از من نپرس خونهام کجاست...تو اون همه ویرونه
ای همقبیله چی بگم...قبیله سرگردونه
ما دربدرتر از همیم...همخونه بیخونه
غربت ما دیار ماست...خونینترین ویرونه
دربدری فال تو بود...اما نصیب ما شد
کودک نازاده ما...با دست ما به خاک شد
از من نپرس درد دلم...شکسته سنگ صبور
خاطرهها ویرونههاست...قصهها زنده بگور
چه آرزوهایی که نمرد...چه سینههایی که نسوخت
کسی دیگه تو اون دیار...رخت عروسی ندوخت
باور کن ای همآواز...نشکسته بال پرواز
با هم بیا بسازیم...اون خونه رو از آغاز
از من نپرس خونهام کجاست...تو اون همه ویرونه
ای همقبیله چی بگم...قبیله سرگردونه
ما دربدرتر از همیم...همخونه بیخونه
غربت ما دیار ماست...خونینترین ویرونه
چه آرزوهایی که نمرد...چه سینههایی که نسوخت
کسی دیگه تو اون دیار...رخت عروسی ندوخت
باور کن ای همآواز...نشکسته بال پرواز
با هم بیا بسازیم...اون خونه رو از آغاز
از من نپرس خونهام کجاست...تو اون همه ویرونه
ای همقبیله چی بگم...قبیله سرگردونه
غربت از اون خاک پاک...ما رو جدا نکرده
قبیله سرگردون به خونه بر میگرده
به خونه برمیگرده
...
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
F*** off
۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه
Lets "cha cha"
ولو شدم رو تخت و و کتاب می خونم. یکی از اون شباییه که می خوام قبل خواب به خودم حال بدم. شلوار خواب گشاد خرسی و تاپ رکابی طوسی – که تداعی کننده ی آرامش خونگیه واسه م-
مرده میاد تو اتاق هتل. دوست دخترشو می بینه که پشت یه میز کوچیک نشسته و روی سربرگ های هتل چیزی می نویسه. ده صفحه ای با دست خط ریز و در هم فشرده...
دختره توضیح می ده برای تو..اون چیزی که دوست دارم در کنار تو انجام بدم...آرزوهام
"پیک نیک، خواب بعد ار ظهر کنار رودخانه، ماهی می خوریم، میگو، کرواسان، برنج شفته، شنا می کنیم، پای می کوبیم، برایم کفش می خری، لباس زیر، عطر، روزنامه می خوانیم، وقتی روی تخت همه جا را می گیری هولت می دهم، چمن ها را می زنی، وقتی غمگین و شکست خورده ای تنهایت نمی گذارم، جاز گوش می دهیم، موسیقی جامایکایی، بامبو و چاچا می رقصیم، بافتنی یاد می گیرم، برایت یک شال گردن می بافم. می پرسم هنوز هم مرا دوست داری، از کودکیم برایت می گویم، تخم مرغ عسلی می خوریم، روی شیشه های مربا برچسب می چسبانم..."
و این بحر طویل همین طور صفحه به صفحه ادامه داشت.
ته دل لعنتی ام قنج می رود. فکر می کنم به این خوش گذرانی های کوچک . فکر می کنم به اینکه چقدرش را من از خودم دریغ کردم چقدرش را دیگران... فکر می کنم چقدر زمان می برد تا تو متوجه ی این فکر های من شوی. فکر می کنم به خیلی اتفاق های دیگر که دلم می خواهد بیفتد.
الان که همه جا بحثه. الان که تلفن دقیقه به دقیقه زنگ می خوره و فامیل های نگران از حال ما با خبر می شن. الان که خاله ام مرا قسم می دهد که بیرون نروم... پشت میز شلوغ اتاقم نشسته ام، لذت حقیر تاریک بودن اتاق و چمبره زدن زیر نور کم جان چراغ مطالعه رو مزمزه می کنم.. به این فکر می کنم که دلم می خواهد جمع شویم و دو سه روزی از این آشفته بازار برویم... به جنگل.. دلم هوای جنگل کرده... و توی لعنتی نمی دانم چرا در همه ی اینها هستی و نیستی. چشم هایم را می بندم و می گویم "آه ای اسفندیار مغموم، تو را همان به که چشم فرو بسته باشی"
۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
بازگشت به پیاده رو
دارم فکر می کنم من آدم این جور زندگی نیستم... سه شنبه که داشتم از شرکت بر می گشتم.. ساعت 8 شب، تو اتوبوس خلوت که داشت تو همت زوزه کشون رد می شد تو تقویم کوچیکم نوشتم شاید بیشتر از سرنوشت کشورم تصمیم تو واسم مهم باشه... الان دارم بهش فکر می کنم.. نمی دونم واقعا این حس و دارم یا نه... نمی دونم.. دیروز محمد بهم گفت تو اول برادریتو ثابت کن بعد ادعای ارث کن... امروز صبح که از خونه اومدم بیرون همش داشتم به این فکر می کردم... به اینکه آیا برادری من به خودم حتی ثابت شده یا نه؟! می دونم نشده... این روزها تا چشامو می بندم خواب می بینم... خواب هایی که بعضی وقتا شیرینن و بعضی وقتا گس... بعضی وقتا که بیدار می شم لبخند می زنم و بعضی وقتا دلم می گیره...
دیشب قبل از خواب تقویم بالای تخت خوابمو ورق زدم... مال سال هشتاد و یکه فک کنم... اوایل نظراتمو درباره ی کتابایی که خونده بودم توش می نوشتم.. بعد دل نگرانیامو... تو به برهه ای فقط فحش و نفرین توش نوشتم و حالا.. نوشته های آخر و که می خونم می بینم من واقعا آروم تر شدم... دیگه از اون موجودی که داغ می کرد خبری نیست... دراز کشیدم رو تخت، چشامو چند لحظه بستم و به این فکر کردم که چی کار دارم می کنم... کجا دارم می رم... به اینکه من باید برادریمو ثابت کنم یا تو... الان که دارم اینو می نویسم دلهره دارم... انگار که قرار باشه اتفاق بدی بیفته... انگار که قرار باشه خبر بدیو بشنوم...
پ.ن. سرعت اینترنت داغونه از این بهتر نمی شه!
۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
آه که امروز دلم را چه شد.. دوش چه گفته ست کسی با دلم... با دلم... با .. دلم
همیشه خیالباف بودم و خوش بین... همیشه به نظرم آدما همون چیزی بودن که نشون می دادن... هر بار ضربه خوردم گفتم این آدم خاص این جوری بوده و بعد دوباره ادامه دادم به باور کردن آدما... هر چند شاید هیچ وقت تصمیم های بزرگ و یا حتی متوسط زندگی مو بر پایه ی حرف و نظر آدمای مهربون!!! دورو برم نگرفتم.. اما همین که آدمایی که دوسشون داشتم اون چیزی نبودن که نشون دادن دلمو چروک می کرد...
همیشه تو دلم کلی عشق بوده که می خواستم هدیه کنم به دوستام. همیشه خاطرِ همه واسم مهم بود. خیلی وقت ها با کله رفتم تو دیوار. خیلی وقت ها متهم شدم به خیلی چیزها... همیشه گفتم واسم مهم نیست... اما امروز.. نه امروز نمی تونم بگم واسم مهم نیست... نمی دونم این دفعه چه فرقی با دفعه های قبل داره.. نمی دونم این دفعه چه اتفاقی توی دلم/ بیرون دلم/ بین دلم و مغزم و غرورم افتاده... اما می دونم این دفعه نمی خوام مثل دفعه های قبل ملاحظه ی همه رو بکنم... می خوام یه چیزایی رو عوض کنم.. می خوام اصول زندگی مو به خودم یادآوری کنم.. می خوام چیزهایی رو که تا امروز ذره ذره ذره یاد گرفتم و بنویسم تا بفهمم کجام... درس هایی که از دوستام/ همکارام/ هم کلاسی هام/ آدم های توی خیابون گرفتم رو بنویسم که هر وقت دوباره شروع کردم به زندگی خودم گند بزنم همه و همشونو بیارم جلوی چشمم... که یادم بیاد خیلی از احساس هایی که یه زمانی تجربه شون کردم... شاید لازمه یه کم بیشتر واسه خودم/ وقتم/ زندگی م و غرورم ارزش قائل باشم... شاید بالاخره وقتشه که قبول کنم باید قوانین بازی رو یاد گرفت...