اگر بخواهم برایش زمان مشخص کنم، فکر کنم از اول سال جدید (میلادی) یک جور دیگری شدهام. بیقراریهای بیشتر، کمتحملیهای بیشتر، بیشتر حوصله آدمها را نداشتن… انگار اسفند روی آتیش شدهام خلاصه! روزها میگذرند، کتاب خاصی نمیخوانم. کون نشیمن ندارم که مشقهای دانشگاه را تمام کنم. من اصلا فکر کنم آدم پروژههای کوتاهمدتم. از یک حدی که ماجرا طولانیتر شود خسته ميشوم و دلم میخواهد لگد بزنم زیر همه چیز و بروم. حالا هم این طور شدهام. الان دیگر خوشحالم که تصمیم گرفتم همین ترم دانشگاه را تمام کنم. کار پیدا کردن خر است البته، اما از بلاتکلیفی بهتر است. من نمیدانم از کی اینقدر استرسم زیاد شده. برای کوچکترین امتحان و مصاحبه و صحبت و ایمیل استرس میگیرم. قدیمترها زندگی راحتتر نبود؟ نه واقعا؟
۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه
۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه
بعد از این همه مدت آمدم که بگویم خستهم.
خستهم. مدتیه که خستهم. بعضی وقتا فکر میکنم هیچچی دیگه ارزش تلاش کردن نداره. دلم میخواد یه مدت طولانی فقط بخوابم. دیگه حتی کتاب داستان هم نمیتونم بخونم.
یه زمانی از زندگی یه انتظاراتی داشتم. یه زمانی برای خودم خیالاتی داشتم. الان، همین الان که ساعت نزدیک ۱۲شبه و غیر از صدای خرچ خرچ غذا خوردن و گربه و وزوز یخچال صدایی نیست، فکر میکنم تو هیچ جای خیالاتم اینی که الان هستم نبودم. این مستاصل خسته که این روزا همه تلاشش اینه که بغض تو گلوش راهش رو به چشماش پیدا نکنه.
۱۳۹۵ مهر ۱۳, سهشنبه
درک هستی آلودهی زمین
هر بار که از برخورد با آدمی احساس ناراحتی میکنم، یک دورهای را دور از حرف زدن میگذرانم. که جوابی نشنوم. که باز دوباره ناراحت نشوم. هر بار که در این دورههای دور از آدمها و برخوردها هستم، احساس میکنم حالم چقدر خوب است. نگاه کردن و نوشتن و خواندن و فکر کردن. مگر میشود بهتر از این زندگی کرد.
هوا سرد شده. حالا میتوانم بگویم پاییز شده. چند لایه لباس میپوشم و مینشینم روی میزهای بیرون کافه. سرما راهش را پیدا میکند و خودش را میچسباند روی پوستم. شروع میکنم به نگاه کردن آدمها. شروع میکنم به نوشتن داستان پنجره رو به حیاط. شروع میکنم به خواندن کتاب جدید. حالم خوب(تر) میشود. وسط همه ددلاینهای این هفته. وسط خانه شلوغ از همه چیز. وسط درسهایی که باید خواند. وسط همه اینها حالم خوب(تر) میشود. با سکوت و کتاب و چای.
۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه
.
وسط این شلوغیها و عقب بودنها و نرسیدنها، خواستم بگویم خوشحالم که با تو هستم. حتی اگر خانهمان به هم ریختهتر از همیشه باشد و هر دو مان خسته از دویدن، شبها نفهمیم کی خوابمان میبرد و نفهمیم کی صبح شده و این وسط تو سر کار باشی و من دانشگاه، باز لحظههای نابی وجود دارد که به همه این شلوغیها و ندیدنها میچربد. همان لحظهای که وقتی من نفسزنان روی صندلی قطار ولو میشوم دلم هوای تو را میکند، همان لحظهای که از وسط تمرین تیاتر بهت تکست میزنم که صبر کن با هم شام بخوریم. همان لحظهای که شبها سرم را روی سینهت میگذارم و وقتی خوابی به ضربان قلبت گوش میدهم و هر بار - دقیقا هر بار - برای خودم میخوانم کافیست اندکی خسته شوی، کافی است بایستی.
۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه
حزنآلود در باغ خاطرهها
و خب وقتی فکر کنی میبینی اصولا بیشتر حرفهایی که میزنی را اگر نزنی هم به هیچجا بر که نمیخورد هیچ، بهتر هم هست. دیگر مجبور نیستی خودت را توضیح بدهی. حواست به احساسات بقیه باشد و آخرش هم حالت گرفته شود.
حرف همیشه و هنوز هم میشود فرو رفتن در داستانها. تا وقتی اینهمه داستان نگفته هست، چه نیاز است به وراجی.
فردا جمعه است. عصر را به خودم استراحت میدهم که داستان پنجره رو به حیاط را بنویسم.
۱۳۹۵ شهریور ۹, سهشنبه
امضا: آنکه دویدن را دوست نداشت
بعضی وقتها لازمه به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمیافته اگه نتونم اون درسی که تو ذهنمه رو بگیرم. گاهی وقتها لازم دارم به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمیافته اگه از این قافله دوندههای همیشه عقب بیوفتم. گاهی وقتها لازمه یادم بیاد که من اونیم که همیشه دوست داشته یه گوشه بشینه و برای خودش کتاب بخونه.
گاهی وقتها لازمه از دوندهها فاصله بگیرم و بشینم داستان نصفهکارهم رو تموم کنم. داستان مرد نشسته روی صندلی رو.
۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه
به طعم زعفران
این وسطها من متولد شدم! سی ساله شدم. که اینطور که میگویند سن بحران است. طبعا حسی نداشتم. تولد خوبی بود. امسال هر دو بیشتر در این دیار جا افتاده بودیم و زندگی زیباتر بود. همسایهمان برایم کیک درست کرد و از این جور کارها :) چند ماه قبل به کاوه گفته بودم اگر کسی ازت پرسید برای تولدم چه کادویی بخرد لینک فلان کیف را بفرست. طبعا چون تولدی نگرفتیم از این خبرها نبود. اما تولد یک دوست مهربان رفتیم که خودش به ما هم کادو داد.
خلاصهاش اینکه این روزها یه کم دارم کش میآیم که خودم را برای سال تحصیلی آماده کنم. فکر کردم حالا گیریم که سی سالهام، دلم میخواهد تابستان ولو شوم و کتاب بخوانم. این است که به طور خاص برنامه امروز کتاب داستان خواندن است. حالا جواب استادها را یکجوری میدهیم.
اشتراک در:
پستها (Atom)