کمک کردن به رفتن اونی که دوسش داری مث اینه که عزیزتو با دستای خودت بذاری تو قبر و روش مشت مشت خاک بریزی...
۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سهشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه
کریم خان شلوغه... پلیسا جدیدا ماشیناشونو پارک می کنن زیر پل و دو تا دو تا و خیلی وقتا هم تکی هر جا گیر میارن وایمیسن... امروز یه کم رامو کج کردم که از جلو اعتماد ملی رد شم... هر چقدر نزدیک تر می شدم پلیسا بیشتر می شدن... هر جای کوچیکی که سایه داشت ایستاده بودند... بعضیا بهشون محل نمی ذاشتن و یه جوری که انگار می خواستن بگن ما اصلا شما رو نمی بینیم و آدم هم حساب نمی کنیم رد می شدن (یا شاید من دوست داشتم اون جوری برداشت کنم!) بعضیا هم با نفرت نگاشون می کردن. سر خردمند یه خانوم میانه سالی به یکی از این لب ا س ش خ صی خپلا که جدیدا هم یاد گرفتند ماسک می زنن!!! یه چیزی گفت، تو مایه های آقا درست راه برو و سد معبر نکن و اینا (شما حساب کن دو تا شهروند با هم اختلاط داشتند می کردن!) یارو همچین توپید بهش.. زنه هم وایساده بود داشت غرشو ادامه می داد.. فکر کردم شاید اگه من بودم به همین بهانه ی مسخره با یارو دعوا می کردم و چارتا فحش می دادم، شاید این عصبانیتی که تو دلم داره بالا و پایین میره یه کم خوب شه! یادمه یه بار تو یه قسمتی از پست های 360م نوشته بودم "نفرت در رگ هایم جاری ست و از چشمانم فرو می ریزد..." این روزا هم انگار این جوری شدم... همه ی وجودم نفرت شده و تا می خوام دهنمو وا کنم اشکام درمیاد....
پ.ن. سر کوچه یکی از این مامورای نیروی انتظامی داشت با مامانش تلفنی صحبت می کرد. از لهجه ش معلوم بود شهرستانیه. گفت "سلامتی.. نه... آماده باشیم.." با یه لحن خسته و داغون و ای وای گرممه و مردم پاشین برین خونتون ما هم اینجا الاف نشیم.. دلم می خواست گوشی رو از دستش بقاپم به مامانش بگم بچتون مردمو می زنه!!! خدا لعنتش کنه.. ننگ به تو که همچین پسری تربیت کردی!!! (می دونم عین پیرزنا شدم.. ورد زبونم شده سرت بیاد ایشالله!!!) نمی دونم .. می خوام بگم حتی یه لحظه هم دلم به حالش نسوخت. حتی یه لحظه هم نگفتم ماموره و معذور! دارم سنگدل می شم یا نه رو نمی دونم... اما می دونم تو این همه مصیبت، شاید حداقل کاری که بشه کرد این باشه که یه چیزایی رو نشون بدیم.
پ.ن. امروز چرا این قدر مامورا جاهای دیگه کم بودن پس! سر عباس آباد یه عده شعار می دادن "اعتراف، تجاوز دیگر اثر ندارد..." و من باز مثل همیشه تنم لرزید و مطمئن بودم اگه دهن وا کنم صدام هم می لرزه... چرا این قدر نازک نارنجی شدم؟...
۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه
مرد سالاری
خیر سرمون این همه درس خوندیم خانوم مهندس شدیم. آقای آبدارچی میاد می گه خانوم فلانی! امروز جمعیت زیاده، غذاتونو میارم سرجاتون بخورین!! و من در حالی که صدای صحبت های همکاران مرد!! رو می شنوم سر جام ناهار می خورم با منظره ی پارتیشن های تو در تو!!
- نمی شد دو تا از اون همکارای دختر امین میومدن اینجا که نه من تو سربازخونه کار کنم نه امین تو دبیرستان دخترونه؟؟؟
- حالا درسته من این همه درس نخوندم اما شرایط ایجاب می کرد!
- خواستم بگم آبدارچی چار کلاس سواددار دیدم تو این دوره زمونه بعید نیست این بیچاره هم لیسانسی چیزی داشته باشه.
جدی نوشت: خیلی بده وقتی کلی تلاش می کنی تو محیط کارت جا بندازی که با اینکه دختری! و تازه فارغ التحصیل شدی باید باهات مثل یه آدم کامل برخورد کنند، بعد آقای آبدارچی این جوری حالتو بگیره.
بعدا اضافه شده: من آدم سخت گیری نیستم اما بعضی وقتا به آدم بر می خوره خب!
۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
عادت های نامتعارف من
1- به شدت همه چیز رو لفتش میدم، به قول دکتر نون (نه اون دکتر نونی که زنش رو بیشتر از مصدق دوست داشت) late startم! یعنی بارها شده که دستشویی دارم اما نمی رم!! (شاید یکی از دلایلی که همیشه دستشویی دارم همینه!! البته یکی از دلایلش)
2- بعضی وقتا یهو! (دقیقا یهو) آدم های دور و برم واسم تغییر می کنن.. منظورم اینه که خب اصولا آدم تو جمع که نشسته خب نشسته و گل می گه و گل می شنوه و از این قبیل! اما من یهو انگار از جمع جدا می شم بعد مثلا متوجه می شم این آدم هایی که این جور واسه خودشون محترمن و خوش و خرم و calm نشستن یهو مثلا با پریدن چند قطره آب یا چمی دونم یه لقمه نون تبدیل به چه موجود حقیری می شن.. یا مثلا یهو احساس می کنم به هیچ وجه حوصله ی این جمعی که توشم رو ندارم و می خوام برم.. کلا خیلی از این حس ها سراغم میاد!
3- وقتی یه چیزی رفت تو مخم دیگه رفت! تا حلش نکنم ول نمی کنم! یعنی یه بحثی تو خونه راه میفته یا اصطکاکی بین من و مامان/ بابا/ فلانی! به وجود میاد، من تا حرفمو همون لحظه نزنم ول نمی کنم .. واسه همینه که هیچ وقت قهر نمی کنم. فکر کن قهر کنی بری تو اتاق، یعد طرفت همین طور بلند بلند حرف بزنه، تو بشنوی!! و چون قهری جواب ندی! یهو بگو می خوای شکنجه کنی دیگه!!!
یا مثلا می خوام یه چیز بخرم یا کاری بکنم، تو مخمه دیگه.. هی می گم (فک کنم تو مخم یه ریسنتلی یوزد!! داشته باشم!!) فکر کن نشستیم دور هم من میگم "راستی من کفش می خوام.." مامان میگه باشه! بعد یه نیم ساعت بعد دوباره می گم "من کفش می خوام بخرم.." دو ساعت بعد: "مامان یه وقتی بذار برم کفش بگیرم..." فردا صبح: "من باید کفش بخرم راستی!"
4- به شدت دوست دارم همه هر کاری که من می کنم رو قبول داشته باشند! در نتیجه همه ش دارم خودمو واسه دیگران!! توجیه می کنم و توضیح می دم! (مدتیه دارم این عادت رو ترک می کنم، مفتخرم اعلام کنم تا حدی هم موفق بودم!)
5- نه نمی تونم بگم!! یعنی می میرم به یکی بخوام نه بگم. اگه هم بگم کلی عذاب وجدان می گیرم که آخیییی فلانی ناراحت شد الان!!! آخیییی الان نکنه فکر کنه من نمی دونم چی!!!
6- یهو علاقه پیدا می کنم به خریدن و جمع کردن یه چیزی!! این یه چیزی می تونه جوراب، جامدادی، خودکار و یا حتی دستمال کاغذی باشه. علاقه م هم از بین نمیره و این جوری نیست که در آن واحد از یکی از این ها فقط خوشم بیاد.
مثلا الان مدتیه که به شدت به خریدن دفترچه های سیمی در قطع یه کم بزرگتر از A5 (بهشون می گن دفترچه خبرنگاری فکر کنم) علاقه مند شدم. اولش هی می گفتم اینو می خوام واسه یادداشت کلمات جدید فرانسه، اینو می خوام واسه کارهای شرکت، اینو می خوام واسه همین طوری نوشتن.. بعد کم کم به این نتیجه رسیدم که دوست دارم از اینا بخرم!! و خب دیگه تکلیفم با خودم مشخص شد. دیگه نمی گم واسه چی، همین جوری می خرم.. مثل وقتی که از یکی خوشت میاد اما هنوز نمی خوای قبول کنی عاشق طرف شدی بعد هی به بهانه های مختلف بهش زنگ می زنی؛ احوال پرسی، قرار دسته جمعی، جزوه گرفتن!!! ;) سوال پرسیدن .... بعد که تکلیفت با خودت مشخص شد که باباجون عاشق شدی دیگه با خیال راحت و بدون توجیه بهش زنگ می زنی! (الان من در زمینه ی خودکار و روان نویس و جامدادی هم چین وضعی دارم!)
7- کادو خریدن همین جوری و بدون مناسبت رو برای کسایی که دوسشون دارم و برام مهم اند، رو دوست دارم. اینکه بچرخم تو نشر ثالث و چشمه و خانه هنرمندان و یهو یه چیزی ببینم و که به شخصیت یکی میاد و بگیرم واسش؛ کاغذ یادداشت، پاک کن، روان نویس، عود، شمع، کاسه، کوزه.. کادو خریدن بدون مناسبت واسه خودمم خیلی دست دارم. کادو گرفتن همین جوری و بدون مناسبت رو هم البته!
8- وقتی خوابم میاد اصلا نمی فهمم کجام، باید بخوابم! وسط کلاس، وسط تمرین تئاتر! =) وسط مهمونی و بدتر از همه وسط جلسه ی هفتگی پروژه!!!
9- آدم ها رو خیلی دوست دارم و خیلی واسشون مایه می ذارم! اما اگه تو موقعیتی کاری بکنند که انتظارشو ندارم، اصلا یادم نمیره و البته شاید بشه گفت دوست هم ندارم که یادم بره و دیگه اون آدم قبلی نیستند برام.
** پیشنهاد می کنم عادت های نامتعارف خودتون رو در بیارید! کلی ِ کلی هیجان داره. به کشفیات جدیدی درباره ی خودتون می رسید و خیلی بهتره که این کارو آروم آروم انجام بدین! =)