کار کوفتی رو ندارم! اصلا حوصله این‌طور کار کردن رو ندارم! صبح جنازه‌ام رو از خونه پرت می‌کنم بیرون! دیر می‌رسم شرکت. می‌میرم تا یه خط گزارش بنویسم! سر کار به همه کارهایی که می‌خوام انجام بدم و انجام نمی‌دم فکر می‌کنم!

امروز به خودم گفتم تا آخر ماه‌رمضون باید باید باید از این شرکت بیام بیرون.
امروز به خودم گفتم تا موقعی که یه سری از کارهام رو انجام ندادم تفریح ممنوع!

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

تو که نمی‌دانی بالای این رنگین‌کمان چه رازهایی، چه رازهایی....*

دوباره رفتم توی مود خوشحال و پرانرژی! ریسرچ اینترست‌های استادها رو نگاه می‌کنم و انگیزه پیدا می‌کنم که ادامه بدم. فکر می‌کنم می‌تونم از پس خیلی چیزها بر بیام!
می‌رم پیش دکتر سین، کلی بهم انرژی می‌ده، بعد می‌گه بشین یه سوپرایز برات دارم. نون از فرانسه اومده، می‌شینیم سه نفری تو اتاق دکتر حرف می‌زنیم. از همه چی. بعد با نون تو دانشگاه قدم می‌زنیم و از در و دیوار حرف می‎زنیم. چقدر راحت دغدغه‌هام رو بهش می‌گم. از اینکه تو این چند سال چقدر عوض شدم. به موهای سفیدش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم حتی بیشتر از موهای سفید خودمه! بهم می‌گه برای پرداخت فی‌ها حتما بهش بگم. فکر می‌کنم خیلی از کسایی که نزدیک‌تر از اون بودن این حرف رو نزدند، ته قلبم گرم می‌شه از مهربونی آدم‌ها. کلی پر انرژی بقیه روزم رو ادامه می‌دم.
.
امروز: یک روز مانده به ددلاین 6 تا دانشگاه، طبق معمول وقت‌هایی که کار شخصی دارم، فردا ماموریت، امروز صبح کارآموز جدید، جلسه صبح، جلسه عصر! به شدت عصبی شدم که به کارام نمی‌رسم. آدم ضعیفی که منم زارپی نزدیک بود بزنم زیر گریه، و خب کارآموزه گفت تا ظهر بیشتر نمی‌مونه، در جلسه صبح هستم، اون کسی که من باید باهاش کار کنم نیومده! (آیکون احترام به مشاور!) جلسه عصر رو قصد دارم نرم! بعد از ارسال این پست دارم می‌رم اس او پی م رو کامل کنم! 

.
*سید علی صالحی

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

با زبان لال خود حس می‌کنم این روزها / هم‌نشین و هم‌کلام کور و کرها می‌شوم


توی جلسه هماهنگی تیم پروژه نشسته‌ایم، بچه‌ها در مورد انواع*  سد* ها صحبت می‌کنند و من هر جایش را که لازم باشد توی صورت‌جلسه می‌نویسم، از آن طرف صورت‌* وضعیت یک پروژه دیگر را تنظیم می‌کنم! چه کلمه‌های قلنبه سلنبه‌ای! یکی نداند فکر می‌کند چه کارهای مهمی دارم انجام می‌دهم! بله پول‌های پروژه از زیر دست من رد می‌شود! من می‌دانم این ماه چقدر پول بابت این پروژه گرفتیم، من می‌دانم که قرار است آقای ناظر بومی سایت را که لهجه‌اش قلبم را مچاله می‌کند، همانی که برایش اورکت با آرم شرکت سفارش داده بودم را بیندازند بیرون و کس دیگری را بیاورند که سابقه کارش بیشتر است، چون می‌توانیم به خاطرش بیشتر کارفرما را شارژ کنیم! من از هفته پیش که این را فهمیده‌ام دلم پیش قسط*‌های مسکن * مهر آقای ناظر بومی است. من از هفته پیش که فهمیده‌ام صورتش را نمی‌توانم فراموش کنم. توی جلسه هماهنگی تیم پروژه، کنار زیر و رو کردن نقشه‌های توپو * گرافی به این فکر می‌کنم که امشب که رسیدم خانه تمام کتاب‌ها و کاغذهای روی میزتحریرم را بریزم یک جای دیگر، تمام لباس‌های ولو را جمع کنم، تمام لباس‌های تابستانی خنک را بگذارم توی چمدان، که اتاقم خلوت شود، که مغزم از فکر کردن به شلوغی اتاق هنگ نکند! باید آن پتوی نازک را دوباره بیندازم روی تختم، طرح پتوی گلبافت ذهنم را خط‌خطی می‌کند. من ذهنم، جایی حوالی آن‌جایی که صورت آدم‌ها را به یاد می‌آورد، درد می‌کند.
.
پ.ن. والله آن‌ها که کارشان یک‌جوری است که فقط مدیرهای رده بالا – گیرم که بی‌سواد- را می‌بینند، خوشبخت‌ترند. 


۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

خیلی هم شیک و مجلسی

آقای دکتر، رئیس خوبی‌ه، برای من که این‌طوری بوده. برای هر کس نابلدی که دوست داشته کار یاد بگیره هم! بعد از اینکه دکتراش رو در خارجه گرفته برگشته ایران به همراه خانواده و با چند نفر دیگه شرکت زده‌اند و خوب هم رشد کرده‌اند. برخلاف خانواده پدری‌ش، خودش مذهبیه، درگیری مذهبی هم زیاد داره توی ذهنش، علاقه شدیدی هم داره از بقیه نظرخواهی کنه و اینه که هر از چندگاهی کلاهمون می‌ره تو هم! یکبار که داشت ارشادم می‌کرد بهش گفتم عموم اونایی که ادعا می‌کنند سر تا پا گناهند و ای بابا محتاجیم به دعا و فقط خدا می‌تونه بین بنده‌هاش فرق بزاره، ته دلشون فکر می‌کنند در راه راستی که مستقیم به بهشت وصل می‌شه قدم می‌زنند و بقیه آدم‌ها هم یک روزی ان شا الله سرشون به سنگ می‌خوره و هدایت می‌شن! حالا الان صحبت درگیری‌های اعتقادی من و رئیسم نیست!
از اونجا که مذهبی بوده از خانواده مذهبی زن گرفته! حالا الان خانمش کمی تلطیف شده! دخترهایش هم هرکدوم یه جورند! یکی‌شون ایران نیست. یکی‌شون هم تو شرکت خودمون (خودشون البته!) کار می‌کنه و داره اپلای هم می‌کنه که بره. در همین پروژه‌ای که من هستم! دختر دوست‌داشتنیه به طور کل!
ماجرا اینه که این آقای رئیس دو سالیه که آپارتمان بزرگی تو یکی از برج‌های شمال شهر خریده که نوش جونش طبعا! نون زحماتش بوده! بعد من اصولا در وادی اسکن کردن رفتار دیگران نبوده‌ام (فکر کنم الان افتاده‌ام) یک‌بار که یکی از همکاران قدیمی از استرالیا برگشته بود، این آقای رئیس به زور طرف رو به همراه خانومش دعوت کرد منزلشون، بعد این آقای همکار هم‌اتاقی اون زمان‌های من – که خودش هم الان استرالیاست- گفت "دفعه قبلی که دکتر خونه‌ش اینجا نبود فلانی رو دعوت نکرده! این دفعه برده‌تش خونه‌شون رو نشون بده! بعد شام هم خانوما رو تنها گذاشتن، طرف را برده بیرون دور داده که محله رو نشونش بده! چه کاریه خانوماشون که همدیگه رو نمی‌شناختن" من هم خب یه لبخندی زدم!
یکباری هم که کارهای جلسه شنبه مونده بود من مجبور شدم صبح جمعه برم خونه آقای رئیس، بعد نشسته بودیم پشت میز مشغول کار، در بالکن هم باز بود و باد خنکی هم می‌زد تو! بعد یهو دکتر گفت "خونه شما هم از این بادا می‌زنه؟" من یه لحظه رسما خنده خودم رو کنترل کردم! گفتم نه! نگفتم خب خونه ما پای کوه نیست! طبعا نداره از این نسیم‌ها! ولی لحن سوالش هنوز تو گوشمه! عین بچه‌ها، نمی‌تونم بگم توش پز دادن بود یا نبود جدا!
حالا چی شد که دارم اینا رو می‌گم، این دختر وسطی رئیس که همکار ماست، چند روزیه دنبال پیانوست! بهش گفتم تو که داری اپلای می‌کنی چرا می‌خوای ده تومن پول پیانو بدی! تازه الان که دو ساله کلاس پیانو هم نمی‌ری! گفت مامان اینا می‌خوان واسه خونه پیانو بخرن! نمی‌دونم شاید طبیعی باشه، شاید همه وقتی رشد اقتصادی می‌کنن اینجوری می‌شن! من فقط این روزا یاد اون باری می‌افتم که تو دفتر رئیسم وقتی گفتم امروز میشه زودتر برم و رئیسم پرسید چرا و من گفتم کلاس سنتور می‌رم، خانومش پرسید سنتور چه شکلیه؟ و من اولش نفهمیدم منظورش چیه! نگاش کردم، گفت من سنتور ندیدم تا حالا، چه شکلیه؟ یه جوری که انگار خیلی طبیعیه! و من هنوز دارم فکر می‌کنم میشه کسی سنتور ندیده باشه؟
بعضی‌ وقت‌ها باید تشکر کنم از مامان‌ بابام، بابت کتاب‌هایی که تو خونه بود، آهنگ‌هایی که بدون اینکه بفهمم شنیدم. تشکر کنم از بابام که منو با "پریا" ی شاملو می‌خوابوند و تو برنامه‌هاش این بود که منو بفرسته کلاس کمانچه! می‌دونم بخش اولش دست آدم نیست که تو چه خانواده‌ای به دنیا میاد، اما هنوز فکر می‌کنم بخش گنده‌ای از ماجرا دست خود آدمه که به چه مسیری بره! خوشحالم که تو خانواده‌ای نیستم که برای خونه برم پیانو بخرم! 

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

سلام من را از میان بحث‌های سیویل و مکانیک به همراه شادی‌های کوچکم پذیرا باشید

توی جلسه نشسته‌ام. دارم فکر می‌کنم به اینکه باز همه بار کاری دقیقا زمان امتحان‌ها و پروژه‌ها یکی می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه دلم می‌خواهد همین الان یک حمام حسابی بروم و بعد بگیرم بخوابم! فکر می‌کنم به اینکه امشب کلاس تنیس دارم! دقیقا امشب! 8 تا 9 شب! هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا دو ماه پیش فکر می‌کردم این وقت شب انرژی دارم، فکر می‌کنم ای کاش یک نفر خیر پیدا می‌شد بقیه زمستان را به جای من می‌رفت. مدیر پروژه کارفرما هر یک حرفی که به ذهنش می‌رسد را ده بار تکرار می‌کند! دارم فکر می‌کنم کاش جلسه زودتر تمام شود و بروم نارنگی‌هایی که از خانه آورده‌ام را بخورم! 

پ.ن. ارسال شده با ایمیل از وسط جلسه! 

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

اوا خانوم فلانی بفرمایین شکلات!


همکار خانوم داشتن هم خوبه ها!
اینجا، الان، من، غیر از خانوم منشی که اون طرف پاویون ها/ کابین ها/ پارتیشن ها ست یه خانوم همکار تو کابین پشتی دارم که صبح ها با هیجان به هم سلام می کنیم و اون برای چایی صبح به من ساقه طلایی کرم دار (خرخفه کن مخفی!) تعارف کرد و من هم الان بدو بدو رفتم برای چایی ساعت یازده بهش یه دونه از شکلات های toblerone ِ سوغاتی م رو دادم و خودمم اومدم نشستم یکی دیگه از شکلات های سوغاتی مو دارم با چایی می خورم!
.
پ.ن. هم اینک خبردار شدم دوست عزیزمان مِهتی! معروف به شهاب! و بَکسشان! به طور غیر منتظره ای از پنج شنبه ی این هفته باید اجرا بروند! فلذا من از همین تریبون اعلام می کنم پاشین برین به تئاتر خوب ببینید!
"غرب غم زده" ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه- سالن اصلی مولوی- هر روز به غیر از شنبه ها!
خودش گفت ترجیحا از یه شنبه ی دیگه برین (می دونم همتون آه و افسوس و اینا که ای بابا ما می خواستیم همین پنج شنبه بریم بست اونجا بشینیم که بلیت گیر بیاریم!)
دوستان خارجه خودم عوضتون میرم می بینم! مخصوصا شما مورین بانو!

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه



دیروز دکتر نون گفت بروم دفتر بالا. صبح که رفتم نیامده بودم نشستم سر میز قبلی ام که حالا معلوم بود جای کسِ دیگری ست که علی الظاهر پاره وقت هم هست که نیامده. تا دکتر بیاید دو سه باری لپ تاپم را به صورت بربر گونه خاموش کردم بس که ویندوزش بالا نمی آمد (یعنی پاور را نگه داشتم تا خاموش شود) دکتر که آمد من و یک نفر دیگر را صدا زد و معلوم شد می خواهد جای ما را عوض کند. برای من که هیجان انگیز بود. کاری که اینجا قرار است انجام بدهم را دوست تر دارم. اما خب دلم به حال آن آقای مهندس سوخت. زودتر از من اینجا کار می کرد اما رفته بود سربازی و یک ماهی می شد که برگشته. وقتی رسما اعلام کرد دلش نمی خواهد برود دفتر پایین دلم می خواست دستش را بگیرم و بگویم "هی رفیق کلی خوبه اونجا ... دوست پیدا می کنی زود..." خلاصه که حالا یه چند وقتی می پلکیم بین این دو دفتر. بدیش این است که اگر در واحد خودمان بمانم و سر جای خودم بنشینم و این خانم جدیدی که سر جای من نشسته را شوت کنم جای دیگر همکار گیر سه پیچ شماره یک درست روبرویم است (بین میز من و پنجره ی محبوبم که ویوی برج میلاد دارد) اگر هم بروم واحد 18 و سر جای همین آقای مهندسی که به جای من قرار است برود دفتر پایین بنشینم که درست روبروی همکار گیر سه پیچ شماره ی دو میفتم! بدی دیگرش این است که یک عدد همکار خر حزب/ ال/للهی هم داریم که خب ... (بماند که امروز صاف جلوی همین آقا خانومِ دکتر نون از من پرسید راستی شما سیزده آبان کجا رفتین؟ یعنی فرض این است که رفتی انی وی!:) ) بدی آخر هم این است کار کردن با دکتر نون یعنی به صورت پُرتابل کار کردن و خب باید لپ تاپ را دوباره با خودم ببرم و سنگین و کمر و گردن و ... بماند که من هنوز لپ تاپ لُکنتی ام را نبرده ام گارانتی. به دکتر نون می گم "دکتر شما گفتی وایو بخر، ببین چی شده!" می گه "درستش کن خرجشو می دم!!" خلاصه که انگار قرار است برگردیم به حالت قبل و اتفاقا در اولین حرکت هم حسب الامر دکتر نون امکان سنجیِ یکی از پروژه ها را فرستادم قاطی باقالی ها! نرخ بازگشت سرمایه ش شد 12 درصد :)
بعد از شرکت با ساره رفتیم دونات که خب معلومه که حال استمراری ای بود و واقعا بهش احتیاج داشتم.
قبل از اینکه ساره بیاد واسه خودم تو پارک پرنس چرخیدم. میزمان در کافه ورونا خالی بود. آهنگ دوبس دوبس گذاشته بود صاحب منگل کافه! گفتم آن دفعه ای که ما آمدیم حداقل sand in my shoes ِ دایدو را گذاشته بود که خب من دوستش داشتم با اینکه حال مزخرفی داشتم. بعدش هم رفتم از پنجره ی گیلک تویش را دید زدم و سعی کردم حدس بزنم اون دفعه ای که آمده بودی پشت کدام میزش نشسته بودی! خیلی خل و چل شده ام جدیدا!
بعدش با ساره رفتیم شهر کتاب و برای خودم یه پیکسل قلب خریدم که واقعا دوسش دارم و حیف که اینترنت پرسرعت ندارم و حالا کی حال داره پاشه عکس بگیره و بعد خالی کنه و... (حالا اگه یه بار حسش بود می ذارم عکسشو) زدم پایین ِ مانتوم.
برگشتنی تو تاکسی مهستی داشت می خوند "این حقیقت در دلم ماوا گرفته/ که عشق دیگر در دلِ تو پا گرفته/ این همه پروا نکن از اشک من/ حرفِ آخر را بزن..." فکر می کنم رفتم خونه یه دوش بگیرم... چند تا زنگ بزنم... و بخوابم زودتر.

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه


خب مسافرت خوبی بود. همه ی کارخونه رو گز کردیم و من کلا لذت بردم هی! هر چند از نظر جسمی دهنم صاف شد ولی خب دیگه قرصای صورتی رو واسه همین وقتا گذاشتن دیگه!
خوب بود همه چی. کارگرها خیلی مهربون بودن =) مثلا ما داشتیم تو قسمت ذوب رسما ذوب می شدیم! بعد می گفتیم خب دیگه بریم!! بعد آقای کارگر با یه لهجه ی کرمونی باحالی می گفت نههههه وایسین الان این جرثقیله این پاتیله رو بر می داره! نمی دونین چقدر قشنگه! یا مثلا از آقای سرکارگر می پرسیدیم آقا این لجن های طلا و نقره کجان؟ بعد کللللل کارخونه پالایش رو به ما نشون می داد. تازه یه جایی می گفت ا من اون بالا یادم رفت یه چیزیو بگم بعد شروع می کرد به تو ضیح دادن! آقا دوست داشتیم! بله!
خلاصه اینکه ما لذت بردیم! مخصوصا که تو این دوران وانفسای اقتصادی یه کارخونه رو دیدیم که سه شیفت داره کار می کنه و واسه خودش شهرکی و دو و دستکی و برویی و بیایی و ...
یه نکته جالب هم واسه من این بود که فاز اصلی این کارخونه رو سی و پنج سال پیش آمریکایی ها تو سه چهار سال ساخته بودن (اتوکد؟ جانم؟ نخیر همه ی نقشه ها رو با دست کشیده بودن!) بعد فاز یک توسعه شش سال این طورا طول کشید. فاز دو هم که فعلا داره می ره که بره! بعد اون وقت مثلا یه تانکر از سی سال پیش داره کار می کنه تر و تمیز! کنارش یه دونه تانکر از چهار سال پیش داره کار می کنه، حالت به هم می خوره. نشتی داره، داغون!! آدم واقعا خجل می شه در حد و ابعاد بنز! تازه خنده دارش این بود که یه جای کارخونه بزرگ با اسپری نوشته بودن مرگ بر آمریکا!!! یعنی دستتو تا مچ بکن تو عسل بذار دهن اینا! گاز که می گیرن هیچ! لگد می زنن ظرف عسلم چپه می کنن! ای بابا!
هیچی دیگه! رفتیم، برگشتیم. حنا و آب طلا هم وقت نشد بگیریم به جاش گلوله سابیده شده ی سگ میل * آوردیم! اورجینال! از تو آسیاب اومده بود بیرون. قاطی سنگ های مس! قبل از اینکه آهن ربا بگیرتش من گرفتم!
.
*سگ میل: آسیابی که مثل سگ کار می کنه! =)


۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

من به دنبال تپه ی ناکجای خودم

یک!!

اونایی که حسابداری پاس کردن! می دونن چه حال خوبیه وقتی ترازنامه ت تراز می شه و حالا من بدبخت که عمرا فکر نمی کردم با پاس گردن 2 واحد حسابداری، اونم با اون وضع مسخره، در راستای یه سیکل معیوب بروکراسی و سیستم قدیمی و صلب بانک مرکزی و تنبلی مسئول مربوطه ی بانک ص ن عت و مع دن، ترازنامه یه پروژه ی گنده بیفته دست من! رسما پدرم دراومد. یعنی پنج تا نمونه جدول بهم دادن گفتن اینا رو پر کن.. منم همون کاری رو کردم که هر کس دیگه ای که هیچی از حسابداری نمی دونست می کرد! دونه دونه جدولارو گذاشتم جلوم و رابطه ی بینشون رو درآوردم! این قدر هیجان داشت وقتی می فهمیدم فلان عدد از کجا اومده، خلاصه ش کنم اینکه ورژن اولیه به شدت نا امید کننده بود یعنی رسما بدهی ها و دارایی ها این قدر اختلاف داشتند که هیچ جوری نمی شد ربطشون داد!!! (عمرا یادتون نبود تو ترازنامه بدهی ها و دارایی ها میاد نه؟؟؟) دیروز یه سر رفتم پیش مسئول مالی شرکت. یه کم ور رفت با جدولا اما به هیچ دردی نخورد. یعنی مثلا اومد عددا رو جمع می کرد که ببینه درست جمع زدم یا نه! حالا انگار من با دست جمع کرده بودم! خلاصه اینکه قرار شد امروز صبح برم پیشش! منم ازونجایی که دیدم نه بابا این جوری نمی شه. صبح اومدم نشستم و از اول شروع کردم! و خب الان بدهی همه سال ها از دارایی همه ی سال ها یه عدد مشخصی بیشتره! و من الان کلی شاد شدم و اصلا هم مهم نیست که کسی بگه خسته نباشی! یه روز کامل نشستی سر کاری که یه هفته ی ناقص داشتی روش کار می کردی!!! به هر حال الان راضی ام!

دو!

خب کلی غر دارم اما وقت ندارم.. کلی کار دارم و طبق معمول خر کیفم از اینکه کلی کار دارم...

دارم میرم کوه.. بالاخره یه جوری خانواده رو راضی کردم که بی خیال من شن.. هر چند یه سری اتفاقا افتاده بود که دیگه هیچ رقمه دلم مسافرت نمی خواست.. دیشب با خودم فکر کردم دیدم الان فقط آرامش می خوام.. حوصله ی هیچ کسی رو ندارم که بره رو اعصابم. حوصله ی حفظ ظاهر جلو جمع رو ندارم.. حوصله ی لبخند زدن وقتی دلم گریه کردن و می خواد ندارم.. خلاصه ش اینکه نمی خوام برم.. و درنتیجه لب ورچیدن مامان و خیلی بی معرفتی پدر رو هم تحمل کردیم... یه سری حرف تو دلمه که خیلی سنگینی می کنه. ازون حرفایی که به هیچ کس نمی شه گفت، حتی به صمیمی ترین دوست! چون انگار هیچ کسی وجود نداره که بتونه درک کنه... باید بشینم بنویسم نه توی ورد و با کیبورد... باید بازم چنبره بزنم رو تخت، یه شبی، نصفه شبی که خونه آرومه... الان خسته م..می خوام استراحت کنم... دوس دارم الان فقط بگم اصلا نیازی نیست آدما با چسب خودشون رو به هم بچسبونن تا همه جا با هم باشن

پ.ن. دارم می رم وسایل کوهمو جفت و جور کنم.

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

اه. خوب من چی کار کنم با این توالت شرکت. یعنی چی آخه. اون از صدای درش که تا چار فرسخ اون ورتر همه می فهمن شما کجا قراره بری. اون از صدای لوله های آبش که تابلو می شه الان شلنگ بازه... اه خوب منم وسواسی. هی خودمو می شورم بعد دوباره می گم بذار یه کم بشینم حالا یه وخ دیدی بازم کار داشتم کی حال داره این همه راه دوباره بیاد!!! (نه آخه اینم شد وسواس!!) کلا هم که این قدر طولش می دم میام بیرون می لنگم! خوب پام می خوابه دیگه! البته اینجا یه توالت فرنگی هم داره که خود دکتر اینا ازش استفاده می کنن. پارسال هم اون یکی کارآموزه هم استفاده می کرد ازش. اما خوب هیچ کی به من نگفت می تونم ازش استفاده کنم یا نه. منم که خجالتیییی. همینه دیگه هی پام می خوابه. الانم بعد از یه ربع اون تو بودن با خفت و خواری اومدم سر جام نشستم اینا رو بنویسم شاید دلم خنگ شه. تاره میزمم یه جوریه که پشتم به بقیه س (در عوض روبروم پنجره ست :D) اصلنم نمی تونم ببینم پشت سریام چی کار دارن می کنن. (ولی اونا هی مانیتور منو می بینن خوب! منم مثل چی از خانم دکتر می ترسم آخه پارسال داشتم انتخاب واحد می کردم از شرکت بهم تیکه انداخت. خوب چیه اصلن مگه تو گوگلم کارمندا وقت استراحت دارن! ) اه از فردا می رم رو اون یکی میز می شینم. البته ها من که نمی خوام فضولی کنم که بقیه دارن چی کار می کنن اما خوب اگه یکی بیاد تو من نمی فهمم بعدش یهو می بینم همه دارن به یکی سلام می کنن و بلند می شن و من تا بفهمم چی شده دیگه طرف رفته تو اتاق! اصلا این میزه جاش بده! تازشم الان گشنمه ناهار نیومده باز (ساعت نزدیک یکه) مخمم هنگ کرده اصلن نمی تونم ادامه بدم (نیس حالا قبلش با افیشنسی بنز داشتم کار می کردم!!) نمی خوام خوب من الان نمی دونم چی کار کنم. هیچ چی از تو این گزارشای زاقارت بیرون نمی آد! تازه کلی هم تناقض پیدا کردم! (خیلی تعطیلن یه سری محاسبات گذاشتن یه سری نتیجه که هیچ ربطی بهشون نداره رو نوشتن جلوش! نمی گن خوب یکی چک می کنه! حتی من صنایعی هم اینو می فهمم!! :D) هاها!!! من الان دارم با وایرلس شرکت آلبوم مولوی شهرام ناظری رو دانلود می کنم (the passion of Rumi) خیلی باحاله فقط نمی دونم چرا هی نصفه دانلود می شه. همشو باید دوبار دی ال کنم!!
به به! من همین الان از ناهار برگشتم! اسم غذاش گولاش بود! نمی دونم چی بود دقیقا ولی خوش مزه بود. از ناهار که برگشتم دیدم یه آقاهه نشسته پشت میز جلوییم. خوب دیگه من برم یک کم فسفر بسوزونم بلکم فرجی بشه فردا دکتر اومد ضایع نشم!