- ساعت نه و نیمه. خسته دارم بر می گردم. وقت هایی که از صبح بیرونم و این وقت شب خسته دارم برمی گردم، معمولا همراه با خستگی م یه احساس خوشایند روز خوبی رو گذروندن هم وجود داره. امشب اما ناجور خسته م. احساس درموندگی دارم. احساس یه آدم ناهمگون (این کلمه تلاش مذبوحانه ای بود برای گفتن احساس کج و کوله بودن/ ژولیده بودن/ کوفته بودن)
یه نگاه به ناخونام می اندازم- نصفشون شکسته ن. چقدر حالم از خودم به هم می خوره.
-احساس می کنم بدجوری دارم سگ دو می زنم. نمی دونم اصلا کجا می خوام برم! نمی دونم اصلا چی کار دارم می کنم! می گردم تو زندگی م یه کاری پیدا کنم که از انجام دادنش احساس رضایت کنم. زندگی م بدجوری از دستم در رفته! فکر می کردم با شلوغ کردن دوروبرم حالم بهتر می شه اما نشد.
پ.ن. می دونی این وقت هایی که آدم این جوری می شه، بدجور احساس تنهایی می کنه! انگار هیچ کس وجود نداره که بتونه حال آدمو خوب کنه. می گم اصلا مگه قراره کس دیگه ای حال آدمو خوب کنه!