۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

.

همین الان که ساعت دوازده و نیمه، و من فردا امتحان دارم (عصر البته!) و یک‌سوم درس رو هنوز نخوندم :) و الان می‌خوام برم حموم! اومدم بگم وول خوردن تو شلوغی زندگی‌م و برنامه‌ریزی کردن و تلاش‌کردن واسه رسیدن رو دوست دارم! :)

بدیهیه اگه لاغر بودم حتی بیشتر لذت می‌بردم! 
.
طبق معمول وسط امتحان و پروژه و این چیزا هوس استخر و کتاب و پیاده‌روی کردم! :)

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه


خوشم نمیاد از آدم‌هایی که چون خودشون دو خط می‌نویسن و چن ساله نقاشی می‌کنند یا چار تا دونه تیاتر بازی کردند یا چمی‌دونم دو تا دونه کتاب چاپ کردند دیگه دنیا رو بنده نیستند!
عزیز من شما تو روزنامه مطلب می‌نویسی؟ آفرین، بنده از اینکه با شما سلامعلیک دارم بسیار خوش‌حال هستم! اما عیزم این دلیل می‌شه شما هرررر کی رو که می‌شناسی و نمی‌شناسی رو مسخره کنی؟ آخه تویی که دو ساله مطلب می‌نویسی و هنوز تازه دانشجوی سینما هستی باید بیای تحلیل کنی کسی مثل دولت‌آبادی حرکاتش فـِـیـکه؟ که تا دوربین رو می‌بینه پاهاشو بغل می‌کنه!
عصبی می‌شم از آدم‌هایی که همه چیز رو مسخره می‌کنن! من خوبم! آهای مردم! من خوبم! من مخالف شادی نیستما! مهمونی بگیرین اما فقط این مدلی که من می‌گم! ا یکی پیدا شده بلده برقصه! چرا آدم باید جدی برقصه، فقط خوبه که مسخره‌بازی دربیاریم! پس تو همون مهمونی یه‌کم اونورتر وای‌میسیم طرف رو مسخره می‌کنیم!
من خوبم! من تو صحبت‌ها و نوشته‌هام از "ابژه" ، "ابزورد" و این مدل کلمه‌های خفن استفاده می‌کنم و همه آدم‌های دیگه رو مسخره می‌کنم!

*یادم نمیاد دیده باشمشون در حالتی غیر از مسخره‌کردن! آدم‌ها براشون دو دسته ن! اونایی که هه‌هه می‌تونیم مسخره‌شون کنیم! و اونایی که از ما بهتره موقعیتشون اما هیچ پخی نیستند و حق ما رو خوردن! پس مسخره‌شون می‌کنیم!

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

ماهی کوچک....



چند روز پیش رفتم سراغ نوشته‌های قدیمی‌م، و متوجه شدم چقدر همه نوشته‌هام مریض بودند! چقدر داشتم دست‌و پا می‌زدم تو زندگی‌م! نمی‌دونم خودم چقدر متوجه بودم که این‌قدر دارم درد می‌کشم! و وقتی خودم حواسم نبود چطور انتظار داشتم کس دیگه‌ای بفهمه! و یا شاید اون کس دیگه باید بهتر از من می‌فهمید! کس دیگه‌ای که احتمالا هنوز هم منو متهم می‌کنه!
.
غرض اینکه حس خوبی دارم که دیگه وسط اون نوشته‌ها نیستم! 

.
تک مضراب:
هیچ‌وقت فکر نکردی که زن هم می‌تواند بخار شود
هرقد هم که سرد باشی

زنی که بخار شود
آزادتر از هر پیوند و قانونی است
آزادتر از "دوستت دارم"
آزادتر از منی که دیده بودی
آزادتر از آنکه بماند


۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

هر روز با درد زياد اين شهر كثافت را مي‌زايم و در خيالم شهر ديگري آبستن مي‌شوم. بايد از اين شهر بروم. قسم مي‌خورم دلتنگي نكنم. اشك نريزم. قسم مي‌خورم پلك هايم را بدهم قيرگوني. جرم چهل ساله كتري را بجوشانم و بريزم دور. ديگر چاي بي چاي تا اينكه جايي چشمه‌اي چيزي پيدا كنم. جايي كه خوش آب و هوا هم باشد. باد خنك بيفتد زير دامن قشنگم. پوست پاهايم دون دون بشود و شكارچي پاهايم را ديد بزند. از قورباغه بترسم و همان شكارچي دستم را بگيرد تا از جوي بزرگ بپرم و بروم سمت چشمه. حتي اگر زير گوشم صداي قورباغه در بياورد و مرا بترساند عيبي ندارد. به شرط این که اگر كلاه حصيري‌ام را باد برد بدود و قبل از اينكه توي آب بيافتد برايم بگيردش. اگر بلد باشد آتش روشن كند و يك اجاق سنگي درست كند برايش چاي مرغوب درست كنم با چند پر بابونه كه از كنار چشمه چيده‌ام. بوس هم بخواهد بي‌دريغ بدهم. و بهش بگويم تو رو خدا خرگوش‌ها را شكار نكن. هر چقدر هم خوشمزه باشند دلم نمي‌آيد پوستشان را بكنم و گوشتشان را كباب كنم حتي اگر چشمم به چشمشان نيافتد. بلند‌بلند بخندد و بگويد: خوب اگر خرگوش نزنم پس چي بخوريم؟ كلاغ؟ يا زغال اخته؟ - نه نه كلاغ‌ها را هم نه. گناه دارند. نذر دارم كلاغ نخورم. بهش نمي‌گويم كه از وقتي كلاغ‌ها خبر شكارچي را آورده‌اند، بهشان قول داده‌ام تا ابد دوستشان باشم.

.
برداشته‌شده از جایی- خیلی وقت پیش‌ها

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

در جگر لیکن خاری....

می‌خواهم به این فکر کنم که چقدر خوشبختی‌های کوچک و بزرگ دارم. می‌خواهم به شادی‌هایم، به هدف‌هایم فکر کنم و لبخند بزنم، تلخی‌های این دنیا نمی‌گذارد اما. وقتی می‌نشینند روی دل آدم جوری می‌شود که انگار هیچ‌وقت شاد نبوده‌ای.......
.
.

کتاب می‌خوانم بعضا.
دلم قدم زدن می‌خواهد.
قدم زدن‌های طولانی.

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه


متاسفانه آدم حسودی م!

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

این روزها باز یک سایه خاکستری پررنگ افتاده روی زندگی‌م! این روزها باز دوباره هر جا که باشم دلم می خواهد زودتر برم ولو شوم روی تختم و کتاب بخوانم برای خودم. 
.
دلم برای پکیج گالری مهر* وا ، کافه - هفت* اد و هـ*ش ت تنگ شده. 
برای صف ایستادن‌های تیاتر شهر هم.
.
انگشتر جدیدم رو دوست دارم.