۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه

.


احساساتی چون رنج وجود دارد. نخستین وسیله‌ای که طبیعت برای تسکین رنجی به ما ارزانی می‌دارد اشک است، گریستن خود تسکین است. گفتگوی با دوستان تسکین بیشتری می‌بخشد و نیاز به تسکین می‌تواند ما را تا به سرحد سرودن شعر براند. به همین سبب تا مردی خود را گرفتار و غوطه‌ور در رنج یافت، در حالت تجسم آن است و احساس می‌کند که تسکین یافته‌است. آنچه تسکین بیشتری می‌بخشد افاده رنج است با کلام، آواز، صدا و شکل. این وسیله اخیر ثمربخش‌تر است. عینیت احساسات خصلت شدید و فشرده آن را باز می‌گیرد، می‌توان گفت که آن را خارج از ما و غیرشخصی می‌کند و بدین ترتیب رنج به‌شدت تسکین می‌یابد.

هگل

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

.


دیروز عصر خیلی یهویی دلم واسه صدرا تنگ شد! برای همه مسخره بازی‌هاش! نوع صحبت کردنش. ادای منو درآوردناش! کاش می‌شده امیدوار بود که مثلا سالی دوبار می‌تونم ببینمش...
امروز سر ناهار خیلی خیلی یهویی دلم برای نرگس، مهدی، شهاب، ساره و آرش تنگ شد! دلم دورهمی خواست! خونه یکی جمع شدن و بحث جدی کردن، بحث شوخی کردن، دری وری گفتن و هر چیز دیگه....

می دونم خیلی زوده برا دلتنگ شدن. اما می دونم که احتمالا همین الان هاست که دلم این هوس ها رو می کنه. همین الان ها که تو ناخوداگاهم هنوز خیال اونجاهاست. اینکه هر شب تو خواب هام اتفاق های ساده ایران هنوز در جریانه. هنوز ناخوداگاهم تو کریم‌خانه انگار.

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

.

اینجا هستم! این سر دنیا. دو روز پیش فکر کنم خانه (خوابگاه؟ یا هر چیز دیگر) خودمان را تحویل گرفتیم. با کمک بچه‌ها رفتیم خرید. بالشت و پتو و دیگ و قابلمه! و خلاصه جهیزیه‌مان را از وال‌مارت خریدیم! گیج می‌زنم فعلا. یک چیزهایی توی دفترم نوشته‌م، کم‌کم وارد می‌کنمشان. هم‌چنان کارها زیادند و وقت کم! کاش بتوانم کارهای بیخودی‌م را کم کنم K (آیکون نیویر رزولوشن!) خانه هنوز خانه نیست! چرا که موکت کفش کثیف است و تا تمیزش نکنیم و گلیمی که آورده‌ایم را کفش نیندازیم، من حس خانه ندارم!
به عنوان همراه احساس احمقانه‌ای دارم! انگار که مثلا من را آدم حساب نکنند! البته که بهشان حق می‌دهم! دنبال اینم خودم را آدم حساب کنم! 

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

چه هاست در سر این قطره محال اندیش!

این یلدا حال خوشی ندارم چندان! از نظر درونی با خودم مشکل پیدا کردم! کلی ویژگی بد تو خودم پیدا کردم که دوست دارم از بینشون ببرم! شاید بعد از اون آدم‌های بیشتری از من بدشون بیاد. شاید اون لیلای ابلهی که تو وجودمه و از کوفت و زهرمار هم عذاب وجدان می گیره شروع کنه به لگداندازی! اما باز هم به نظرم باید اون ویژگی‌ها از بین برد!
.
فال امسالم:
دلم رمیده شد و غافلم من درویش                    که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم          که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات                   چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را                   که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد                   گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم              چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر               نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ                  خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

.

کلا ناراحتم. از خیلی چیزها! فکر می‌کنم اگر قرار بود همین‌جا بمانم آیا می‌توانستم تحمل کنم اخلاق‌هایی که لیبل دوست داشتن را هم یدک می‌کشند؟ فکر می‌کنم آیا من دارم شرایط زندگی‌م را آسان می‌کنم و طبعا یک‌سری از برخوردها را نبینم و فکر کنم زندگی خیلی گل و بلبل است و طرفم خیلی هم خاطرم را می‌خواهد؟
فکر می‌کنم کلا ناراحتم فعلا. و درگیر با زندگی. و عصبانی از آدم‌ها. از آدم‌های نزدیک. از آدم‌های نزدیک خودخواه.
امضا: یک آدم خودخواه!

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

.

اینکه همیشه تو یه کلاس یه نفر باشه که خیلی بهتر از تو باشه خیلی غم‌انگیزه! و اینکه هی تو بهش حسودی کنی! 

.

امروز نشستم کارهایی که باید در این هفته انجام بدهم رو لیست کردم! و دیدم روی کاغذ نمی‌رسم!
(توضیح اینکه وقتی من روی کاغذ می رسم در عمل نمی‌رسم چه برسد به اینکه...!)