‏نمایش پست‌ها با برچسب نو ادوایز پلیز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نو ادوایز پلیز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

les mots que je n'ai pas di

- ساعت نه و نیمه. خسته دارم بر می گردم. وقت هایی که از صبح بیرونم و این وقت شب خسته دارم برمی گردم، معمولا همراه با خستگی م یه احساس خوشایند روز خوبی رو گذروندن هم وجود داره. امشب اما ناجور خسته م. احساس درموندگی دارم. احساس یه آدم ناهمگون (این کلمه تلاش مذبوحانه ای بود برای گفتن احساس کج و کوله بودن/ ژولیده بودن/ کوفته بودن)
یه نگاه به ناخونام می اندازم- نصفشون شکسته ن. چقدر حالم از خودم به هم می خوره.

-احساس می کنم بدجوری دارم سگ دو می زنم. نمی دونم اصلا کجا می خوام برم! نمی دونم اصلا چی کار دارم می کنم! می گردم تو زندگی م یه کاری پیدا کنم که از انجام دادنش احساس رضایت کنم. زندگی م بدجوری از دستم در رفته! فکر می کردم با شلوغ کردن دوروبرم حالم بهتر می شه اما نشد.

پ.ن. می دونی این وقت هایی که آدم این جوری می شه، بدجور احساس تنهایی می کنه! انگار هیچ کس وجود نداره که بتونه حال آدمو خوب کنه. می گم اصلا مگه قراره کس دیگه ای حال آدمو خوب کنه!

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

هاپ هاپ

اتاقم شلوغه، خودم کثیفم، دماغم فین فین می کنه، ابروهام نامرتبه، سرم درد می کنه، لپ تاپم خرابه، خرید دلم می خواد، تکلیف های فرانسه م چند جلسه س مونده، کتاب نخونده دارم، فیلم ندیده.... پاچه هم می گیرم در ضمن!
 مممم الان یه هفته ست که شرکت نرفتم....

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

سوختن در آب، غرق شدن در آتش *


امروز روز عجیبی بود؛ اولش طعم گسی داشت، اینکه قراره روز رو یه جوری شروع کنی و نمی شه و برنامه ت به هم می خوره و به خاطر پیچیدگی برنامه ها ظهر می رسی سر کار. مجبور می شی واسه اینکه کارت تموم بشه و پنج شنبه نیای تا هفت ونیم بمونی اما احساس خستگی نمی کنی. بعد از مدت ها از یه مسیر قدیمی با اتوبوس میای و نزدیک خونه که می رسی می بینی کتاب فروشی سرِخیابون به مناسبت هفته کتب تخفیف زده، می ری دو تا کتاب واسه خودت می خری و دفتر و مداد طراحی (چون امروز احساس کردی دلت می خواد رو ورق بزرگ خط خطی کنی!) راضی هستی از خستگی ملسی که داری، فکر می کنی خونه که رفتی اون لباسی که دوست داری بپوشی، چراغ اتاقتو خاموش کنی و فقط چراغ مطالعه بالای تختت رو روشن بذاری و کتاب بخونی، بعدشم یه کاسه ماست و خیار و گردو جوونه ی ماش بخوری و راحت بخوابی...
میای خونه... هیچ چیز اون جوری که تو می خوای پیش نمی ره. ساعت ده و نیم. رو تختت طاقباز خوابیدی و سقف رو نگاه می کنی و... هیچ چی، وقتی اعصابت خورده نمی تونی به چیزی فکر کنی. سقف رو نگاه می کنی و فکرها میان و می رن، بدون اینکه وایسن تا ببینی حرف حسابشون چیه.
.
پ.ن. پا شدم رفتم تو آشپزخونه واسه خودم ماست درست کنم. نزدیک بود واسه خاطر جوونه های ماش که نوکشون سیاه شده و اینکه چرا وقتی من نیومدم لبوهای داغ رو گذاشتن تو یخچال گریه کنم. الانم اومدم نشستم رو تخت، مثل احمقا دارم گریه می کنم واسه اینکه آرنجم خورد به در!
.
* اسم کتاب شعر چارلز بوکوفسکی... یکی از دو تا کتابی که واسه خودم خریدم

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

1- هفته پیش همین جوری یهو نرفتم کلاس تنیس. معلمم کلی زنگ زد و من میس کالاشو که دیدم روم نشد زنگ بزنم... واسه این هفته هم دیگه زنگ نزدم. دیروز پاشدم رفتم کلاس. دیدم وقتمو داده به یکی دیگه... احساس احمقانه ای بهم دست داد... ناراحت نشدم.  گفتم بله درسته تقصیر من بود و پول جلسه ی پیش هم دادم (چون خبر نداده بودم باید می دادم) قرار شد این دفعه پنج شنبه برم و حالا بعدش یه زمان دیگه فیکس کنم!
2-نرسیدم تمرین تئاترها رو مرتب برم. می خوام زنگ بزنم از آیدین عذرخواهی کنم و بگم اگه اجازه می ده هر از چند گاهی برم تمرین بدن کنم باهاشون.
3- زود اومدم خونه که برم کلاس زبان. اما الان همه ی وجودم درد می کنه... فکر کنم همه ی وجودم نیست. فقط روحمه که درد می کنه. نمی رم. از بچگی هر وقت کلاس زبان نمی رفتم عذاب وجدان شدید می گرفتم و حتی می زدم زیر گریه. داره بارون میاد.. هوا ازون هوا دپ مسخره هاست که خودش احتمال عذاب وجدان از کارای نکرده رو زیاد می کنه.
4- حرف دارم. زیاد. پراکنده. از در و دیوار. اما الان روحم درد می کنه. بعدا که بهتر شدم میام.