۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

.

زندگی با تمام دل‌نگرانی‌هاش داره پیش می‌ره. ترم اول رو تموم کردم در حالی که هنوز ویزای دانشجویی‌م نیومده و من هنوز دانشجوی پارت‌تایمم! و اگه تا یه ماه دیگه نیاد باید همچنان پارت‌تایم بمونم. یعنی اینکه نمی‌تونم از اون گرنتی که دانشگاه بهم می‌ده استفاده کنم. نمی‌تونم تو دانشگاه کار کنم و همون دو مثقال مزیت هم می‌پره می‌ره هوا!
اما سعی می‌کنم به این بخش احمقانه فکر نکنم. بقیه‌اش خوبه. دارم سعی می‌کنم بیشتر چیز یاد بگیرم.
خیلی این روزهای زندگی رو دوست دارم.
بعضی وقت‌ها که با مامانم تلگرام می‌کنیم، یه عکس از همون لحظه خودش برام می‌فرسته. بعد می‌بینم دلم برای اینکه همون لحظه پیشش باشم تنگ شده. دلم برای اینکه در خونه رو باز کنم و صداش رو بشنوم تنگ شده. دلم برای یه چیزای ریزی تنگ شده. این ویزای کوفتی خودم که اومد باید انرژی‌م رو بذارم رو ویزای کوفتی اونا!
بیارمشون اینجا ببرم بگردونمشون! رستوران‌هایی که دوست دارم. دریا، جنگل. برم کافه‌هایی که دوست دارم رو نشونشون بدم! بشینیم قهوه بخوریم! مامان کاپوچینو سفارش بده و بابا کیک! و من غر بزنم که کیک برات خوب نیست.

به قول بابا وصف‌العیش، نصف‌العیش!

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

خیز پاها. وقتش حالاست والا دیگر نخواهم توانست. دست پیش بردن، تصمیم گرفتن. وقت است.

سرم گرم بود. حرف می‌زدم. صدایم بلند است. همیشه. خودم می‌خندم می‌گویم ژن شالیزار. اما تا به حال همه دوست‌پسرهایم* از صدای بلند من شاکی بوده‌ام. نرگس یک بار بهم گفت باید کسی را پیدا کنی که به تو نگوید صدایت را پایین بیاور بلکه از صدای بلند تو، از لیلایی که صدایش بلند است خوشش بیاید. و خب باید بگویم نه! هنوز کسی را پیدا نکرده‌ام. همه‌شان اولش از شلوغ‌کاری‌های من خوششان می‌آید. اما بعد از مدتی همین شعله سرکش، اعصاب خردکن می‌شود!
سرم گرم است. نشسته‌ام تو هال. به صدای بوق بلند و ممتد قطار گوش می‌کنم. خانواده تیبو تمام شد. ۲۳۴۸ صفحه. همین الان. به ساعت ۱۰:۳۰ اینجایی که ساعت ۱۰ ش مثل ساعت دو نصفه شب تهران است. آنتوان خودش را کشت. خسته شد از مسمومیت ریه‌اش از گاز. ۱۸ نوامبر توی دفترچه‌اش نوشت ۳۷ سال و ۴ ماه و ۹ روز! ساده‌تر از آنچه بتوان تصور کرد.
نباید تمام می‌شد آن هم وقتی آدم کمی سرش گرم است و نفسش بوی الکل می‌دهد و هیچ کسی هم نیست که نفسش را نفس بکشد و بعدش از بوی الکلش بخندد و محکم‌تر ببوسدش و بوی الکلش را باز نفس بکشد.
شاید آدم‌هایی مثل من با این صدای بلند و گوش‌خراششان اگر مثل قطار یک‌جا نمانند قابل تحمل‌تر باشند.
مثل یک قطار با بوق‌های کشدار اما در هاله‌ای از ابهام.
بدمستی‌ها و بی‌اعصابی‌ها و بی‌حوصلی‌گی‌هایشان هم برای خودشان.
.
*که البته زیاد هم نبوده‌اند.

برای آ. ( و ف.)*

دیشب خوابت رو دیدم. خواب همه‌تون رو. خواب دیدم همه چی داره خوب می‌شه. یا حداقل اون چیزی که از نظر من خوبه. دارین بر‌می‌گردین همه پیش هم زندگی کنید. بعدش حسم تو خواب یه جوری بود که انگار تو نمی‌خوای. می‌دونی که، بعضی وقت‌ها تو خواب وایسادی سر جات اما همه چی رو می‌دونی. منم دراز کشیده بودم اما همون موقع می‌دونستم که تو نمی‌خوای برگردی.

خوشحالم که این روزا خوشحالی. راستش رو بخوای می‌دونستم که خوشحال خواهی بود. آدمی مثل تو حتما خوشحال خواهد بود.
.
* و برای رویاهای من

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

عاشقانه‌های نازلیلی* و پدر...

امروز تولدت است.
تولدی که برای همه ما خیلی مهم است. به روی خودمان نمی‌آوریم که چقدر برایمان مهم است. دلمان نمی‌خواهد یادمان بیاید که سال پیش، همین چهارم آبان، روز تولدت سکته کردی و چقدر همه ما خوش‌شانس بودیم که ساعت ۱۱ شب بود و نه دیرتر.
و باز چقدر منِ بدبخت دور بودم.
.
خیلی توی زندگی با هم دعوا کردیم. تو همیشه معتقد بودی که من احترام تو را به عنوان پدر نگه نمی‌دارم و به جای اینکه به حرف‌هایت فکر کنم فقط جواب می‌دهم و من همیشه معتقد بودم تو که ادعا می‌کنی ما با هم دوستیم باید تحمل این چیزها را هم داشته باشی و چرا جواب ندهم وقتی این جواب‌ها به ذهنم می‌رسد.
تابستان پیش که آمدم ایران یک دعوای حسابی با هم کردیم. طوری که وقتی برگشتم تا یک ماه اصلا تلفنی هم با هم حرف نزدیم و خیلی سرسنگین بودیم. سر سپهر بود. همیشه سر برخوردهایمان با سپهر با هم دعوا داشتیم. من معتقد بودم من و سپهر خواهر و برادریم و اگر دعوا می‌کنیم به خودمان مربوط است، و تو همیشه دخالت می‌کردی و طرف سپهر را می‌گرفتی و به من می‌گفتی عصبی هستم!
.
حالا هر چقدر که می‌گذرد می‌بینم چقدر پدر خوبی بودی همیشه. و هستی. چقدر همیشه هر کاری می‌خواستیم بکنیم ساپورتیو بودی. تقریبا هیچ وقت به من نگفتی دوستت دارم، نگفتی آفرین. اما همیشه پدر حمایت‌گری بودی که هر وقت می‌گفتی نگران نباش، من واقعا نگران نبودم. حتی از وقتی آمده‌ام اینجا هم، همان روزهایی که استرس داشتم که شهریه را نتوانیم بدهیم، از پشت فیستایم می‌گفتی نگران نباش و من نگران نبودم!
.
هیچ‌وقت وضع مالی‌مان عالی نبود اما هیچ‌وقت احساس نکردم چیزی می‌خواهم و ندارم. همیشه موقع خرید لباس وقتی بین انتخاب دو مدل می‌ماندم می‌گفتی هر دو تایش را بردار. همیشه وقتی می‌رفتیم بیرون غذا بخوریم می‌گفتی هرچقدر می‌خواهید سفارش بدهید فوقش اضافه‌اش را می‌بریم خانه. همیشه موقع سفر رفتن عالی‌ترین تجربه سفر را داشتیم. همه این‌ها به نظرم خیلی معمولی و طبیعی بود تا وقتی که کم‌کم فهمیدم این چیزها طبیعی نیست. طبیعی نیست من از یک کتاب دانیل استیل خوشم بیاید و بهت بگویم و تو آن کتاب را بخوانی و با من در موردش صحبت کنی. طبیعی نیست توی سینما وقت دیدن فیلم غریبانه گریه کنی و بعد با من صحبت کنی که عشق مهم‌ترین اتفاق است و دردناک است که پول آن را تحت تاثیر خودش قرار دهد. طبیعی نیست یک روز برایم هری پاتر بخری و بگویی همکارم گفت کتاب قشنگی است و پسرش دوستش داشته و من هم برایت خریدم. بعد خودت بخوانی‌اش و با هم در مورد هیجان داستان‌هایش صحبت کنیم. طبیعی نیست وقتی اولین دوست‌پسرم را گرفتم با من صحبت کنی و بگویی بترس از آدم‌هایی که ادعای روشنفکری و مدرن بودن می‌کنند و به وقتش از صدتا آدم سنتی هم بدتر می‌شوند. تو با همه دنیا یک‌رنگی و حواست باشد از این یک‌رنگی‌ات ضربه نخوری و البته هیچ وقت به من نگفتی یک‌رنگ نباشم. به من یاد دادی از ارزش‌هایم کوتاه نیایم وقتی همیشه با احترام از کوتاه نیامدن مامان صحبت می‌کردی که به قول خودت میوه ممنوعه آگاهی گاز زد و اثرش را هم دید. و هیچ‌وقت ذره‌ای سرزنشش نکردی وقتی موقعیت‌های زیادی را به خاطرش از دست دادی.
مذهبت را هم دوست دارم. وقتی می‌نشینی می‌گویی آدم باید معرفت داشته باشد. آدمی که معرفت داشته باشد حتی اگر چوب را هم بپرستت آدم است… حالا می‌فهمم تویی که به نظرت همه ادیان ادامه اسطوره‌ها هستند چرا به خاطر اینکه با پدرت احساس نزدیکی می‌کنی نماز می‌‌خوانی. احساس می‌کنی اینکه به روشی که پدرت عبادت می‌کرد عبادت کنی خودت را به او نزدیک‌تر حس می‌کنی. وقتی خودم این روزها سعی می‌کنم کارهایی را انجام دهم که خودم را به تو نزدیک‌تر حس کنم. همین روزها روی کاغذهای کوچک شعر هم می‌نویسم تا وقت بیکاری حفظشان کنم.
.
یک زمانی خیلی باهات بحث می‌کردم که می‌توانم والد بهتری از تو باشم. اما الان می‌دانم که تو نه تنها برای من بهترین پدر بودی بلکه بهتری دایی دنیا هم بودی. از تمام کتاب‌هایی که به خواهرزاده‌هایت هدیه دادی و همه جمله‌های قشنگی که تویش برایشان نوشته‌ای. بهترین برادر دنیا هم برای خواهرهایت بودی. اصلا چطور توانستی اینقدر مهربان باشی؟ این‌قدر دوست‌داشتنی.
.
هنوز وقتی به سال پیش فکر می‌کنم و اینکه روز تولدت سکته کردی، تنم می‌لرزد. از خودم متنفر می‌شوم که نبودم. برای مامان و صدرا که تنهایی همه استرس‌ها را تحمل کردند. برای سپهر که خیلی وقت‌ها تا ده شب تنها می‌ماند خانه. من کجا بودم آن‌ روزهایی که باید می‌بودم. دلم می‌گیرد وقتی گفتی این رسم زندگی نیست که حالا که وقت آن است از هم‌نشینی با شما لذت ببرم نیستید. می‌دانم عاشق این بودی که با کاوه بنشینید و مثل پسرت دوستش داشته باشی. و نمی‌دانم اصلا هیچ‌وقت می‌شود روزی بیاید که حس شیرین شلوغی خانه با عروس و داماد را حس کنی یا نه.
.
پ.ن. از آشنایانی که احیانا گذرشان به اینجا می‌افتد خواهشمندم به پدرم چیزی از این نوشته نگویند. خیلی ساده دوست ندارم بداند.
.
حتی یک بار هم از رویش نخواندم. فقط نوشتم. و خب نمی‌توانم از رویش بخوانم دوباره. سخت است. زیاد.
.
* برای تغییر شعر جان مریم. وقتی صبح‌ها برایم می‌خواندی نازلیلی چشماتو واکن، سری بالا کن، بشیم روونه، شونه به شونه....

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

درخت ها چماق شده بودند و آنقدر گریه داشتیم که در آن همه غبار و گاز اشک های طبیعی بریزیم

دیدی چی شد! خارج نشین شدم دیگه.
امسال یادم رفت عاشوراست.
امسال عاشورای ۸۸ یادم رفت.

امسال کربلای زیر پل کالج رو خواب ندیدم دیگه.

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

شب‌ها...

نمی دونم چون چهار شبه که قرصامو نخوردمه یا چون نزدیک پریودمه، که این شبا وقتی دراز می کشم که بخوابم کلی خاطره رو با خودم مرور می کنم.
خاطره‌هایی که شاید وقتی تعریفشون می‌کنی چندان ناراحت‌کننده نباشن اما برای من نشون‌گر عجز و ناتوانی آدم‌هاست. بیچارگی آدم‌ها همیشه می‌تونه منو اذیت کنه. بدترین تصویر خیابون‌های تهران برای من تصویر آدم‌هاییه که از شهرستان اومدن و دنبال آدرس مطب دکتر و بیمارستان می‌گردند.
.
اینه که این شبا یاد حرف‌های مامان‌بزرگم می‌افتم از مرگ مادرش. از اینکه مدتی بود که از مادر پیر مریضش نگهداری می‌کرد و پیرزن دیگه رو هیچی کنترل نداشت. بعد یه شب که مامان‌بزرگ تو هال نشسته بود، می‌شنوه مادرش با صدای بلند داره اشهد می‌گه. با اون پادرد و سنگینی‌ش از جاش بلند می‌شه می‌ره پیشش. می‌بینه کلی خون از دهنش ریخته بیرون و تموم کرده. بعد هی تصور می‌کنم مامان‌بزرگم اون لحظه چه حسی داشته. بعد که زنگ زده خونه خاله‌م چی گفته. بعد همون چند دقیقه تا بقیه بیان. این دقیقا همون لحظه‌ایه که دلم به حال بيچارگی مامان‌بزرگم می‌سوزه و کلی به خاطرش گریه می‌کنم.
.

بقیه‌ش باشه بعدتر

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

تلاش برای بودن و نوشتن :)

چند بار می خواستم بنویسم 
از اول مهر
از زندگی جدید
اما الکی سرم شلوغ بود
الکی یعنی به نظر خودم هنوز خیلی وقت تلف می کنم اما خب وقت نمی کنم. 
یک ماهی است که دانشگاه شروع شده و من خوشحالم
درس های این ترم را خیلی دوست دارم. اگر در آینده قرار باشد همین کارها را بکنم خیلی لذت بخش می شود :)
اما هنوز کار دارد تا دستم بیاید چطور از وقتم بهتر استفاده کنم.
کتاب هم خیلی کم می خوانم این روزها
تیاتر هم که خوب و عالی است
کلی نرم افزار هم هست که باید یاد بگیرم.
و کلی کارهای نکرده
با آقای کا زندگی خوش می گذرد و دلتنگی آن موجودات دوست داشتنی که در ایران گذاشتم همچنان هست. 
هر دوتامون از اون چیزی که فکر می کردیم تو مسائل خونه تنبل تریم :) خیلی سخته خونه رو تمیز نگه داشتن و تلاش برای تو خونه غذا خوردن

و ما در چنین وضعیتی از زندگی که تازه به نظر من هنوز خیلی هم سرمون شلوغ نیست تونستیم یک پیاز رو تو یخچال بگندونیم!