۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

Lets "cha cha"

ولو شدم رو تخت و و کتاب می خونم. یکی از اون شباییه که می خوام قبل خواب به خودم حال بدم. شلوار خواب گشاد خرسی و تاپ رکابی طوسی – که تداعی کننده ی آرامش خونگیه واسه م-

مرده میاد تو اتاق هتل. دوست دخترشو می بینه که پشت یه میز کوچیک نشسته و روی سربرگ های هتل چیزی می نویسه. ده صفحه ای با دست خط ریز و در هم فشرده...

دختره توضیح می ده برای تو..اون چیزی که دوست دارم در کنار تو انجام بدم...آرزوهام

"پیک نیک، خواب بعد ار ظهر کنار رودخانه، ماهی می خوریم، میگو، کرواسان، برنج شفته، شنا می کنیم، پای می کوبیم، برایم کفش می خری، لباس زیر، عطر، روزنامه می خوانیم، وقتی روی تخت همه جا را می گیری هولت می دهم، چمن ها را می زنی، وقتی غمگین و شکست خورده ای تنهایت نمی گذارم، جاز گوش می دهیم، موسیقی جامایکایی، بامبو و چاچا می رقصیم، بافتنی یاد می گیرم، برایت یک شال گردن می بافم. می پرسم هنوز هم مرا دوست داری، از کودکیم برایت می گویم، تخم مرغ عسلی می خوریم، روی شیشه های مربا برچسب می چسبانم..."

و این بحر طویل همین طور صفحه به صفحه ادامه داشت.

ته دل لعنتی ام قنج می رود. فکر می کنم به این خوش گذرانی های کوچک . فکر می کنم به اینکه چقدرش را من از خودم دریغ کردم چقدرش را دیگران... فکر می کنم چقدر زمان می برد تا تو متوجه ی این فکر های من شوی. فکر می کنم به خیلی اتفاق های دیگر که دلم می خواهد بیفتد.

الان که همه جا بحثه. الان که تلفن دقیقه به دقیقه زنگ می خوره و فامیل های نگران از حال ما با خبر می شن. الان که خاله ام مرا قسم می دهد که بیرون نروم... پشت میز شلوغ اتاقم نشسته ام، لذت حقیر تاریک بودن اتاق و چمبره زدن زیر نور کم جان چراغ مطالعه رو مزمزه می کنم.. به این فکر می کنم که دلم می خواهد جمع شویم و دو سه روزی از این آشفته بازار برویم... به جنگل.. دلم هوای جنگل کرده... و توی لعنتی نمی دانم چرا در همه ی اینها هستی و نیستی. چشم هایم را می بندم و می گویم "آه ای اسفندیار مغموم، تو را همان به که چشم فرو بسته باشی"

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

بازگشت به پیاده رو

قوانین خودمو نوشتم، بعضی وقت ها هم می خونمشون ... شاید واسه اینکه یادم بمونه... می دونم هنوزم می زنم زیرشون. می دونم خیلی وقتا می دونم که الان دارم می زنم زیرشون... اما خب بالاخره شروع کردم... خیلی وقتا هم رعایتشون می کنم... این روزا زیاد می نویسم، تو تقویمم.. تنبلی می کنم تایپشون کنم.. بعد هم که بهشون نگاه می کنم انگار دیگه تاریخ مصرفشون تموم شده باشه... این روزا هم که دیگه کسی حال و حوصله ی حرف زدن نداره.. این روزها که دیگه نمی دونم به چی باید فکر کنم... این روزا که همه چی خیلی تندتر از ذهن من رد می شن...
دارم فکر می کنم من آدم این جور زندگی نیستم... سه شنبه که داشتم از شرکت بر می گشتم.. ساعت 8 شب، تو اتوبوس خلوت که داشت تو همت زوزه کشون رد می شد تو تقویم کوچیکم نوشتم شاید بیشتر از سرنوشت کشورم تصمیم تو واسم مهم باشه... الان دارم بهش فکر می کنم.. نمی دونم واقعا این حس و دارم یا نه... نمی دونم.. دیروز محمد بهم گفت تو اول برادریتو ثابت کن بعد ادعای ارث کن... امروز صبح که از خونه اومدم بیرون همش داشتم به این فکر می کردم... به اینکه آیا برادری من به خودم حتی ثابت شده یا نه؟! می دونم نشده... این روزها تا چشامو می بندم خواب می بینم... خواب هایی که بعضی وقتا شیرینن و بعضی وقتا گس... بعضی وقتا که بیدار می شم لبخند می زنم و بعضی وقتا دلم می گیره...
دیشب قبل از خواب تقویم بالای تخت خوابمو ورق زدم... مال سال هشتاد و یکه فک کنم... اوایل نظراتمو درباره ی کتابایی که خونده بودم توش می نوشتم.. بعد دل نگرانیامو... تو به برهه ای فقط فحش و نفرین توش نوشتم و حالا.. نوشته های آخر و که می خونم می بینم من واقعا آروم تر شدم... دیگه از اون موجودی که داغ می کرد خبری نیست... دراز کشیدم رو تخت، چشامو چند لحظه بستم و به این فکر کردم که چی کار دارم می کنم... کجا دارم می رم... به اینکه من باید برادریمو ثابت کنم یا تو... الان که دارم اینو می نویسم دلهره دارم... انگار که قرار باشه اتفاق بدی بیفته... انگار که قرار باشه خبر بدیو بشنوم...

پ.ن. سرعت اینترنت داغونه از این بهتر نمی شه!

۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

آه که امروز دلم را چه شد.. دوش چه گفته ست کسی با دلم... با دلم... با .. دلم

همیشه خیالباف بودم و خوش بین... همیشه به نظرم آدما همون چیزی بودن که نشون می دادن... هر بار ضربه خوردم گفتم این آدم خاص این جوری بوده و بعد دوباره ادامه دادم به باور کردن آدما... هر چند شاید هیچ وقت تصمیم های بزرگ و یا حتی متوسط زندگی مو بر پایه ی حرف و نظر آدمای مهربون!!! دورو برم نگرفتم.. اما همین که آدمایی که دوسشون داشتم اون چیزی نبودن که نشون دادن دلمو چروک می کرد...

همیشه تو دلم کلی عشق بوده که می خواستم هدیه کنم به دوستام. همیشه خاطرِ همه واسم مهم بود. خیلی وقت ها با کله رفتم تو دیوار. خیلی وقت ها متهم شدم به خیلی چیزها... همیشه گفتم واسم مهم نیست... اما امروز.. نه امروز نمی تونم بگم واسم مهم نیست... نمی دونم این دفعه چه فرقی با دفعه های قبل داره.. نمی دونم این دفعه چه اتفاقی توی دلم/ بیرون دلم/ بین دلم و مغزم و غرورم افتاده... اما می دونم این دفعه نمی خوام مثل دفعه های قبل ملاحظه ی همه رو بکنم... می خوام یه چیزایی رو عوض کنم.. می خوام اصول زندگی مو به خودم یادآوری کنم.. می خوام چیزهایی رو که تا امروز ذره ذره ذره یاد گرفتم و بنویسم تا بفهمم کجام... درس هایی که از دوستام/ همکارام/ هم کلاسی هام/ آدم های توی خیابون گرفتم رو بنویسم که هر وقت دوباره شروع کردم به زندگی خودم گند بزنم همه و همشونو بیارم جلوی چشمم... که یادم بیاد خیلی از احساس هایی که یه زمانی تجربه شون کردم... شاید لازمه یه کم بیشتر واسه خودم/ وقتم/ زندگی م و غرورم ارزش قائل باشم... شاید بالاخره وقتشه که قبول کنم باید قوانین بازی رو یاد گرفت...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

کجا ممکن است پیدایش کنم؟

سرم درد می کنه، احساس می کنم وقتی از شرکت میام دیگه انرژی هیچ کاری ندارم، شاید باید دوباره خودمو مجبور کنم ... دوست دارم دوباره برم کلاس سنتور ، آره حتما این کارو می کنم، فردا امتحان فرانسه دارم و کلی درس واسه خوندن، اما سرم درد می کنه، مهره های گردنم هم قرج قرج می کنن! می گم می خوابم شب بلند می شم می خونم. چراغ مطالعه ی بالای تختمو روشن می کنم و شروع می کنم به خوندن یه داستان کوتاه. دوسش دارم، معمولی، مث زندگی... سه روزه داره بارون میاد و پسره تو هتل گیر افتاده . صبح روز چهارم می ره رستوران هتل و املت و قهوه سفارش می ده، می گم مگه می شه املتو با قهوه خورد. دارم فک می کنم وقتی آدم بره مسافرت و همون اول بسم الله بارون بگیره، حداقل کاری که می تونه بکنه اینه که صبحانه ی درست و حسابی بخوره، بعد بازم می گم مگه اصلا آدم می تونه املت با قهوه بخوره؟

مرده واسه 5 روز یه اتاق دو تخته رزرو کرده که با دوست دخترش بیاد تفریح و کلا این هتل تو روابطش اومد داشته، یه جورایی آبونه ی این هتل بوده، اما سه روز قبل از مسافرت با دوست دخترش دعوای سختی می کنن. دعوا رو که توضیح می ده به نظرم اصلا دعوا نیست که بخواد سخت باشه! دختره یهو سر یه اتفاقی بر می گرده می گه این چه وضعیه، هفته ای یه بار بریم بار ویسکی بخوریم و بیایم خونه با هم بخوابیم، یعنی تا آخر می خواد همین جوری باشه، دو دفعه ی دیگه هم مرده بهش زنگ می زنه جواب نمی ده و دیگه مرده خودش تنهایی راه میفته می ره مسافرت! یارو قبلش توضیح می ده که حال خودش گرفته بوده به خاطر مسائل کاری و دوست دخترش هم روز سوم پریودش بوده. می گم آخه روز سوم که دیگه همه چی تموم شده، اون قبلشه که آدم عصبی می شه!

پسره می ره کتابخونه ی هتل و اونجا با یه دختر دیگه آشنا می شه، می گم چرا هتل های اینجا کتاب خونه ندارن، فک می کنم حالا چرا هتل های اونجا باید کتاب خونه داشته باشن؟ مرده حدس می زنه دختره پیانو می زنه چون انگشتاشو جور خاصی می گرفته. فک می کنم چند شب پیش با خودم می گفتم کاشکی واسم پیانو می زدی!

پسره می گه تو از توکیو نمیای اما چند سال اونجا زندگی کردی، مثلا 20 سال. دختره می گه 22 سال. فک می کنم چرا اصلا نمی تونم تصور کنم ژاپنی باشن اینا!

چشام سنگین می شه، چراغ مطالعه ی بالای تختمو خاموش می کنم و پتو رو می کشم رومو با خودم می گم بیدار شدم فرانسه می خونم حتما.

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

دو زلفونت بود تار ربابم

داشتم سنتور می زدم، پیش درآمد همایون، سی ِ زرد یه زنگ ِ مزخرفی داشت. وقتی زنگ زدی داشتم کوکش می کردم. صحبت کردیم از در و دیوار. حالم خوب نبود، فهمیدی. گفتی راحت می شه فهمید کِی حالت خوب نیست. از صدات. می خواستم بگم از صدای تو هم. گفتم درسته وقتایی که می فهمی حالم بده درست فهمیدی اما خیلی وقتا هم هست که حالم بده و نفهمیدی!

نمی دونم چرا منتظر بودم. دلم گرفته بود. می خواستم با یکی صحبت کنم. باورت می شه هیچ کیو نداشتم که باهاش صحبت کنم!! رفتم کارای عقب مونده ی شرکت و انجام بدم. گفتم امروز که نرفتم، فردا هم اگه بخوام برم کوه مجبورم زودتر بیام بیرون. می دونستم نمی رم با این حالم! به محمد اس ام اس زدم اگه حالم خوب بود میام!

زنگ زدم، اس ام اس زدم، نبودی. مثل همیشه معلوم نبود چی شده بودی، مثل همیشه من هیچ جایی تو هیچ جا نداشتم.

ساعت یک بود، گفتم بخوابم دیگه! مث وقتایی که دلم گرفته عینِ بچه نُنُرا گاومو بغل کردم که بخوابم، چشمم به سنتور افتاد که کَجَکی روی میزش بود و چکش هم توی خرک ِ سی. یاد عجله م افتادم واسه جواب دادن تلفن. گفتم شاید هفته دیگه رفتم کوه.

.

بعدا نوشت: شب که خوابیدم، خواب محمدرضا نوروزی رو دیدم. صبح که پا شدم دیدم داره تو تلویزیون درباره ی حلقه های اورانوس صحبت می کنه.

.

خیلی بعدا نوشت: یادمه وقتی اینو داشتم می نوشتم تیترش یادم بود الان اما یادم نمی یاد که!