‏نمایش پست‌ها با برچسب سپهر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سپهر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ فروردین ۱۵, جمعه

.


مرحله‌ای از دلتنگی آن است که یک‌هو یاد یک خاطره‌ای از بچگی‌های برادرت می‌افتی و دلت برای سپهر هم حتی تنگ می‌شود. همانی که هنوز اگر فرصتی پیدا کند از اسکایپ تیکه‌هایش را روانه‌ات می‌کند.
.
دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند...

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

- داریم با ماشین می‌ریم جایی، یه نگاه به کیلومترشمار می‌کنه، می‌گه "شیش‌هزار و چارصد و ده کیلومتر راه رفته ماشینت" بعد یه کم فکر می‌کنه و می‌گه "تا مرکز زمین رفتی و ده کیلومتر برگشتی بالا"

- اومده اعلام می‌کنه قصد داره این تابستون کتاب کوچک فلسفه رو بخونه! بعد که بقیه نگاش می‌کنن می‌گه "می‌خوام فیلسوف یونانی بشم!"


۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه


سپهر بعد از دعوا با من در حال صحبت کردن با مامان:
"دخترا ذاتا لوسن!"

ذاتا؟؟؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه


 دارم صبحانه می‌خورم، سپهر داره با ایکس باکس فوتبال بازی می‌کنه. چشمم می‌افته می‌بینم بازیکنش دستبند سبز داره، می‌گم "اِ این چرا دستبند سبز داره؟" می‌گه خودم این‌جوری تنظیمش کردم، اسم بازیکنه هم سپهره"

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

اندر احوالات ما!

یک- سپهر داره واسه مامان کارتونی که دیده - و البته دوباره یا شایدم سه باره داره می بینه- رو تعریف می کنه:
- بعد فلانی پیف داد.
- چی؟
- پیف دیگه- بی ادبی
-....
- بابا پیف! بوی بد می دن!
- آها!
سپهر همین جوری که میره به سمت تلویزیون با خودش می گه آستا لاویستا بِیبی!!!
.
دو- سر میز ناهار! من - مامان- سپهر (من و مامان داریم ناهار می خوریم- سپهر داره دلستر می خوره! و از غذا ایراد می گیره!)
مامان به من: اینا خب چرا جهیزیه شونو زودتر نمی برن! جاشونم باز می شه. حنا بندون می خوان بگیرن. (عروسی دختر همسایه بالاییمونه!) بریم بهشون مشاوره بدیم.
سپهر: تو حالا هر وقت دختر خودتو شوهر دادی بعد بیا مشاوره بده!!!

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

یه کانالی داره "رنگ خدا" نشون می ده. صدای موسیقی رو زیاد می کنم که صدای فیلم رو نشنوم و صحنه هاش جلو چشمم نیاد... که یادم نیاد وقتی از سینما اومدیم بیرون مامان بهم گفت خوبی؟ و من همون جا رو پله های سینما سپیده نشستم و گریه کردم. و بابا هی می گفت آخرش زنده موند و من هم چنان می گفتم نه مرد و همون موقع تو دلم می گفتم تازه اگه زنده موند که بدتر!
صدای سپهر میاد که با استرس و دلهره می گه "بگیرش دیگه" و بابا که می گه "نجاتش می ده، نگران نباش".
فیلم تموم می شه، صدای سپهر نمیاد. بابا می گه "آخرش زنده موندا!" سپهر می گه "پس چرا دستش اون رنگی شد" نمی دونم بابا چه توضیحی می ده اما معلومه سپهر قانع نشده. می ره پیش مامان... مامان سعی می کنه مفهموم پایان باز رو براش توضیح بده، می گه کارگردان این جوری فیلمو تموم کرده که تو هر جور دوس داری فکر کنی تموم شده... بابا دوست داره فک کنه زنده مونده... تو دوست داری فک کن مرده!
پیش خودم می گم منم می گم مرده!
.
وقتی سپهر می گفت "بگیرش دیگه" منِ خواهر سیندرلا هم حتی دلم می خواست برم بغلش کنم و بهش بگم نگران نباش همه چی درست می شه! حالا نه که سپهر هر بچه ی دیگه ای. گیریم سپهر بیشتر!
.
.
.
پ.ن. هنوزم موقع فیلم دیدن خیلی گریه می کنم! موقع دیدن رقصنده در تاریکی بعد تموم شدن فیلم، چراغو که روشن کردیم، سریع رفتم دست شویی! هه! با جمع رو دربایسی هم داشتم! :)

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

بابا- اگه منظم باشی آدم موفق تری می شی در آینده.
سپهر- تو خودت منظمی؟ همیشه که مامان داره وسیله هاتو جمع می کنه! بعدشم اصلا من شلخته! باید این طوری جلوم بگی؟
.
سپهر هم چنان کلاس چهارمه!