۱۳۹۶ اردیبهشت ۸, جمعه

در شلوغی روزگار و تلاش برای بقا!

زندگی شلوغ آمریکایی - آن هم از نوع منطقه خلیج - در ترکیب سوشال مدیا با کپشن‌های مینیمالیستی و مخاطبان دست به موبایل، باعث شد کلا اثری ازم اینجا نباشد. حالا ببینم تا چند وقت دیگر همین‌طور کج‌دار و مریز می‌توانم ادامه بدهم!
خب سال نو شد و یک ماهی هم ازش گذشت حتی. فکر کردم صرفا رزولوشن سال جدیدم را بنویسم. راستش خیلی فکر کردم، فکر کنم هیچ هدفی ندارم دیگر! بعد از کلی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم:
  • ورزش را شروع کنم
  • سنتور را شروع کنم.
  • سالم‌خواری کنم!
  • لباس‌های به درد نخورم را دور بریزم.
  • کلا زندگی‌م سبک‌تر بشود!
  • همین‌جوری که الان هستم به دوست داشتن آدم‌ها ادامه بدهم و حتی بیشتر سعی کنم خودشان و شرایطشان را درک کنم!


مورد ۱ و ۲ طبعا به طور خاص مربوط به نیمه دوم ساله :)
.
به سال ۹۵ که نگاه می‌کنم می‌بینم خوب رشد کرده‌ام. طبعا می‌شد بهتر باشم. اما همین قدری که بودم هم خوب است. دیگر آن موجود کمال‌گرای ناراضی نیستم. این طور نیست که همه چیز به نظرم خوب باشد، طبعا بدی ماجرا را می‌بینم، اما از کنارشان رد می‌شوم و سرم را توی کتابم فرو می‌کنم.
.
اضافه‌شده:

الان برگشتم چند تا پست آخر رو خوندم! و متوجه شدم که اینکه چند ماهی حوالی ژانویه و فوریه حالم نابود رو مثل اینکه یادم رفته بود :) خب همینم اتفاق خوبیه. اینکه آدم حال بدش رو یادش نباشه. عمر غصه‌هامون کوتاه باشه و بیشتر کتاب بخونیم.



۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

و تازه فکر می‌کنم هنوز در تله بزرگ‌شدن نیفتاده‌ام...

اگر بخواهم برایش زمان مشخص کنم، فکر کنم از اول سال جدید (میلادی) یک جور دیگری شده‌ام. بی‌قراری‌های بیشتر، کم‌تحملی‌های بیشتر، بیشتر حوصله آدم‌ها را نداشتن… انگار اسفند روی آتیش شده‌ام خلاصه! روزها می‌گذرند، کتاب خاصی نمی‌خوانم. کون نشیمن ندارم که مشق‌های دانشگاه را تمام کنم. من اصلا فکر کنم آدم پروژه‌های کوتاه‌مدتم. از یک حدی که ماجرا طولانی‌تر شود خسته مي‌شوم و دلم می‌خواهد لگد بزنم زیر همه چیز و بروم. حالا هم این طور شده‌ام. الان دیگر خوشحالم که تصمیم گرفتم همین ترم دانشگاه را تمام کنم. کار پیدا کردن خر است البته، اما از بلاتکلیفی بهتر است. من نمی‌دانم از کی اینقدر استرسم زیاد شده. برای کوچک‌ترین امتحان و مصاحبه و صحبت و ایمیل استرس می‌گیرم. قدیم‌ترها زندگی راحت‌تر نبود؟ نه واقعا؟

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

بعد از این همه مدت آمدم که بگویم خسته‌م.

خسته‌م. مدتیه که خسته‌م. بعضی وقتا فکر می‌کنم هیچ‌چی دیگه ارزش تلاش کردن نداره. دلم می‌خواد یه مدت طولانی فقط بخوابم. دیگه حتی کتاب داستان هم نمی‌تونم بخونم.
یه زمانی از زندگی یه انتظاراتی داشتم. یه زمانی برای خودم خیالاتی داشتم. الان، همین الان که ساعت نزدیک ۱۲شبه و غیر از صدای خرچ خرچ غذا خوردن و گربه و وزوز یخچال صدایی نیست، فکر می‌کنم تو هیچ جای خیالاتم اینی که الان هستم نبودم. این مستاصل خسته که این روزا همه تلاشش اینه که بغض تو گلوش راهش رو به چشماش پیدا نکنه.

۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

درک هستی آلوده‌ی زمین

هر بار که از برخورد با آدمی احساس ناراحتی می‌کنم، یک دوره‌ای را دور از حرف زدن می‌گذرانم. که جوابی نشنوم. که باز دوباره ناراحت نشوم. هر بار که در این دوره‌های دور از آدم‌ها و برخوردها هستم، احساس می‌کنم حالم چقدر خوب است. نگاه کردن و نوشتن و خواندن و فکر کردن. مگر می‌شود بهتر از این زندگی کرد.

هوا سرد شده. حالا می‌توانم بگویم پاییز شده. چند لایه لباس می‌پوشم و می‌نشینم روی میزهای بیرون کافه. سرما راهش را پیدا می‌کند و خودش را می‌چسباند روی پوستم. شروع می‌کنم به نگاه کردن آدم‌ها. شروع می‌کنم به نوشتن داستان پنجره رو به حیاط. شروع می‌کنم به خواندن کتاب جدید. حالم خوب(تر) می‌شود. وسط همه ددلاین‌های این هفته. وسط خانه‌ شلوغ از همه چیز. وسط درس‌هایی که باید خواند. وسط همه این‌ها حالم خوب‌(تر) می‌شود. با سکوت و کتاب و چای.

۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه

.


وسط این شلوغی‌ها و عقب بودن‌ها و نرسیدن‌ها، خواستم بگویم خوشحالم که با تو هستم. حتی اگر خانه‌مان به هم ریخته‌تر از همیشه باشد و هر دو مان خسته از دویدن، شب‌ها نفهمیم کی خوابمان می‌برد و نفهمیم کی صبح شده و این وسط تو سر کار باشی و من دانشگاه، باز لحظه‌های نابی وجود دارد که به همه این شلوغی‌ها و ندیدن‌ها می‌چربد. همان لحظه‌ای که وقتی من نفس‌‌زنان روی صندلی قطار ولو می‌شوم دلم هوای تو را می‌کند، همان لحظه‌ای که از وسط تمرین تیاتر بهت تکست می‌زنم که صبر کن با هم شام بخوریم. همان لحظه‌ای که شب‌ها سرم را روی سینه‌ت می‌گذارم و وقتی خوابی به ضربان قلبت گوش می‌دهم و هر بار - دقیقا هر بار - برای خودم می‌خوانم کافی‌ست اندکی خسته شوی، کافی است بایستی.

۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

حزن‌آلود در باغ خاطره‌ها


و خب وقتی فکر کنی می‌بینی اصولا بیشتر حرف‌هایی که می‌زنی را اگر نزنی هم به هیچ‌جا بر که نمی‌خورد هیچ، بهتر هم هست. دیگر مجبور نیستی خودت را توضیح بدهی. حواست به احساسات بقیه باشد و آخرش هم حالت گرفته شود.
حرف همیشه و هنوز هم می‌شود فرو رفتن در داستان‌ها. تا وقتی این‌همه داستان نگفته هست، چه نیاز است به وراجی.

فردا جمعه است. عصر را به خودم استراحت می‌دهم که داستان پنجره رو به حیاط را بنویسم.

۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

امضا: آنکه دویدن را دوست نداشت

بعضی وقت‌ها لازمه به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه نتونم اون درسی که تو ذهنمه رو بگیرم. گاهی وقت‌ها لازم دارم به خودم یادآوری کنم هیچ اتفاق مهمی نمی‌افته اگه از این قافله دونده‌های همیشه عقب بیوفتم. گاهی وقت‌ها لازمه یادم بیاد که من اونی‌م که همیشه دوست داشته یه گوشه بشینه و برای خودش کتاب بخونه.

گاهی وقت‌ها لازمه از دونده‌ها فاصله بگیرم و بشینم داستان نصفه‌کاره‌م رو تموم کنم. داستان مرد نشسته روی صندلی رو.