۱۳۹۶ اسفند ۱۷, پنجشنبه

آن روزها که گذشت و الان

این روزها که سعی کرده‌ام به زندگی‌م برنامه‌ای بدهم، این روزها که زندگی‌ام اجازه داده آرامشی پیدا کنم، بیشتر به خودم فکر کرده‌ام. کتاب بیشتر خوانده‌ام و با خودم بیشتر فکر کرده‌ام. این روزها خودم را بیشتر دوست دارم. هنوز خیلی مانده تا به آن هدف‌هایی که برای خودم تعیین کرده‌ام نزدیک شوم اما به نظرم در مسیر خوبی دارم می‌روم.
سال پیش تصمیم گرفتم سنتور و کونگ‌فو را شروع کنم. سنتور را زودتر و کونگ‌فو را دیرتر اما بالاخره هر دو را شروع کرده‌ام. امسال سر کار رفته‌ام. کارم را خیلی دوست دارم و تقریبا هر ماه چیز جدیدی یاد می‌گیرم. هنوز به این فکر می‌کنم که دوست دارم در یک دانشگاه خوب، در زمینه‌ای که دوست دارم، پی‌اچ‌دی بخوانم اما بخشی از ذهنم درگیر این شده که شاید دلیل خواستنم این است که دلم می‌خواهد محصل باشم چون در ذهنم محصل بودن همراه با حس خوب مدرسه رفتنی است که خیلی دوستش دارم. از طرفی دوست ندارم درگیر اضطراب امتحان و ددلاین مضاعف شوم چرا که مهاجرت به اندازه کافی برایم اضطراب و انتظار آورده که دلم بیشترش را اصلا نمی‌خواهد. فعلا درس‌های آنلاین را برای خودم می‌خوانم و می‌دانم که فعلا فعلاها جای یادگرفتن دارم و همین خوشحالم می‌کند
.
زندگی با کاوه و گربه آرام و خوب است. ما هر دو ورزش می‌کنیم و کمتر بیرون غذا می‌خوریم و بیشتر هم را بغل می‌کنیم. گربه بیشتر لم می‌دهد و خودش را برای ما لوس می‌کند و دل ما را می‌برد. 

۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

وقتی که هر لحظه‌اش جنگ است و تلاش


یادم نیست اینجا نوشته‌ام که سر کار می‌روم یا نه. کارم را دوست دارم و اگر خودم تنبلی نکنم خیلی چیزهای بیشتری هم یاد می‌گیرم. سنتور را شروع کرده‌ام که عالی‌ست. ورزش را هم شروع کنم، روی کاغذ کنار خیلی از باید‌ها و خواسته‌هایم تیک زده‌ام. اما یک چیز بزرگ دیگر این روزها خِرَم را چسبیده که خودم هم نمی‌دانم چیست. اساسا حالم خوب نیست. میان روزهایم غوطه می‌خورم و نمی‌دانم چه می‌خواهم. نه که زیاد نوشته‌ باشم اینجا اما شاید فعلا کمتر بنویسم. رسیده‌ام به همان‌جایی که گذراندن لحظه‌ها از من انرژی زیادی می‌گیرند.

۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

خطر غرق شدن معمولی در قالب معمولی زندگی معمولی. مثل همیشه

واقعیتش این است که هنریک ایبسن با تمام تلاشش می‌خواهد به من نشان بدهد زندگی دقیقا می‌تواند مثل داستان‌ها باشد. من دارم برای خودم تلاش می‌کنم داستان‌ها را فراموش کنم و هم‌زمان همان زنی می‌شوم که اتفاقا در خیلی از داستان‌ها تکرار می‌شود (کسی نمی‌داند شاید تکرار همه نویسنده‌ها باشد و تکرار همه آن‌هایی که نتوانستند بنویسند)
روزها می‌گذرند. سنتور را شروع کرده‌ام، اینکه کم تمرین می‌کنم را اما هنوز حل نکرده‌ام. ورزش هم مانده. منتظرم این چند هفته شلوغی هم بگذرد و آن را هم شروع کنم. حال روحی خوب نیست اما  و امیدم این است با شروع کردن ورزش بهتر شود. هم‌زمان دلم می‌خواهد از همه فرار کنم و پیش همه باشم. دروغ گفتم وقتی دلم می‌خواهد از همه فرار کنم، دلم نمی‌خواهد پیششان باشم اما وقتی کسی دعوت می‌کند فکر می‌کنم زشت است و باید بروم. کی از این خود درگیری احمقانه خلاص می‌شوم، نمی‌دانم.
وضعیت کتاب خواندن خوب نیست البته و دلم تنگ شده برای گم شدن در کتاب‌ها.
کتاب محشری دارم می‌خوانم به اسم The Handmaid's Tale که فکر می‌کنم در ایران به اسم سرگذشت ندیمه ترجمه شده. آنقدر از دنیا عقبم که فکر کنم نصف آدم‌ها کتاب را خوانده باشند. کسی هم البته اینجا را نمی‌خواند که حالا به درد کسی بخورد! اصلا خواستم یاد بماند که من در دوره‌ای که زندگی‌ام باز عجیب شده،‌ این کتاب سیاه را هم دارم می‌خوانم که بیشتر ته قلبم را خراش می‌دهد و تازه ناراحت هم هستم که چرا وقت نمی‌کنم تمامش کنم. خواندنش سخت است. هر دو صفحه یک بار باید سرم را بلند کنم و یک فاصله‌ای از کتاب بگیرم وگرنه نفسم بند می‌آید.
.

خانه جدید خوب است. متفاوت است با قبلی. نوتر است و البته معمولی‌تر. شاید برای همین است که احساس می‌کنم داریم هر روز بیشتر از قبل معمولی می‌شویم و من دارم دست و پا می‌زنم یک چیزی پیدا کنم که نشان از آن آدمی باشد که دوست داشتم همیشه باشم و همه اطرافیانم دارند من را فشار می‌دهند که توی آن قالب لعنتی تعریف شده قرار بگیرم و من بعضی وقت‌ها دست و پا می‌زنم و بعضی وقت‌ها وا می‌دهم و تسلیم می‌شوم.

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

قد بکشم، خال بکوبم، جاهل پامنار بشم

یک وقت‌هایی هم نمی‌فهمی باید ممنون اتفاق‌ها و موقعیت‌هایی باشی که واقعیت مزخرف را توی صورتت پرتاب می‌کنند یا اینکه آرزو کنی کاش سرت همیشه زیر برف خوش‌خیالی پنهان باشد.
یک وقت‌هایی هم حس می‌کنی زندگی‌ت را هنریک ایبسن دارد می‌نویسد. همان چیزی که از آن هراس داشتی.  

خوبی‌اش این است که دنیا نکبت‌تر از آن است که دلت به حال خودت بسوزد. این‌قدر کثافت دنیا را برداشته که وقت نمی‌کنی اصلا به حال خودت فکر کنی.

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

برای خاطر فاصله‌ها

بعضی وقت‌ها وسط خوشحالی‌های حقیرت از کاری که پیدا کرده‌ای، از زندگی‌ای که داری می‌سازی، از کارهای جانبی‌ای که داری می‌کنی، از کلاس سنتوری که دوباره می‌روی، وسط این خوشحالی‌های کوچک، دلت می‌ریزد. همان وقتی که می‌بینی برادر کوچکی که فکر می‌کردی تجربه زندگی بهتری از تو خواهد داشت. به خاطر اینکه وقتی به دنیا آمده که وضعیت مالی و اجتماعی بهتر از زمان تو بوده- به خاطر اینکه تو هستی و می‌دانی بچگی کردن چه شکلی ست و نمی‌گذاری بهش سخت بگذرد. می‌بینی برادرت در یکی از ساده‌ترین وضعیت‌های زندگی‌ش مانده. می‌بینی چقدر به خاطر اندکی تفاوت از آن‌چیزی که جامعه کوفتی به عنوان آدم نرمال می‌شناسد، اذیت می‌شود. می‌بینی تمام خانواده‌ات دارند تلاش می‌کنن و تو از این جایی که نشستی فقط می‌توانی یک سری حرف‌های کلی و احمقانه را برایشان قرقره می‌کنی. این‌جور وقت‌ها همان شیرینی‌های کوچک زندگی‌ات هم مزه زهرمار می‌گیرند. صبح دوشنبه‌ای سر کار، هی بغضت را با چای پایین می‌دهی. هی فین فینت را توی دستمال قایم می‌کنی. به این فکر می‌کنی که باز هم موقعیتی رسیده که باید پیشش باشی، بهش بگویی آخرش، حداقل تا اینجایی که خودت آمده‌ای خبری نیست. این معیارهای احقمانه جامعه به هیچ دردی نمی‌خورد. آخرش دلت برای همین سال‌هایی که قرار است بهترین باشد می‌سوزد. به این فکر می‌کنی که دوست داری پسر ۱۷ ساله‌ای که برای تو هنوز همان موجود کوچک است را آرام بغل کنی و او احتمالا مثل همیشه شروع می‌کند به مسخره کردنت اما هم‌زمان حرفت را هم گوش می‌کند. به این فکر می‌کنی که می‌خواهی بهش بگویی نگران نباش رفیق. همه این‌ حس‌ها رفتنی‌اند. خودت را بیشتر دوست داشته باش و همه این‌ها می‌گذرند. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۸, جمعه

در شلوغی روزگار و تلاش برای بقا!

زندگی شلوغ آمریکایی - آن هم از نوع منطقه خلیج - در ترکیب سوشال مدیا با کپشن‌های مینیمالیستی و مخاطبان دست به موبایل، باعث شد کلا اثری ازم اینجا نباشد. حالا ببینم تا چند وقت دیگر همین‌طور کج‌دار و مریز می‌توانم ادامه بدهم!
خب سال نو شد و یک ماهی هم ازش گذشت حتی. فکر کردم صرفا رزولوشن سال جدیدم را بنویسم. راستش خیلی فکر کردم، فکر کنم هیچ هدفی ندارم دیگر! بعد از کلی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم:
  • ورزش را شروع کنم
  • سنتور را شروع کنم.
  • سالم‌خواری کنم!
  • لباس‌های به درد نخورم را دور بریزم.
  • کلا زندگی‌م سبک‌تر بشود!
  • همین‌جوری که الان هستم به دوست داشتن آدم‌ها ادامه بدهم و حتی بیشتر سعی کنم خودشان و شرایطشان را درک کنم!


مورد ۱ و ۲ طبعا به طور خاص مربوط به نیمه دوم ساله :)
.
به سال ۹۵ که نگاه می‌کنم می‌بینم خوب رشد کرده‌ام. طبعا می‌شد بهتر باشم. اما همین قدری که بودم هم خوب است. دیگر آن موجود کمال‌گرای ناراضی نیستم. این طور نیست که همه چیز به نظرم خوب باشد، طبعا بدی ماجرا را می‌بینم، اما از کنارشان رد می‌شوم و سرم را توی کتابم فرو می‌کنم.
.
اضافه‌شده:

الان برگشتم چند تا پست آخر رو خوندم! و متوجه شدم که اینکه چند ماهی حوالی ژانویه و فوریه حالم نابود رو مثل اینکه یادم رفته بود :) خب همینم اتفاق خوبیه. اینکه آدم حال بدش رو یادش نباشه. عمر غصه‌هامون کوتاه باشه و بیشتر کتاب بخونیم.



۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

و تازه فکر می‌کنم هنوز در تله بزرگ‌شدن نیفتاده‌ام...

اگر بخواهم برایش زمان مشخص کنم، فکر کنم از اول سال جدید (میلادی) یک جور دیگری شده‌ام. بی‌قراری‌های بیشتر، کم‌تحملی‌های بیشتر، بیشتر حوصله آدم‌ها را نداشتن… انگار اسفند روی آتیش شده‌ام خلاصه! روزها می‌گذرند، کتاب خاصی نمی‌خوانم. کون نشیمن ندارم که مشق‌های دانشگاه را تمام کنم. من اصلا فکر کنم آدم پروژه‌های کوتاه‌مدتم. از یک حدی که ماجرا طولانی‌تر شود خسته مي‌شوم و دلم می‌خواهد لگد بزنم زیر همه چیز و بروم. حالا هم این طور شده‌ام. الان دیگر خوشحالم که تصمیم گرفتم همین ترم دانشگاه را تمام کنم. کار پیدا کردن خر است البته، اما از بلاتکلیفی بهتر است. من نمی‌دانم از کی اینقدر استرسم زیاد شده. برای کوچک‌ترین امتحان و مصاحبه و صحبت و ایمیل استرس می‌گیرم. قدیم‌ترها زندگی راحت‌تر نبود؟ نه واقعا؟