‏نمایش پست‌ها با برچسب یلدا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یلدا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۶, یکشنبه

.

فال یلدای امسالم:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی /
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
.
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو/
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
.
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت/
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
.
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل/
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
.
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست/
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
.
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست/
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
.
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست/
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
.
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم/
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
.
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق/
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

چه هاست در سر این قطره محال اندیش!

این یلدا حال خوشی ندارم چندان! از نظر درونی با خودم مشکل پیدا کردم! کلی ویژگی بد تو خودم پیدا کردم که دوست دارم از بینشون ببرم! شاید بعد از اون آدم‌های بیشتری از من بدشون بیاد. شاید اون لیلای ابلهی که تو وجودمه و از کوفت و زهرمار هم عذاب وجدان می گیره شروع کنه به لگداندازی! اما باز هم به نظرم باید اون ویژگی‌ها از بین برد!
.
فال امسالم:
دلم رمیده شد و غافلم من درویش                    که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم          که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات                   چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را                   که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد                   گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم              چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر               نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ                  خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش