۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

دلى كه تقديرش بلاست از پس پيراهن و تن پيداست، درآمد كن عاشق جان كه نياز به جامه‌دران نيست، نغمه عشق فرودش اوجـــــه

.
دل‌شدگان- علی حاتمی
.
پ.ن. یه کتاب زندگی‌نامه جویس دارم که توش از قول یکی از دوستای جویس نوشته یه روز جویس رو می‌بینه بعد از سلام و احوال‌پرسی بهش می‌گه "چه خبر از اولیس؟" جویس هم می‌گه "خیلی پیش رفتم" جناب دوست می‌گه "یعنی زیاد نوشتی؟" جویس می‌گه "یه جمله"  دوست با تعجب می‌پرسه "یعنی نمی دونستی چی بنویسی؟" جویس می‌گه "نه دنبال بهترین ترکیب کلمه‌ها بودم". غرض این‌که شده حکایت این جناب حاتمی! دیالوگ نیست که لامصب، شعره!

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

به من گفتی تا که دل دریا کن...بند گیسو وا کن... سایه ها رویا با بوی دریا *

بهترین قسمتش وقتیه که میام خونه و موهامو وا می کنم و بوی سیگار می پیچه تو دماغم.... هنوز نمی دونم موهامو با بوی سیگار بیشتر دوس دارم یا هد اند شولدرز!
.
.
معتاد شدیم به کافه نشینی
.
.
* با ملودی "ساری گلین" بخوانید لطفا

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

*toutes les choses sont calmes

دویدن با گرم‌کن جدیدم تو پارک با یه دوست- خوردن سوسیس بندری کر و کثیف و بعدشم آلوچه بدمزه! و چقدر الان انرژی دارم واسه نوشتن مشق‌های فرانسه.
.
.
*منظور همون همه چی آرومه ی معروفه :)
.
.
یه لطفی می‌کنی دیگه نیای به خوابم؟ باور کن اذیت می‌شم هر دفعه!

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

سر کلاس نشسته م.. . طبق معمول همین طور که دارم گوش می دم فکر می کنم چقدر شیوه درس دادنش با چمران فرق می کنه! انگشتر فیروزه ای که الهام واسه م آورده رو دستم کردم و چون هم‌رنگ گوشواره پیچ‌پیچی‌هام بود اونارو هم گذاشتم. دارم فکر می کنم کلاس بعدی رو برم؟ نرم؟! و البته درس رو هم گوش می کنم مسلما! (:D) یهو از این احساس هایی که یه دفعه سراغ آدم میاد.. اینکه وای چقدر گرمه! اینکه وای چقدر من کثیفم.. یهو احساس کردم وای چقدر احساس فشار می کنم. یادم اومد تاپی که زیر مانتوم پوشیدم تنگه... یادم اومد صبح کلی با وسواس سو. تینی که می خواستم بپوشم رو انتخاب کردم که تو طول روز اذیتم نکنه... فکر کردم چرا همیشه لباس های زیر آدم تنگن و بعدش این قدر گشاد می شن که باید انداختشون دور. فکر کردم چرا این قدر واسه ما بده که فلانی بند لباس زیرش معلوم باشه و هی با اشاره ی چشم و ابرو می خوایم بهش بفهمونیم یقه تو درست کن. فکر می کنم پس لابد اینی که دستتو از یقه ی مانتوت می بری و بند لباستو که افتاده از شونه ت درست می کنی هم باید خیلی ضایع باشه دیگه! بعد می گم فکککن آدم بدو بدو بره دستشویی که بند لباسشو که از رو شونه ش افتاده درست کنه! بعد مثلا اگه وسط کلاس باشه باید صبر کنه کلاس تموم شه! و خب لابد تمام طول کلاس هم اعصابش خورده که یه چیزی سر جاش نیست! یاد سووشون می افتم و یوسفی که به زری می گفت دلم برای پست.ان هایت می سوزد چقدر محکم می بندیشان. و فکر می کنم به اینکه چقدر محکم خودم را درون همه ی زندگی ام بسته ام.

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

بعضی وقت ها آدم حتی دلشم نمی خواد قوی باشه.
.
.
نیس کلا قوی م!

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

naked eyes

 بعضی وقتا فقط یه سری معدودی از آدما شانس دیدن یه حالتی خاص از یه نفر رو دارن.. و بازم یه عده ی معدودتری از اون آدما قدرت اینو دارن که یه چیزایی از اون چهره بخونن.....
خب، از اون یه تعداد کمی که صورت بدون عینکتو دیدن، من این شانس/قدرت/ توانایی رو داشتم که بخونم... خیلی چیزارو!
.
.
.
هنوزم می گم حرف را باید زد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

اعتدال بهاری؟

داشتم فکر می کردم برای بعضی ها احتمالا عید 89 خاطره انگیز و به یاد موندنی بوده، اونایی که امسال اولین عید زندگی مشترکشون رو کنار هم جشن گرفتند، اون هایی که امسال بعد از کلی دوندگی و پس انداز هفت سین رو تو خونه ی خودشون چیدند.
و خب بقیه چی؟ اون هایی که امسال جای خالی یه نفر تو لحظه های تحویل سال بدجوری خودشو نشون می داد. اونایی که تحویل سال- همون لحظه ای که همه سعی می کنند به طور موقتی هم که شده ناراحتی هاشون رو فراموش کنند- هر کاری کردند نتونستند جلوی اشکاشونو بگیرند. اونایی که امسال رو با این واقعیت شروع کردند که یکی دیگه نیست. دیگه هیچ وقت نیست.
امسال هفت سین نچیدم. امسال، لحظه ی تحویل سال، همون لحظه ی خاصی که همیشه برام خیلی بزرگ بود، جای خالی خیلی ها که انگار همه نزدیک و نزدیک بودند توی دلم سنگینی می کرد.
امسال زبانم به تبریک نمی چرخید.
.
تک مضراب:
با آن که نام شما را بسیار زمزمه می کنم
اما در این دقیقه نمی دانم از چه این بهار
در چندمین ماه سال می شکفد.
به گمانم کوچه ای در برزن بادها، بن بست است،
ورنه این سوز گزنده را سر بازگشت نبود.