‏نمایش پست‌ها با برچسب اوهوم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اوهوم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

اوقات خوش آن بود واقعا :)

دنا اومده بود اینجا. بودن با دوست ۱۷ ساله خوب بود. بسیار. خیلی خوب بود که من بیکار بودم و وقت داشتیم بگردیم. با اینکه ماشین نداشتیم و تو آمریکا ماشین نداشتن تقریبا یعنی هیچ کاری نکردن اما خیلی کارا کردیم. به دو تا شهر گنده این اطراف سر زدیم. کلی پیاده روی کردیم. خرید رفتیم، قهوه خوردیم و حرف زدیم.

و خب باید برگردم به قبل و کارایی که باید انجام بدم.

یه سری چیز هم تو ذهنمه که می خواستم بنویسم. هی تنبلی می کنم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

ها؟

شعر را باید آرام خواند. شعر را باید با طمانینه و بلند بلند خواند. شعر را باید مثل یک غذای بهشتی مزه‌مزه کرد. می‌خواهم بدانم شعرهایی که برات می‌فرستم را مزه‌مزه می‌کنی یا مثل چکیده مقاله با چشم سرسری ردشان می‌کنی؟!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

.

یه بار شادیِ گودر! یه چیزی گفته بوده مبنی بر اینکه با وجود روزی به اسم مادر مخالفه! از این جهت که کلی بچه هستند که کسی غیر از مادر سرپرستشونه، پیش پدر یا مادربزرگشون هستند یا حتی سرپرستی غیر از پدر و مادر خودشون دارند. یه سری زوج گی هم هستند که سرپرستی یه بچه رو قبول کردند و اساسا مادری شاید نشه تعریف کرد تو ماجرا! خلاصه واسه ماهایی که تو ایرانیم شاید خیلی ملموس نباشه! یا شاید بگیم خب روز مادر هم باشه این چیزا هم باشه، خلاصه‌ش اینکه هر از چندگاهی به حرف شادی فکر می‌کنم! نه که بگم قبولش دارم یا ردش می‌کنم، اما به نظرم حرفیه که می‌شه روش فکر کرد. به نظرم مهمه که آدم به بچه‌هاش این چیزا رو بگه! 

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

وقتی از شدت لَجَم کم میشه :)


وجود بعضی از آدما، وجود بعضی دیگه شونو قابل تحمل می کنه!