‏نمایش پست‌ها با برچسب اپلای. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اپلای. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

تو که نمی‌دانی بالای این رنگین‌کمان چه رازهایی، چه رازهایی....*

دوباره رفتم توی مود خوشحال و پرانرژی! ریسرچ اینترست‌های استادها رو نگاه می‌کنم و انگیزه پیدا می‌کنم که ادامه بدم. فکر می‌کنم می‌تونم از پس خیلی چیزها بر بیام!
می‌رم پیش دکتر سین، کلی بهم انرژی می‌ده، بعد می‌گه بشین یه سوپرایز برات دارم. نون از فرانسه اومده، می‌شینیم سه نفری تو اتاق دکتر حرف می‌زنیم. از همه چی. بعد با نون تو دانشگاه قدم می‌زنیم و از در و دیوار حرف می‎زنیم. چقدر راحت دغدغه‌هام رو بهش می‌گم. از اینکه تو این چند سال چقدر عوض شدم. به موهای سفیدش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم حتی بیشتر از موهای سفید خودمه! بهم می‌گه برای پرداخت فی‌ها حتما بهش بگم. فکر می‌کنم خیلی از کسایی که نزدیک‌تر از اون بودن این حرف رو نزدند، ته قلبم گرم می‌شه از مهربونی آدم‌ها. کلی پر انرژی بقیه روزم رو ادامه می‌دم.
.
امروز: یک روز مانده به ددلاین 6 تا دانشگاه، طبق معمول وقت‌هایی که کار شخصی دارم، فردا ماموریت، امروز صبح کارآموز جدید، جلسه صبح، جلسه عصر! به شدت عصبی شدم که به کارام نمی‌رسم. آدم ضعیفی که منم زارپی نزدیک بود بزنم زیر گریه، و خب کارآموزه گفت تا ظهر بیشتر نمی‌مونه، در جلسه صبح هستم، اون کسی که من باید باهاش کار کنم نیومده! (آیکون احترام به مشاور!) جلسه عصر رو قصد دارم نرم! بعد از ارسال این پست دارم می‌رم اس او پی م رو کامل کنم! 

.
*سید علی صالحی

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

ادامه احوالات پریشان


وضعیت مضحکی است. بدم می‌آید از اینکه در این شرایط قرار بگیرم که نزدیک امتحان بگویم کاش یک هفته دیگر فرصت داشتم مثلا. و خب سه شنبه صبح امتحان است. فردا شب این موقع دارم چمدانم را جمع و جور می‌کنم. آنجا هم که برسم لابد یک بار باید بروم مسیر امتحان را یاد بگیرم که صبح امتحان استرس نداشته باشم و بعدش هم برگردم هتل بنشینم آخرین تلاش‌هایم را بکنم.
امروز داشتم فکر می‌کردم باز نتوانستم تصمیم بگیرم و سعی کردم به سمت همه چی بروم و این‌جور الان وسط برنامه‌ها گیر کرده‌ام. می‌شد از اول بنشینم فکر کنم که خب من آدم بیزنس سکول! نیستم، باید بروم سمت دیگری. اما دلم نیامد، گفتم پس این پنج ترمی که درس خواندم چه؟ خلاصه‌اش شد جایی که الان هستم. یک‌سری از ددلاین‌های اسکول‌های مهندسی را از دست داده‌ام و ددلاین‌های فوق لیسانس‌ها که از اول برایشان برنامه‌ریزی کردم، به دردم نمی‌خورند!، نظرهای چپ و راست استادهای مدیریت دهنم را مورد عنایت قرار داده. قرار است کلی خرج کنم بروم امتحانی را بدهم که شاید نتیجه‌اش به دردم نخورد اصلا!
شاید هم باید این همه استرس را تحمل می‌کردم تا بفهمم. شاید باید به این مرحله می‌رسیدم که برای خلاص شدن از استرس یک امتحان کوفتی روزی دو تا پرانول بخورم تا می‌فهمیدم من را برای بیزنس سکول نساخته‌اند. شاید باید به خاطر صحبت‌های دیگران و انگیزه دادن‌هایشان، ته دلم این چراغ روشن می‌شد که می‌روم آن‌جا آن غلطی که دوست دارم را می‌کنم و تصمیمم را می‌گرفتم که پول‌هایم را خرج مستر نکنم و بروم سراغ پی‌اچ‌دی!
دوست دارم یادم باشند تمام کسانی که در این روزها به من انرژی دادند، با من صحبت کردند و سعی کردند مرا آرام کنند. طبعا در راس‌شان حضرت دوست.

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

رویای نیمه‌کاره

یک موضوع ناراحت‌کننده توی ذهنم هست که اگر شروع کنم به حرف زدن در موردش همینجا گریه و زاری راه می‌اندازم و امشب، دقیقا امشب نه انرژی حرص خوردن و گریه کردن را دارم و نه وقتش را!
وضعیت درس خواندن بد است! بد یعنی اینکه تا الان در زندگی‌ام اینقدر احساس خنگی نکرده‌ام. ده روز مانده به امتحان، هنوز نمی‌توانم تست‌ها را در زمان بزنم و یک مبحث را هم علی‌رغم اینکه خوانده‌ام پر از غلط جواب می‌دهم! یک مبحث جدید را هم هنوز شروع نکرده‌ام.
یک ددلاین بی‌مبالات هم این وسط سر و کله‌اش پیدا شده که پهن شده وسط بقیه کارها.
این وسط من عصبی می‌شوم، می‌پیچم به پر و پاچه‌ی آقای کا! که خودش کلی درگیری ذهنی و فشار عصبی دارد.
همه اینها به کنار یک وقت‌هایی می‌نشینم فکر می‌کنم این بود زندگی‌ای که می‌خواستم؟؟ آخرش قرار است بروم پی‌اچ‌دی بخوانم؟ شانس بیاورم مستر بخوانم و استرس هزینه‌اش را هم داشته باشم و بعدش هم استرس زندگی کارمندی و دویدن‌ها و کار کردن‌ها. می‌دانم، می‌دانم که کنار این زندگی پر از دویدن برای دیگران کار کردن، باز هم اگر بخواهم می‌توانم زیبایی‌ها را ببینم و کارهای دوست‌داشتنی بکنم. اما سایه پررنگ آرزوی نیمه‌کاره تیاتر بازی کردن روی زندگی‌م هست هنوز. چند روز پیش داشتم به یکی ماجرای قدیمی تیاتر بازی‌کردنم را می‌گفتم بعد مُردم تا جلوی خودم را بگیرم و نزنم زیر گریه. چرا هنوز هم که به صحنه تیاتر فکر می‌کنم بغض می‌کنم پس؟ مگر تصمیمم را نگرفته‌ام؟
.
گوشه ناخن‌هایم پوست پوست شده‌اند، هر کار می کنم خوب نمی‌شوند. هر کار یعنی کندن با دندان و اون ابزاری که ته بعضی از سوهان‌ها هست که دقیقا نمی‌دانم به چه کار می‌آید! آیا مثل خانوم‌های باکمالات یک روز باید بروم آرایشگاه و ماینکور کنم؟ بعد طرف گوشه خورده‌شده ناخن‌هایم را که ببیند نمی‌گوید تو را چه به این کار؟ یا برایش فرقی نمی‌کند و مثل بقیه می‌گوید بیا روی ناخنت طرح پلنگی بزنم؟