۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

.

تا نه ماه بعد از آن هم به جهان نزدیک نشدم، تا زمانی که ام. آر. آی. بعدی نشان داد مننژیومای من احتمالا فقط به علت حفره‌های به جا مانده از جراحی هیدروسفالوس جابه‌جا شده‌است.
دکتر گفت : "راستش، مغز قشنگی داری".
گفتم: "ممنون"، هرچند عجیب‌ترین تعریفی بود که در زندگی‌م شنیده بودم.
دلم می‌خواست به پدرم زنگ بزنم و به او بگویم مردی سفیدپوست هست که فکر می‌کند مغز قشنگی دارم. اما نمی‌توانستم به او چیزی بگویم، چون مرده بود. به زن و بچه‌هایم گفتم حالم خوب است. ماجرای مغز قشنگ را به مادر و خواهر-برادرهایم هم گفتم. به دوستانم هم گفتم. اما هیچ کدامشان آن‌قدر بلند نخندیدند که اگر پدرم زنده بود، می‌خندید.

رقص‌های جنگ- شرمن الکسی

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

.

یه بار شادیِ گودر! یه چیزی گفته بوده مبنی بر اینکه با وجود روزی به اسم مادر مخالفه! از این جهت که کلی بچه هستند که کسی غیر از مادر سرپرستشونه، پیش پدر یا مادربزرگشون هستند یا حتی سرپرستی غیر از پدر و مادر خودشون دارند. یه سری زوج گی هم هستند که سرپرستی یه بچه رو قبول کردند و اساسا مادری شاید نشه تعریف کرد تو ماجرا! خلاصه واسه ماهایی که تو ایرانیم شاید خیلی ملموس نباشه! یا شاید بگیم خب روز مادر هم باشه این چیزا هم باشه، خلاصه‌ش اینکه هر از چندگاهی به حرف شادی فکر می‌کنم! نه که بگم قبولش دارم یا ردش می‌کنم، اما به نظرم حرفیه که می‌شه روش فکر کرد. به نظرم مهمه که آدم به بچه‌هاش این چیزا رو بگه! 

.


یه وقتایی آدم یهو به این نتیجه می‌رسه که چقدر تو دنیای خودش غرق شده و از دوستاش بی‌خبر شده!
یه وقتایی آدم یهو می‌فهمه چقدر الکی دور خودش رو شلوغ کرده و اگه درست نگاه کنه می‌بینه که هیچ کاری انجام نداده در واقع!
یه وقتایی آدم می‌بینه که این آدم‌هایی که دور و برشن اصلا دوست‌هاش نیستند! که اگه بودند خودش قبلا اونا رو پیدا می‌کرد نه که چند سال بعد با واسطه بهشون وصل شه! و به خودش تلقین کنه که دوستاشن!
نمی‌خوام بگم من آدم پرفکت یا حتی خوبی هستم! هر چی که هستم، می‌دونم هر از چندگاهی ناراحت و مغموم میام می‌شینم گوشه اتاقمو فکر می‌کنم به اینکه دلم دوستای خودم رو می‌خواد! این جور وقت‌ها هیچ کس دیگه‌ای رو جز خودم مقصر نمی‌دونم! وقتی خودت برای دیدن دوستات برنامه‌ریزی نکنی، این اجازه رو می‌دی که دیگران وقتت رو برنامه‌ریزی کنن!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

از پنجره‌های دلم به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم

چقدر همه چی خوب بود. دیدنت بعد از مدت‌ها. اینکه تا اومدی تو ماشین نشستی گفتی بیا یه تیکه پیتزا برات آوردم! چقدر یادم رفته بود که اینقدر منو خوب می‌شناسی.
چقدر خوب بود حرف زدن باهات.... بعد از دو سال و نیم از آخرین باری که هم رو دیده بودیم! چقدر وجود دوستای قدیمی قشنگه.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

دورترها

امروز یک اردیبهشت است. یک روز یک اردیبهشتِ یک سال من از مدرسه برگشتم و فهمیدم تو مردی! به همین سادگی! 
امسال بعد از سفر عید، خواب دیدم با هم سفر رفته‌ایم. دو سال پیش هم بعد از سفر عید خواب دیده‌بودم که با ما بوده‌ای. نکند هر سال با ما سفر می‌آیی!
.
تک مضراب:

نه تو می‌مانی و نه اندوه،
و نه هیچ‌یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می‌گذرد، 
آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند،
لحظه‌ها عریانند.


۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

.

یه فیلمی بود، همه می‌گفتن بازیگرش شبیه منه، یه دختر عینکی هم‌سن و سال من که فکر کنم حتی عینکش هم مثل اون وقت‌های من قرمز بود. دختره خونه‌شون نزدیک راه‌آهن بود. یه بار تو مهدکودک شلوارشو خیس کرده بود و بچه‌ها بهش خندیده‌بودن. صحنه آخر فیلم پاش به ریل راه‌آهن گیر می‌کرد و قطار از روی پاش رد می‌شد.
فیلمش چند بار پخش شد یا شاید به نظر من این‌قدر زیاد میومد!  هنوز هم بعضی وقت‌ها اون دختربچه –که نمی‌دونم چرا صورتش به نظر خودم صورت اون وقت‌های منه- میاد تو ذهنم. که پاش رو ریل گیر کرده و قطار داره نزدیک می‌شه.
.
پ.ن. من فیلم نمی‌بینم زیاد – یا اصلا- اگر فیلم معروفیه پیشاپیش از این جور توضیح دادنش عذرخواهی می‌کنم!

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

شرح حال!


یک مدت طولانی‌ای فیلترشکن نداشتم. اینجا را با ایمیل آپدیت می‌کردم! و طبعا بدون گوگل‌ریدر جایی را هم نمی‌توانستم بخوانم! امروز! به گوگل‌ریدرم سر زدم و دنیا چقدر قشنگ‌تر شده! انگار دوستانم را بعد از مدت‌ها دیده‌باشم! یک هم‌چین حالتی خلاصه!