چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹


کودی، من یه احمقم. بعد از این که دیکسون اسپارک بهم کشیده زد، یازده بار دیگه برگشتم پیشش. گذاشتم بغلم کنه. به صدای بارون گوش دادم. گذاشتم گریه کنه. گذاشتم دروغکی بگه دیگه این کارو نمی کنم کوچولوی من.
ولی با همه ی خنگیم، تو این سی و هفت سال یه چیزی دستگیرم شد. فهمیدم بین مردی که دوست داره به یه کبودی دست بزنه و مردی که احتیاج داره یه کبودی رو بدنت بکاره فرق زیادی نیست.

نامه هایی در برف- ملانی ری تان

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

در خواب زمستانی خود خانه گرفتم....


این روزها باز رفتم تو لاک خودم- اصراری هم ندارم بیام بیرون. کمتر حرف می زنم و بیشتر می خونم. لیست کتاب هایی که باید بخونم طولانی شده. لیست فیلم هایی که باید ببینم هم.
هر روز کارهایی که باید انجام بدم رو لیست می کنم. آخر شب که بلوز گنده و گشاد لباس خوابمو با شلوار کوتاه می پوشم و عود صندل روشن می کنم و دراز می کشم تو تخت و به سقف نگاه می کنم همیشه چند تا کار مونده که حوصله م نگرفته انجامشون بدم. اما سعی می کنم حرص نخورم بابتشون. می گم عیب نداره عوضش زودتر اومدم خونه. عوضش نشستم تو هال و با صدرا پرتقال خوردیم و نود دیدیم.
این روزها- این روزهای پاییزی- این روزهای خماری- این روزهای من
.
پ.ن. آدم ها هم چنان عجیب ند!

شنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹

گودرزو به شقایق ربط ندین الکی!


آقاجون من نمی فهمم کی گفته این کمپین چادر سرکنون آقایون نگاهی انتقادی/ نیم نگاهی انتقادگونه یا اصلا گوشه چشمی به حجاب اجباری داره؟!!
یعنی اگه تو ایران حجاب اجباری نبود نمی تونستند عکس از مجید فلانی! با چادر بذارن بعد ما بگیم خیلی هم خوب و عالی! اصلا نیگا ما هممون چادر داریم تازشم؟!!
.
پ.ن. ربط نده الکی!

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

واسه همه ی اونایی که این عبارت پرتشون می کنه به کلی خاطره...


دستور سنتور - فرامرز پایور
.
می دونی یه جورایی مثل "hello world" ایه که همه ی برنامه نویسا اولین برنامشونو با این عبارت شروع کردند...

سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

نه حالا بی شوخی این 63 درصد که می گن کو؟


آقا یعنی چی که ما رفتیم هر چی دلمون خواست گفتیم بعد آقای برادر پلیس/ / ضد // شورش (هنوز نَشُستی اهمتی رو؟) هم اون طرف در بود واسه خودش و آقای برادر لباس/ شخص/ ی هم یه هندی کم دستش بود از ما فیلم می گرفت که آقای نگهبان رفت جلوشون وایساد نذاشت فیلم بگیره... بعد هیشکی به ما تو هم نگفت حتی! و پاشدیم رفتیم جلو بسیج که ای الهی موش بخورتشون هفت تا پسر بودن (شمردم به خدا) و چهارده تا دختر (ایضا) بعد هی داد می زدند شعار بدن (البته فقط پسراشون) که خب صدایی ازشون نمیومد که! بعد این طرف مردمو داشتند می زدند! کلا احساس خود هیچ بینی بهمون دست داد!
.
جدی اما فکر کنم بسیجی های دانشگاه ما رو برده بودن دانشگاه تهران!
.
یکی بره به این برادرا! یه کم شعار یاد بده خیلی خز و بی ربط بود شعاراشون.


جمعه ۴ دسامبر ۲۰۰۹

می خواهم خواب اقاقی ها را بمیرم..


در خیالم می آید که دختر بچه ای هستم که وسط حیاط چنبره زده و دیگرانی دورش را گرفته اند، می چرخند و می خوانند "دختره اینجا نشسته گریه می کنه.." از لابه لای موهای ریخته روی صورتم، تو را می بینم که تکیه داده ای به سه کنج حیاط و نگاه می کنی.. فکر می کنم زمانی چقدر دوست داشتم دستم را بگیری و موهایم را از روی صورتم کنار بزنی و من برای تشکر از کاری که کرده ای یکی از گل های اطلسی یاسی رنگ باغچه را بکنم، تهش را بگذارم توی دهانم و با همان حالت بگویم که نمی دانی چه شیره ی خوشمزه ای دارد.. که مثلا بدانی حیاط اینجا چه گل های هیجان انگیزی دارد.
می دانم همین حالا هم اگر برگردیم به کودکی و تو با من توی آن حیاط قدیمی بیایی. حتی اگر هیچ وقت گوشه ی حیاط نایستی و با همه ی بچه ها دم بگیری و دورم بچرخی، حتی اگر موقع وسطی توپ را محکم به طرفم پرت کنی، حتی اگر وقت فوتبال، من گل بخورم و تو دعوایم کنی باز هم اطلسی های حیاط را با هیجان نشانت خواهم داد. که ببینی چه مزه ی شیرینی دارد ساقه شان. با اینکه می دانم با تعجب نگاهم می کنی. با اینکه می دانم حتی به خاطر دل من هم که شده قیافه ت را متعجب نمی کنی که چه جالب. همه ی این ها را می دانم و این را هم که بعد از همه ی این ها صاف تو چشم هایت نگاه می کنم و می گویم "بریم از توی زیرزمین زغال برداریم، کف حیاط لی لی بکشیم؟"
این طور آدمی بوده ام که امروز بعد از همه ی توپ خوردن های محکم و دم گرفتن های "دختره اینجا نشسته" و اخم و تخم های بعد از گل خوردن پرسیدی "مطمئنی؟"
.
بعضی وقت ها فکر می کنم چقدر راحت می توانیم دل دوست هایمان را بشکنیم. این جور وقت ها از تعداد دل هایی که شکسته ام می ترسم. این طور آدم خری هستم که وقتی دلم می شکند به خودم می گویم حواست باشد آدم ها عروسک نیستند که باهاشان بازی کنی و بعد پرتشان کنی گوشه ی کمد.

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد- دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد


من آدم بدی شده م. اون قدر بد که دیگه کسی رو دوست ندارم. من آدم منطقی ای شده م. اون قدر منطقی که دیگه از کسی توقعی ندارم. نمی دونم دیگه منتظر چیزی نیستم. خیلی کارها رو تنهایی انجام دادم. تنهایی رفتم تئاتر، رفتم سینما. تو صف های طولانی ساعت ها ایستادم. نشستم تو کافه و به رو به روم خیره شدم. عادت نکردم به تنها بودن، هنوزم تنهایی میاد خرمو می چسبه بعضی وقتا، اما فهمیدم نمی میرم. از هیچ چیز نمی میرم. تبدیل شدم به آدمی که یه مدت به یه کاری دست می زنه و بعد گم و گور میشه. آدمی که نمی شه روش حساب کرد. نمی دونم،... واسه بعضی آدم ها همیشه بودم. آدم هایی که خیلی زیادتر دوسشون داشتم، حتی عاشق بعضی هاشون بودم. اما فرقی نکرد.. همه ی آدم ها هر وقت خواستند منو تنها گذاشتند، لابد منم هر وقت خواستم بعضی ها رو تنها گذاشتم. بعضی ها که خیلی دوستم داشتند، نمی دونم.
احساس عجیبی ه. احساس تو خلاء بودن، اما بد نیست. خیلی چیزهای بدتر از اون وجود داره. خیلی چیزهای خیلی بدتر!!