۱۳۹۸ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

حدیث دیو و دوری از تو

چهل شب زمان زیادی‌ست؟ 
چهل شب پیش من روی تخت دراز کشیده بودم و خبر سقوط را خواندم. بقیه دقیقه‌ها را لحظه‌به‌لحظه یادم است. تمام لحظه‌های فرو ریختن آوار را. حالا فکر می‌کنم چهل شب زمان زیادی‌ست. انگار سال‌ها پیش بود که چشم‌های درخشان ری‌را هنوز می‌خندید. 
.
از آن روز دیگر هر کاری کردم «سقوط» جلوی چشمم بود. دیگر به نظرم اشتراک گذاشتن هیچ چیزی از زندگی اهمیتی نداشت. از چهل روز پیش به نظرم اگر قرار است حرفی زده شود باید در مورد سقوط باشد.
اینجا بیشتر می‌نویسم. که شاید بعدا برگردم و بخوانم. دلم حوصله اشتراک گذاشتن و صحبت کردن ندارد. حجم بزرگ و سیاه سقوط همه فضای فکر کردنم را گرفته.   

۱۳۹۸ آذر ۲۲, جمعه

چنین حتی بانگ برنیاورد بامداد خسته

این روزها که می‌گذرند بیشتر و بیشتر احساس می‌کنم دور شده‌ام. از خانواده‌ام. از بستری که خانواده‌ام در آن هستند. همین است که صحبت مشترکی نداریم. شاید هم داریم و من نمی‌خواهم یاد خودم بیاورم. یاد خودم بیاورم که از جایی آمده‌ام که الان - مثل همیشه‌ای که یادم هست، یا شاید بیشتر از همیشه- در نکبتی دست و پا می‌زند که عقل من چاره‌ای برایش پیدا نمی‌کند. خودم را قانع می‌کنم که من هم کلی مشکل دارم. خودم را قانع می‌کنم که من توان اینکه این چیزها را حل کنم ندارم. که عمر کوتاه من در این غم‌ها و فکر‌ و خیال‌ها تمام شده. 
واقعیت اما … راستش نمی‌دانم واقعیت چیست. خسته‌ام. از اینکه جزو آدم‌های مرفه حساب می‌شوم و در عین حال همیشه در حال مقایسه خودم با بقیه‌ای که بهتر از من‌اند هستم بدم می‌آید. پس بقیه کسانی که وضع‌شان از من بهتر است چه بسا اوضاع آشفته‌تری داشته باشند. آن نقطه بهینه کجاست؟ آن نقطه‌ای که از آنچه که داری راضی هستی و نه می‌خواهی بیشتر داشته باشی نه عذاب آن‌ها را داری که از تو کمتر دارند. بخشی از وجودم می‌گوید ای کاش اصلا چنین نقطه‌ای نباشد حالا که از من اینقدر دور است. 
مدتی است که دیگر نمی‌دانم هدفم چیست. هدف بلندمدتی ندارم. روزها را می‌گذرانم که گذرانده باشم. هدفم در خواندن کتاب و کوتاه کردن مو و بیرون انداختن لباس‌های کهنه می‌گذرد. تعریف عمر گران‌مایه‌ای هستم که در «چه خورم صیف و چه پوشم شتا» صرف شد. مانده‌ام فردا روز که کارت سبز را گرفتم و رفتم خانواده‌م را دیدم دیگر چه چیزی دارم که منتظرش بمانم.

۱۳۹۸ شهریور ۱۳, چهارشنبه

ماه بعد منتظرتان هستم.


۱- آدمی که من باشم، تقریبا همیشه ادعا کرده‌ام مردهای اطرافم فمنیست هستند. تقریبا همان میزانی که خودم هستم. من فعال حقوق زنان نیستم و صرفا سعی کرده‌ام در زندگی خودم نگذارم حقم خورده شود. کار سختی هم نبود، چرا که از همان ابتدا پدری نداشتم که در تصورش دختر و پسر فرقی داشته باشند، حداقل در خیلی از موارد. همیشه برای کسانی که مسائل زنان را توی بوق و کرنا می‌کرده‌اند احترام قائل بوده‌ام اما خودم لازم نمی‌دیدم چنین کاری بکنم. 
.
۲- مادرم همیشه پریودهای خیلی بدی داشت و این موضوع در خانه ما پذیرفته شده بود که یک وقت‌هایی مامان همه روز خوابیده باشد. برای من هم از همان بچگی خیلی پذیرفته شده بود که اگر روز اول پریود حالم خوب نیست مدرسه نروم. با آ که صحبت می‌کردیم، چون خودش ورزشکار بود و پریودهایش سبک، می‌گفت به نظرش زن‌ها خودشان را لوس می‌کنند و پی‌ام‌اس و این‌ها وجود خارجی ندارند. راستش عقاید من و آ در خیلی موارد دیگر هم با هم فرق داشت و دلیلی نمی‌دیدم برایش نظرم را توضیح بدهم.
.
۳. الان حدود ۱۰ سال است که با آقای کا دوستم و ۶ سالی می‌شود که با هم زندگی می‌کنیم. از همان ابتدا پریود من برایش قابل هضم نبود. به نظرش بزرگش می‌کردم، خودم را لوس می‌کردم. با جملاتی مثل «همه زن‌ها پریود می‌شوند بالاخره». «خب حالا تو هم...» نه تنها کمک نبود، که دل آدم را هم می‌شکست. یک جوری این ذهنیت را به من می‌داد (می‌گویم می‌داد که این احتمال را باز بگذارم که شاید منظورش این نبود) که از این پریود به عنوان راهی برای توجیه خودم استفاده می‌کنم. برای من مثل واکنش اطرافیان آدم افسرده‌ای بود که به نظرشان همه حرف‌ها و کارهای طرف توجیهی برای از زیر کار دررفتنش است. 
.
ادامه ۳. در این ۶ سال، هم کا تغییر کرده و هم من. من هیچ وقت با پریودم کنار نیامدم. اما چون تلاش بیشتری برای ورزش کردن می‌کنم، فکر می‌کنم حالم بهتر شده. کا هم به نظر من بیشتر همراه شده. به چرت و پرت خوردن‌های من، بیشتر خوابیدن‌های من، و سفر نکردن‌های من در روزهای اول پریود احترام می‌گذارد. دیده شده که پی‌ام‌اس را هم قبول کرده و با مراعات رفتار کرده.

 یک وقت‌هایی اصلا پی‌ام‌اس را حس نمی‌کنم حتی. هر چند یک وقت‌هایی چنان درونم به هم می‌ریزد که فقط تا وقتی که سراغ تقویم می‌روم می‌فهمم چرا اعصابم خورد است. همه این‌ها وقتی برایت تشخیص افسردگی شده باشد بدتر هم می‌شود. وقتی ۵ سال باشد خانواده‌ت را ندیده باشی شاید حتی بدترتر. نمی‌دانی این حس خاکستری درونت، ریشه‌اش مال کدام زهرمار است. 
و خب کنار همه این‌ها وقتی در روزهای گرم تابستان، وقتی هم جوراب پشمی پوشیده‌ای و هم از درون گرم و سرد می‌شوی و آن زهرمار ماهانه، دو روزی دیر کرده و نمی‌آید تا شرش را بکند، در چنین حالی وقتی طرفت بگوید چرا اینقدر در مورد پریود صحبت می‌کنی و چرا اخلاقت گند است، احساس می‌کنی کنار یک خیابان شلوغ تنها ایستاده‌ای. خیابانی که می‌دانستی جای مزخرفی‌ست اما حداقل دلت به وجود کناری‌ت گرم بود. 
.
۴- هنوز هم سختم است که داد و هوار راه بیندازم و از حقوق از دست رفته زنان بگویم. سختم است چون کلا زندگی سختم است و از هر چیزی که سخت‌ترش کند، دوری می‌کنم. حرف زدن از مشکلات مستلزم جواب دادن به کامنت‌های آدم‌های جورواجور است. آدم‌هایی که حرف هر کدامشان حال آدم را بدتر می‌کند. هنوز هم حوصله جار زدن ندارم. اما بیشتر می‌فهمم چرا باید حرف زد. چرا باید به مردم (زن‌ها و مردها) فهماند اینکه همه زن‌ها پریود دردناک ندارند یا مادر شما نداشته (یا داشته اما حرفی نزده) دلیل نمی‌شود بقیه خودشان را لوس کنند. همان‌طور که اگر شما در جنگ کل خانواده‌تان را از دست داده‌اید، و کسی که همه عزیزانش اطرافش بوده‌اند و همیشه پول داشته، از افسردگی خودکشی می‌کند، خوشی زیر دلش را نزده. آدم‌ها فرق می‌کنند. و دردهایشان همان‌قدر واقعی است که دردهای شما. 

۵- بله بله. الان وقتش نیست. همیشه کارهای مهم‌تری از آن پریود مسخره وجود دارد. نگران نباشید من هر ماه همین موقع همین‌جا هستم تا بهم یادآوری کنید که خودم را لوس می‌کنم.


۱۳۹۷ آذر ۶, سه‌شنبه

شرح حال

مدت‌هاست اینجا ننوشته‌م. هنوز هم وقتی دلم می‌خواهد خود واقعی‌م (واقعی‌تر از آن‌چیزی که در شبکه‌های اجتماعی هستم) را بنویسم، وقتی حوصله کامنت‌های عجیب و غریب آدم‌هایی که آن‌قدرها هم نمی‌شناسمشان را ندارم، سر از اینجا در می‌آورم.
چند روز پیش در اینستاگرامم نوشتم شکرگزارم بابت مسیری که امسال شروع کرده‌ام. اینکه این خودی که هستم را برای اولین بار دوست دارم. دلم خواست اینجا هم بنویسم. از اینکه شروع کرده‌م ساده‌تر زندگی‌ کنم. فکرم را از اینکه باید چیزی بخرم وقتی به جایی سفر می‌کنم. حالا که فصل حراج است نگاهی به بازار بیندازم. حالا که دم مغازه‌م ببینم چیزی می‌خواهم یا نه. حالا که حقوق گرفته‌م بروم چیزی بخرم‌... رها کرده‌م. درست‌تر بگویم تلاشش را شروع کرده‌ام. و حتی همین الان که خیلی اول راه هستم هم زندگی‌م قشنگ‌تر شده. 
دویدن را شروع کرده‌م. نمی‌توانم بگویم لذت زیادی می‌برم اما واقعیتش این است که از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر پیش می‌رود. اینکه می‌بینم می‌توانم ۵ مایل بدوم حس خیلی خوبی دارد. 
کونگ‌فو و سنتور هم خوب هستند. یک ماهی می‌شود که در ذهن خودم جدی‌تر گرفتمشان و حال خودم خیلی بهتر است.
کتاب خواندن هم مثل قبل به راه است و مثل همیشه راه فراری است برای واقعیت خسته‌کننده. 
کمتر از یک ماه هست که می‌رقصم. آن را هم دوست دارم. مخصوصا آن قسمتش را که در میان آدم‌هایی هستم که هیچ چیز خاصی از من نمی‌دانند. صرفا هفته‌ای چند ساعت هم را می‌بینیم. می‌رقصیم و تمام. این بخش کارهای جدید همیشه برایم جالب هستند، انگار فرصتی دوباره به خودم می‌دهم که خودم را تعریف کنم. فرصتی که اشتباهات گذشته‌م را تکرار نکنم. 

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد


بعضی وقت‌ها، آن وقت‌هایی که حواسم هست که درگیر فشار محیط نشوم و بیشتر آن چیزی که واقعا خواست خودم هست را پیدا کنم و بهش بچسبم... همان وقت‌ها به زندگی‌م نگاه می‌کنم. به تجربه‌های یگانه و دوست‌داشتنی‌ای که داشته‌م. به زندگی در خانه زیبای استنفورد. به زندگی در خانه پرنور منلوپارک. به درخت‌های زیبای خانه سن‌هوزه. به تاثیری که زندگی با هم‌خانه در من گذاشت. به تصمیمی که باعث شد برای سبک‌تر شدن بگیرم. 
این‌جور وقت‌ها یاد خودم می‌اندازم که همین‌طور که از زندگی‌م لذت می‌برم منتظر اتفاق‌های بی‌نظیر دیگری باشم که قرار است برایم بیفتد. خانه‌های زیباتر، سبک زندگی جمع و جورتر، وسایل کمتر، کتاب‌ خواندن‌های بیشتر، سفرهای بیشتر و معاشرت بیشتر با ساز و گربه و آواز ... 
این‌جور وقت‌ها یاد خودم می‌اندازم که دوست ندارم یک جا ریشه کنم. 

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

سال‌ها گذشته از آن اول مرداد...

چند شب پیش خوابت را دیدم. دو سه روزی بعد از تولدت بود. توی خواب کاملا می‌دانستم مرده‌ای. می‌دانستم چند سال است که مرده‌ای. می‌دانستم دلم برایت تنگ شده. توی خواب کلی گریه کردم. صبح که بیدار شدم هرچند دلم هنوز برایت تنگ بود اما سبک شده بود.

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

آن شب وسط ناکجای دور

این جوری می‌شه که یهو وسط زندگی‌ت احساس می‌کنی هیچ چی نیستی. همون وقتی که باید اصولا به خودت و دستاوردهات افتخار کنی احتمالا/اصولا یا حداقل فکر کنی ای بدک هم سر نکردم تا الان، می‌بینی هیچ جایی نرسیدی فقط به طور احمقانه‌ای از کسانی که دوستت داشتند دورتر و دورتر شدی و حتی اگه برگردی هم دیگه پیششون نخواهی بود. نزدیک تولد سی و دو سالگی‌ت بیشتر از هر زمان دیگه‌ای احساس می‌کنی باید هر چه بیشتر به روزهایی که تو رحم مادرت بودی برگردی، حتی اگه هیچ خاطره‌ای ازش نداشته باشی...