۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

حزن‌آلود در باغ خاطره‌ها


و خب وقتی فکر کنی می‌بینی اصولا بیشتر حرف‌هایی که می‌زنی را اگر نزنی هم به هیچ‌جا بر که نمی‌خورد هیچ، بهتر هم هست. دیگر مجبور نیستی خودت را توضیح بدهی. حواست به احساسات بقیه باشد و آخرش هم حالت گرفته شود.
حرف همیشه و هنوز هم می‌شود فرو رفتن در داستان‌ها. تا وقتی این‌همه داستان نگفته هست، چه نیاز است به وراجی.

فردا جمعه است. عصر را به خودم استراحت می‌دهم که داستان پنجره رو به حیاط را بنویسم.

۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

امضا: آنکه دویدن را دوست نداشت

بعضی وقت‌ها لازمه به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه نتونم اون درسی که تو ذهنمه رو بگیرم. گاهی وقت‌ها لازم دارم به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه از این قافله دونده‌های همیشه عقب بیوفتم. گاهی وقت‌ها لازمه یادم بیاد که من اونی‌م که همیشه دوست داشته یه گوشه بشینه و برای خودش کتاب بخونه.

گاهی وقت‌ها لازمه از دونده‌ها فاصله بگیرم و بشینم داستان نصفه‌کاره‌م رو تموم کنم. داستان مرد نشسته روی صندلی رو.

۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه

به طعم زعفران

این وسط‌ها من متولد شدم! سی ساله شدم. که این‌طور که می‌گویند سن بحران است. طبعا حسی نداشتم. تولد خوبی بود. امسال هر دو بیشتر در این دیار جا افتاده بودیم و زندگی زیباتر بود. همسایه‌مان برایم کیک درست کرد و از این جور کارها :) چند ماه قبل به کاوه گفته بودم اگر کسی ازت پرسید برای تولدم چه کادویی بخرد لینک فلان کیف را بفرست. طبعا چون تولدی نگرفتیم از این خبرها نبود. اما تولد یک دوست مهربان رفتیم که خودش به ما هم کادو داد.
خلاصه‌اش اینکه این روزها یه کم دارم کش می‌آیم که خودم را برای سال تحصیلی آماده کنم. فکر کردم حالا گیریم که سی ساله‌ام، دلم می‌خواهد تابستان ولو شوم و کتاب بخوانم. این است که به طور خاص برنامه امروز کتاب داستان خواندن است. حالا جواب استادها را یک‌جوری می‌دهیم.

۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

ایستادم تا دلم قرار بگیرد

سفر رفتیم و چقدر خوب بود. حالا که برگشته‌ام روحم آرام‌تر است و خودم شادتر. :)
صاحبخانه را دوست داشتم و هی آرزو کردم کاش بابای کاوه بود. توی ذهنم به عنوان بابای کاوه قبولش کردم. چرا من اینقدر دوست دارم دیگران دوستم داشته باشند و برای دوست داشتنشان هی خودم را لوس می‌کنم. نمی‌دانم. اما دلم پدرشوهری خواست که خودم را برایش لوس کنم و خیلی هم تحویلم بگیرد. خیلی هم سنتی و احمقانه.

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

Love, Courage and Modernity

آیا زندگی تکراری شده که کمتر می‌نویسم؟
آیا زندگی شلوغ شده که نمی‌نویسم؟
.
راستش این است که این روزها بیشتر دارم نگاه می‌کنم- بیشتر از گذشته وگرنه من متاسفانه همیشه وراج بوده‌ام. همین است که بیشتر می‌خوانم و می‌بینم. و لال شده‌ام.
.
زندگی خوب است راستش. یک مدتی متلاطم بودیم و زیاد به پر و پاچه هم می‌پیچیدیم. به نظرم تغییری نکرده‌ایم اما این روزها آرام و دوست‌داشتنی هستیم. چرایش را نمی‌دانم.
.
کتاب خواندن هم‌چنان هیجان‌انگیز و خوب است.
دارم موزه معصومیت را می‌خوانم. هر روز دلم می‌خواهد زود برسم خانه، ولو بشوم و کتابم را تمام کنم. کتابی که هر خطش روحم را به عنوان یک زن که از قضا خیلی هم عاشق پیشه هست خراش می‌دهد. هر لحظه دوست دارم جای «فسون» باشم اما در عین حال دوست دارم «کمال بی» را هم زیر مشت و لگد له کنم.

۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

.

بعضی شب‌ها خواب‌هایی می‌بینم که صبح با خنده روی لب بیدار می‌شوم.
برای من که ممولا بد می‌خوابم و خواب‌های آشفته می‌بینم این‌جور شب‌ها واقعا غنیمت است.
دیشب خواب دیدم هری پاتر ۸ چاپ شده و من دارم فکر می کنم برم کتاب رو بخرم و ولو بشم به کتاب خوندن.
و بهترین بخشش این بود که خواب دیدم با بابای کاوه کلی صمیمی هستیم و داریم می‌گیم می‌خندیم.
فکر کنم این سومین باره که خوابی با این مضمون می‌بینم. این‌جور وقت‌ها می‌فهمم که چقدر دلم یک‌رنگی می‌خواد و چقدر دلم می‌خواد به بعضی آدم‌ها نزدیک بشم و چقدر حسرت می‌خورم که نمی‌شه.
.
امروز تصمیم گرفتم یه‌کم با خودم خلوت کنم و کتاب بخونم. دلم آرامش می‌خواد. باز مغزم درد می‌کنه.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

میان ما و نسیم

نشسته‌ام روی مبل‌های یونیون قدیمی دانشگاه. یکی از چیزهایی که درباره این دانشگاه دوست دارم همین مبل‌های یونیونش است. حیف که کسی درک نمی‌کند دلیل به این مهمی را!
اولین بار نیست که می‌آیم اینجا. اما اولین بار است که قبل از ظهر می‌آیم. یونیون خلوت است و فضایی به اندازه نشیمن یک آپارتمان در اختیارم است. روی مبل‌ ال شکل ولو می‌شوم و با صدای وز وز تلویزیون شروع به درس خواندن می‌کنم. بعد یک‌هو یک بوی آشنا می‌پیچد توی دماغم. بویی که نمی‌دانم چیست و از کجاست. بویی شبیه بوی آپارتمان نم‌کشیده در بعدازظهر تابستان. بوی خانه عمه‌م وقتی در هفت سالگی می‌رفتم خانه‌شان و با طلیعه بازی می‌کردیم. بوی تلاش برای خوابیدن در بعدازظهر تابستان با صدای کولر و فوتبال پسربچه‌ها در کوچه باریک و پیچ در پیچ. 
باز هم هجوم خاطره‌ها خفه‌ام می‌کند. باز هم دلم تنگ می‌شود. این‌بار خوبی یا بدی‌اش این است که اگر ایران هم بودم، اگر ساری هم بودم حتی، نمی‌توانستم این خاطره را بازسازی کنم. آن آپارتمان نم‌کشیده با آن پنجره‌های بزرگ و شکل‌های هیجان‌انگیز کاشی‌های دستشویی‌اش دیگر نیست. آن اتاق شلوغ و پر از اسباب‌بازی طلیعه، آن فرش‌های دست‌بافت نم‌گرفته از رطوبت، آن رنوی زرد پارک شده در کوچه پیچ‌درپیچ نعلبندان هم دیگر نیست.
.
تکمله:
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
.
فروغ فرخزاد