یه کانالی داره "رنگ خدا" نشون می ده. صدای موسیقی رو زیاد می کنم که صدای فیلم رو نشنوم و صحنه هاش جلو چشمم نیاد... که یادم نیاد وقتی از سینما اومدیم بیرون مامان بهم گفت خوبی؟ و من همون جا رو پله های سینما سپیده نشستم و گریه کردم. و بابا هی می گفت آخرش زنده موند و من هم چنان می گفتم نه مرد و همون موقع تو دلم می گفتم تازه اگه زنده موند که بدتر!
صدای سپهر میاد که با استرس و دلهره می گه "بگیرش دیگه" و بابا که می گه "نجاتش می ده، نگران نباش".
فیلم تموم می شه، صدای سپهر نمیاد. بابا می گه "آخرش زنده موندا!" سپهر می گه "پس چرا دستش اون رنگی شد" نمی دونم بابا چه توضیحی می ده اما معلومه سپهر قانع نشده. می ره پیش مامان... مامان سعی می کنه مفهموم پایان باز رو براش توضیح بده، می گه کارگردان این جوری فیلمو تموم کرده که تو هر جور دوس داری فکر کنی تموم شده... بابا دوست داره فک کنه زنده مونده... تو دوست داری فک کن مرده!
پیش خودم می گم منم می گم مرده!
.
وقتی سپهر می گفت "بگیرش دیگه" منِ خواهر سیندرلا هم حتی دلم می خواست برم بغلش کنم و بهش بگم نگران نباش همه چی درست می شه! حالا نه که سپهر هر بچه ی دیگه ای. گیریم سپهر بیشتر!
.
.
.
پ.ن. هنوزم موقع فیلم دیدن خیلی گریه می کنم! موقع دیدن رقصنده در تاریکی بعد تموم شدن فیلم، چراغو که روشن کردیم، سریع رفتم دست شویی! هه! با جمع رو دربایسی هم داشتم! :)