‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیگران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

خسته کننده است تو گذشته ای که هنوز توش زنده ای مدام دنبال مرگت تو آینده باشی.

ولی تو خودت رو داری گول می زنی. تا حالا تو این دو سال چقدر تونستی این قطعه به قول خودت ماه رو بنویسی. ها؟ 
یه کم واقع بین باش، گرچه هیچ چیز واقعی ای تو اون کله نیست. این نبوغ نیست، یه جورایی خودآزاریه. تو رو قطعه ای که هنوز ننوشته ای ش اسم گذاشتی. آدم های دور و بر خودت رو تحقیر می کنی. چرا؟ دلیل نمی شه که فکر کنی آدم خاصی هستی. یا یه چیز خاصی هستی. تو هم یکی هستی مثل بقیه. منتها یه کم مغرورتر از بقیه.

.
پرسه در مه - بهرام توکلی

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

.

زنی که زیر پالتو، در یک گوشه، مثل بسته‌ای به نظر می‌رسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه می‌شد که سعی کرده بود در گفته‌های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری بیابد، چیزی که به مادری آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما در میان همه حرف‌ها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود... و اندوهش از آنجا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ‌کس – آن‌طور که اندیشیده‌بود- نمی‌تواند احساساتش را درک کند.
اما حالا گفته‌های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت‌زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند و نمی‌توانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمی‌تواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن، پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تا لب گور تشییع می‌کنند.
سرش را بلند کرد و از همان گوشه‌ای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزئیاتی گوش دهد که مرد چاق برای همسفرانش تعریف می‌کرد و شرح می‌داد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده‌است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز در خواب هم نمی‌توانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از اینکه می‌دید همه به پدر شجاعی تبریک می‌گویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف می‌زند بی‌اندازه خوشحال شد.
سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آن همه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده‌باشد رو به پیرمرد کرد و پرسید: "پس... راستی راستی پسرتان مرده؟"
همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز رو برگرداند تا به او نگاه کند. با چشم‌های درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. همچنان خیره شده‌بود، گویی تنها در آن لحظه – پس از آن پرسش ابلهانه و بیجا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده‌است، برای همیشه. چهره‌اش در هم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی‌اختیار، هق‌هقی جگرسوز و تاثرآور سر داد.
.

جنگ – لوئیجی پیراندللو

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

.

پارسال بهار بود که آن پیش آمد هولناک رخ داد. می‌دانی در این موسم همه جانوران مست می‌شوند و به تک و دو می‌افتتند، مثل این است که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه جنبندگان می‌دمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به کله‌اش زد و به‌لرزه‌ای که همه تن اون را به تکان می‌انداخت، ناله‌های غم‌انگیز می‌کشید. گربه‌های نر ناله‌هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند. پس از جنگ‌ها و کشمکش‌ها نازی یکی از آن‌ها را که از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب کرد. در عشق‌ورزی جانوران بوی مخصوص آن‌ها خیلی اهمیت دارد. برای همین است که گربه‌های لوس خانگی و پاکیزه در نزد ماده‌ی خودشان جلوه‌ای ندارند. برعکس گربه‌های روی تیغه دیوارها، گربه‌های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست آن‌ها بوی اصلی نژادشان را می‌دهد طرف توجه ماده خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند می‌خواندند. تن نرم و نازک نازی کش و واکش می‌آمد، درصورتی‌که تن دیگری مانند کمان خمیده می‌شد و ناله‌های شادی می‌کردند. تا سفیده صبح این‌کار مداومت داشت. آن‌وقت نازی با موهای ژولیده، خسته و کوفته اما خوشبخت وارد اطاق می‌شد.
شب‌ها از دست عشق‌بازی نازی خوابم نمی‌برد، آخرش از جا در رفتم، یک روز جلو همین پنجره کار می‌کردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه می‌خرامیدند. من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمی نشان رفتم، ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا کمرش شکست، یک جست بلند برداشت و بدون اینکه صدا بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلو چینه دیوار باغ افتاد و مرد.
تمام خط سیر او چکه‌های خون چکیده بود، نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را بویید و راست سر کشته او رفت. دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس می‌کرد، مثل اینکه به او می‌گفت "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشق‌بازی خوابیدی، چرا تکان نمی‌خوری؟ پاشو، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمی‌شد و نمی‌دانست عاشقش مرده‌است.
فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هر جا را گشتیم، از هر کس سراغ او را گرفتیم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر کرد، آیا مرد، آیا پی عشق‌بازی خودش رفت، پس مرده آن دیگری چه شد؟

سه قطره خون – صادق هدایت


۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

.

در این صورت بسیاری از ناجیان بشری که قدرت را به ارث نبرده‌اند، بلکه خود آن را به دست آورده‌اند، می‌بایستی در همان نخستین گام‌های خود اعدام می‌شدند. اما آن اشخاص گام‌های خود را تا سر منزل مقصود رساندند و به همین دلیل "حق" با ایشان شد، اما من به هدف نرسیدم، در نتیجه حق نداشتم به خود چنان اجازه‌ای را بدهم.
.
جنایت و مکافات - داستایوفسکی

۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه

.


احساساتی چون رنج وجود دارد. نخستین وسیله‌ای که طبیعت برای تسکین رنجی به ما ارزانی می‌دارد اشک است، گریستن خود تسکین است. گفتگوی با دوستان تسکین بیشتری می‌بخشد و نیاز به تسکین می‌تواند ما را تا به سرحد سرودن شعر براند. به همین سبب تا مردی خود را گرفتار و غوطه‌ور در رنج یافت، در حالت تجسم آن است و احساس می‌کند که تسکین یافته‌است. آنچه تسکین بیشتری می‌بخشد افاده رنج است با کلام، آواز، صدا و شکل. این وسیله اخیر ثمربخش‌تر است. عینیت احساسات خصلت شدید و فشرده آن را باز می‌گیرد، می‌توان گفت که آن را خارج از ما و غیرشخصی می‌کند و بدین ترتیب رنج به‌شدت تسکین می‌یابد.

هگل

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

چه هاست در سر این قطره محال اندیش!

این یلدا حال خوشی ندارم چندان! از نظر درونی با خودم مشکل پیدا کردم! کلی ویژگی بد تو خودم پیدا کردم که دوست دارم از بینشون ببرم! شاید بعد از اون آدم‌های بیشتری از من بدشون بیاد. شاید اون لیلای ابلهی که تو وجودمه و از کوفت و زهرمار هم عذاب وجدان می گیره شروع کنه به لگداندازی! اما باز هم به نظرم باید اون ویژگی‌ها از بین برد!
.
فال امسالم:
دلم رمیده شد و غافلم من درویش                    که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم          که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات                   چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را                   که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد                   گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم              چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر               نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ                  خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

.

"الان چارلی چند سالشه؟"
"چارلی؟"
"پسر واقعیتون."
"الان هفت سالشه. اکتبر که بیاد، می‌شه هشت ساله."
"این قدر کوچیک نیست که نتونه با من بازی کنه."
"واقعا این‌طور فکر می‌کنی؟ باید ترتیبشو بدیم. خیلی زود برمی‌گرده به نیویورک."
"می‌دونم." پگی به او گفته بود. احساس کردم که دلیل علاقه و توجه مودبانه او پگی است. برعکس او، من هنوز نمی‌توانستم اوضاع را بدون بروز فاجعه و مصیبت در نظر مجسم کنم، وضعیتی که در آن فرزندخوانده‌ها با هم بازی کنند، درست مثل این‌که طلاق شیوه‌ای برای قوم و خویش شدن آن‌هاست.
.
از مزرعه- جان آپدایک- ترجمه سهیل سمی

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه



ما از حافظه‌هامان شفا نمی‌یابیم.
برای همین است که می‌نویسیم؛ برای همین است که نقاشی می‌کنیم و برای همین است که بعضی‌هامان می‌میریم.

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

.

توی یکی از نمایشنامه‌های اوریپید، مده‌آ می‌گوید: "کدام اندوه بالاتر از اندوه از دست‌دادن سرزمین مادری است؟"
این را خواندم و با خودم گفتم: " خب پسر، واقعا‌ها! ما سرخ‌پوست‌ها همه‌چیزمونو از دست داده‌ایم. سرزمین مادری‌مونو از دست داده‌ایم، زبان مونو از دست داده‌ایم، رقص‌ها و ترانه‌هامونو از دست داده‌ایم، ما هم‌دیگه رو از دست داده‌ایم. ما همینو بلدیم، که از دست بدیم و از دست بریم."
.
خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت
شرمن الکسی- ترجمه رضی هیرمندی

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

.

مسئله سر ریخت و قیافه بود، می‌گفت مردم توی تهران دو دسته‌اند. آن‌هایی که مثل فریبا تن و بدنشان، وقتی لباس می‌پوشند، به خطوط صاف تبدیل می‌شود. یعنی طوری در لباس پوشیدن دقت می‌کنند که وقتی جلو چشمت می‌آیند، هیچ چیز نافرم و نامتوازنی از آن بیرون نمی‌زند. فرقی هم نمی‌کند در خانه باشند یا شیک‌ترین مهمانی شهر. یک عده هم مثل خودش و من یا متوجه این کج و کولگی‌های تن نیستند یا حوصله‌ی درست کردنش را ندارند یا وقتش را. می‌گفت صاف‌ها فرقی نمی‌کند چاق باشند یا لاغر، پیر باشند یا جوان، مرد باشند یا زن، هر چی باشند، وقتی لباس می‌پوشند تبدیل می‌شوند به یک کل؛ چیزی که می‌توانی با یک اسم صدایشان کنی. اما ما وقتی لباس می‌پوشیم، حتا اگر خیلی هم خرج کرده باشیم، ترکیبی هستیم از چند چیز؛ دست و پا و شکم و گودی کمر و افتادگی شانه و باسن و هزار برآمدگی و تورفتگی توذوق‌زننده.

میم عزیز - محمدحسن شهسواری

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

.

صورتم را در آینه برانداز می‌کنم. ژن‌هایی که از پدر و مادرم به ارث برده‌ام -نه اینکه صورت مادرم یادم مانده باشد- این صورت را ساخته‌اند. می‌توانم تمام تلاشم را بکنم تا هیچ احساسی را بروز ندهم، نگذارم چیزی در چشم‌هایم خوانده شود، به عضلات صورتم مسلط شوم، اما قیافه‌ام را کاری نمی‌شود کرد. از ابروهای پرپشت کشیده‌ی پدرم و خط‌های عمیق بین‌شان برخوردارم. اگر دلم می‌خواست می‌توانستم پدرم را بکشم – بی‌برو برگرد زورم می‌رسد- و می‌توانم خاطره‌ی مادرم را از ذهنم پاک کنم. اما راهی برای محو کردن DNA ای که از آن‌ها به من رسیده وجود ندارد. اگر بخواهم از شر اینها خلاص شوم، باید کلک خودم را بکنم.

کافکا در کرانه – هاروکی موراکامی

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

.

این هم فال یلدای امسال ما:

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس        که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد              که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست        زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل          دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس
گفت و گوهاست در این راه که جان بگذارد       هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی                  شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم             گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا              حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

.

وینسنت همسری دارد به نام هلنا. او یونانی است و موهای بلندی دارد. رنگ‌شان کرده‌است. می‌خواستم مبادی آداب باشم و نگویم که رنگ‌شان کرده‌است اما فکر نمی‌کنم برایش اهمیتی داشته باشد اگر دیگران هم بدانند رنگ موهایش طبیعی نیست. حالا هم که ریشه‌ی موها خودشان را نشان‌ داده‌اند دیگر قیافه‌اش کاملا شبیه کسی شده که موهایش را رنگ کرده. چه می‌شد اگر من و او دوستان صمیمی بودیم. چه می‌شد اگر لباس‌هایش را به من قرض می‌داد و می‌گفت، این به تو بیشتر می‌آد، پیشت بمونه. چه می‌شد اگر در میان اشک و آه مرا صدا می‌زد و من می‌آمدم آن‌جا و او را در آشپزخانه دلداری می‌دادم و وینسنت می‌خواست بیاید توی آشپزخانه و ما می‌گفتیم نیا تو. حرف‌ها زنونه‌اس! چنین صحنه‌ای را در تلویزیون دیده‌ام. دو تا زن داشتند درباره‌ی لباس‌های زیر گمشده حرف می‌زدند و یک مرد می‌خواست بیاید تو و آن‌ها گفتند نیا تو. حرف‌ها زنونه‌اس. یک دلیل  این‌که من و هلنا هیچ‌وقت دوستان صمیمی نخواهیم شد این است که او قدش دوبرابر من است. اکثر مردم دوست دارند با آدم‌هایی که همقد و اندازه‌ی خودشان باشند دوست شوند، چون این‌طوری گردن‌شان اذیت نمی‌شود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق می‌کند چون در آن حالت تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب می‌رسد. معنی‌اش این است که من همه‌جوره با تو کنار می‌آیم.
.
پاسیو مشترک – هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست – میراندا جولای

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

.


رضایت معیار سنجش حقیقت نیست.

ملاقات- اریک امانوئل اشمیت

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

.

به نظر می‌رسید که شدت شکستن در، اتاق را پر از گرد و خاک کرده است. اتاق را انگار برای شب زفاف آراسته بودند. غبار تلخ و زننده‌ای، مثل خاک قبرستان، روی میز توالت، روی اسباب‌های بلور ظریف و اسباب آرایش مردانه که دسته‌های نقره‌ای تاسیده داشت و نقره‌اش چنان تاسیده بود که حرف روی آن محو شده بود، نشسته بود. پهلوی این‌ها یک یخه کروات گذاشته بود. گویی تازه از گردن آدم باز شده بود. وقتی که از جا برداشته شد، روی غباری که سطح میز را فرا گرفته بود، و زیر آن یک جفت کفش و جوراب خاموش و دور افتاده قرار داشت. خود مردی که صاحب این لباس‌ها بود روی تختخواب دراز کشیده بود. ما مدت زیادی فقط ایستادیم و لبخند عمیق و بی گوشت او را که تا بناگوش باز شده بود نگاه کردیم. جنازه ظاهرا زمانی به طرز به آغوش در کشیدن کسی این‌طور خوابیده بوده‌است. ولی اکنون، این خواب طولانی، که حتی عشق را به سر می‌برد، حتی زشتی‌های عشق را مسخره می‌کند، او را در ربوده بود. بقایای او، زیر بقایای پیراهن خوابش، از هم پاشیده شده‌بود و از رختخوابی که روی آن خوابیده بود جدا شدنی نبود. روی او و روی بالشی که پهلویش گذاشته شده بود، همان غبار آرام و بی‌حرکت نشسته بود آن وقت ما متوجه شدیم که روی بالش دوم اثر فرورفتگی سری پیدا بود. یکی از ما چیزی را از روی آن برداشت. ما به جلو خم شدیم. همان گرد تلخ و خشک، بینی ما را سوزاند. آنچه دیدیم یک نخ موی خاکستری چدنی بود.
.
یک گل سرخ برای امیلی
ویلیام فاکنر
ترجمه نجف دریابندری

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

.


گالیله: خواب هزاران ساله را آشفتن بی‌تاوان نیست...
بگو که آسمانی نیست ... "بی‌ترس"
بگو که زمین می‌چرخد ... "بی‌ترس"
بگو که خورشید ثابت است و تابان ... "بی‌ترس"
بگو که شما فقط حاکمان خاکید و تاک ... "بی‌ترس"
بگو که نگفتنت جنایت است ... و "تاریخ" جانیان را نخواهد بخشید.
.
.
"گالیله" – برتولت برشت
به یاد حمید سمندریان – که با آرزوی اجرای گالیله در ایران رفت-

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

.


مهم‌ترین چیزهای زندگی آدم ممکن است آنقدر ناگهانی عوض شود و آن‌قدر ترمیم نشدنی، که حتی می‌شود مهم‌ترین چیزها و پیوندها را هم فراموش کنی و تصادفی بودن همه‌ی آن‌چه اتفاق افتاده و همه‌ی آن‌چه ممکن است بعدا اتفاق بیفتد، به شدت درگیرت کند. من حالا دیگر سال دقیق تولد پدرم را به یاد ندارم، یا این‌که آخرین‌بار که دیدم‌ش چند سال‌اش بود، یا حتی کِـی بود. آدم تا وقتی جوان است، خیال می‌کند محال است این چیزها را فراموش کند و خودش را وسط همه چیز می‌بیند. وقتی که دیگر جوان نیستی، می‌بینی خیلی چیزها سُر خورده و رفته‌اند.

خوش‌بین‌ها- ریچارد فورد – همشهری داستان خرداد 91

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

.

تا نه ماه بعد از آن هم به جهان نزدیک نشدم، تا زمانی که ام. آر. آی. بعدی نشان داد مننژیومای من احتمالا فقط به علت حفره‌های به جا مانده از جراحی هیدروسفالوس جابه‌جا شده‌است.
دکتر گفت : "راستش، مغز قشنگی داری".
گفتم: "ممنون"، هرچند عجیب‌ترین تعریفی بود که در زندگی‌م شنیده بودم.
دلم می‌خواست به پدرم زنگ بزنم و به او بگویم مردی سفیدپوست هست که فکر می‌کند مغز قشنگی دارم. اما نمی‌توانستم به او چیزی بگویم، چون مرده بود. به زن و بچه‌هایم گفتم حالم خوب است. ماجرای مغز قشنگ را به مادر و خواهر-برادرهایم هم گفتم. به دوستانم هم گفتم. اما هیچ کدامشان آن‌قدر بلند نخندیدند که اگر پدرم زنده بود، می‌خندید.

رقص‌های جنگ- شرمن الکسی

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه


شرم دارم چون آن روز ما نبرد را باختیم.
ما هنوز هم آدم‌های نبردباخته‌ای هستیم. پاسخ دندان‌شکنی به حرف‌های آن کاسب عصبانی که هرگز نمی‌تواند دورتر از نوک دماغش را جایی را ببیند، ندادیم.
مخالف حرف او حرفی نزدیم. از پشت میز بلند نشدیم. هم‌چنان آرام هر لقمه را جویدیم و به این فکر دل خوش کردیم که آدم کودنی است. محکم روی همه زخم‌ها را پوشاندیم تا خود را یا آنچه را عزت نفس خود می‌دانستیم حفظ کنیم. 
بیچاره ما، آن‌قدر سست، آن‌قدر سست.....

گریز دلپذیر - آناگاوالدا

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه


یک مرگ خوب، همه همین را می‌خواهند.
مری مک‌دانلد هنوز از اولین سال پرستاری‌اش، در چهل و اندی سال پیش، پیرزن ریزنقشی به نام آیدا پیترسن را به یاد می‌آورد، که توی گردنش نزدیک شاهرگ، توموری بود. زنگ میز پرستارها به صدا درآمد، و مری مک‌دانلد تا انتهای راهرو رفت، در را باز کرد و ناگهان چیزی گرم و نمناک و سرخ مستقیم توی صورتش پاشید.
خون ِ رگ ِ پاره‌شده‌ای از شکاف تراکئوتومی ِ خانم پیترسن فوران می‌کرد، از جراحت گردنش، از بینی‌اش، از دهانش، مری خشکش زده بود. روی سقف، کف زمین، روی تخت‌خواب، روی دیوارها همه جا خون بود.
خانم پیترسن دلش می‌خواست با آرامش و وقار ببیند، در حضور شوهرش. دلش می‌خواست به مرگ "طبیعی" بمیرد. حالا همان‌طور که زندگی از وجودش به بیرون فوران می‌کرد، دستش را بلند کرد تا بینی و دهانش را پاک کند. با چشم‌های از حدقه درآمده به خون روی دستش نگاه کرد.
آیدا پیترسن دلش می‌خواست به مرگ طبیعی بمیرد، در حضور شوهرش، و حالا داشت به مرگ طبیعی می‌مرد، در حضور مری مک‌دانلد، پرستاری که پنج دقیقه بود می‌شناخت.
چشم‌های آبی ِ وحشت‌زده خانم پیترسن، در تمام آن پانزده دقیقه‌ای که طول کشید تا از فرط خونریزی بمیرد، به چشم‌های مری مک‌دانلد خیره مانده‎بود، دست مری را محکم گرفته‌بود. مری کاری نکرد. دستور این بود که بگذارد خانم پیترسن به مرگ طبیعی بمیرد.
مری تا آن موقع خونریزی شریانی ندیده‌بود. هنوز هم یادش می‌آید که وقتی پا توی اتاق خانم پیترسن گذاشت، خون چطور به صورتش پاشید. هنوز هم به خاطر دارد که چقدر طول کشید تا خانم پیترسن مرد. هیچ کس فکر نمی‌کرد زن به این کوچکی این همه خون داشته‌باشد.
.
داستان یک پرستار – پیتر بـِـیدا