این جوری میشه که یهو وسط زندگیت احساس میکنی هیچ چی نیستی. همون وقتی که باید اصولا به خودت و دستاوردهات افتخار کنی احتمالا/اصولا یا حداقل فکر کنی ای بدک هم سر نکردم تا الان، میبینی هیچ جایی نرسیدی فقط به طور احمقانهای از کسانی که دوستت داشتند دورتر و دورتر شدی و حتی اگه برگردی هم دیگه پیششون نخواهی بود. نزدیک تولد سی و دو سالگیت بیشتر از هر زمان دیگهای احساس میکنی باید هر چه بیشتر به روزهایی که تو رحم مادرت بودی برگردی، حتی اگه هیچ خاطرهای ازش نداشته باشی...
۱۳۹۷ تیر ۲۶, سهشنبه
۱۳۹۶ اسفند ۲۳, چهارشنبه
و قطعا سوسمار هم غذایی است مثل کوسه و ماهی. و اینور دنیا مردم از اینکه ما جگر گوسفند میخوریم چندششان میشود!
برایم جالب بود که وقتی به کسی که در ایران و آمریکا تحصیل کرده گفتم در عربستان زنها حق حضانت فرزندانشان بعد از طلاق را گرفتهاند با لحنی تحقیرآمیز گفت «وا! باریکلا عربستان!»
دقیقا همان وقتی که میخواستم ادامه دهم «و آن وقت ما آنها را تحقیر میکنیم و فکر میکنیم هنوز برتریم.»
حرفم توی دهانم ماند و فکر کردم همان بهتر که توی فکرم هم بماند.
دقیقا همان وقتی که میخواستم ادامه دهم «و آن وقت ما آنها را تحقیر میکنیم و فکر میکنیم هنوز برتریم.»
حرفم توی دهانم ماند و فکر کردم همان بهتر که توی فکرم هم بماند.
برچسبها:
خواستم گفته باشم که بگم لال نیستم,
دو کلمه حرف
۱۳۹۶ اسفند ۱۷, پنجشنبه
آن روزها که گذشت و الان
این روزها که سعی کردهام به زندگیم برنامهای بدهم، این روزها که زندگیام اجازه داده آرامشی پیدا کنم، بیشتر به خودم فکر کردهام. کتاب بیشتر خواندهام و با خودم بیشتر فکر کردهام. این روزها خودم را بیشتر دوست دارم. هنوز خیلی مانده تا به آن هدفهایی که برای خودم تعیین کردهام نزدیک شوم اما به نظرم در مسیر خوبی دارم میروم.
سال پیش تصمیم گرفتم سنتور و کونگفو را شروع کنم. سنتور را زودتر و کونگفو را دیرتر اما بالاخره هر دو را شروع کردهام. امسال سر کار رفتهام. کارم را خیلی دوست دارم و تقریبا هر ماه چیز جدیدی یاد میگیرم. هنوز به این فکر میکنم که دوست دارم در یک دانشگاه خوب، در زمینهای که دوست دارم، پیاچدی بخوانم اما بخشی از ذهنم درگیر این شده که شاید دلیل خواستنم این است که دلم میخواهد محصل باشم چون در ذهنم محصل بودن همراه با حس خوب مدرسه رفتنی است که خیلی دوستش دارم. از طرفی دوست ندارم درگیر اضطراب امتحان و ددلاین مضاعف شوم چرا که مهاجرت به اندازه کافی برایم اضطراب و انتظار آورده که دلم بیشترش را اصلا نمیخواهد. فعلا درسهای آنلاین را برای خودم میخوانم و میدانم که فعلا فعلاها جای یادگرفتن دارم و همین خوشحالم میکند
.
زندگی با کاوه و گربه آرام و خوب است. ما هر دو ورزش میکنیم و کمتر بیرون غذا میخوریم و بیشتر هم را بغل میکنیم. گربه بیشتر لم میدهد و خودش را برای ما لوس میکند و دل ما را میبرد.
۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه
وقتی که هر لحظهاش جنگ است و تلاش
یادم نیست اینجا نوشتهام که سر کار میروم یا نه. کارم را دوست دارم و اگر خودم تنبلی نکنم خیلی چیزهای بیشتری هم یاد میگیرم. سنتور را شروع کردهام که عالیست. ورزش را هم شروع کنم، روی کاغذ کنار خیلی از بایدها و خواستههایم تیک زدهام. اما یک چیز بزرگ دیگر این روزها خِرَم را چسبیده که خودم هم نمیدانم چیست. اساسا حالم خوب نیست. میان روزهایم غوطه میخورم و نمیدانم چه میخواهم. نه که زیاد نوشته باشم اینجا اما شاید فعلا کمتر بنویسم. رسیدهام به همانجایی که گذراندن لحظهها از من انرژی زیادی میگیرند.
۱۳۹۶ شهریور ۷, سهشنبه
خطر غرق شدن معمولی در قالب معمولی زندگی معمولی. مثل همیشه
واقعیتش این است که هنریک ایبسن با تمام تلاشش میخواهد به من نشان بدهد زندگی دقیقا میتواند مثل داستانها باشد. من دارم برای خودم تلاش میکنم داستانها را فراموش کنم و همزمان همان زنی میشوم که اتفاقا در خیلی از داستانها تکرار میشود (کسی نمیداند شاید تکرار همه نویسندهها باشد و تکرار همه آنهایی که نتوانستند بنویسند)
روزها میگذرند. سنتور را شروع کردهام، اینکه کم تمرین میکنم را اما هنوز حل نکردهام. ورزش هم مانده. منتظرم این چند هفته شلوغی هم بگذرد و آن را هم شروع کنم. حال روحی خوب نیست اما و امیدم این است با شروع کردن ورزش بهتر شود. همزمان دلم میخواهد از همه فرار کنم و پیش همه باشم. دروغ گفتم وقتی دلم میخواهد از همه فرار کنم، دلم نمیخواهد پیششان باشم اما وقتی کسی دعوت میکند فکر میکنم زشت است و باید بروم. کی از این خود درگیری احمقانه خلاص میشوم، نمیدانم.
وضعیت کتاب خواندن خوب نیست البته و دلم تنگ شده برای گم شدن در کتابها.
کتاب محشری دارم میخوانم به اسم The Handmaid's Tale که فکر میکنم در ایران به اسم سرگذشت ندیمه ترجمه شده. آنقدر از دنیا عقبم که فکر کنم نصف آدمها کتاب را خوانده باشند. کسی هم البته اینجا را نمیخواند که حالا به درد کسی بخورد! اصلا خواستم یاد بماند که من در دورهای که زندگیام باز عجیب شده، این کتاب سیاه را هم دارم میخوانم که بیشتر ته قلبم را خراش میدهد و تازه ناراحت هم هستم که چرا وقت نمیکنم تمامش کنم. خواندنش سخت است. هر دو صفحه یک بار باید سرم را بلند کنم و یک فاصلهای از کتاب بگیرم وگرنه نفسم بند میآید.
.
خانه جدید خوب است. متفاوت است با قبلی. نوتر است و البته معمولیتر. شاید برای همین است که احساس میکنم داریم هر روز بیشتر از قبل معمولی میشویم و من دارم دست و پا میزنم یک چیزی پیدا کنم که نشان از آن آدمی باشد که دوست داشتم همیشه باشم و همه اطرافیانم دارند من را فشار میدهند که توی آن قالب لعنتی تعریف شده قرار بگیرم و من بعضی وقتها دست و پا میزنم و بعضی وقتها وا میدهم و تسلیم میشوم.
برچسبها:
آدم ها,
آرزوهایم,
حرف هایم,
خسته بر آستانه دروازه ابدیت,
روزانه,
صرفا میگویم!,
غر,
straight lines
۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه
قد بکشم، خال بکوبم، جاهل پامنار بشم
یک وقتهایی هم نمیفهمی باید ممنون اتفاقها و موقعیتهایی باشی که واقعیت مزخرف را توی صورتت پرتاب میکنند یا اینکه آرزو کنی کاش سرت همیشه زیر برف خوشخیالی پنهان باشد.
یک وقتهایی هم حس میکنی زندگیت را هنریک ایبسن دارد مینویسد. همان چیزی که از آن هراس داشتی.
خوبیاش این است که دنیا نکبتتر از آن است که دلت به حال خودت بسوزد. اینقدر کثافت دنیا را برداشته که وقت نمیکنی اصلا به حال خودت فکر کنی.
برچسبها:
آدم ها,
آغوش,
دو کلمه حرف,
me myself and leila,
straight lines
۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه
برای خاطر فاصلهها
بعضی وقتها وسط خوشحالیهای حقیرت از کاری که پیدا کردهای، از زندگیای که داری میسازی، از کارهای جانبیای که داری میکنی، از کلاس سنتوری که دوباره میروی، وسط این خوشحالیهای کوچک، دلت میریزد. همان وقتی که میبینی برادر کوچکی که فکر میکردی تجربه زندگی بهتری از تو خواهد داشت. به خاطر اینکه وقتی به دنیا آمده که وضعیت مالی و اجتماعی بهتر از زمان تو بوده- به خاطر اینکه تو هستی و میدانی بچگی کردن چه شکلی ست و نمیگذاری بهش سخت بگذرد. میبینی برادرت در یکی از سادهترین وضعیتهای زندگیش مانده. میبینی چقدر به خاطر اندکی تفاوت از آنچیزی که جامعه کوفتی به عنوان آدم نرمال میشناسد، اذیت میشود. میبینی تمام خانوادهات دارند تلاش میکنن و تو از این جایی که نشستی فقط میتوانی یک سری حرفهای کلی و احمقانه را برایشان قرقره میکنی. اینجور وقتها همان شیرینیهای کوچک زندگیات هم مزه زهرمار میگیرند. صبح دوشنبهای سر کار، هی بغضت را با چای پایین میدهی. هی فین فینت را توی دستمال قایم میکنی. به این فکر میکنی که باز هم موقعیتی رسیده که باید پیشش باشی، بهش بگویی آخرش، حداقل تا اینجایی که خودت آمدهای خبری نیست. این معیارهای احقمانه جامعه به هیچ دردی نمیخورد. آخرش دلت برای همین سالهایی که قرار است بهترین باشد میسوزد. به این فکر میکنی که دوست داری پسر ۱۷ سالهای که برای تو هنوز همان موجود کوچک است را آرام بغل کنی و او احتمالا مثل همیشه شروع میکند به مسخره کردنت اما همزمان حرفت را هم گوش میکند. به این فکر میکنی که میخواهی بهش بگویی نگران نباش رفیق. همه این حسها رفتنیاند. خودت را بیشتر دوست داشته باش و همه اینها میگذرند.
برچسبها:
آدم ها,
آغوش,
خسته بر آستانه دروازه ابدیت,
me myself and leila,
straight lines
اشتراک در:
پستها (Atom)