‏نمایش پست‌ها با برچسب :D. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب :D. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه


می خوام به کرمون برمو برات حنا بیارُم.. اگر حنا دوس نداریو آب ِ طلا بیارُم....

آهنگ قدیمی "لیلا" - ویگن
(البته که در اونجا ویگن به لیلا اینو میگه)

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه


یکی از لذت های زندگی رو کشف کردم! اینکه بدی سرتو شامپو بزنن و ماساژ بدن و تو چشماتو ببندیو از ذره ذره ی این لحظه ها لذت ببری... دیروز بعد از این همه مدت آرایشگاه رفتن، در حالی که به در و دیوار سفید و آینه های گنده ی سرتاسری و بامبوهای سرحال و سبز آرایشگاه نگاه می کردم فهمیدم که به شدت از این کار لذت می برم... دیروز به خودم گفتم دخترم لازم داری هر از چند گاهی یه حالی به خودت بدی... موهاتو واسه یه مهمونی معمولی سشوار بکشی... همین جوری الکی واسه خودت کادو بگیری... آهنگ های جدید گوش کنی... اصلا می دونی چند وقته واسه خودت گل نخریدی؟


.

پ.ن. من رسما آرزو به دلم موند که یکی واسم گل بگیره!

:D


۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

une cohabitation difficile!

- دلم گرفته...

- چرا؟

- نمی دونم.

- مگه میشه آدم ندونه چرا دلش گرفته؟

- آره.

- نه. نمیشه! آدم حتما می دونه چرا دلش گرفته.

.

.

.

- امروز صبح داشتم فکر می کردم چه بد میشه اگه جواب کنکور بیاد یهو من قبول نشده باشم!! دلم کلی شور زد.

- وا! مگه روزانه و شبانه رو هم صد نفر نمی گیرن؟

- اوهوم. بیشتر از صد تا هم میشه!

- خب دیگه! چرا دلت شور می زد پس؟

- نمی دونم. یهو اومد تو ذهنم خب!

- وا! شور زدن نداره!

- ......

خدایا، می خوام بدونم اون موقع که داشتی آدما رو خلق می کردی منطق فازی بلد نبودی؟؟؟ آخه چقدر اکستریم؟؟!!! چقدر صفر و یک؟؟؟؟

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

Let’s start our own business!!!

ما تو شرکت همه سکایپ داریم و خب مسلما همیشه on ایم! از اون جایی که تو سکایپ می شه سرچ کرد مثلا با اسم و کشور و اینا! هر از پنج گاهی یه موجودی از ناکجا آباد پیدا می شه و پی ام می ده.. بعضا به صورتی سه پیچی هم زنگ می زنن.. امروز یکی اینو!! پی ام داد من 2 ثانیه با چشمای باز نگاه کردم مانیتورو بعد عین احمقا زدم زیر خنده!

I am looking for a single/divorced lady in Iran to marry, live and make family. After marriage, I will start my own business too. This business project will start within 3/4 months.09193906342

یعنی شما اعتماد به نفس رو حال کن! اون قسمت اوون بیزینسش منو تحت تاثیر قرار داد واقعا!

پ.ن. واسه خودم گوگل ریدر راه انداختم و بسیار مشعوفم.. الان بسی هیجان تلنولوژیکم رفته بالا.

پ.ن. 2 . من تا امروز فکر می کردم رنه مارگارت زنه!!

بعدا اضافه شده: خواستم بگم حجاریانو بردن خونه ای که استخر داره، نگران نباشین اصلا! دیگه همه چی حل شد!

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

1) نخیر این جوری نمی شه. هر کی می خواد کنکور بده از الان شروع کرده... ماماااان پس من چرا این قدر ولم؟ احساس حماقت مفرت می کنم!! :O نوچ این جوری نمی شه... زین پس من تصمیم می گیرم که روزی دو ساعت درس بخونم! (می گم دو ساعت که دیگه یه ساعتو بخونم!!) :D یه جورایی خیلی هیجان دارم که می خوام درس بخونم... این قدر دوس دارم .. (الهی بمیرم واسه خودم این قدر که تو صنایع درس نخوندم دور از آدمیزاد شدم!) خوب پس از همین امروز من:

- روزی دو ساعت درس

- روزی یه اپیزود لاست (اگه دختر خوبی بودم دو تا ;) )

- آخر هفته ها هم اما تفریح، حتما باید باشه!

- دیگه فعلا همینا... اما تو برنامه م باید سنتورو هم بذارم..

2) یوهووووو من می رم کلاس فرانسه. این قده خوچحالم... یکی از دلایل خوشحالی م هم اینه که می رم دفتر نو می خرم!!! :D (شما خودشو ناراحت نکن. من از اول همین جوری مُنِگُل بودم!)

3) دلم بدمینتون می خوااااد...

4) آها یه چیز دیگه، من هر روز نیم ساعت رو تردمیل می دُوَم! (از همین امرووووز) (یه سوال به نظرم! من این قدر اراده دارم این نیم ساعتو بندازن صبح ها قبل از صبحانه؟؟ فردا صبح امتحان می کنم..)

5) چرا این قد همه تو شرکت حز. ب. اله.ی اند؟؟! : ( همه که پسرن. خاک بسسسرم با من حرف بزنن؟؟ سرشونم پایینه. اصلا آدم خل می شه! سر ناهار هم که بحث می شه، اصلا منو آدم حساب نمی کنن! >: ( احساس غربت می کنم! صبح ها میام با هیجان سلام می کنم، مثل بز منو نگاه می کنن!!! واقعا که!

6) من علاوه براینکه هم چنان به خود می گویم من بیشتر کار خواهم کرد، تصمیم کبری می گیرم که صبح ها زودتر بیدار شوم (خداییش همه بیدارن. حتی امروز بابا اومد صدام کرد که پاشو بیا با ما صبحانه بخور!) در این راستا و در جهت بالا بردن افیشنسی خودمان! از همین تریبون خصوصی اعلام می نماییم که ولگردی مان را در اینترنت کم می نماییم. کم کردنی!

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

امروز کارگاه خیلی خوب بود. هم گروهیم نیومده بود. یکی دیگه جاش اومده بود. رفت با یکی دیگه نمی دونم چرا. شاید فکر می کرد کارشو خراب می کنم :D خلاصه من با آریا هم گروه شدم. بهش گفتم تو اول شروع کن. اونم گفت نمی شه تو شروع کنی بعد یهو هم گروهی قدیمی ش با خنده گفت خیال کردی همه مث منن که اول شروع کنن و ... حالا با لحن بدی هم نگفت اما من چی داداش غیرتی!!! گفتم آریا جان خودم اول می شینم! خلاصه نشستیمو سه سووووت. نتیجه هم بد نبود آقای TA تعریف نمودند! آقا این دستیاره خیلی با من (من منظورم من و هم گروهیمه!) خوب بود. بعد من امروز موقع ناهار یه لحظه جلو بوفه چشام افتاد تو چشاش. اصلن وقت نشد سلام کنم. بعدشم امروز هی وقتی می اومد یه چیزیو درست کنه یه جوری بود مثلا انبر و فندک اینا رو پرت می کرد رو میزمون! حالا نمی دونم واسه اون بود یا کلا حوصله نداشت. شایدم اصلا بد نبود رفتارش و من وجدان درد گرفتم چون بهش سلام نکردم. ;)

آقا یکی بزنه تو سرم من شروع کنم کنکور خوندنو! :D

یعنی چی؟؟!! آقا یکی مهمونی بگیره دیگه. من مُردم آخه... (باز قِر در کمرم می شکند... نیما یوشیج منو ببخش!)

من بیشتر کار خواهم کرد. :D

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

من دیگه با تگ دلتنگی چیزی نمی نویسم، مگه وقتی که از شدت دلتنگی داشته باشم بترکم!!!

من ورزش خواهم کرد، من این بدن حیف نان را تکان خواهم داد!! :D

یعنی چی من کارگاه جوش و خیلی دوس دارم اما انگار کارگاه منو دوس نداره...همش همه ی جوش کاریام داغون از آب در میان!! اما ته هیجان به هر حال!

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

دیدی وقتی یه خوابی می بینی، بیدار که می شی مو به مو یادته حتی با خودت مرورشم می کنی که مطمئن بشی یادته اما صبح که می شه به غیر از یه طرح مبهم و چند تا تصویر درهم هیچ چی ازش باقی نمونده؟ دیشب یه خواب دیدم (یعنی دو تا خواب دیدم اما یکیش اعصاب خورد کن بود دوسش ندارم) بیدار که شدم به وضوح یادم بود همه چی. احساسی که تو اون لحظه ی خاص داشتم، حرفی که زدم.... حتی وقتی بیدار شدم یه طرح دیالوگ هم واسش زدم که بنویسمشو همیشه یادم بمونه (ازون خوابا بود که دوس داشتم همیشه یادم بمونه : ) ) اما خوب الان هر چی که به ذهنم فشار میارم یادم نمیاد (یعنی حسی که داشتمو خیلیییی هم دوسش داشتم و یادمه اما کلماتی که باهاش بشه حس و نشون داد یادم نمیاد) به هر حال گفتم بنویسم تا اون حس قشنگی که تو خواب و بعد از بیدار شدن داشتم یادم بمونه. حس خوبی که باعث شد یادم بره یه خواب بد هم دیدم.

پ.ن. ازون خوابا که آدم دوس داره واقعی باشه :D

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

یک شنبه.... 5 آبان

واااای، امروز یکی از بهترییییین روزایی بود که می شد باشه!!! نزدیکای ظهر رفتم دانشگاه. آسمون یه حال استمراری ای بهم داد در حد تیم ملی! بارونِ خدااااا. بعدشم رفتم پیش ثمین و حامد و خلاصه از در و دیوار حرف زدیمووووو بعدشم با شاهین رفتیم ناهار سگ پز. :D

تیکه ی دوم خوش گذرونی هم که با بروبکس دانشکده ریاضی بود. واااااای چقدر خندیدم. یعنی من اگه با این آدما باشم پیر نمی شم. (آیکون لیلای رقصنده از خوشی)

و آمما، قسمت آخر حال و حول با علی ک و عارف بود که این قدر خندیدم که رو زمین ولو شدم. فک کن وسط دانشگاه با علی آواز خوندیم که" دامن می پوشه چین دار ِ چین دار. از اینجا قر می ده تا دم بازار. " وای خدا مردم از خوشی.

.

پ.ن. من بیشتر کار خواهم کرد.

ها ها...

چند روزه رسما دهنم صاف شده بس که این خراب شده بالا نمی آد اما چون من از رو نمی رم همه ی حرفامو نوشتم و الان همشو آپ می کنم. غیر از یه دونه. غیر از اون حسی که تمام شنبه، بعد از امتحان GRE خرمو گرفته بود. نمی خوام بگم. نمی خوام حتی یاد خودمم بیفته.... به جاش فقط می گم "مرا به تخت ببندید...."

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

یکی یدونه امشب شب جنونه. تو پیشمی تو بغلمی شادم دیوونه...

خیلی خاطر خواتم تو کف رنگ موهاتم!! این قد سر به سرم نذار یه امشبه رو باهاتم....

وای وای اگه بری می میرم. وای وای اگه بری می میرم.....

اوری تینگز گانه بی اورایت!!! :D