۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

چه خوب گفته‌اند شرفِ اهلِ قلم.

این سال‌ها آدم‌های کمی زندانی نشدند. اما نمی‌دانم چطور است که زیدآبادی همیشه گوشه ذهن من بوده. همیشه وقت‌هایی که دلم گرفته روزی را تصور می‌کردم که زیدآبادی آزاد شده. من (منی که تنها نیست، ما) جمع شده‌ایم جلوی در خانه‌اش و کف می‌زنیم. او می‌خندد و من اشک شوق می‌ریزم. همین تصورش به من خیلی انرژی می‌دهد همیشه. در این تصورم هیچ مامور و لباس شخصی‌ای نیست. حتی هیچ صدایی هم نمی‌شنوم. تصورم یک فیلم صامت است. فقط دست می‌زنم و گریه می‌کنم.

زیدآبادی یک جای گنده‌ای توی مغز من دارد. همین بوده که شده وقتی مست بوده‌ام زیدآبادی توی سرم بوده و من گریه کرده‌ام.

همین بوده که وقتی تبعید شده من نشسته‌ام زل زده‌ام به روبرو و با تعجب گفته‌ام مگر می‌شود کسی را تبعید کرد. 

همین است که از وقتی خبر آزادشدن (کم شدن تبعید)ش را خوانده‌ام، هی خواستم چیزی بنویسم و باز لال شده‌ام.


زیدآبادی، برای من فیلم صامت است. همراه با گریه زیاد.

۱۳۹۴ تیر ۲۲, دوشنبه

غلتانیم

غرها و ناله‌هایم را اینجا گفته‌ام، این را هم بگویم که این روزها همه چیز دارد بهتر می‌شود. در یک سری از احوالات دلم را با خودم یک‌دله کرده‌ام. در یک چیزهای دیگر هم همه چیز بهتر شده. به یک سال پیش که نگاه می‌کنم همه چیز بهتر شده و البته نگرانی من بابت مامان و بابا این روزها از پارسال بیشتر است. 
به هر حال به نظرم راهی که طی کرده‌ایم تا الان غیرعادی‌تر از بقیه نبوده و اگر بقیه توانسته‌اند تحمل کنند ما هم می‌توانیم تازه ما همدیگر را هم داریم. که اتفاق بزرگی است.

۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

خسته کننده است تو گذشته ای که هنوز توش زنده ای مدام دنبال مرگت تو آینده باشی.

ولی تو خودت رو داری گول می زنی. تا حالا تو این دو سال چقدر تونستی این قطعه به قول خودت ماه رو بنویسی. ها؟ 
یه کم واقع بین باش، گرچه هیچ چیز واقعی ای تو اون کله نیست. این نبوغ نیست، یه جورایی خودآزاریه. تو رو قطعه ای که هنوز ننوشته ای ش اسم گذاشتی. آدم های دور و بر خودت رو تحقیر می کنی. چرا؟ دلیل نمی شه که فکر کنی آدم خاصی هستی. یا یه چیز خاصی هستی. تو هم یکی هستی مثل بقیه. منتها یه کم مغرورتر از بقیه.

.
پرسه در مه - بهرام توکلی

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

این سبکی تحمل‌ ناپذیرش

جمعه که شما احتمالا رفته بودید - در دنیای تو ساعت چند است؟- را ببینید، من در کلاس آقای ب، آقای ب بزرگ فیلم تاتر - محاکمه سینما رکس- را دیدم. کز کردم گوشه صندلی‌ام و هی یواشکی دماغم را کشیدم بالا و چشم‌هایم را پاک کردم.

بعضی وقت‌ها بار هستی خیلی سنگین می‌شود.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

.

نمی نویسم نه چون حرفی ندارم، چون این روزها استرس ها و دغدغه هایم آنقدر زیاد است که دوست ندارم ثبتشان کنم.
دوست ندارم روزی برگردم و یادم به حال این روزهایم بیوفتد، حتی اگر آن روز قرار باشد بخندم.

بگذار این روزها بروند. و بله می دانم دارند بخش هایی از زندگی من را با خودشان می برند، نکبت ها.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

اوقات خوش آن بود واقعا :)

دنا اومده بود اینجا. بودن با دوست ۱۷ ساله خوب بود. بسیار. خیلی خوب بود که من بیکار بودم و وقت داشتیم بگردیم. با اینکه ماشین نداشتیم و تو آمریکا ماشین نداشتن تقریبا یعنی هیچ کاری نکردن اما خیلی کارا کردیم. به دو تا شهر گنده این اطراف سر زدیم. کلی پیاده روی کردیم. خرید رفتیم، قهوه خوردیم و حرف زدیم.

و خب باید برگردم به قبل و کارایی که باید انجام بدم.

یه سری چیز هم تو ذهنمه که می خواستم بنویسم. هی تنبلی می کنم.

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

.

امشب اینجا می نویسم چون اعصابم خیلی خورده
چون الان دو شبه و من پر از استرسم و از شدت استرس نمی تونم بخوابم
باید زودتر صبح شه تا من به بقیه دعواهام با آدما برسم

بیست روزه ایرانم و همون طور که سحر گفته بود اضطرابم تو همون فرودگاه از بین رفت، اضطراب کارهای ناتمام احمقانه م اون سر دنیا
اینجا همه ش دیدن دوست ها و مهربونی و لذت بردن از قدم زدن تو خیابون بود

اما اینجا موندن هم انگار فقط برای زمان کمی خوب بود
پدرم حرف گوش نمی کنه و رعایت نمی کنه اصلا. من نگران مادرم هستم که این همه زحمت می کشه و خسته است همیشه
مادرم حرف گوش نمی کنه و باز هم تو برخورد با برادر کوچیکترم کلی اشتباه می کنه که حتی منی که روانشناس و مشاور نیستم هم می فهمم و آخرش هم می شینه غصه می خوره که چرا این بچه این جوریه
برادرم ماشین ها رو با چراغ بنزین قرمز تو پارکینگ ول می کنه و رغبت نمی کنی تو ماشین سوار شی بس که آشغال توش ریخته
آدما در هر لحظه آدم های دیگه رو قضاوت می کنند و حکم صادر می کنند! و آدم شاخ در میاره از این همه قطعیت تو صدور حکماشون
آدما تو برخوردهای روزانه به شدت ضد زن و قومیت ها صحبت می کنند و من خسته شدم از بس که همه ش داشتم با همه بحث می کردم که چرااا این حرف رو می زنید

این یه هفته باقی مونده باید با صراف و عکاس (بله عکاس عروسی مون) هم دعوا کنم. لجم می گیره از اینکه تو برخورد با آدم به وضوح سفسطه می کنند و دری وری می گن و آدم رو تا مرز جایی می برن که می گه اعصابم بیشتر ارزش داره گور باباشون و بی خیال حقش می شه و خب رسما یه بازی دو سر باخته

اونجا خیلی با آدم ها برخورد ندارم- به مدد ریجکت هایی که از دانشگاه ها می شم
تو خونه نشستم کتاب می خونم
و آخ که دنیای تو کتابا چقدر بهتر از دنیای واقعی. دنیای آدم های گه

.
پ.ن. بدون ادیت اینا رو اینجا می نویسم
می نویسم چون هیچ جور دیگه ای آروم نمی شم
کاوه نیست
من بی قرارم
و هیچ راهی هم برای آروم شدن خودم بلد نیستم